گروه اندیشه: عصر چهارشنبه ۱۱ شهریورماه ۱۴۰۵ به مناسبت انتشار ترجمه شیرین کریمی از کتاب «چپ ووک نیست» در کتابفروشی دی در خیابان ایرانشهر تهران، نشستی برگزار شد که در آن شیرین کریمی، مترجم کتاب، یوسف اباذری، جامعهشناس و پرویز صداقت، پژوهشگر اقتصادی سخنرانی کردند. مدیریت این جلسه به عهده متین غفاریان، روزنامهنگار بود. متن گزارش این نشست را محسن آزموده در سرویس دین و اندیشه ایبنا تهیه کرده است.
در این نشست شیرین کریمی، مترجم کتاب «چپ ووک نیست»، با تحلیل سیر اندیشه سیساله سوزان نیمن از فلسفه اخلاق تا نقدِ وضعیت معاصر، این اثر را برآیند طبیعی دفاع او از خرد عصر روشنگری و سنت کانتی میداند. او با اشاره به مواجهه نیمن با حافظه تاریخی و نقد پارادوکس آلمان در حمایت از جنایات اسرائیل به نام جبران گذشته، نشان میدهد که چگونه تقلیل سیاست به هویتهای قبیلهای، مانع از اجرای اخلاق جهانشمول میشود. کریمی تبیین میکند که تفکر «ووک» با فروکاستن همبستگی انسانی به گروههای خرد، جایگزین کردن «عدالت» با «روابط قدرت» فوکویی، و نادیده گرفتن امکان پیشرفت تاریخی، شالودههای اصلی چپ اصیل را ویران کرده است. او اهمیت این اثر برای ایران امروز را در نقد رفتارهای شتابزده، جلوگیری از تقلیل انسانها به قربانی محض در جنبشهای اجتماعی، و مقابله با ناآگاهی تاریخی و نوستالژیهای سلطنتطلبانه میداند؛ مواجههای شجاعانه که نشان میدهد راه دستیابی به آزادی و برابری، نه پناه بردن به افسانههای اقتدارگرایانه، بلکه ایستادن بر پایههای خردورزی، دادخواهی عادلانه و تعهد به انسانیت فرامرز است.
در ادامه پرویز صداقت، اقتصاددان، با ارزیابی انتقادی پدیده «ووکیسم» و بازخوانی کتاب سوزان نیمن، تاکید میکند که جریانهای هویتی نوظهور با فرمگرایی و حذف تحلیلهای ساختاری اقتصاد سیاسی، رادیکالیسم را از چپ گرفته و آن را به تکرار الگوی فرهنگ سلبریتی نئولیبرال تقلیل دادهاند. او نشان میدهد که چگونه از دهه ۱۹۸۰ با سیطره تفکرات پسامدرن و گسست جنبشهای اجتماعی—از جمله فمینیسم و جنبش «میتو»—از مبارزات طبقاتی و خواستهای فرودستان، همبستگی انسانی جایش را به قبیلهگرایی خطرناک و رقابت بر سر قربانیبودن داده است. صداقت با هشدار نسبت به تکرار «عصر فاجعه» در جهان معاصر، ناشی از بحران سرمایهداری، رقابتهای امپریالیستی و صعود راست افراطی، راهکار مواجهه با این بحرانها را بازگشت به سنت اصیل روشنگری و احیای سهگانه آزادی، برابری واقعی و همبستگی رهاییبخش میداند.
یوسف اباذری، جامعهشناس و استاد بازنشسته دانشگاه تهران، به عنوان سومین سخنران این نشست در تحلیلی انتقادی از کتاب «چپ و دشمنانش» نوشته سوزان نیمن، به تبارشناسی پدیده «ووکیسم» (Wokism) و افول مفاهیم بنیادی روشنگری پرداخته و تحویل سیاست رهاییبخش به «هویتگرایی خرد» را بزرگترین شکست فکری عصر حاضر میداند. او با بازخوانی اصول سهگانه نیمن—یعنی «جهانشمولگرایی اخلاقی»، «تفکیک بنیادین عدالت از قدرت» و «باور به امکان پیشرفت تاریخی»—نشان میدهد که چگونه جریانهای پسامدرن و جنبشهای هویتی نوظهور با فرسایش این اصول، افول چپ کلاسیک را رقم زدهاند. از نگاه اباذری، تقلیل حقیقت به تکثر هویتهای محلی و جایگزینی تحلیل ساختاری «اقتصاد سیاسی» با «تحلیلهای صرفاً فرهنگی»، موجب شده تا مقولات حیاتی چون طبقهاجتماعی، نابرابری و توزیع عادلانه ثروت از اولویت افکار عمومی خارج شوند. او با ارزیابی نقش متفکرانی چون میشل فوکو و کارل اشمیت، هشدار میدهد که حمله فوکو به مفهوم عدالت و تبدیل آن به ابزار سرکوب، در کنار منطق «دوست و دشمن» اشمیت، عملاً زمینهساز تهیشدن سیاست از عقلانیت گفت وگویی و هموارشدن مسیر برای سلطه نئولیبرالیسم و فاشیسم جدید بوده است.
اباذری با تعمیق این تحلیل در بستر جامعه ایران، «استثناگرایی فرهنگی و تاریخی» را امتداد همین گسست از تاریخ جهانی میداند که چه در قالب ایدئولوژیهای بومیگرا و چه در قامت دکترینهای شبهفلسفی، ایران را از فرایندهای کلی اقتصاد سیاسی جهان منفک میکند. او در ادامه به تبیین پیوند عمیق میان نئولیبرالیسم بحرانزده، تکنولوژیهای نوظهور و الهیات سیاسی در غرب میپردازد؛ پیوندی که در آن امپراتوران فناوری سیلیکونولی نظیر پیتر تیل و ایلان ماسک با متوسلشدن به مفاهیم الهیاتی و حذف تاریخ، ساختاری توتالیتر و مبتنی بر هوش مصنوعی را برای انضباطبخشی به جامعه جهانی بازسازی میکنند. او تأکید دارد که خشم روبهافزایش طبقه متوسط در جهان، ناشی از زوال امنیت شغلی، نابرابریهای ساختاری ناشی از الگوی «مطلوبیت نهایی» و سرکوب دستمزدهاست که در غیاب یک چپ سازمانیافته، به صورت دشنام و نفرت در فضای مجازی بروز مییابد. اباذری در نهایت با تحلیلی واقعبینانه از مناسبات قدرت جهانی، نسبت به تقلیلدادن تهدیدات راست افراطی آمریکا به رفتارهای شخصی ترامپ هشدار داده و خواهان درک هوشمندانه از ساختار پیچیده سرمایهداری، الهیات سیاسی و هایتک برای حفظ امنیت و کیان ملی است. در این نشست شیرین کریمی، مترجم کتاب، و پرویز صداقت، پژوهشگر اقتصادی سخنرانی کردند. گزارش این نشست در زیر از نظرتان می گذرد:
****
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین محسن آزموده در سرویس دین و اندیشه ایبنا نوشت: کتاب «چپ ووک نیست» نوشته سوزان نیمن با ترجمه شیرین کریمی به همت نشر برج منتشر شده است. ترجمهای دیگر از این کتاب توسط امین عسکریزاده به همت نشر طرح نو منتشر شده است.
سوزان نیمن، مترجم این کتاب، متولد ۱۹۵۷ در ایالات متحده آمریکا و از فعالان سیاسی و فیلسوفان یهودی این کشور است که تحصیلاتش را در رشته فلسفه در دانشگاههای هاروارد و برلین به پایان رسانده و هماکنون رییس انجمن اینشتین در پوتسدام آلمان است. از خانم نیمن تاکنون همچنین کتابهای «شر در اندیشه مدرن» با ترجمه حسین نیکبخت و «درس گرفتن از آلمانیها» با ترجمه محمد مصطفی بیات (هر دو توسط نشر برج) به فارسی منتشر شده است.
عصر چهارشنبه ۱۱ شهریورماه ۱۴۰۵ به مناسبت انتشار ترجمه شیرین کریمی از کتاب «چپ ووک نیست» در فضایی در بالای کتابفروشی دی در خیابان ایرانشهر تهران، نشستی برگزار شد که در آن شیرین کریمی، مترجم کتاب، یوسف اباذری، جامعهشناس و پرویز صداقت، پژوهشگر اقتصادی سخنرانی کردند. مدیریت این جلسه به عهده متین غفاریان، روزنامهنگار بود.
اقبال از این جلسه به ویژه به علت حضور یوسف اباذری، قابل توجه بود و در آن بحثهای مفصلی راجع به کتاب و ایدههای آن به ویژه در ربط و نسبت با وضعیت کنونی مطرح شد. در ادامه، گزارش تفصیلی و کامل ایبنا از سخنرانیهای این جلسه از نظر میگذرد.
****
چرا چپ ووک نیست و چرا این کتاب برای ایران امروز اهمیت دارد
شیرین کریمی مترجم کتاب:
درود بر استادان گرامی، دوستان و حضار محترم، بسیار خوشحالم که در این نشست فرصتی فراهم شد تا درباره کتاب «چپ ووک نیست» اثر سوزان نیمن گفتوگو کنیم، نیمن پیش از هر عنوان دیگری فیلسوف اخلاق است و تحلیلهایش مستقیم از بنیانهای اخلاقی و ارزشهای جهانشمول سرچشمه میگیرد.
دغدغهی او در این کتاب فراتر از یک بحث نظری صرف است و در واقع مواجههای عمیق با بحرانهای سیاسی و اجتماعی امروز است. در این گفتار میکوشم ابتدا با مرور آرای سوزان نیمن و آثاری که او طی سه دهه نگاشته است شرح دهم که او بر چه سنت فلسفی و نظری ایستاده است و کتاب «چپ ووک نیست» در چه زمینهای خلق و نوشته شد و در انتها به این بپردازم که چرا شنیدن آرای او برای ما در ایران امروز هم بسیار اهمیت دارد.
