به گزارش خبرآنلاین، او و برادرش عبدالله امیدوار از آن نسل کمیابی بودند که پیش از جهانیشدنِ سفر، پیش از اینترنت و گوگلمپ و مستندهای رنگارنگ، دنیا را با چشم و پا و جسارت خود کشف کردند. دو برادر لاغراندام از تهرانِ دهه ۳۰ که با دو موتور «ماچلس»، یک دوربین و چند حلقه فیلم راه افتادند تا جهان را ببینند؛ نه برای تفریح، بلکه برای شناختن انسان.
آنها سال ۱۳۳۳ سفرشان را آغاز کردند؛ زمانی که هنوز سفر دور دنیا برای بسیاری از مردم جهان هم رؤیایی دور بود. در ایرانِ آن سالها، حتی خروج از مرزها برای اغلب مردم تجربهای ناممکن محسوب میشد. اما برادران امیدوار سودای دیگری داشتند. خود عیسی امیدوار بعدها در مصاحبهای گفته بود: «ما میخواستیم بدانیم آدمها، با همه تفاوتهایشان، چقدر به هم شبیهاند.» همین نگاه، بعدها به شعار مشهور سفرشان تبدیل شد: «همه متفاوت، همه خویشاوند.»
آنها از افغانستان و هند گذشتند، به جنگلهای جنوب شرق آسیا رسیدند، در میان قبایل آفریقا زندگی کردند، از سرزمین اسکیموها عبور کردند و به آمریکای جنوبی و شمالی رفتند. سفرشان ده سال طول کشید؛ ده سال زندگی روی جاده، در دل قبایل ناشناخته، میان حیوانات وحشی، بیماریها و سوءظن دولتها و پلیسهای مرزی. اما چیزی که سفر آنها را متفاوت میکرد، صرفِ عبور از جغرافیا نبود؛ آنها راوی انسان بودند.

جهان، از پشت لنز دو برادر
برادران امیدوار فقط جهانگرد نبودند؛ مستندساز و مردمشناس تجربی هم بودند. دوربینشان برای ثبت عجایب نبود، برای ثبت زندگی بود. در سالهایی که هنوز بسیاری از قبایل آفریقایی یا ساکنان آمازون برای جهان ناشناخته بودند، آنها به میانشان رفتند، غذا خوردند، خوابیدند و زندگی کردند. بعدها وقتی عکسها و اشیای جمعآوریشدهشان در تهران به نمایش درآمد، مردم برای نخستینبار با تصاویری از انسانهایی روبهرو شدند که تا آن زمان فقط نامشان را شنیده بودند.
عیسی امیدوار در یکی از گفتوگوهایش تعریف کرده بود که در بعضی مناطق، مردم هرگز آدمی با پوست و ظاهر آنها ندیده بودند و گاه با ترس به آنها نگاه میکردند. یکبار هم در آفریقا، قبیلهای آنها را محاصره کرده بود چون تصور میکردند ارواح سرگرداناند. اما آنچه این دو برادر را نجات میداد، کنجکاوی و احترامشان به فرهنگها بود. آنها نه فاتح بودند، نه توریست؛ بیشتر شبیه شاگردانی بودند که دنیا را با حیرت نگاه میکردند.
سالها بعد، وقتی امکانات سفر بسیار آسانتر شد، روایت برادران امیدوار هنوز بوی کشف میداد. شاید چون سفر برای آنها «مصرف تجربه» نبود؛ نوعی زیستن بود. حتی انتخاب وسیله سفرشان هم نشانی از همین روحیه داشت. آنها با دو موتورسیکلت ساده راه افتادند و در ادامه، شرکت سیتروئن یک خودرو در اختیارشان گذاشت تا سه سال پایانی سفر را ادامه دهند. اما مهمتر از وسیله، ارادهای بود که آن دو را از کوه و جنگل و برف و بیابان عبور میداد.

بازگشت به ایران؛ با چمدانی از خاطره
برادران امیدوار وقتی به ایران برگشتند، بیشتر شبیه افسانه بودند تا جهانگرد. نمایشگاه عکسها، فیلمها و اشیای سفرشان با استقبال گسترده مردم روبهرو شد و بعدها «موزه برادران امیدوار» در مجموعه سعدآباد شکل گرفت.
اما زندگی دو برادر در سالهای پایانی، رنگی از دوری و دلتنگی هم داشت. عبدالله امیدوار در سالهای آخر عمر در شیلی زندگی میکرد و چند سال پیش همانجا درگذشت. حالا با مرگ عیسی امیدوار، پرونده یکی از عجیبترین و الهامبخشترین سفرهای تاریخ معاصر ایران بسته شده است.
با این حال، میراث آنها فقط چند فیلم و عکس نیست. آنها به نسلی از ایرانیان یاد دادند که جهان را باید دید، باید از مرز ترس و عادت عبور کرد. در روزگاری که هنوز واژه «گردشگر» معنای امروزی نداشت، برادران امیدوار تصویر دیگری از ایرانی بودن ساختند؛ تصویری کنجکاو، جسور و مشتاق گفتوگو با جهان.
عیسی امیدوار رفت، اما هنوز میشود صدای موتورهای آن دو برادر را شنید؛ جایی در جادههای دور، میان غبار یک رؤیای قدیمی.
۴۷۴۷




نظر شما