به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در شرایطی که دولت دونالد ترامپ با شدیدترین بحرانهای اعتبار و کارایی خود در عرصه سیاست خارجی روبروست، تجاوز نظامی اخیر و جنگهای ۱۲ روزه و رمضان با ایران، معادلات امنیتی و اقتصادی ایالات متحده را بهطور بنیادین دگرگون کرده است.
در همین راستا خبرگزاری ایرنا در گفتوگو با «فرید مرجایی» کارشناس سیاست خارجی و روابط بینالملل مستقر در آمریکا به بررسی «آشفتگی استراتژیک واشنگتن» در مواجه با ایران پرداختیم.
فرید مرجایی در این گفتوگو با اشاره به اینکه دونالد ترامپ از سیاست های اعلامی خود در حوزه سیاست خارجی که مهمترین آنها پرهیز از آغاز جنگهای دردسرساز بود فاصله گرفته، تاکید میکند که کاخ سفید در این پرونده در نوعی بنبست گرفتار شده است؛ وضعیتی که در آن نمایش توانمندیهای نامتقارن ایران، تداوم مدیریت جنگ و بسته شدن تنگه هرمز، محاسبات راهبردی واشنگتن را تغییر داده است.
مشروح این گفتوگو را در زیر میخوانید:
جنگ ترامپ با ایران؛ چرا پرچمها در آمریکا به اهتزاز در نیامد؟
آمریکا در کمتر از یک سال و نیم، دو جنگ سنگین (۱۲ روزه و رمضان) را با ایران تجربه کرده است. با توجه به اینکه جامعه آمریکا عموماً از درگیریهای بیپایان خاورمیانه خسته است، نگاه افکار عمومی در امریکا به ورود کشورشان به جنگ چگونه است؟
بله، در خصوص افکار عمومی، موضوع بسیار مهمی است. واقعیت این است که افکار عمومی آمریکا از جنگ خسته شده است؛ بهویژه جنگهای عراق، لیبی و افغانستان که هیچکدام نتایج موفقیتآمیزی برای این کشور به همراه نداشتند. بخشی از مردم میبینند که این جنگها هزینههای مالی بسیار سنگینی داشته است؛ هزینههایی که میتوانست صرف توسعه، درمان و امور رفاهی شود، اما این مسئله کمتر ثبت و مطرح میشود. با این حال باید در نظر داشت که این خستگی از جنگ دائمی و همیشگی نیست و تنها برای مدتی باقی میماند. ما این الگو را در زمان جنگ ویتنام نیز شاهد بودیم؛ پس از شکست و خونریزیهای گسترده در ویتنام، تا مدتی فرهنگ آمریکا تحت تأثیر این رویداد قرار داشت، اما بعدها سیستم قدرت تلاش کرد از این وضعیت خارج شود و نام آن را «سندروم ویتنام» نهاد و میکوشید از این سندروم رهایی یابد.
محبوبیت ترامپ در نظرسنجیها سقوط آزاد کرده و به ۳۴ درصد رسیده است. در گذشته، هر زمان که آمریکا برخورد نظامی و جنگی داشت، شما در مکانهای مختلف پرچمها را میدیدید؛ در مکانهای عمومی، مسکونی و شهرداریها، اما اکنون اصلاً پرچمی دیده نمیشود.بنابراین میتوان در یک جمله گفت که افکار عمومی از این جنگ راضی نیست، زیرا طی یک یا دو دهه گذشته مستقیماً با آن درگیر بوده است. اما در واقعیت باید بُعد دیگری را نیز در نظر داشت؛ افکار عمومی آمریکا در خلأ شکل نمیگیرد و بسیار معطوف به رسانههای مسلط است. رسانههای قدرتمند و مسلط هستند که افکار عمومی را میسازند. نوام چامسکی در نوشتههای متعدد خود توضیح میدهد که رسانهها پارادایمسازی میکنند و در خدمت آن بلوک قدرت و سیستم حاکم هستند؛ خواه این قدرت متعلق به بانکداران و سرمایهداران باشد و خواه نفوذ لابی اسرائیل. در واقعیت، نئوکانها یا نو محافظهکاران پروژهای را در ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته دنبال میکردند که طبق آن آمریکا باید همیشه آماده جنگ باشد. این «آمریکای آماده جنگ» میتواند از اسرائیل حمایت کند.
بنابراین، اگر این هدف آنان بوده، سعی کردهاند یک فرهنگ سیاسی مرتبط با آن بنیان نهند. و باید در نظر داشت که اکثریت مردم آمریکا یا انگلستان دسترسی به رسانهها، اخبار یا روایتهای آلترناتیو (جایگزین) ندارند و تنها انحصار روایت رسانههای مسلط حاکم است. در مقایسه، به عنوان مثال، شما در ایران، غرب آسیا یا آمریکای لاتین شاهد رسانههای آلترناتیو هستید که نسبت به رسانههای مستقر، روایتهای متفاوتی ارائه میدهند، بهویژه شبکههای ماهوارهای.
علیرغم این موارد، اکثر رسانهها در آمریکا، نهادهای مدنی، تحلیلگران و اتاقهای فکر از جنگ با ایران حمایت نمیکنند. در جامعه آمریکا، اکنون مردم و تحلیلگران این جنگ را جنگی بین آمریکا و ایران یا یک جنگ میهنی نمیبینند بلکه آن را جنگی تهاجمی از سوی دونالد ترامپ علیه ایران ارزیابی میکنند. نکته حائز اهمیت آن است که ترامپ در نظرسنجیها سقوط آزاد کرده و به ۳۴ درصد رسیده است. در گذشته، هر زمان که آمریکا برخورد نظامی و جنگی داشت، شما در مکانهای مختلف پرچمها را میدیدید؛ در مکانهای عمومی، مسکونی و شهرداریها، اما اکنون اصلاً پرچمی دیده نمیشود.
بدون توجیه و بدون خروجی؛ جامعه آمریکا در برابر جنگ جدید دچار سردرگمی است
در جریان این دو جنگ، انتقادات عمومی بیشتر معطوف به کدام جنبه بوده است؟ آیا منتقدان بیشتر از خود تصمیم جنگ انتقاد میکنند یا از نحوه مدیریت جنگ و به دست نیامدن یک پیروزی قاطع؟
دولت ترامپ اصلاً زمانی را برای آمادگی افکار عمومی جهت پذیرش جنگ پیشبینی نکرده بود؛ به این معنا که فرصتی وجود نداشت تا پیش از اقدام نظامی، جنگ را در عرصه عمومی توجیه کند. ناگهان در میانه مذاکرات، حملهای با پیشنهاد و همراهی «بنیامین نتانیاهو» صورت گرفت. اگر به خاطر بیاوریم، در زمان حمله دولت بوش-چینی به عراق، آنها ۹ ماه زمان صرف پروپاگاندا، شستشوی مغزی و آمادهسازی افکار عمومی کردند، اما در حال حاضر در عرصه عمومی هیچ دلیلی برای این جنگ به جامعه ارائه نشده بود. حتی پس از آغاز جنگ نیز، ترامپ دلایل خود را مدام برای مردم تغییر میداد. در جریان این تجاوز نظامی، دولت ترامپ نتوانست یک خروجی استراتژیک برای جنگ تعریف کند؛ یعنی مشخص نبود قرار است این جنگ چگونه به پایان برسد یا پیروزی در آن چگونه تعریف شود. در واقعیت، جامعه در خصوص این جنگ دچار سردرگمی و گیجی مطلق است.
ترامپ اصلاً زمانی را برای آمادگی افکار عمومی جهت پذیرش جنگ پیشبینی نکرده بود؛ به این معنا که فرصتی وجود نداشت تا پیش از اقدام نظامی، جنگ را در عرصه عمومی توجیه کند. ناگهان در میانه مذاکرات، حملهای با پیشنهاد و همراهی «بنیامین نتانیاهو» صورت گرفت.باید در نظر داشت که دولت ترامپ یک دولت بسیار ضعیف است. اگر به افراد آن نگاه کنیم، همه آماتور و کمتجربه به نظر میرسند؛ وزیر خارجه (روبیو)، وزیر دفاع (هگست)، معاون رئیسجمهور (ونس) و بهویژه رئیس ستاد ارتش (دن کین) که مراتب نظامی را به عنوان یک ژنرال توانا طی نکرده، بلکه ابتدا خلبان نیروی هوایی بوده، سپس ژنرال شده و بعد توسط ترامپ به این سمت ارتقا یافته است.
در این روند، ترامپ نتوانست در ساختار سیاسی، متحدانی را در یک بلوک گرد آورد یا دعوت کند. بنابراین، نسبت به هر سه محوری که مطرح کردید، این دولت مورد انتقاد است. رسانهها و تحلیلگران روی هر سه محور منتقدند: تصمیم جنگ توجیهی برای آن نداشت، نحوه مدیریت نیز ضعیف بود، چون تصور میکردند مدل ونزوئلا را میتوانند روی ایران پیاده کنند، در حالی که ایران ونزوئلا نیست؛ و در نهایت، هیچ درکی از پیروزی و تعریفی برای آن نداشتند.
اما نکته مهم اینجاست که مقاله فوقالعاده مهمی در ۸ آوریل در «نیویورک تایمز» منتشر شد که بسیار سر و صدا کرد. این مقاله به دو جلسه سری حلقه ترامپ پرداخت و با جزئیات توضیح میداد که چه نکاتی در آنجا بحث شده است. وقتی این مقاله را مطالعه میکنید، متوجه میشوید که این افراد چقدر کمتجربه هستند و شناختی از جنگ ندارند. حتی صحبتهای رئیس ستاد ارتش از نظر نظامی دارای یک درک تاکتیکی بود، اما در آنجا هیچ درک استراتژیک مطرح نبود. اینکه چه مقدار تجهیزات نظامی دارند و این تجهیزات چگونه باید جایگزین شوند، به خوبی تعریف نشده بود.
از پلتفرم ۲۰۱۶ تا جنگ فعلی؛ معیشت مردم، محور اصلی نارضایتی جنگستیزان آمریکایی
دونالد ترامپ در کارزارهای انتخاباتی خود همواره بر شعار «پایان دادن به جنگهای بیهوده» و «آمریکا اول» تأکید داشت. اما می دانیم که او به همراهی و تشویق اسرائیل وارد این دو جنگ با ایران شد. این تناقض آشکار، چه تأثیری بر پایگاه سنتی و وفادار ترامپ گذاشته است؟
بله، بهویژه در کارزار انتخاباتی دوره اول دولت ترامپ در سال ۲۰۱۶، صحبت از «جنگهای بیهوده» مطرح بود و بخش مهمی از پلتفرم ترامپ را تشکیل میداد. پیام کلی این بود که جنگهایی که گلوبالیستهای جمهوریخواه و دموکرات آغاز کرده بودند، هزینه مالی بالایی برای جامعه آمریکا داشت؛ در حالی که میشد این سرمایهها را صرف توسعه خود آمریکا کرد. در واقع، معیشت و وضعیت اقتصادی مردم مد نظر بود.
اکنون به خاطر جمعیتی که اشاره کردید، در پایگاه سنتی ترامپ که همزمان راستگرا و ضد دخالت نظامی خارجی است، به نظر میرسد شکافی ایجاد شده است. افراد سرشناسی از جریان «ماگا» برای اولین بار در آمریکا بهطور صریح درباره نفوذ اسرائیل و نقش این کشور در این جنگ موضعگیری کردند. این موضعگیری لزوماً به این دلیل نبود که جنگهای تجاوزکارانه از نظر اخلاقی و سیاسی غیرقابل قبول است (که البته ممکن است باشد یا نباشد)، بلکه نکته مرکزی این است که آنها همانطور که در پلتفرم اولیه مطرح بود، به دلیل آسیبی که این جنگها به شرایط اقتصادی و معیشت مردم وارد میکند، مخالفت میورزند.
در عین حال باید خاطرنشان کرد که اگرچه این نارضایتی ملموس و قابلتوجه است، اما این نارضایتی عمومی مجرا، نهاد و رسانهای ندارد که بتواند در مناسبات قدرت تأثیرگذار باشد. از سوی دیگر، مسائل مربوط به راست فرهنگی هنوز باعث نشده است که محافظهکاران از ترامپ فاصله بگیرند و جمهوریخواهان در کنگره با وی مخالفت علنی کنند. در واقعیت، در انتخابات میاندورهای کنگره در نوامبر سال جاری، نتیجه این روند را خواهیم دید؛ اینکه آیا این نارضایتی مانع رأیدادن این طیف به ترامپ خواهد شد یا خیر.
از درگیری با اروپا تا جنگ با ایران؛ مدیریت پراکنده و ضعف استراتژیک دولت ترامپ
بسیاری از تحلیلگران معتقدند که آتشبس فعلی، بیشتر یک «تسلیم دیپلماتیک» برای خروج از بنبست نظامی است. در فضای داخلی آمریکا، آیا دموکراتها و رسانههای لیبرال توانستهاند این آتشبس و خروج بدون پیروزی ملموس را به عنوان یک «شکست مطلق برای ترامپ» در فضای انتخاباتی (چه برای میاندورهای و چه برای افکار عمومی) تثبیت کنند؟
به طور کلی، گلوبالیستها به هژمونی آمریکا در منطقه خاورمیانه و در برابر چین باور دارند، اما معتقدند که شیوه کار، عملکرد و مدیریت ترامپ در واقعیت به موقعیت استراتژیک آمریکا آسیب زده است. ترامپ بیتجربه است و مشکلات شخصیتی دارد؛ یعنی اگر با تجربه بود، به عنوان یک سیاستمدار قوی باید تنها یک جبهه را دنبال میکرد، اما او مدام جبهههای جدید باز میکند.
او با اروپا و اعضای اتحادیه اروپا دعوا راه میاندازد و بر سر مسئله اشغال گرینلند ناراحتی ایجاد میکند. به رهبران اروپایی توهین میکند، تعرفه علیه متحدان خود وضع میکند، با پاپ اصطکاک به وجود میآورد و به او توهین مینماید. در پیمان نظامی ناتو، اختلاف و دعوا دروناین نهاد را دامن میزند و یک جنگ بیحساب و کتاب با ایران راه میاندازد که نمیتواند به سادگی از آن خارج شود. به همین دلیل، فضایی در آمریکا به وجود آمده است؛ فضایی که در آن گلوبالیستها ناراضیاند و ضعف را میبینند.
در انتخابات، بیشترین بحرانی که جنگ برای آمریکا ایجاد کرده، یعنی بحران اقتصادی و هزینه معیشت مردم، مطرح خواهد شد و دموکراتها روی آن تمرکز خواهند کرد.البته، آتشبس مورد حمایت همه است؛ زیرا از اقدامات نظامی، جنگ، تخریب و بحران ناشی از آن دور میشود. اما اینکه ترامپ پیروزی قاطع نظامی نداشته، به چهره و پرستیژ (ایماژ) او آسیب زده است. حتی بسیاری از تحلیلگران احساس میکنند که از نظر راهبردی، ایران در این جنگ کمی دست بالا پیدا کرده است.
بنابراین، همانطور که اشاره کردید، دموکراتها، لیبرالها و حتی آنهایی که در میانه (سیاسی) قرار دارند، ضعف و اضطراب را در دولت ترامپ میبینند و البته انعکاس این مسئله بر افکار عمومی تأثیر میگذارد. با این حال، در انتخابات، بیشترین بحرانی که جنگ برای آمریکا ایجاد کرده، یعنی بحران اقتصادی و هزینه معیشت مردم، مطرح خواهد شد و دموکراتها روی آن تمرکز خواهند کرد.
چند روز پیش، یکی از چهرههای مهم جریان نئوکان یا همان نو محافظهکاران؛ آقای رابرت کیگن (همسر خانم ویکتوریا نولند)، مقالهای در نشریه آتلانتیک نوشت که بسیار سر و صدا کرد و تکاندهنده بود. او جنگ و اقدام ترامپ را شکستی و ضعفی برای آمریکا قلمداد کرد و معتقد است که شرایط پس از جنگ دیگر نمیتواند به وضعیت قبل از جنگ بازگردد. اتخاذ چنین موضعی از سوی یک نئوکان و حامی اسرائیل واقعاً تعجبآور بود.
چرا جنگ، کابوس انتخاباتی ترامپ خواهد شد؟
به نظر شما، حزب دموکرات به دنبال استفاده از فضای انتقادی از ترامپ به واسطه این جنگ در انتخابات میان دوره ای خواهد رفت؟
بدون تردید، در انتخابات پیشرو، حزب دموکرات از هرج و مرج و فقدان برنامهریزی در سیاست خارجی ترامپ بهرهبرداری خواهد کرد. این آشفتگی نه تنها در بینظمی استراتژیک در روابط با اروپا نمود دارد، بلکه شامل بیبرنامگی در راهاندازی یک جنگ بیهدف با ایران در منطقه است که تاکنون نتیجهای به دنبال نداشته است.
تعدادی از سناتورها، از جمله یک سناتور دموکرات ایالت کنتیکت و سناتور برنی سندرز، اعلام کردهاند که هزینه جنگ برای آمریکا بسیار بیشتر از برآوردهای دولت ترامپ خواهد بود. دموکراتها تأکید میکنند که در زمانی که مردم نیازمند بیمه سلامت، اشتغال و بازسازیها هستند، این سرمایهها باید در داخل کشور هزینه میشد، نه آنکه صرف ماجراجویی در جنگی شود که برای مردم معنایی نداشته است.
اما نکته مهمتر آن است که به دلیل تورم و افزایش قیمتها، دموکراتها تمرکز اصلی خود را بر تأثیر جنگ بر اقتصاد کشور و معیشت مردم متمرکز خواهند کرد؛ عاملی که مهمترین شاخص در انتخابات محسوب میشود.
القای روایت حمایت از ایران تروریسم و انحراف هستهای؛ ابزارهای فریب افکار عمومی برای توجیه جنگ
اسرائیل در هر دو جنگ، آمریکا را «تحریک، تشویق و همراهی» کرد. آیا این موضوع در افکار عمومی آمریکا که تا پیش از این اسرائیل را متحدی استراتژیک میدیدند، شکاف ایجاد کرده است؟ آیا می توان گفت که عبارت «آژیر کشیدن اسرائیل برای کشاندن آمریکا به جنگ» وارد ادبیات سیاسی آمریکا شده است؟
اکثریت قریب به اتفاق جامعه نسبت به این واقعیت بیاطلاعند که اسرائیل آمریکا را به سمت جنگ تحریک و تشویق کرد. به مردم این باور القا میشد که هدف از جنگ، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای یا توقف حمایت تهران از تروریسم در منطقه است؛ همان روایتهای کلیشهای که سالهاست تکرار میشود.
شاید بدنه جامعه در جریان نباشد که توافقنامهای موفق به نام برجام وجود داشت و ترامپ با خروج خود از این تفاهم، بحران را به وجود آورد؛ موضوعی که آگاهی عمومی نسبت به آن بسیار ناچیز است. نقش اسرائیل در تصمیمگیری برای جنگ بیشتر در خبرگزاریهای خارج از ایالات متحده مطرح میشود. البته اقلیتی سیاسی در جامعه هستند که از نقشه اسرائیل آگاهی دارند، اما به دلیل مناسبات قدرت با آن کنار آمدهاند و در خصوص اسرائیل، به مرحلهی جدیدی از مواجهه نرسیدهاند.