اگر سیر اندیشههای سوزان نیمن را از نخستین آثارش مرور کنیم، میبینیم که کتاب «چپ ووک نیست» برآیندِ طبیعی و منطقیِ یک مسیر فکریِ ۳۰ ساله است که از دلِ فلسفۀ اخلاق، مواجهه با تاریخ و خرد عصر روشنگری میگذرد.
مواجهه با تاریخ
مواجهه با تاریخ و ضرورت حسابرسی از جنبههای تاریک گذشته، یکی از اصلیترین بنیانهای فکری سوزان نیمن در سه دهه گذشته بوده است؛ دغدغهای که او آن را بهطور مشخص در دو کتاب تأثیرگذار خود یعنی «آتش زیر خاکستر: یادداشتهای یهودی از برلین» (Slow Fire: Jewish Notes from Berlin منتشر شده در ۱۹۹۲) و «درس گرفتن از آلمانیها: مواجهه با نژاد و خاطرهی شر» (منتشر شده در ۲۰۱۹) دنبال کرده است.
بنیان فکریِ این دو کتاب، مواجهه با حافظۀ تاریخی، مسئولیت اخلاقی و چگونگیِ مواجهه یک جامعه با بارِ جنایات گذشته است، نیمن در این آثار با بررسی تطبیقی میان نحوه مواجهه آلمان با جنایات هولوکاست و نحوه برخورد ایالات متحده با تاریخ نژادپرستی و ستم بر بومیان و سیاهان، استدلال میکند که بلوغ اخلاقی ملتها در گروی پذیرش مسئولیت اخلاقی و فرار نکردن از بارِ جنایات تاریخیشان است و ما باید از تجربه آلمانیها در به رسمیت شناختن خطاهایشان درس بگیریم.
اما، تناقض و جنجال بزرگ زمانی شکل گرفت که در سالهای اخیر و در پی جنایات اسرائیل در غزه، نیمن به عنوان یک فیلسوف اخلاق به موضعگیری سیاستمداران آلمانی تاخت و نشان داد چگونه همان چارچوبی که روزی برای مواجهه با گذشته ساخته شده بود، امروزه در سیاست رسمیآلمان به ابزاری برای سرکوب وجدان جمعی و جلوگیری از هرگونه نقدِ جنایات جاری تبدیل شده است؛ چرخشی که دقیقاً پیوند عمیقی با تذکرات او در کتاب «چپ ووک نیست» دارد، چرا که از نظر او تقلیل دادن سیاست به هویتهای قبیلهای و جزماندیشیهای قبیلهای، دقیقا همان عاملی است که مانع از اجرای یک اخلاق جهانشمول و دفاع عینی از عدالت میشود.
مسئله اینجا این بود که آلمانیها بار مسئولیت جنایاتشان علیه یهودیان را پذیرفته بودند اما حالا حاضر نبودند تصدیق کنند که یهودیان اسرائیل دست به جنایت و نسل کشی علیه مسلمانان فلسطینی میزنند. نیمن هشدار داد که آلمان با این رویه، شعار تاریخی «دیگر هرگز» را از محتوای جهانیشمولش تهی کرده به قبیله گرایی افتاده و با حمایت از جنایات، آزادی بیان را در داخل کشور خودش به خفقان کشانده است؛ چرخشی دردناک در موضع گیری آلمان که نشان میدهد حتی مدافعان پیشروِ عدالت انتقالی نیز در مواجهه با آزمونهای بزرگِ زمانه، باید هزینهی ایستادن در کنار حقیقتِ رنجِ انسانی را بپردازند.
سنت روشنگری و میراث اخلاقی کانت
ابزار نظری و فلسفی نیمن برای مواجهه با تاریخ، بازگشت به سنت روشنگری و به ویژه میراث اخلاقی کانت است؛ او بیش از سه دهه است که این مسیر را طی میکند، در سال ۱۹۹۴ در کتاب «یکپارچگی خرد: بازخوانی کانت» (The Unity of Reason: Rereading Kant) استدلال کرد که بدون پذیرش اصول عقلانیِ جهانشمول، هرگونه تلاش برای صحبت کردن از عدالت یا برابری بیمعنا میشود و سیاست به میدان نبرد منافع قبیلهای یا اردوگاهی بدل میگردد.
این کتاب باعث شد که نیمن از موضع یک کانتی متعهد به روشنگری مباحثش را ادامه دهد. بعد، در کتاب «شر در اندیشه مدرن» (۲۰۰۲) روایت کرد که چطور فیلسوفان عصر روشنگری پس از فاجعهی زلزله ۱۷۵۵ لیسبون، شرّ را از مشیت الهی جدا کردند و مسئولیت فهم و کاهش رنج را بر دوش انسانِ مدرن گذاشتند. نیمن از این بستر استفاده میکند تا نشان دهد تقلیل دادن شرارت به برچسبهای هویتی و ساختارهای تغییرناپذیر در جریانهای امروزی، در واقع سلب مسئولیتِ اخلاقی از فاعل انسانی است.
او تاریخ فلسفۀ مدرن را از زلزلۀ لیسبون تا فاجعۀ آشویتس، بر محور مفهوم «شر» بازنویسی میکند. تز اصلیِ نیمن این است که مسئلۀ بنیادینِ فلسفه، فهمِ شر و یافتنِ راهی برای حفظ امید و معنا در جهان است.
در سال ۲۰۱۴ در کتاب «چرا بالغ شویم؟» هشدار میدهد که فرهنگ معاصر و جریانهای مدعیِ پیشرو، دچار نوعی صغارتِ خودخواستهی فکری و اخلاقی شدهاند و جامعه را در نوعی کودکی یا صغارت ابدی نگه میدارند؛ جایی که به جای استدلال منطقی و تفکر انتقادی، به احساساتِ جریحهدارشده و ترومای گروههای هویتی پناه میآورند و از رسیدن به بلوغ سیاسی بازمیمانند.
در این اثر، دست روی مسئله «کودکانگاریِ جامعه» میگذارد و با تکیه بر تعریفِ کانتی از روشنگری—یعنی خروج از نابالغیِ خودکرده—نشان میدهد که بزرگسالیِ واقعی، نه تسلیمِ محافظهکارانه در برابر وضعیت موجود، بلکه یک پروژه اخلاقی و شجاعانه است. تز اصلیِ نیمن این است که بزرگ شدن یعنی یاد گرفتنِ چگونه زیستن در میانِ فاصلۀ تلخِ «آنچه هست» و «آنچه باید باشد»، بدون آنکه آرمانهایمان را فدا کنیم یا به ورطۀ سرخوردگی بیفتیم.
از شفافیت اخلاقی تا چپ ووک نیست
در سال ۲۰۰۸، کتاب Moral Clarity: A Guide for Grown-Up Idealists (شفافیت اخلاقی: راهنمایی برای آرمانخواهانِ بالغ) را نوشت. این کتاب یکی از مهمترین پلهای نیمن برای رسیدن به نگاه انتقادیاش به چپ است. نیمن در این اثر به نقدِ بیعملیِ برآمده از رویکردهای پسامدرنها و نقد آرمان خواهی خام که اغلب به نیهیلیسم منتهی میشه میپردازد در این کتاب، نیمن جسورانه به نقدِ انفعالِ برآمده از رویکردهای پستمدرن میپردازد؛ او معتقد است که این رویکردها با تضعیفِ ارزشهای روشنگری، عملاً قدرتِ اخلاقیِ سوژه را برای تغییر جهان سلب کردهاند.
نیمن در اینجا تلاش میکند مفاهیمیبنیادین نظیر «خرد»، «پیشرفت»، «امید» و «حرمت انسان» را از انحصارِ جریاناتِ سنتگرا و راستگرا خارج کند و آنها را در ساحتِ یک «آرمانگراییِ بالغ و متکی بر روشنگری» بازتعریف نماید. در واقع، این کتاب یکی از اصلیترین بنیانهای فکریِ نیمن برای تدوین نقدِ صریحش به «جریانِ ووک» است که سالها بعد در کتاب چپ ووک نیست با وضوح بیشتری به آن میپردازد.
کتاب چپ ووک نیست (منتشرشده در ۲۰۲۳)، (در ۲۰۲۴ بازنویسی کرد بخشهایی به آن افزود برای همین بهتر است که ترجمه نشر برج را بخوانید چون ما نسخه نهایی را از نویسنده دریافت کردیم و نسخههای موجود در اینترنت و ترجمههای موازی نسخه ناقص این کتاب هستند) این اثر نقطه اوج و پیوستگیِ تمامِ آن بنیانهای قبلی است. سوزان نیمن در این کتاب، تمامِ ذخیره فکریاش—یعنی خردِ کانتی، دفاع از روشنگری، مواجهه اخلاقی با شر، نقد پستمدرنیسم و دفاع از جهانشمولگرایی—را به کار میگیرد تا روشن کند که جریانهای هویتیِ معاصر، باوجود ادعاهای پیشروانه، شالودهها و مفروضاتِ اصیلِ چپ را فراموش کردهاند.
نیمن در این اثر دست روی یک مغالطه بزرگ در فضای سیاسی و فکری معاصر میگذارد و نشان میدهد که چطور تفکر «ووک»، با وجود ظاهر پیشرو و عدالتخواهانهاش، سه اصل بنیادین و حیاتی چپِ متکی بر روشنگری را کنار گذاشته است. او این انحراف را در قالب سه محور کلیدی تبیین میکند:
جهانشمولگرایی در برابر قبیلهگرایی: چپِ اصیل همواره بر اصل جهانشمولگرایی و کرامت انسان، فارغ از نژاد، جنسیت و تبار تاکید داشته است. اما تفکر ووک، افراد را در هویتهای خرد، خونی و قبیلهای محبوس میکند و همبستگی انسانی را به سیاستهای هویتمحور تقلیل میدهد.
عدالت در برابر قدرت
با نفوذ نگاهِ پستمدرنیستی و فوکویی، مفهوم واقعی «عدالت اخلاقی» جای خود را به بدبینی داده است؛ نگاهی که تمام روابط بشری و ساختارهای اجتماعی را صرفاً ارادهای معطوف به «قدرت» و موازنه زور میبیند، نه امکانی برای تحقق واقعی عدالت.
پیشرفت در برابر انحطاط: تفکر ووک با نوعی نومیدیِ ساختاری، تاریخ را نه مسیر امکانِ پیشرفت و اصلاح، بلکه زنجیرهای یکدست از انحطاط، ظلم و سلطه میداند؛ در حالی که اندیشه چپ بدون باور به امکان تغییر و پیشرفتِ تاریخی معنا ندارد.
نیمن در فصل چهارم، تحت عنوان «چه چیزی باقی مانده است؟»، با این پرسش مواجه میشود که پس از کنار زدن این پوسته، برای ما چه چیزی باقی میماند؟ آیا باید میدان را خالی کرد یا به راست افراطی غلتید؟ پاسخ نیمن منفی است.
او بازسازی و احیای اصول راستین چپ را پیشنهاد میکند. و توضیح میدهد آنچه باقی میماند، تعهد دوباره به همان سه اصلِ تجدیدیافته است: ایمان به جهانشمولگرایی در برابرِ فرورفتن در قبیلهگرایی هویتی، دفاع از عدالت به عنوان یک پرنسیپ اخلاقی مستقل (نه فقط بازی قدرت)، و امیدِ عملگرایانه به پیشرفت.
در نهایت، حرف اصلی نیمن در این کتاب این است که برای ایستادن در برابر بیعدالتی و راست افراطی، نباید ابزارها و منطقِ قبیلهایِ خودِ آنها را به کار گرفت؛ سیاستهای هویتیِ تقلیلگرایانه با تجزیۀ جامعه به گروههای خرد، اتحادِ بزرگ برای عدالت را نابود میکنند او معتقد است که باید به بنیادهای اصلی چپ متعهد ماند، چرا که «چپ بودن» در اصیلترین معنای خود، یعنی باور به انسانیتِ فرامرز و فراتبار.
جانکلام او دعوت به بازخوانیِ سه اصل بنیادیِ روشنگری است: اصالتِ عدالت در برابر قدرت، باور به امکانِ پیشرفت در برابر نوستالژیِ انحطاط، و مواجهۀ منتقدانه با تاریخ در برابر اسطورهسازی.
چگونه میتوان چپ و برابریخواه ماند
اما چرا ترجمه این کتاب و خواندنش برای ما مهم است؟ نگاه کنید به زیست امروز ما در ایران: از یک سو در جنبشهای اجتماعیِ متأخر مانند منهم (MeToo) یا در مواجهه با بحرانهای خاورمیانه و فلسطین، گاه شاهد رفتارها یا قطبیشدنهای شتابزدهای بودهایم که کنشگران را به «قربانی محض» فرو میکاهند و امکان نقد ساختاری را میگیرند و نیز نباید کارکردهای مثبت این جریانها در دفاع از حقوق بشر را انکار کرد و مهمتر اینکه باید در نظر بگیریم که منتقدان جنبش میتو در ایران هم عدالت را به نفع قدرت یا به نفع مناسبات موجود قدرت کنار میگذارند و با جایگیری در مناسبات قدرت، و در دفاع از متهمان دست به تخریب راویان و کل این جریان میزنند. او مخالف تقلیل انسان به قربانی محض و حذفِ روند عادلانه بررسی است و این جنبشها باید به دادخواهیِ واقعی برسند، نه انتقامجوییِ فردی.
از سوی دیگر، با موج جدیِ ناآگاهی تاریخی و پناه بردن به نوستالژیهای گذشته—مانند رونقگرفتن گفتمانهای سلطنتطلبانه—مواجهیم. سوزان نیمن دقیقاً دست روی همین نقطه میگذارد: هنگامیکه یک جامعه از مواجهۀ شجاعانه و منتقدانه با تاریخ خود سر باز میزند، تاریخ را به «افسانه» و «اسطوره» تبدیل میکند تا ناامیدیِ امروز خود را با گذشتهای طلایی جبران کند. این همان انحطاط است که امکانِ صورتبندیِ آینده و پیشرفتِ متکی بر عدالت را از ما میگیرد.
نیمن به ما یادآوری میکند که دفاع از آزادی و حقوق انسانها، زمانی اثرگذار است که بر پایه همهشمولیِ اخلاقی و خردورزی استوار باشد، نه بر پایه نوستالژیهای اقتدارگرایانه یا سیاستهای هویتیِ تقلیلگرایانه. این کتاب به ما نشان میدهد چگونه میتوان چپ و برابریخواه ماند، به آینده و امکانِ پیشرفت امیدوار بود، اما در دام افسانهسازیهای تاریخی یا تقلیلگراییِ عقیدتی نیفتاد.
چپ باید به سنتهای خودش برگردد
پرویز صداقت اقتصاددان:
در ابتدا میکوشم تصویری از مفهوم «ووک» ارائه کنم. نگاه ووک حذف رادیکالیسم چپ است. مثلا نقد یک ووک به جلسه حاضر میتواند این باشد که چرا در این جلسه یک زن و سه مرد سخنرانی میکنند، حداقل باید دو زن سخنران حاضر باشد تا عدالت رعایت شود؟ چرا همه از یک قومیت هستند؟ چرا یک رنگینپوست در جلسه حاضر نیست؟ یعنی ووک روی مسائل شکلی تاکید میکند.
البته این مسائل اهمیت دارد و من اگر یک اقلیت قومیباشم، قطعا تجربه زیستهام باعث میشود روی نکات خاصتری تمرکز کنم. اما این مسائل نباید باعث شود که محتوای بحث تحت الشعاع قرار بگیرد. نقد ووک، نقدی است که رادیکالیسم را از چپ میگیرد، اما با هیاهوی بسیار و فریادهای رادیکال. این برداشت من از ووک است.
اما پیام اصلی کتاب سوزان نیمن این است که چپ باید به سنتهای خودش برگردد. سنتهای چپ هم در روشنگری و انقلاب فرانسه شکل گرفته است. سه ایده اصلی آزادی و برابری و همبستگی که زاده انقلاب کبیر فرانسه است، ایدههای راهنمای چپ از بدو امر تا امروز بوده اند و باید باشند. کنار گذاشتن این ایدهها بیشترین ضربه را به گفتمان چپ زده است.
میتوان گفت لیبرالیسم واقعی یا لیبرالیسم متعهد به لیبرالیسم واقعی نیز بر این ایدهها تاکید دارد. اما نگاه چپ، نگاهی رادیکالتر و ریشهایتر و درستتر برای تحقق این ایدهها است. اگر آزادی و برابری در نزد لیبرالها، آزادی از مثلا دخالت خودسر یا قیود و زنجیرهایی است که از طرف مثلا فئودالیسم و مناسبات پیشاسرمایهداری بر دستان جامعه بسته شده، اگر برابری، برابری صوری در برابر قانون است، برای یک چپ، آزادی علاوه بر آزادی از و برابری علاوه بر برابری در برابر قانون، آزادی از زنجیرهای نامرئیای هم هست که باعث شده جامعهای نابرابر داشته باشیم، به این ترتیب که گروهی از افراد صاحبان وسایل تولید باشند و بخش اعظم افراد، چیزی به جز نیروی کار خودشان برای فروش نداشته باشند. بنابراین نگاه چپ، رادیکال است و برابری را صرفا برابری در برابر قانون نمیداند و رهایی از هر شکل سلطه در عرصههای اقتصاد، سیاست و ... میداند.
این اصول پایهای چپ، همواره مورد تاکید بوده و جنبش چپ از قرن نوزدهم، بر مبنای این اصول، مبارزات و دستاوردهای بسیار زیادی داشته است. یعنی بسیاری از اموری که امروز بدیهی فرض میکنیم، حاصل مبارزات سوسیالیستی و چپ بوده است، مثل حق رای همگان، برابری زن و مرد، هشت ساعت کار روزانه، تامین اجتماعی، منع کار کودکان، حقوق برابر و ... بسیاری از این امور را لیبرالیسم پای خودش میگذارد، در حالی که حاصل مبارزات جنبش کارگری و جنبش چپ از بدو شکلگیری جنبش مدرن چپ در قرن نوزدهم تا امروز بوده است.
ظهور ووکیسم
اما از دهه ۱۹۸۰ به بعد، شاهد عقب نشینیهایی از طرف جریانهای چپ بودیم و میتوانیم ریشههای آن را در بحران مارکسیسم که از دهه ۱۹۷۰ شاهدش بودیم، جستجو کنیم و میتوانیم تبلور آن را در ایدههای پساساختارگرایانه و پسامدرنیستی که از دهه ۱۹۸۰ به بعد گسترش پیدا کرد و جاذبه زیادی داشت، دید که تا به امروز هم در قالب انواع ایدئولوژیهای پسااستعمارگرایانه و غیره گسترش پیدا کرده است.
این سخن بدان معنا نیست که این ایدهها بینشها و بصیرتهایی ندارند که به ما در درک بهتر جهان معاصر کمک کنند. اما وقتی این ایدهها، جهانشمولی و امکان رهایی را کنار میگذارند، راهی برای گذار از بن بستهای موجود جامعه امروز ما ارائه نمیدهند.
