گروه اندیشه: دکتر یدالله کریمی پور، در کانال خود مطلبی نوشته در باره اندیشمندانی که جباریت چپ جهانی را در برابر راست جهانی نادیده گرفته اند. او در این باره که روشنفکران در جهان جنگ سرد، جهان را در دوگانه سوسیالیست (خیر) و سرمایه داری (شر) می دیدند، انتقادهای درستی را مطرح می کند. با این وجود او نیز در دام این دوگانه می افتد و در برابر ترسیم انتقادات با مصادیق درست علیه روشنفکران، قادر نیست ماهیت امپریالیسمی را که باعث ترس آنان شده ترسیم کند. برای مثال، این که نظریه غایت انگارانه دولت و به تبع آن ارزش های مدرنیته، چگونه حق خود می داند کشورهای جهان سوم را با برنامه ها وفشارهای مختلف بر اساس نظریه مرکز پیرامون شیلز تابع خود کنند و این موضوع خود به چه جنایت هایی منتهی می شود، نادیده می گیرد. همچنین در برابر کریمی پور با طرح این بحث که این روشنکفران در دانشگاه ها و کافه های پاریس و نیویورک، زیست کردند و هرگز زندگی را تحت نظر کا گ ب تجربه نکرند، فراموش می کند که از جمله زیست و زندگی مردم ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد توسط آمریکا و انگلیس و شکل گیری ساواک و حمایت سیا از آن دارای چه کیفیت و کمیتی بوده است؟ این یادداشت را در ادامه می خوانید:
****
هنگامی که هر سیستم فکری به یک امر «مقدس» یا «ضرورت تاریخی» تبدیل شود، پیروانش دچار این توهم میشوند که برای رسیدن به اهداف والای نظام، میتوان حقایق را کتمان، تقلیل و توجیه کرد. قدرت قلم و اعتبار این نویسندگان باعث میشد که این دروغها و توجیهات، تودههای گسترده ای از مردم و فرهیختگان را نیز به گمراهی بکشاند. این دام را می توان: برتری دادن ایدئولوژی بر حقیقت یا واقعیت نامید. از جمله در این یادداشت، بر معرفی کژ اندیشی مشهورترین متفکرین معاصر حامی چپ جهانی تمرکز شده است:
۱- اریک هابسبام؛ جزو تاثیرگذارترین مورخان سده بیستم است. کتاب های ۱۴ گانه اش در باره تاریخ جهان شاهکارهای تاریخنگاری معاصر محسوب می شوند. او تا هنگام مرگ مارکسیست ماند. وقتی در سن کهولت و پس از فروپاشی شوروی، در ۱۹۹۴ مجری تلویزیونی از او پرسید، اگر در دوران شوروی، ایجاد جامعه ای سوسیالیستی، نیازمند قربانی شدن ۲۰ میلیون تن بود، آیا شما از آن پشتیبانی می کردید؟. هابز بی لکنت زبان پاسخ داد: آری
۲- سیمون دوبووار فیلسوف فمینیست برجسته جهان، همسنگر، همفکر و شریک زندگی ژان-پل سارتر، پس از سفر به چین در ۱۹۵۵، کتابی بس قطور به نام راه دراز با ادبیاتی رمانتیک گونه از چین نوشت و بسیاری از گزارش های مربوط به سرکوب های سیاسی چین و اعدام مخالفان توسط حزب کمونیست چین را به عنوان پروپاگاندای غربی رد کرد. این در حالی بود که تنها چند سال بعد، هولناک ترین قحطی تاریخ در پی جهش بزرگ و انقلاب فرهنگی مائو رخداد. قحطی که حتی امروز کمونیست های دو آتشه ان را متقن می دانند.
۳- لویی آراگون، شاعر و نویسنده فرانسوی مشهور جهان، تا سال های سال، طرفدار پروپاقرص استالینیسم باقی ماند. او حتی غزلیات بلندبالا و پر آوازه ای در ستایش گپ او که بعدها KGB نامیده شد سرود. گولاگ ها و اردوگاه های کار اجباری سیبری استالین را به عنوان روشی برای بازپروی کارگران ستایش کرد.
۴-برتولت برشت که در قله جهانی نمایش نامه نویسی جهان ایستاده و خالق آثاری چونان عصر گالیله، ننه دلاور و...می باشد، هنرش را بی دریغ در خدمت آرمان های چپ قرار داد. او در دوران پاکسازی بزرگ استالین که موجب اعدام صدها کمونیست شد، آن را برای حفظ نظام اتحاد شوروی لازم دانست. وقتی در ۱۹۵۳ کارگران آلمان شرقی علیه کمونیست ها قیام کردند، و قیامشان با تانک های شوروی سرکوب شد و مردم تار ومار شدند، برشت که همزمان در آنجا حضور داشت، طی نامه ای به رهبر حزب و سپس با دل نشین ترین اشعار، وفاداریش را به نظام و رهبران شوروی، اعلام کرد. ولی در عین حال اواخر عمر، در اشعارش، انتقاداتی دوپهلو و کنایه امیز هم نسبت به سوسیالیسم طراز لنین مطرح کرد.
۵-والتر دورانتی خبرنگار با نفوذ و نویسنده زبانزد و برنده پولیتزر، برترین نمونه انکارکننده جنایت های چپ ها و کمونیست ها بود. با این که سالهای متمادی به عنوان خبرنگار ارشد در شوروی زیست و همه جا رفت، در دهه ۳۰ و ۴۰، خود نیز شاهد پیامدهای هولناک سیاست های اشتراک سازی و قحطی با میلیون ها کشته بود. ولی در قبال این خشونت های استالین در نیویورک تایمز نوشت: "برای پختن املت، باید چند عدد تخم مرغ را شکست".این گزاره، به نماد بیرحمی روشنفکران رادیکال در قبال قربانیان ایدئولوژی های مذهبی و چپ تبدیل شده است.