تار عنکبوت لابیها و میلیاردرهای صهیونیست در سازوکار قدرت آمریکا
با توجه به نقش نتانیاهو و لابیهای اسرائیلی در به راه انداختن این جنگ، آیا میتوان گفت که روایت سنتی در واشنگتن مبنی بر اینکه «اسرائیل بازوی اجرایی منافع آمریکا در خاورمیانه است» در هم شکسته و اکنون واشنگتن عملا به بازوی اجرایی منافع رادیکالهای اسرائیلی تبدیل شده است؟
بدنه اصلی جامعه نسبت به وجود لابیهای اسرائیل آگاهی چندانی ندارد و بنابراین، در نبود چنین آگاهی، حساسیت خاصی هم نسبت به این موضوع شکل نمیگیرد. اکثر مردم حتی نمیتوانند نام این نهادها را بر زبان بیاورند یا از وجودشان مطلع باشند. برای مثال، در ایران رسانههایی مانند «آیپک» (AIPAC) یا «انستیتو واشنگتن برای سیاستهای خاورمیانه» را میشناسیم، اما مردم آمریکا چنین شناختی ندارند. البته طبقه قدرتمند سیاسی و دانشگاهیان نسبت به لابی اسرائیل آگاهی کامل دارند و برخی از روشنفکران و استادان دانشگاه درباره آن سخن میگویند.
شاید بتوان گفت که اکنون مقداری بدبینی نسبت به شخص «بنیامین نتانیاهو» در طبقه سیاسی شکل گرفته است، اما این بدبینی به حدی نیست که بر رابطه کلی آمریکا و اسرائیل تأثیر بگذارد.اما افرادی که خود متعلق به طبقه قدرتمند سیاسی هستند، چه در رسانهها و چه در کنگره، موقعیت حرفهای خود را در گرو حمایت کلی از اسرائیل میبینند. اینکه آیا آمریکا ابزار دست اسرائیل است یا اسرائیل ابزار آمریکا، موضوعی است که در حوزه عمومی چندان مطرح نمیشود.
شرایط اجتماعی و سیاسی در آمریکا به گونهای شکل گرفته است که این کشور حمایت کامل و تام از اسرائیل را به نمایش میگذارد، حتی اگر این حمایت با منافع ملی آمریکا مغایرت داشته باشد؛ البته این موضوع همواره توجیه و تبیین میشود. شاید بتوان گفت که اکنون مقداری بدبینی نسبت به شخص «بنیامین نتانیاهو» در طبقه سیاسی شکل گرفته است، اما این بدبینی به حدی نیست که بر رابطه کلی آمریکا و اسرائیل تأثیر بگذارد.
باید در نظر داشت که بسیاری از میلیاردرها دارای جهتگیریهای خاصی هستند و موضعی خنثی ندارند؛ آنها از اسرائیل حمایت شدید میکنند؛ از جمله «شلدون ادلسون» که مالک کازینوها بود و «لری الیسون» که بخشی از معماری جدید دیجیتال است و اکنون یک امپراتوری رسانهای ایجاد کرده است.
به عنوان مثال دیگر، «مارکو روبیو» که اکنون وزیر خارجه است، در جوانی در فلوریدا توسط دو میلیاردر صهیونیست به نامهای «نورمن برمن» و «لری الیسون» معرفی و به سمت سناتوری فلوریدا ارتقا یافت. اینگونه است که مناسبات قدرت شکل میگیرد.
از برجام تا انتخابات شهرداری نیویورک؛ بازتاب اقتدار لابی اسرائیل در ساختار سیاسی آمریکا
آیا در میان نخبگان دموکرات و حتی بخشهایی از جمهوریخواهان (مانند جریان محافظهکاران قدیم)، صدایی بلند شده که خواستار بازنگری در رابطه بیقیدوشرط با اسرائیل به دلیل تبعات این جنگ و البته پیشتر از آن رفتار اسرائیل در غزه باشد؟
میتوان گفت هرچند صداهایی از سوی جامعه مدنی، کنشگران معدود، هنرمندان و فعالان دانشجویی در انتقاد از اسرائیل بلند شده است، اما مخالفت با اسرائیل در بستر دموکراتها و جریان محافظهکاران سنتی رخ نمیدهد؛ زیرا مناسبات قدرت در کشور آمریکا اینگونه شکل گرفته است. انتقادات بیشتر متوجه ترامپ و دولت اوست، چرا که نقد ترامپ برای هر فردی در سیستم امنتر است.
باید یادآور شد که رئیسجمهور اوباما نتوانست توافق برجام را در کنگره به تصویب برساند، اما نکته مهمتر آن است که بسیاری از خودِ دموکراتها در کنگره نیز از برجام اوباما حمایت نمیکردند و تنها افراد اندکی شمارششده مانند برنی سندرز، زهران ممدانی، خانم رشید طلیب و خانم الهان عمر در این زمینه صحبتهای جدی مطرح کردند؛ هرچند که این موضوع به یک مسئله اجتماعی در کل سیستم تبدیل نشد.
یادآوری میشود که در دو سالِ فاجعه تاریخی در غزه، دموکراتها و همان محافظهکاران قدیم در برابر آن فاجعه تاریخی و نسلکشی سکوت کردند. مثالی از این وضعیت، انتخابات شهرداری نیویورک چند ماه پیش است؛ پس از نسلکشی اسرائیل در غزه، در مناظرههای انتخاباتی از ۵ نامزد پرسیده شد که اولین کاری که به عنوان شهردار انجام خواهند داد، چیست؟ چهار نامزد پاسخ دادند: سفر به اسرائیل. تنها زهران ممدانی گفت که من در نیویورک میمانم و به اسرائیل نخواهم رفت.
در پایان، باید نکتهای جامعهشناختی را یادآور شد و آن اینکه نمیتوان به تحولات آمریکا از دریچه تجربه تاریخی و آگاهی تاریخی ایران یا جنوب جهانی نگاه کرد. بلکه باید بر اساس مناسبات جامعه آمریکا به تحولات این کشور نگریست.
خالی شدن انبارها و پر شدن جیبها؛ چه کسانی از جنگ با ایران سود میبرند؟
پنتاگون و نهادهای امنیتی آمریکا (دیپ استیت) معمولاً با جنگهای بیپایان مخالفند و گزارش های اخیر هم حاکی از آن است که نظامیون با جنگ اخیر مخالف بودند. آیا آنچه رخ داد منجر به تضعیف جایگاه نهادهای امنیتی در امریکا شد و یا برعکس نتیجه این ماجراجوئی می تواند به کار آنها بیاید؟
این موضوع بستگی به مورد دارد. نظامیان ارشد پنتاگون با جنگ علیه ایران موافق نبودند و این مخالفت بازتاب یافت، زیرا راهبرد درستی را در آن جنگ نمیدیدند. در همین حال، وزیر دفاع ترامپ، «هگست» که فردی تازهوارد، آماتور و پرادعاست، تعدادی از فرماندهان ارتش را بازنشسته کرده است.
اما روند دیگری نیز وجود دارد؛ برخی از افرادی که در پنتاگون بازنشسته میشوند، سپس برای لابی اسلحه به کار مشغول شده و شغلهای پردرآمدی در آنجا کسب میکنند. لابی اسلحه یا همان «کمپلکس صنعتی-نظامی» در کشور و در کنگره بسیار قدرتمند است. آنها گاهی از جنگ حمایت میکنند، زیرا در جنگ از تسلیحات آنها استفاده میشود؛ در حالی که در جنگ کنونی با ایران مقداری از انبارها تخلیه شده است و در پی آن، شرکتهای اسلحهسازی قراردادهای بیشتری دریافت میکنند. برخی از شرکتهای اسلحهسازی در بازار بورس حضور دارند و مردم زمانی که سهام این شرکتها را خریداری میکنند، ناخودآگاه از این وضعیت منفعت میبرند.
نظر عمومی در جامعه بیشتر معطوف به کاخ سفید و کنگره است تا پنتاگون یا دولت پنهان (دیپ استیت)، زیرا انتظار میرود پنتاگون صرفاً تابع دستورات و تصمیمات دولت باشد.
جنگ، کارآمدی گزینه نظامی مقابل ایران را زیر سوال برد
یکی از دستاوردهای مهم ایران در این دو جنگ، نشان دادن توانمندی در یک «جنگ نامتقارن میان مدت» در برابر ائتلاف آمریکا و اسرائیل بوده است. آیا الیتهای سیاسی و نظامی آمریکا به این نتیجه رسیدهاند که مدل بازدارندگی ایران دیگر قابل شکست با زور نظامی نیست واگر بله، در مواجه با ایران به کدام سمت خواهند رفت؟
به نظر من، پیش از آغاز جنگ نیز نخبگان سیاسی و قدرتمندان، درگیری با ایران را بحرانآمیز و بینتیجه میدیدند؛ اما اکنون که جنگ رخ داده و توانمندی ایران در این جنگ نامتقارن به اثبات رسیده است، قطعاً این نتیجهگیری مبنی بر مخالفت با جنگ تثبیت و مستحکم شده است.
در این جنگ نامتقارن، توانایی نظامی ایران چند ساعت پس از حملات غافلگیرانه در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان با سرعت بسیار بالا به کار گرفته شد. نیروهای موشکی و پهپادی تا زمان اعلام آتشبس دست از عمل برنداشتند. حمل و نقل موشکها انجام شد و با اینکه رهبری ارتش و فرماندهان نظامی در روز اول جنگ رمضان از بین رفتند، مدیریت جنگ همچنان ادامه یافت. تمام این موارد به این نتیجه منجر شد.
بنابراین، نخبگان سیاسی در آینده قطعاً گزینه زور نظامی را انتخاب نخواهند کرد؛ یا به توافقی با ایران دست مییابند که یک توافق برد-برد باشد و یا دوباره به فشار تحریمهای همهجانبه به عنوان ابزار فشار بازمیگردند و از آن استفاده خواهند کرد تا فشاری در داخل ایران شکل بگیرد.
تنگه هرمز و سقوط توهم انزواطلبی اقتصادی
جنگ هزینه دارد. با توجه به اختلالهای ایجاد شده در زنجیره تأمین انرژی و هزینههای مستقیم نظامی، تأثیر این دو جنگ بر اقتصاد داخلی آمریکا چه بوده است؟
بهطور غیرمنتظرهای، جنگ از حوزه جغرافیایی به میدانی در حوزه انرژی و اقتصاد تبدیل شد. پیش از جنگ (تجاوز نظامی)، هیچکس اهمیت استراتژیک تنگه هرمز را تا این حد در نظر نمیگرفت. آژانس بینالمللی انرژی (IEA) از بزرگترین شوک عرضه در تاریخ صنعت نفت و انرژی خبر داد.
یکبار دیگر ثابت شد که بخشهای مختلف اقتصاد جهان تا چه میزان به هم پیوستهاند. افزایش قیمت نفت، بنزین و کود تأثیر عمیقی بر اقتصاد جهان گذاشته است. در ابتدا، دولت ترامپ مدعی بود که آمریکا از نظر نفت خودکفا است و تحت تأثیر بازار جهانی نفت قرار نمیگیرد؛ اما تجربه این جنگ بسیار سریع نشان داد که افزایش قیمت نفت در جهان، منجر به افزایش قیمت بنزین در آمریکا نیز شده است. از آنجا که قیمت بنزین و سوخت بر حملونقل کالاها اثر میگذارد، به همین دلیل، قیمت کالاهای مصرفی نیز در بازار آمریکا افزایش یافته است.
افزایش قیمتها در آمریکا موجب تداوم تورم شده است؛ موضوعی که مستقیماً معیشت مردم را تحتالشعاع قرار داده است. چنانچه درآمد و حقوق شهروندان به موازات تورم افزایش نیابد، خطر رکود اقتصادی تهدیدکننده خواهد بود.
در همین راستا، دونالد ترامپ شخصی به نام «کوین وارش» را برای ریاست بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) انتخاب کرده است. ترامپ پیشتر نیز همواره به رئیس سابق بانک مرکزی فشار میآورد تا نرخ بهره را کاهش دهد. اکنون وارش در موقعیتی ویژه قرار گرفته است و باید میان پذیرش دستورات جانبدارانه ترامپ و پیگیری آنچه را که برای اقتصاد کشور صلاح میداند، یکی را برگزیند.
۲۱۹




نظر شما