گروه اندیشه: در مقاله ای که دکتر محمدتقی قزلسفلی استاد علوم سیاسی دانشگاه مازندران، در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داد، با اتکا به آرای طبری آملی و متفکرانی چون احسان یارشاطر و ریچارد فرای، به تبیین راز تداوم استثنایی و ققنوسوار هویت، زبان و فرهنگ ایرانی در چهارراه حوادث و مخاطرات تاریخی میپردازد. قزلسفلی با طرح فرضیهای معرفتشناختی-سیاسی تبیین میکند که برخلاف جوامعی نظیر مصر، سوریه و عراق که با گذشته کهن خویش دچار گسست شدند، ایران به دلیل انتقال استراتژیک منازعه از «حوزه نظامی» به «حوزه نظری نظام استعارات ادبی» توانست یکپارچگی هویتی خود را حفظ کند. بر اساس این مدل تحلیلی، زبان فارسی دو نقش بنیادی را در تداوم حس ملیت ایفا کرده است: نخست، توسعه ژانر «اندرزنامهنویسی» (از مینوگ خرد تا گلستان سعدی) به مثابه قانون نانوشته عقل جهانداری و فکر سیاسی ایرانشهری؛ و دوم، بازتولید و استمرار عینی «ایده ایران» در متون ادبی و حماسی نظیر شاهنامه فردوسی در ادواری که حکام سیاسی توان یا علاقهای برای حمایت از فرهنگ ایرانی نداشتند. در نهایت، این زایش دائم ادبی به مثابه «خانه هستی»، با تبدیل ایران به یک «حیطه معنایی» و «جسم لطیف»، حتی مهاجمان بیگانه را به مدافعان این روح تمدنی تبدیل کرده است. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
در این خاک در این خاک، در این مزرعه ی پاک
به جز مهر به جز عشق دگر هیچ نکاریم
کمتر ملتی و تاریخی مثل ایرانیان دارای این همه نقاط پر فراز و فرود وبرانگیزاننده است. کشوری و تمدنی در چهار راه حوادث، آکنده از ماجراهای خرد و کلان و صحنه ی بازیگری مهم ترین جلوه گری های حماسی. کم تر قرنی از آن بدون دست کم یک رخداد یا تلاطم بزرگ سپری شده است.
در این سرزمین، هویت، همانا احساس جمعی مردمانی است از تعلق به سرزمین های تاریخی ایران که علیرغم جنگ ها و مخاطرات و گُسل ها، هویت آن همواره تاب آوری داشته است. به تعبیر ادبی، ققنوس ایرانی هر بار از خاکستر خویش برخاسته و حضور خود را به صلابت فرا آواز داده است.
پژوهشگران اهل ادب و فرهنگ، تاریخ طولانی، زیست مشترک، خاستگاه سرزمینی، دین و آداب و رسوم و عناصر عدالت خواهی را به عنوان مولفه های حفظ و تداوم هویت ذکر کرده اند. با این همه پرسش درباب بقای ایران در این سده های گذشته تا به امروز هم چنان محل تامل و مباحثات بوده است.
به راستی چرا ایران ما هویت زبانی و فرهنگی اش را در میان این رخداها و تلاطم ها حفظ کرده است؟ راز این تداوم حس ملیت و دلبستگی به وطن از کجا ریشه می گیرد؟ یکی از نخستین ادیبان و مورخان صاحب نام جهان اسلام و ایران که این پرسشواره ی معرفت شناختی-سیاسی را طرح کرده محمد جریر طبری آملی است. او در تاریخ نگاشت خود تصریح می کند که «هیچ ملتی غیر از ایرانیان دارای تاریخی مستمر و پیوسته نیست.».
به باور امثال او ملل دیگر چه در زمان های قدیم و چه جدید، حکومت و تاریخ مستمر نداشتند و حتی در زمان هایی که چنین بوده، نمی توان توالی وقایع و حکومت ایشان را دریافت. در دهه های اخیر پژوهشگرانی چون ریچارد فرای، گلدزیهر، گراردو نیولی، شاهپور شهبازی و احسان یارشاطر به این مهم علاقه نشان داده اند.
برای نمونه احسان یارشاطر، متفکر برجسته ی معاصر توضیح می دهد: « دشوار بتوان ملتی یافت، جز چینی ها که در طول تاریخش این همه از پا درآمده و اما دوباره ققنوس وار از خاکستر خویش، با نیرو و خلاقیتی تازه برخاسته باشد». پس همینجا با حضرت حافظ همراه شویم که به لسان غیب خود یا زبان استعارات ادبی، پاسخی درخور به پرسش دیرپایی ایران داده است:
چو بشنوی سخن اهل دل مگو خطاست
سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست
از آن به «دیر مغانم» عزیز می دارند
که «آتشی» که نمیرد، همیشه در دل ماست!
از این قرار، در این مجالِ کم بنا دارم برای این پرسش همیشگی و مهم، پاسخی به اختصار ارائه دهم. در عین حال این سخن فشرده با هدف ایضاح منطق تداوم فرهنگی می تواند مقایسه ای با جوامعی چون مصر، سوریه و عراق هم باشد که با گذشته ی کهن خویش گسستند و ایران نه! در پاسخ این فرضیه مطرح می شود که در میان تمام عوامل و زمینه های مادی و معنوی که به حفظ یکپارچگی و تداوم هویتی ایران مدد رسانیدند کاخ شکوهمند زبان و ادب فارسی جایگاه و نقش اساسی و استثنایی داشته است. برای تبیین این موضع توضیحاتی از این قرار قابل طرح و بحث است.
به طور کلی شعر و ادب فارسی پس از آن تحول و دگرگونی از پارسی باستان و میانه (پهلوی) به «فارسی دری»، که به سرعت به زبانی فاخر و در عین حال ملموسی تبدیل شد چنان که به تعبیر حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده اینک تنها به زبان «دری» می توانستی و باید فصیح سخن گفت، و بی تردید حمایت آخرین خاندان ایرانی تباری چون صفاریان، سامانیان و آل بویه در این تحول غیر قابل انکار است، به استناد تجربه ی زیسته ایرانیان ادب فارسی دو نقش مهم ایفا نموده است: در باب نقش نخست باید گفت زبان و ادب فارسی تداوم دهنده و توسعه بخش ژانر ادبی اندرزنامه ها بوده است.
در چارچوب سنت اندرزنامه نویسی که ویژه ی فرهنگ دیرپایِ ایران است و در دوره ی اسلامی ایران هم تداوم یافته، این کشور نه تنها پیوند خود را با میراث اندرزنامه های کهن خود حفظ نمود هم زمان به تاسیس یک جریان اندیشه و فکر سیاسی تحت عنوان «ایرانشهری» نیز توفیق یافت. به این معنا متون اندرزنامه ای در دوره ی ایران میانه، متداول ترین جریان اندیشه سیاسی ایرانشهری است. پیتر براون در اثر موجز و درخشانش، قدرت و اقناع در اواخر عهد باستان، از این پند نامه های اخلاقی و حکمت آموز به مثابه «نیروی نامرئی و الزام آور جامعه، یک قانون نانوشته» یاد می کند که در حیات سیاسی و فرهنگی این کشور به حکیمی در جامه ی مغان، یا رایزن خردمند و سخنگویِ آگاه این امکان را می داد که بی واهمه با قدرتمندان در باب شیوه ی مناسب عقل جهانداری و آئین و هنر کشورداری سخن گوید.
این جریانِ اندیشه ایرانشهریِ راه یافته به اندرزنامه ها در حالت آرمانی وسیله ای بوده برای مدیریت داد و دهش در ادوار تاریخی و سیاسی مختلف. از «مینوگ خرد» و «نامه ی تنسر» در دوران باستان تا «قابوس نامه» عنصرالمعالی،«گلستان» سعدی و «جوامع الحکایات» عوفی بخارایی و دهها نمونه ی دیگر در دوران ایران میانه. باید اضافه کرد پاره ای از اندرزنامه ها در ذیل عباراتی چون سیرالملوک یا نصیحه الملوک، وجه سیاسی پر رنگ تری داشتند و ساختار قدرت زمانه را خطاب قرار می دادند. اما در چارچوب آنچه این نوشتار پی گرفته است وجه مشترک تمام ژانرهای ادبی اندرزنامه ای پیوند با عقل جهانداری یا آئین حکومت داری ایرانیان است.