۶- ژان-پل سارتر شوروی دوست، باورمند بود روشنفکر باید طرف مظلوم (که از نظر او طبقه کارگر بود) را بگیرد. همین نگاه او را به سمت توجیه یا سکوت در برابر جنایات استالین سوق داد. جمله معروف منسوب به فضای فکری آن زمان فرانسه که سارتر نیز به آن پایبند بود، این بود: «نباید بیلانکور را ناامید کرد» (بیلانکور اشاره به کارخانه بزرگ رنو داشت که پایگاه کارگران کمونیست بود). منطق سارتر این بود که افشای ابعاد وحشتناک گولاگها و جنایات شوروی، روحیه کارگران فرانسوی را در مبارزه با سرمایهداری تضعیف میکند.
سارتر پس از سفر ۱۹۵۴ به شوروی در گفتگویی اعلام کرد که در شوروی آزادی کامل برای نقد وجود دارد؛ ادعایی که بعدها به عنوان یکی از بزرگترین لکههای تاریک کارنامه فکری او شناخته شد.
البته برای دقت تاریخی باید افزود که سارتر پس از سرکوب قیام مجارستان توسط تانکهای شوروی در ۱۹۵۶، رسماً راه خود را از حزب کمونیست فرانسه و شوروی جدا کرد؛ ولی چه فایده؛ آسیب فکری پیشین برای تابعین او پابرجا ماند و کارش را به خوبی انجام داد.
۷- نوآم چامسکی توحیه کننده یکی از ۱۰ آدمکش تاریخ بشر بوده است: پل پوت. چامسکی گزارشهای پناهندگان کامبوجی و شهادتهای عینی از ابعاد وحشتناک نسلکشی خمرهای سرخ را کماهمیت و مبالغهآمیز جلوه داد و... البته چامسکی بعدها اعلام کرد که وقتی آمار دقیق و ابعاد هولناک فاجعه مشخص شد، آن را پذیرفته است، ولی منتقدانش همچنان او را متهم میکنند که به خاطر مخالفت شدید با امپریالیسم آمریکا، در برابر یک نسلکشی واقعی دچار خطای محاسباتی اخلاقی و تحلیلی شد.
۸- میشل فوکو: دیدگاه فوکو در این زمینه به مصاحبه مشهورش با چامسکی بر سر موضوع قدرت و عدالت انقلابی بر می گردد. موضع فوکو نه دفاع از سوسیالیسم موجود (مانند شوروی)، بلکه نگاه خاص او به مفاهیمی مثل «عدالت» و «قدرت» بود.
فوکو به مفهومِ «عدالت جهانی و انسانی» باور نداشت. او باورمند بود عدالت خودش ابزاری است که طبقه حاکم برای حفظ قدرت ساخته است. بنابراین، در یک موقعیت انقلابی، اگر پرولتاریا (طبقه کارگر) علیه طبقه حاکم دست به خشونت بزند، این کار برای اجرای «عدالت» نیست، بلکه برای «کسب قدرت» و پیروزی در جنگ است.
از دید فوکو، خشونت انقلابی جزیی از تغییر ساختار قدرت است. منتقدان این دیدگاه را نوعی نسبیگرایی خطرناک میدانند که راه را برای توجیه هرگونه سرکوب پس از انقلاب هموار میکند (چنانکه در جریان انقلابهای مختلف رخ داد).
ولی چرا؟! چرا این قلم های آسمانکوب قوی چنین کردند؟ تا جایی که به سرنوشت و ته نوشت ما بر می گردد، مگر از دل همین نوشته ها و شبه نوشته های مقلدان اینان نبود که مجاهدین خلق، فدایی ها و طیف گسترده مارکسیست های اسلامی ما را به اینجا کشاندند؟ شریعتی ها و آل احمدها جز از اینان و تابعانشان از که متاثر بودند؟ اصولا چرا چنین چنین فضای فکری و پارادایمی بر نیمه دومسده بیستم سایه افکند و بلکه فراگیر شد؟ به گمانم ریشه این پارادایم را باید در سه عامل یافت:
۱-از دیدگاه این روشنفکران، جهان تنها دو جبهه بود: سرمایهداری امپریالیستی ( نمادشر) و سوسیالیسم (نمادخیر). آنان فکر کردند که هرگونه نقد به جبهه سوسیالیسم، عملاً کمک به جبهه سرمایهداری است.
۲- آنان باورمند بودند جامعه بیطبقه آینده(اتوپیا) آنقدر باارزش و باشکوه است که رنجها، شکنجهها و کشتارهای مسیر، برای رسیدن به آن، «بهای ناچیزی» است که باید پرداخت شود.
۳- بسیاری از این روشنفکران در کافهها و دانشگاههای پاریس، لندن و نیویورک در امنیت کامل زندگی میکردند و هرگز طعم واقعی زندگی زیر سایهKGB شوروی یا خمرهای سرخ پل پوت و شومبختی های چین مائو را نچشیده بودند. برای آنها، کارگران و قربانیان، صرفاً «اعداد و مفاهیمی روی کاغذ» بودند.
به هر حال برای من روشن است که عالِمی، می تواند عالَمی را فاسد کند.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما