آینده در تسخیر گروه های کوچک؛ عبور از تمرکز قدرت / گذر از تک‌محوری و انفعال / ضرورت اجماع‌سازی دیجیتال و معماری جدید انتخاب

اگر ما صرفاً مصرف‌کننده‌ی تکنولوژی‌هایِ آماده‌یِ غرب و شمالگان باشیم، بله، ما در حالِ ساختنِ ابزاری برای «غرق کردنِ عاملیتِ خود» هستیم. اما اگر بتوانیم «معماریِ الگوریتمیکِ» خاصِ خودمان را بر اساسِ ارزش‌هایِ «اجماع» و «تولیدِ معنا» طراحی کنیم، می‌توانیم از این سیلاب، یک «مسیرِ هدایت‌شده برایِ بلوغِ شناختی» بسازیم. بنابراین، نبردِ ما نه بر سرِ «استفاده از ابزار»، بلکه بر سرِ «بازپس‌گیریِ معماریِ انتخاب» به منظور «نیل به پادشکندگی شناختی» و «بلوغ مخاطبان خاکستری» خواهد بود.

 فروزان آصف نخعی: در گفت و گویی که با دکتر هومن قاپچی فوق دکترای مدیریت رسانه و علوم شناختی دانشگاه تهران انجام دادم، تحولات عصر هوش مصنوعی، شکل گیری قدرت و دولت، و نقش ریزبدنه های اجتماعی و نیروهای مدنی را در این باره جویا شدم. از نظر قاپچی، تحولات شتابان عصر هوش مصنوعی، ساختار قدرت را از مدل‌های مرکزگرا و انحصارهای شرکتی-دولتی به سمت «قدرت توزیع‌شده» و کنشگری «ریزبدنه‌های اجتماعی» تغییر داده است؛ نیروهایی که با مدیریت روایت‌ها، معماری انتخاب را در سطح خرد بازآرایی می‌کنند. در این میان، در حالی که شمالگان جهانی به دنبال تثبیت سلطه از طریق کنترل زیرساخت‌های شناختی است و جنوبگان جهانی بر استراتژی بقا تمرکز دارد، ایران در نقطه گذاری پرچالش میان «غایت‌محوری ایدئولوژیک» و «نظم‌محوری بوروکراتیک» گرفتار شده است. قاپچی معتقد است که اتکا به الگوریتم‌ها برای اعمال انضباط بیشتر یا غرق شدن در گفت‌وگوهای یک‌سویه (مونولوگ)، شکاف‌های شناختی را عمیق‌تر کرده و جامعه را به سمت «چندپارگی اطلاعاتی» و زیست در حباب‌های پژواک دیجیتال سوق می‌دهد. از نظر او راهبرد نجات ایران از این بن‌بست، نه انفعال است و نه کنترل‌گری تک‌محوری، بلکه حرکت به سمت «پادشکنندگی شناختی» و «اجماع‌سازی دیجیتال» است. تحقق این هدف مستلزم گذار از «تکنولوژی استخراج‌گر توجه» به «تکنولوژی توانمندساز و تسهیل‌گر معنا» است تا فناوری به جای ابزار سرکوب یا قطبی‌سازی، به پلتفرمی برای دیالوگ، تقویت عاملیت انسانی و بازسازی انسجام ملی تبدیل شود. این گفت و گو را در ادامه می خوانید: 

****

آقای دکتر قاپچی با تشکر از وقتی که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار دادید. سوال اولم را در ارتباط با محوری ترین وضعیت جهان یعنی عصر اینترنت و هوش مصنوعی  مطرح می کنم. به نظر حضرتعالی در دنیای هوش مصنوعی، نقش ریزبدنه‌های اجتماعی در دولت‌سازی و جامعه‌سازی چیست؟ آیا همه قدرت در اختیار نیروهای شرکتی و دولتی خواهد بود؟ 

ببینید، ما باید از این نگاه سنتی که قدرت را صرفاً در اختیار نهادهای کلان می‌بیند، عبور کنیم. هوش مصنوعی ساختارِ قدرت را از حالت «مرکزگرا» به سمت «توزیع‌شده» تغییر داده است. ما امروز با کنشگرانِ خردی روبرو هستیم که به آن‌ها «ریزبدنه‌های اجتماعی» می‌گوییم؛ این‌ها دیگر صرفاً مصرف‌کننده نیستند، بلکه دارند «معماریِ انتخاب» را در سطحِ خرد بازآرایی می‌کنند. یعنی یک گروه کوچک می‌تواند با مدیریتِ روایت‌ها و استفاده از الگوریتم‌ها، بر جریان‌های اصلیِ جامعه تأثیر بگذارد. بنابراین قدرت، بازیِ صفر و یک بین دولت و شرکت نیست؛ نیروهای رسمی قدرتِ «تثبیت و نظارت» را دارند، اما قدرتِ «تغییر و تحول» به سمت ریزبدنه‌ها متمایل شده است. آینده، میدانِ نبردِ میانِ «تمرکزِ فناورانه» و «توزیعِ شناختی» خواهد بود.

 این که آینده نبرد میان تمرکز فناورانه و توزیع شناختی است کاملا صحیح است؟ ولی روند تراکم ثروت و قدرت عامل تعیین کننده ای است، به نظر شما در دنیای هوش مصنوعی، کدام یک از عناصر بقا، تغییر و سلطه، کاربرد بیشتری پیدا می کنند؟ چه در جنوبگان جهانی و در شمالگان جهانی؟ برای ایران به کارگیری هر یک چه پیامدهایی دنبال خواهد داشت؟

تفکیکِ هوشمندانه‌ای است، هر چند ممکن است برخی این ادبیات مرسوم جنوبگان و شمالگان را قبول نداشته باشند. همین ادبیات توسعه‌یافته و در حال توسعه و توسعه‌نیافته هم دستپخت غربی‌ها است. همان گونه که به ما القا کرده‌اند به غرب آسیا بگوییم خاورمیانه. دور و نزدیک بودن خاور را نیز به همین شکل تعریف کرده‌اند. خود «باختر» را مرکز جهان در نظر می‌گیرند و به بقیه برچسب دور و نزدیک می‌زنند. به هر تقدیر به منظور پاسخ به پرسش حضرتعالی، در «شمالگانِ جهانی» (کشورهای توسعه‌یافته)، شاهدِ نهادینه‌شدنِ «سلطه» از طریق مهندسیِ ادراک و کنترلِ زیرساخت‌های شناختی هستیم. در مقابل، در «جنوبگانِ جهانی» (کشورهای در حال توسعه)، اولویت با «بقا» است و هوش مصنوعی ابزاری برای مقاومتِ فنی یا گاهی وابستگیِ استراتژیک عمل می‌کند. برای ایران، راهبردِ بقا یا سلطه صرف، یک بن‌بست است؛ ایران باید به سمت «پادشکنندگیِ شناختی» حرکت کند. یعنی به‌جای انفعال دیجیتال، باید ساختارهایی بسازد که در مواجهه با فشارهای فناورانه بیرونی، فرو نریزد، بلکه از دلِ این نوسانات، انسجامِ جدیدی بیرون بکشد.

آینده در تسخیر گروه های کوچک؛ عبور از تمرکز قدرت / گذر از تک‌محوری و انفعال / ضرورت اجماع‌سازی دیجیتال و معماری جدید انتخاب
هومن قاپچی

جناب قاپچی بدون روشن کردن موقعیت خودمان غایت ، تغییر یا سلطه محوری در هاله ای از ابهام خواهد بود. به نظر شما ایران از نظر پارادایم مستقر، غایت‌محور، نظم‌محور یا اجماع‌محور است؟ در صورتی که پاسخ هر یک از سه محور باشد، به کارگیری هوش مصنوعی، به کدامیک از محورها قوت می‌رساند؟ و دیگر این که برای متوازن‌سازی، ایران، نیاز دارد، به صورت تک‌محوری یا ترکیبی از سه محور بالا بهره ببرد؟

ایران در حال حاضر در یک وضعیتِ گذارِ پرچالش است. ما بینِ «غایت‌محوریِ ایدئولوژیک» و «نظم‌محوریِ بوروکراتیک» دست‌وپا می‌زنیم و متأسفانه به زعم بنده هوش مصنوعی در شرایط کنونی، بیش از آنکه به «اجماع» کمک کند، به دلیل شکاف‌های موجود، بر سخت‌گیری‌های «نظم‌محور بوروکراتیک» یا «غایت‌گرایانه» فشار می‌آورد. این یک خطای راهبردی است. برای متوازن‌سازی، ایران ناچار است از پارادایمِ تک‌محوری فاصله بگیرد و به سمت «اجماع‌سازیِ دیجیتال» حرکت کند. هوش مصنوعی باید در اینجا نقشِ یک «پلتفرمِ گفت وگو» را بازی کند، نه ابزارِ اعمالِ انضباطِ بیشتر؛ وگرنه شکاف‌های شناختی عمیق‌تر خواهد شد.

 ایران با توجه به میزان استفاده از هوش مصنوعی، و به طور کلی دیجیتالیسم، در حوزه دولت‌سازی و ملت‌سازی، از چه موضوعی در رنج است؟ برای مثال چه در حوزه علمی و چه اجتماعی، در شرایط «حرف» به سر می‌بریم، یا در شرایط گفت‌وگو؟ 

رنجِ اصلیِ ما، گیر کردن در مرحله «مونولوگ» یا همان «حرف زدنِ یک‌سویه» است. ما در فضای دیجیتال، هنوز به بلوغِ «دیالوگ» یا گفت‌وگوی انتقادی نرسیده‌ایم. فاصله میان توانِ فنیِ ما (زیرساخت‌ها) و بلوغِ شناختیِ ما (نحوه‌ی تعامل با این زیرساخت‌ها) یک شکافِ راهبردی ایجاد کرده است. موضوعِ مهم دیگر، «فقدانِ زبانِ مشترک» در بسترِ دیجیتال است؛ ما فناوری را وارد می‌کنیم، اما نمی‌دانیم چگونه آن را در بطنِ فرهنگِ سیاسی‌مان هضم کنیم که نتیجه‌اش، انشقاقِ بیشتر نباشد. همین دو قطبی‌های این روزها را ببینید.

در فضای برچسب‌زنی و شرمسارسازی، فضا بسیار به سمت و سوی نگرش‌های تک بعدی می‌رود. پیش از آن که گفت‌وگوی عالمانه شکل بگیرد افراد به دسته‌های خودی و غیرخودی تقسیم می‌شوند و راه برای آزادی بیان و آزادی اندیشه باریک و باریک‌تر می‌شود.

 بی تردید اگر درک درستی از نظم بین الملل نداشته باشیم، درک درستی نیز از تحولات داخلی نخواهیم داشت، با این رویکرد در نظم بین الملل، کدام یک از سه محور غایت انگاری، نظم انگاری و اجماع محوری در حال رشد است، و ایرانیان چه بخواهند و چه نخواهند در چارچوب نظام دیجیتالیسم تحت تاثیر کدام یک از محورهای مذکور هستند؟

نظمِ بین‌الملل به‌شدت به سمت «غایت‌انگاریِ دیجیتال» حرکت می‌کند؛ یعنی تحمیلِ ارزش‌ها و استانداردهای پلتفرمیِ خاصی که گویی حقیقتِ مطلق هستند. ایرانیان هم همچون بسیاری از دیگر مردمان جهان، چه بخواهند و چه نخواهند، در معرضِ این غایت‌انگاری هستند.

این سیستم‌ها ذائقه، اخلاق و حتی مدلِ فکر کردنِ جامعه را با پروتکل‌های خودشان بازنویسی می‌کنند. ما در میانه این میدان هستیم؛ اگر نتوانیم «رتوریک رسانه‌ای مناسب» و «روایتِ شناختیِ خود» را تعریف کنیم، عملاً به بخشی از پازلِ غایت‌انگاریِ پلتفرم‌های جهانی تبدیل می‌شویم که هدفشان، یکپارچه‌سازیِ جهان زیرِ پرچمِ منطقِ الگوریتمیِ خودشان است.

اما در این میان نظم محلی موضوعی است که اغلب در نظریه پردازی اجتماعی و جامعه شناختی، آن گونه که باید و شاید در رقم زدن قدرت و سیاست محل توجه نبوده، این نظم از دیجیتالیسم در برابر دولت یا در کنار دولت، چگونه بهره می‌برد؟ آیا نظم محلی به همراه ریزبدنه‌های اجتماعی در سامانه دولت، نظم خود را نسبت به گذشته بیشتر تحمیل خواهند کرد؟ 

نظم‌های محلی از هوش مصنوعی برای ایجاد نوعی «دولت‌های موازیِ دیجیتال» استفاده می‌کنند. آن‌ها با استفاده از ابزارهای خرد، نظم رسمی را به چالش می‌کشند و سعی دارند قواعدِ بازی را بازتعریف کنند. این رویکرد اساساً در چارچوبِ استراتژی «تغییر» است.

آن‌ها به دنبال این هستند که با ایجاد فشار و حباب‌های اطلاعاتی، کشورها را وادار به عقب‌نشینی یا پذیرشِ پارادایم‌های جدید کنند. آینده‌ی ایران به میزان «تاب‌آوریِ شناختیِ» دولت و حاکمیت در برابر این نظم‌های محلی بستگی دارد؛ اگر تعاملِ ساختارمندی شکل نگیرد، ما با نوعی «دولتِ ناپایدار» روبرو خواهیم بود که دائماً در حالِ اصطکاک با بدنه‌ی اجتماعیِ خود است.

