لا به لای ورقه ها و پروندههای غبار گرفته ی این سال ها ، آن دسته از موضوعاتی که در قالب خاطراتِ وکیل به رشته ی تحریر در آمده اند ، به لطف استقبال و محبت شما مخاطبان جان برایم جذابیت خاصی دارد و در این بین هر بار که به مرور پروندهی ارسلان می رسم ، احساس می کنم تکهای از روحم در آن پرونده جا مانده و از این حیث وظیفه دارم از زاویه ی دیگری به بیان آنچه در آن پرونده رخ داد بپردازم. به همین سبب با خودم گفتم شاید بازنویسیِ آن خاطره، خالی از لطف نباشد...اینکه در راهروهای پر هیاهو دادگاه میان حجمی از استرس و ترس گاهی یک اتفاق ساده ، اثری فراتر از هزاران مادهی قانونی بر جا خواهد گذاشت.*
پرونده ی سرقت مسلحانهی سه متهم که شبانه به منزل زوج کهنسالی وارد شده بودند و در این میان ، بار اصلی پرونده بر دوش ارسلان کوچکترین متهمِ پرونده سنگینی میکرد ، نوجوانی که طعمه ی دو متهم دیگر شده بود و در معرض کیفر سنگین چندین سال زندان !!
***********
روز رسیدگی به پرونده، فضای حاکم بر دادگاه کیفری ۱ مانند همیشه سرد و سنگین بود. میدانستم که قلم قضات جز بر مدارِ خشکِ مواد قانونی و تبصرهها حرکت نمیکند؛ اما در اعماق وجودم، بر این باور بودم که در جهانِ ماده و تبصره ، با ذرهای احساس که به حجم مناسبی از انسانیت آغشته باشد، میتوان از مرزهای سختِ قانون عبور کرد. تلاش و سعی ام بر این بود تا بر ورقهی دادنامه، به جای کلمات رعب آورِ حبس و شلاق، نشانهای از غلبهی احساس بر منطقِ قانون ترسیم شود .
با صدایی که سعی میکردم لرزشِ پنهانش را با صلابتی تصنعی کتمان کنم، بلند شدم. ایستادم و به چشمهای خشمگین شکات پرونده و نگاه کنجکاوانه ی قضات خیره شدم ، اندکی مکث لازم بود تا توجه حاضران را به خودم جلب کنم...
و سپس شروع کردم : (( قضات محترم دادگاه ! بنا به کیفرخواست صادره و ادلهی موجود، مجالی برای رد اتهام انتسابی و دفاع از شخص متهم وجود ندارد ، اما مستحضرید که وظیفهی ذاتی و اصلی منِ وکیل صرفا به دفاع از متهم ختم نمیشود ، بلکه بنا به سوگندی که یاد کرده ام ، خاصه در پرونده های کیفری تکلیف دارم به دفاع از حقوق قانونی متهم ، حقوقی که ذیل حقوق انسانی برای هر شهروندی تبیین شده است ، لذا آنچه در ادامه خواهم گفت نه در مقام رد اتهام و دفاع از رفتار ارتکابی متهم بلکه اشارتی است به حقوق پایمال شده و محرومیتهایی که زمینهی ارتکاب بزه را فراهم آورده ، سبب شده تا ارسلان در جایگاه متهم قرار گیرد !! شاید با خودتان بگویید ، هیچ محرومیت و مسببی ، علت موجهی برای ارتکاب بزه تلقی نمیشود ،اما با شاهدی که پیشگاه محکمه اقامه خواهم کرد به صحت ادعای بنده خواهید رسید .
پیش از هر چیز تقاضا دارم با نگاهی متفاوت از آنچه در پرونده راجع به موکلم خوانده اید، به عرایضم توجه بفرمایید.
بی شک در طول دادرسی متوجه خواهید شد ، ارسلانی که امروز در این لحظه در جایگاه متهم قرار گرفته با کسی که یکسال پیش به موجب قرار دادگاه راهی کانون اصلاح و تربیت شد ، فرسنگ ها فاصله دارد و این تفاوت قرینه ی قابل اعتنایی است بر تاثیر تربیت و نقش آن در رفتار ارتکابی ارسلان ها!! و گواه متقنی است بر ادعای بنده .
یقیناً در ذهن هر انسانی، مادر خداوندگار مهربانی و عشق است؛ دامان او امنترین پناهگاه و نگاهش دلربا ترین منظرهی جهان .
شکات عزیز ، قضات گرامی و وکلای محترم! برای درک رنج ارسلان از نداشتن ملجأ و مأمنی به نام مادر ، کافی است هر آنچه من و شما از مهرِ مادر چشیدهایم را در لحظات عمرِ ارسلان ضرب کنیم تا به بخشی از حجمِ عظیمِ محرومیتهای او برسیم.
او نوجوانی است که زیباترین ایام زندگیاش را در محرومیت از آغوشِ مادر گذرانده است .))
در گوشهی سالنِ دادگاه ، ارسلان سر به زیر و بی صدا اشک می ریخت . پیشتر در کانون، اشکهایش را دیده بودم؛ اشکهایی از ترسِ زندان و مجازات. اما امروز... لرزشِ شانههایش حکایت از چیز دیگری داشت. این بار، اشکهایش نه از ترسِ حبس و تازیانه، بلکه از سوگِ مادری بود که هرگز نداشته .