گذار به دوره اسلامی فرصتی فراهم آورد تا سنت اندرزنامه نویسی ایرانی با لحاظ شرایط تاریخی و فرهنگی، از مواریث اسلامی چون کلام الله مجید، احادیث پیامبر و امامان هم بهره گیرد و در شکل فربه تری تداوم یابد. متون اندرزنامه ای در چارچوب حکمت اخلاقی و عملی مولفه هایی را به خدمت گرفت که آنها حتی با وجود غلبه ی سلسلههای حکومتی برآمده از آسیای میانه و پایان قدرت آخرین خاندان ایرانی به نمادهای فرهنگ و عقل جهانداری ایرانی تبدیل شدند: توصیه ی به خرد، کسب دانایی، فرزانگی، اعتدال، حزم و دوری از طمع به عنوان سرچشمه بدی و خشم. به ویژه از دوره سلاجقه تا پایان عصر ایلخانی که قرون وسطای ایران، زوال اندیشهی خردگرا و کسوف عقل را در پی آورد، ادب فارسی در خلا نظام مفاهیم، به ایفای نقش فرهنگی خود ادامه داد.
اینها که سنن فرهنگی و زیستی ایرانی اند در قرون اولیه اسلامی با زبان عربی و فارسی حفظ و گسترش یافتند. نکته قابل توجه این که علامه طباطبایی در تاکید بر اهمیت سنت اندرز و حکمت ایرانی نشان می دهد این رویکرد چه بسا وارد برخی کتب دینی اسلامی هم شده است. استناد ایشان به اصول کافی کلینی(سده ۴ ه.ق) است که شامل ۱۶ هزار و ۱۹۹ حدیث است. برای نمونه در این اثر و در تاکید و اهمیت خردورزی از قول امام جعفر صادق(ع) آمده است که پیامبر اسلام(ص) فرمودند: « خداوند به آدمی چیزی بهتر از خرد عطا نکرده است».
دلیل دو این که از گذشته های بسیار دور تا دوران نزدیک به ما، زبان و ادب فارسی با تمرکز بر «ایده ی ایران» و تکرار نام آن به مناسبت های مختلف و در واژه هایی چون ایرانشهر، ایران زمین، فُرس، اهل الفُرس، ملک عجم، ممالک ایران زمین، خان ایران، ملوک ایران و... به شکلی حیرت آور چون پشتوانه ی وحدت ملی و سرزمینی عمل کرده است و نکته قابل تامل در دوران سلسله های غزنوی و سلجوقی هم این که در وضعیتی که قدرت سیاسیِ حاکم این امکان یا علاقه را نداشت حامی هویت و فرهنگ ایرانی باشد، ادبیات این نقش را ایفا می کند. درست این است که به زبان استراتژیک بگوئیم اینجا منازعه از «حوزه ی نظامی» به «حوزه ی نظریِ» نظام استعارات ادبی منتقل می شود و فرهنگ و ادب سترگ ایرانی، به محمل این «تاریخ اندیشیدن» ایرانیان تبدیل می شود. هایدگر به مناسبتی گفته بود «زبان خانه ی هستی است» و اینجا زبان فارسی با تجسد و تدام ایده ی ایران به مامن و خانه ی هویتیِ ما تبدیل می شود.
گراردو نیولی و شاهپور شهبازی در پژوهشی پیرامون ریشه های کهن ایده ی ایران آن را به هزاره ی قبل از میلاد و متون اوستایی بازگردانیده اند. برای مثال در فروردین یشت آنجا که از پنج ملت سخن به میان آمده «ایریا»(ریشه ی ایران) برگزیده ترین است. یا در یکی از نوشته های مغان یعنی «وندیداد» در ستایش این سرزمین از زبان اهورامزدا آمده است: « نخستین جا و سرزمین نیکویی که آفریدم، ایرانویج بود کنار رود دائیتی». تجلی عینی و سیاسی ایران در دوران اردشیر بابکان ساسانی است اما در گذار به دوران ایران اسلامی نخبگان و اهل قلم ایرانی که در سلسله مراتب اجتماعی ایران قشری بانفوذ بودند از وزرا، دبیران، مستوفیان و ادیبان و مورخان به کرات از ایده ی ایران سخن گفتند تا اینکه در نامه ی نامور باستان فردوسی با پیوندی که میان عصر اساطیری و تاریخی به وجود می آورد ما به نقطه ی اوج هویت تاریخی و فرهنگی می رسیم:
زگفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفته ی باستان.
نیک می دانیم ریشه ی شاهنامه وقایع تاریخی سنتی ایران است که در اواخر ساسانی در خدای نامک گردآوری شد و پس از آن به نماد برانگیختن غرور ملی و ریشه های عمیق ایده ایران تبدیل شد. سخن علامه قزوینی که گفته است: «هر ایرانی در هر طبقه و درجه ای که باشد نسبت به حال خود، مقدار عظیمی از هویت و ملیت خود را مدیون فردوسی است»، بیان صریحی از اهمیت کار این حکیم پرآوازه است همو که به قول یان ریپکا، «در سراسر سپهر زبان و ادب فارسی چونان تهمتن قد برافراشته است».
بی دلیل نبود که حضرت فردوسی بیش از هزار بار به نام ایران اشاره می کند و هربار:
همی شهر ایرانش آمد به یاد
همی پر کشید از جگر سرد باد
اینجا دیگر ایران صرفا یک مکان نیست. او که در خفقان خلافت عباسی و امیران غزنوی فریاد رعدآسا را می ساخته از ایران همچون «حیطه ی معنایی» سخن می گوید که به قول استاد حسن انوری، زیستگاهی برای ذهن های برتر و حاوی روح عمیق است. حماسه ی ملی او، در قلمرو ادب، همانا جانشین تأمل فلسفی در تقدیر تاریخی هویت ایران است. نولدکه آلمانی معترف است، نامور نامه ی باستان، یک حماسه ملی است که هیچ ملتی نظیر آن را ندارد.
باری، در ادبیات حماسی و عشقی امثال رودکی و ابوشکور بلخی و تاریخ نگاری اسلامی-ایرانی امثال دینوری، حمزه اصفهانی و ابن مسکویه هم به همین ترتیب به نام ایران و ایده ی ایران استناد می شود. فرخی در دیوان خود بیش از ۳۰ بار نام ایران را آورده است. همینطور در دیوان اسدی طوسی و فخرالدین اسعد گرگانی. به قول زنده یاد داریوش شایگان نقش زبان و ادب ایرانی را نباید در شکل دادن به آمیزش افق های فکری گوناگون در جغرافیای فرهنگی را نادیده گرفت که چگونه حکمت مزدایی- اوستایی را با فلسفه ی یونانی، مکتب هندی را با سنت پربار اسلامی پیوند داده و از دل آن مکاتب متنوع حکمت و ادب فراز آمدند.
جذابیت ایده ی ایران در حادثه ی پناه بردن اهل شعر و ادب به هند، آن سال ها که به قول حافظ، مزاج دهر تباه شده بود، به گونه ای است که به آب دیده باید گفت و شنید. احمد اشرف در پژوهشی نشان می دهد بیش از ۷۵۰ تن از ادبای ایرانی ناچار ترک وطن کرده به دربار گورکانیان هند پناه می برند اما تمام نوشته هاشان سرشار از عشق وعواطف والا به ایرانِ جان است. من تنها به قطعاتی از قصیده ی میرسنجر کاشانی اشاره می کنم:
شبی خاطرم خست حب وطن
غم غربتم کرد بس مُمتحن
نشستم پسِ زانوی بی کسی
گریستم، گریستم برین دوری واپسی
آه به آهنگ ایران نوایی بزن
نوای وطن، آشنایی بزن...
به این ترتیب می توان گفت اگر حافظه ی تاریخی ایرانیان این توان را پیدا نمی کرد که از مجرای زبان و ادب فارسی در خاطره ی ایرانیان پناه بگیرد طبعا و تحقیقا رخنه ای در ارکان تداوم فرهنگی ایران زمین می افتاد. جوشش انرژی فرهنگی در ایران که ادبیات سترگ آن را نمایندگی می کرد چنان بود که به قول احسان یارشاطر، در طول سده های ماضی، تمام ملت های همجوار را نیز تحت تاثیر قرار داد.
حتی بیگانگان و مهاجمان را به مدافعان و مبلغان زبان و فرهنگ ایرانی در آسیای مرکزی، آناتولی و هند تبدیل می کند. پس ایده ی ایران مفهومی آبستن است که تنها نام کشوری با مختصات جغرافیایی نیست، بلکه «جسم لطیف» کشوری است که پیوسته زبان، تمدن، فرهنگ، ادب و نمودهای بسیار دیگری را به عنوان «روح ایرانی» با خود حمل کرده است. هنوز بسیار مانده تا به طور کامل به فهم در آید. از زبان استاد اسلامی ندوشن باید گفت: خوب است ایرانِ جان را از یاد نبریم!
۲۱۶۲۱۶



نظر شما