نظام دیجیتالیسم و یا هوش مصنوعی، قرار است نظامی چندپاره از شناخت، استراتژی و تاکتیک در افق پیش رو پدیدار سازد یا نوع جدیدی از انسجام را شکل می‌دهد؟  

هوش مصنوعی به‌هیچ‌وجه انسجام‌بخش نیست؛ بلکه عاملی برای «چندپارگیِ شناختی» است. ما شاهد شکل‌گیری «حباب‌های اطلاعاتی» هستیم که در آن‌ها، واقعیت‌های متکثر و متناقضی ساخته می‌شود. آینده‌ی ایران، در صورتِ عدمِ مداخله‌ی به هنگام و راهبردی، حرکت به سمت نوعی «چندپارگیِ شناختی» است که در آن، جامعه در یک کلیتِ واحد زندگی نمی‌کند، بلکه هر کس در واقعیتِ مخصوص به خودش محصور شده است. انسجامِ نوین تنها در صورتی ممکن است که بتوانیم «هوشِ دیجیتال» را به خدمتِ «اجماعِ فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی» بگیریم، نه اینکه اجازه دهیم این فناوری، در خدمتِ تکه‌تکه کردنِ هویت و واقعیتِ ملیِ ما باشد.

 آقای دکتر قاپچی، با توجه به تمامِ آنچه از بازآراییِ قدرت و چالش‌های شناختی در عصر هوش مصنوعی گفتید، سوالی مهم و حیاتی که به ذهن خطور می کند این است که در میانه‌ی این میدانِ نبردِ الگوریتمی و ریزبدنه‌ها، نقشِ «اراده‌ی انسانی» و «اخلاقِ سیاسی» در حفظِ معنا و هویتِ ملی چیست؟ آیا ما در حالِ ساختنِ ابزارهایی برای آینده هستیم، یا در حالِ تسلیم شدن به نظم‌هایی هستیم که پیش از ما طراحی شده‌اند؟

جناب آصف نخعی ببینید، این دقیقاً همان نقطه‌ی عطفِ ماجراست. اگر هوش مصنوعی را صرفاً یک ابزار یا یک بحران ببینیم، در واقع از اهمیتِ اصلی آن غافل شده‌ایم. هوش مصنوعی در حقیقت یک محیط است؛ محیطی که در آن، اراده‌ی انسانی یا می‌تواند بیشتر قدرتمند شود و یا کاملاً محو شود. خطرِ اصلی این نیست که هوش مصنوعی جایگزینِ تصمیم‌گیرانِ ما شود؛ خطر اصلی این است که ما به چنان «انفعالی» در مواجهه با الگوریتم‌ها دچار شویم که دیگر «اراده‌ی جمعی» خود را از دست بدهیم و اجازه دهیم «منطقِ پلتفرم‌ها» به جای «اراده‌ی ملی»، مسیرِ حرکتِ ما را تعیین کند.

ما نباید فقط به دنبال «مصرفِ هوشمندانه» یا «نظارتِ دیجیتال» باشیم؛ ما باید به دنبال «عاملیتِ دیجیتال» باشیم. یعنی در این نظمِ جدید، نه تنها بقا داشته باشیم، بلکه بتوانیم «معنا» تولید کنیم. اگر بتوانیم هوش مصنوعی را از یک ابزارِ «تک‌سویه و کنترل‌گر» به یک ابزارِ «چندجانبه و تعاملی» تبدیل کنیم، آن وقت است که می‌توانیم از این فناوری برای بازسازیِ انسجامِ ملی و ایجادِ یک اجماعِ نوین تمدنی استفاده کنیم. در نهایت، هیچ فناوری‌ای به خودیِ خود، سرنوشتِ ما را رقم نمی‌زند؛ این سنگینیِ فکری و صراحتِ تصمیمات راهبردی ماست که تعیین می‌کند در عصرِ هوش مصنوعی، «معمارانِ نظم نوین تمدنی خویش» خواهیم بود یا صرفاً «تحت سلطه و مدیریتِ نظم‌های دیگر».

جناب قاپچی با طرح سوال آخرم مایلم با توجه به آن چه مطرح کردید، اگر هوش مصنوعی با هدفِ حداکثری کردنِ زمانِ حضور طراحی شده باشد، آیا اساساً با هدفِ تولیدِ معنا و اجماعِ ملی که شما می‌گویید، در تضادِ ذاتی نیست؟ آیا ما در حالِ ساختنِ ابزاری برای تعامل هستیم یا ابزاری برای غرق کردنِ عاملیت در سیلابِ اطلاعات؟

این پرسش، دقیقاً همان تیغِ دو لبه‌ای است که قلبِ تپنده و بحرانی‌ترین بخشِ بحثِ ما را تشکیل می‌دهد. بله، ما با یک تضادِ ساختاری روبرو هستیم. ببینید، پاسخ را می‌توان در سه لایه تحلیل کرد:

لایه اول تضاد میان «اقتصادِ توجه» و «اقتصادِ معنا» است. در دنیای امروز، مدلِ اقتصادیِ پلتفرم‌ها (مانند شبکه‌های اجتماعی و مدل‌های زبانیِ تجاری) بر پایه‌ی «اقتصادِ توجه بنا شده است. در این مدل، «ارزش» با «مدتِ حضور» و «میزانِ کلیک» سنجیده می‌شود. اما مشکل اینجاست که «معنا» معمولاً با «تامل»، «سکوت»، «کندی» و «تفکرِ عمیق» همراه است؛ در حالی که الگوریتم‌های تعامل با «تکانه‌یِ عصبی»، «هیجان»، «سرعت» و «تکرار» کار می‌کنند. بنابراین، وقتی هدفِ ابزار، حداکثر کردنِ حضور باشد، ابزار ناخودآگاه به سمتِ «ساده‌سازیِ بیش از حدِ واقعیت» و «افراط‌گراییِ شناختی» حرکت می‌کند تا بتواند توجه را حفظ کند. این یعنی تضادِ مستقیم با «اجماعِ ملی»؛ چرا که اجماع نیازمندِ گفتگو و مدارا است، اما الگوریتمِ توجه، نیازمندِ تقابل و غرق کردن در غریزه‌هاست.

لایه دوم پارادوکسِ «تعامل» در برابرِ «عاملیت» است. ما در حالِ تجربه کردنِ یک «پارادوکسِ تعامل» هستیم. در ظاهر، ما در حالِ تعامل با هوش مصنوعی هستیم (ما با آن حرف می‌زنیم، او به ما پاسخ می‌دهد)، اما در باطن، این یک «تعاملِ یک‌سویه به سمتِ کنترل» است. وقتی هوش مصنوعی بر اساسِ الگوریتم‌های پیش‌بینی‌کننده عمل می‌کند، او در حالِ محدود کردنِ احتمالاتِ انتخابِ ماست. او فقط همان چیزی را به ما نشان می‌دهد که «می‌دانیم دوست داریم» یا «می‌دانیم ما را درگیر می‌کند» در این حالت، ما دچار «غرق شدن در سیلابِ اطلاعات» نمی‌شویم، بلکه دچار «حبس شدن در اتاقک‌های پژواکِ دیجیتال می‌شویم. در این اتاقک‌ها، عاملیت ما از بین می‌رود؛ زیرا ما دیگر انتخاب نمی‌کنیم، بلکه فقط در میانِ گزینه‌هایی که برایمان «طراحی» شده، می‌چرخیم.

لایه سوم راهبردِ عبور از «تکنولوژیِ استخراج» به «تکنولوژیِ توانمندسازی» خواهد بود. اما آیا این تقدیرِ حتمی ماست؟ خیر. راهکار در «معماریِ انتخاب» نهفته است. ما باید از مدلِ «هوش مصنوعیِ استخراج‌گر» (که توجه را می‌گیرد تا سود تولید کند) به سمتِ مدلِ «هوش مصنوعیِ تسهیلگر» حرکت کنیم. (کمک به دریافت معنا در انبوه داده‌ها)

اگر ما صرفاً مصرف‌کننده‌ی تکنولوژی‌هایِ آماده‌یِ غرب و شمالگان باشیم، بله، ما در حالِ ساختنِ ابزاری برای «غرق کردنِ عاملیتِ خود» هستیم. اما اگر بتوانیم «معماریِ الگوریتمیکِ» خاصِ خودمان را بر اساسِ ارزش‌هایِ «اجماع» و «تولیدِ معنا» طراحی کنیم، می‌توانیم از این سیلاب، یک «مسیرِ هدایت‌شده برایِ بلوغِ شناختی» بسازیم. بنابراین، نبردِ ما نه بر سرِ «استفاده از ابزار»، بلکه بر سرِ «بازپس‌گیریِ معماریِ انتخاب» به منظور «نیل به پادشکندگی شناختی» و «بلوغ مخاطبان خاکستری» خواهد بود.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2251888

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 6 =