با لحنی که حالا از حس انجام وظیفه با اعتماد به نفس بیشتری ادا می شد ، گفتم: (( میدانم که قضات محترم ناچار به اجرای قانون هستند. اما امروز از شما میخواهم نه بر مبنای مقرراتِ بیروح، بلکه بر پایه باورهای انسانی، حکم صادر کنید. من برای اثباتِ این تغییر، شاهدی دارم ، فراتر از کلمات .))
چشمان قضات و حضار ، با تردید، شاهدی را جستجو می کرد که از آن سخن میگفتم. لبخندی تلخ بر لبانم نشست و گفتم: ((امروز، شاهدِ من در برابر شماست. شاید برای اولین مرتبه است که وکیلی متهم پرونده را به گواهی میگیرد برای دفاع از وی !!
امروز تنها شاهدِ متهم ، شخصِ متهم است ! ارسلانی که امروز پیشگاه شما ایستاده ، شاهدِ قابل اعتنایی است بر صحت ادعای منِ وکیل در مقام وکیل مدافع وی ! تا ثابت کنم آن ارسلانی که متهم بود به سرقت مسلحانه به بادی فراموشی سپرده شده و ارسلان دیگری متولد شده است !!
قضات محترم من و شما به کرات گفته و شنیده ایم که یکی از اهداف مجازات ها ، اصلاح بزهکار است، اگر به این نظریه باور داریم ، باید بپذیریم تغییرات رفتاری ارسلان در این یکسال گذشته ، قرینه ایست بر مجازات شدن وی و دلیل محکمی است بر این ادعا که ریشهی بدرفتاری او، همان محرومیتی است که امروز از آن سخن گفتم و شما آثار آن را در گونه های بارانی این نوجوان میبینید!!))
ناگهان، صدای هقهقِ سوزناکِ ارسلان، مثل تیغی کلامم را برید. تمام توجهات به سمت او چرخید. او از جای خود برخاست، در حالی که گویی تمامِ دنیای کوچکش در آن اتاق فرو ریخته بود. با صدایی پر از اندوه و درد در حالیکه سعی میکرد لحن گفتارش به فریاد نزدیک نشود ، گفت :
((آقای قاضی! هر حکمی بدید، من قبول دارم... اما به تنها ناموسم که خواهر کوچیکم هس قسم، من تازه دارم آدم میشم! توروخدا وقتی میخواید حکم کنید ، حواستون به من و زندگی خواهرم که جز من و بابای معلولم کسی و نداره ، باشه! من نه کس و کاری دارم نه چیز به درد بخوری که به حاج خانم و آقوی حاجی بدم تا از اشتباهم بگذرن؛ جز این مجسمه! که با دستای خودم توی کانون ساختم و با هر تکهی چوبی که ازش جدا میشد گریه کردم ))
نگاه ارسلان از میز قضات به سمت صندلی شکات چرخید و خطاب به پیرزن گفت :(( حاج خانم من چون هیچوقت نفهمدیم مادر چی هس و کی هس ، وقتی آقای وکیل میگن آغوش مادر جیگر من آتیش میگیره دوس دارم داد بزنم بگم آغوش مادر چی جوریه؟! اصلا مادر یعنی چی ؟! ...))
هق هق گریه امان حرف زدن را از ارسلان گرفت و او با همان حال گریان از جایگاه متهم به سوی صندلی شکات چرخید .
ارسلان، با گامهایی لرزان به سمت پیرزنی که شاکی پرونده بود، میرفت و نگاهش، نگاهِ کودکی بود که انگار در میانِ حجمی از حسرت ها گم شده باشد.
مقابل پیرزن که رسید گفت : « وقتی به استاد کارگاه گفتم ، میخوام مجسمهی مادر بسازم ، بهم گفت باید توی ذهنت تصویری از مادر داشته باشی ...
(در این لحظه بود که متوجهی اشکهای پیرزن شدم که از زیر عینکش مانند تکههایی از بلور میدرخشید )
ارسلان در ادامه در همان حال گریان گفت : ولی در ذهن و خاطر من هیچ چیزی از مادر نبود جز تصویر شما ! حاج خانم به همون خدایی که قبول دارید لحظه به لحظهای که پای ساختن این مجسمه بودم شما توی ذهنم بودید ، من برای ساختن این مجسمه ، فقط شما را در ذهنم داشتم.
بعد در حالیکه مجسمهی چوبی مادر در دستانش بود ، مقابل شاکی سر به زیر با همان اندوه آغازین جلسه گفت : حاج خانم! این برای شماست تا هر وقت بهش نگاه کردید، یادتون بیاد به منِ بی مادر ... و برام دعا کنید...»
در حماسه ی گره خوردن نگاه پیرزن و ارسلان که حسی مادرانه زینت بخش آن بود ، پیرمرد با تکیه بر عصایش راهی میز محکمه شد ، بدون کمترین تاملی خطاب به هیات قضات گفت :
من بارها به دلایل مختلف در دادگاه حاضر شده ام ، اما چیزی که امروز دیدم ، نه یک جلسهی محاکمه که بخشی از زیبایی های زندگی بود و با کلام آقای وکیل تجسمی از انسانیت را دیدم و به حرمت این حس و حال از گناه این بچه گذشتم و از شما توقع دارم تا کمک کنید ، نه به متهم ! که به من و همسرم تا باقی عمرمان را صرف هنرمند کردن این پسر کنیم که از امروز مثل فرزند خودمان دوستش خواهیم داشت !!
وکیل دادگستری_ شیراز
*بریده ای از مطلب منتشر شده در تیرماه۹۹ با تیتر ؛ من ارسلان بی مادر حالا دیگر خراطم نه سارق مسلح




نظر شما