به عنوان مثال سیاست هویت را در نظر بگیرید. بسیار مهم است و باید بر آن تاکید کرد که تنها ستمیکه در جوامع سرمایهداری وجود دارد، ستم ناشی از استثمار نیست، یعنی فقط این ستم نیست که کارگران نیروی کار خودشان را میفروشند و آنچه دریافت میکنند، صرفا کفاف بازتولید زندگی شان را در شرایط عادی میدهد و سود بسیار بیشتری از حاصل کار آنها به دست صاحبان ابزار تولید و سرمایه میرسد. ما انواع ستمهای دیگر هم در جامعه داریم، از جمله ستم قومیتی، ستمیجنسیتی و ...
اما مسئله این است که چطور باید با این ستمهای اتنیکی برخورد کنیم؟ به رسمیت شناختن این ستمها و تلاش برای حذف آنها درست است، اما محدود شدن به این ستمها و دیدن آن تصویر کلی تری که این ستمها در پیوند با اقتصاد سرمایهداری، شکل و اشکال تازه تری میگیرند، مسئله ای است که به ما کمک میکند، دید فراگیر را داشته باشد.
سیاست هویتی
از دهه ۱۹۸۰ و زمانی که سیاست هویت، در مجموعههای گفتمانی و جنبشهای اجتماعی، وزن بسیار بیشتری پیدا کرد و این مطالبات هویتی، پیوندش را با مطالبات ضدسیستمی و ضدسرمایهداری از دست داد، شاهد عقب نشینی گسترده جنبشهای مردمیبودیم.
خود این سیاستها که نیمن از آن با عنوان قبیله گرایی یاد میکند، در جاهایی آسیبهای جدی ایجاد کرده است. برای مثال میتوان به سیاستهای مرتبط با هویت اتنیکی یاد کرد. بازشناسی حقوق اتنیکها امری بدیهی است اما سیاستهای هویت وقتی ابزاری برای ایجاد شکاف بین گروههای مختلف فرودستان شود، در خدمت استمرار نظم ناعادلانه موجود میشود و به حذف انواع ستمهایی که با آن مواجه هستیم، منجر نمیشود.
از دهه ۱۹۸۰ به بعد، سیاستهای هویتی اتنیکی به فجایعی در آفریقا منجر شدند. در مواردی شاهد نسلکشی بودیم. مسابقه این که کدام اتنیک قربانی تر است، خطرناک است. افراط در بحث از ستم اتنیکی و ندیدن آن در ارتباط با سایر ستمهایی که گروههای مختلف ستمدیده با آن مواجه هستند، تاثیر زیادی بازتولید نظام غیرعادلانه دارد و صدمات جدی زده است. در ایران هم چنین است.
عقبنشینی گسترده جنبش فمینیستی
در مورد جنبش فمینیستی هم چنین است. موجهای اول و دوم فمینیسم دستاوردهای درخشانی داشت، اما در موج سوم فمینیسم یک عقبنشینی گسترده میبینیم. آنچه نانسی فریزر همدستی فمینیسم با نئولیبرالیسم مینامد، در جنبش فمینیستی دهه ۱۹۸۰ و به ویژه ۱۹۹۰ به بعد، تا امروز مشهود است.
یعنی فمینیسم جریان اصلی در دو-سه دهه اخیر، مجموعه ایدههایی را دنبال کرده است که تمرکزشان بر یک سلسله خواستههای به حق و درست است، مثلا در مورد شایسته سالاری، برابری حقوق، اعمال حاکمیت زن بر بدنش و ...اما فمینیسم پیوند اینها را با مبارزات وسیعتر ضدسیستمیاز دست داده و به طور مستقل و منفرد از سایر جنبشهای اجتماعی اهداف خودش را دنبال میکند. این امر حفظ دستاوردهای این جنبشها را در درازمدت دچار مشکل میکند، چون سایر جنبشهای اجتماعی با آنها احساسه مدلی نمیکنند، از همه مهمتر جنبشهایی که عدالت اجتماعی را در عرصه اقتصادی دنبال میکنند.
آن طور که نانسی فریزر میگوید، بحث به رسمیت شناخت هویت زنانه و بحث بازتوزیع(مناسبات اقتصادی مادی) هر دو باید مورد توجه فمینیستی قرار بگیرد تا بتواند با سایر جنبشهای اجتماعی در پیوند قرار بگیرد و دستاوردهای پایداری داشته باشد. تا عوامفریبی مثل ترامپ، با توجه به این که اکثریت بزرگی از فرودستان جامعه نسبت به آن چیزی که تحقق مطالبات فمینیستی است، بی اعتنا هستند، به راحتی نتواند بسیاری از دستاوردها را پس بگیرد.
صداهای فرودست هم شنیده شود
این نکته را در جبنش میتو نیز میبینیم. جالب است که میتو وقتی به ایران آمده، همان آسیبهایی را دارد که میتوی جهانی دارد، حتی به مراتب بیشتر. یعنی مسلم است که جنبش میتو، حقی را مطرح میکند و مسائل دائمیو روزمره زنان را اطلاع رسانی میکند و تا حل نشوند، نیمیاز جامعه نمیتوانند روی خوش داشته باشند. اما میتو، به هنرپیشهها، خوانندهها، ورزشکارها و سلبریتیها محدود شده. گویی انبوه میلیونها زن فرودست، این مسئله را ندارند.
از ۲۰۱۷ که جنبش میتو در غرب آغاز شد، تمرکز آن بر هنرپیشههایهالیوود و سلبریتیها بوده است. در ایران هم تمرکز آن بر روشنفکران و سلبریتیها بوده است. در حالی که زنانی که در کارگاههای کوچک و واحدهای کوچک صنعتی و خدماتی کار میکنند یا کسانی کار مراقبت خانگی میکنند یا پرستاران و معلمان و بسیاری دیگر از زنان، به طور دائم با این مسئله مواجه هستند، اما اصلا مورد توجه قرار نمیگیرند. فقط هنرپیشه، سلبریتی، فلان نقاش و غیره. البته این هم لازم است، اما کافی نیست.
شاید برای تحریک اولیه اذهان به دنبال کردن موضوع و ایجاد حساسیت خوب بوده است، اما صرف تمرکز بر آنها کافی نیست. باید صداهای به حاشیه راندهشده و فرودست هم شنیده شود. چرا ارتباط میتو با روابط قدرت دیده نمیشود و به صورت امری منتزع از روابط قدرت، آن را بررسی میکنیم. این تمرکز سیاستهای هویتی، رادیکالیسم و برایی را از گفتمان چپ میگیرد و آن را به تکرار و بازتکرار فرهنگ سلبریتی نولیبرال میکند. این مسائل به گفتمان چپ ضربه میزند.
فوکو در بوته نقد
در کتاب همچنین به نقد نظریات میشل فوکو پرداخته شده است. من البته متخصص آثار و اندیشههای فوکو نیستم تا جایی که خواندم، میدانم فوکو بینشها و بصیرتهای جدیدی درباره ساختارهای ستم و سرکوب میتواند ارائه دهد. اگر کار نظری را چنان آلتوسر، استاد فوکو، به صورت یک کار مولد و خلاق در نظر بگیریم، وقتی فوکو هیچ گونه عاملیتی برای تغییر نمیبیند، کار آن کسی را که دستور کار تغییر را دنبال میکند و به دنبال پیدا کردن عاملیتهای اجتماعی برای تغییر است و در این زمینه کار نظری میکند، دشوار میکند.
من در مقایسه با بدبینی مفرط فوکو، مثلا گرامشی یا لوکاچ را ترجیح میدهم. لوکاچ، «تاریخ و آگاهی طبقاتی» را بعد از شکست انقلاب شوروی و مجارستان و در روزهای اوج شکست نوشت، اما در سرتاسر کتاب، در پی پیدا کردن عاملیت اجتماعی برای تغییر بود.
گرامشی نیز چنین است. او همیشه به این تعبیر رومن رولان، یعنی بدبینی ذهن و خوش بینی اراده پایبند بود. اگر ما خوش بینی نداشته باشیم، کاری نمیتوانیم بکنیم. نیمن نیز تاکید میکند که باید امیدی به پیشرفت باشد، تا عاملیتی باشد که در جهت تغییر عمل کند. این که بگوییم بشریت به طور دائم به زوال رفته، افراط است. خیلی پیشرفتها اتفاق افتاده، خیلی پسرفتها هم در این سه دهه رخ داده که برخی به دلیل فقدان گفتمان جامع و فراگیر و جهانشمول از طرف چپ بوده است.
الان وقتی کار نظری میکنیم، آن قدر رشتههای تخصصی دانشگاهی زیاد شده، در بسیاری موارد ناگزیریم رویکرد بینارشتهای داشته باشیم، یعنی از یافتههای رشتههای گوناگون استفاده کنیم، برای پژوهشی که در نظر داریم انجام بدهیم. این طبیعی و منطقی است. اما رویکرد بینارشتهای به این مفهوم نیست که هر مفهومیرا از هر دستگاه فکری میتوانیم بگیریم و دریک دستگاه فکری دیگر از آن استفاده کنیم. مسئله پیچیدهتر از اینهاست.
مثلا مکتب فرانکفورت در نقد جامعه مصرفی، از نظریات و دیدگاههای مختلفی مثل دیدگاههای مارکس و لوکاچ و آرای روان شناختی فروید استفاده میکند، برای این که یک چارچوب نظری و نقد درونماندگاری از جامعه مصرفی ارائه کند. اما مسئله این است بین این مفاهیم سنخیت وجود دارد. الان بیشترین بحث درباره مصرف در علم اقتصاد، اقتصاد نئوکلاسیک انجام داده است. صدها هزار تز دکترا درباره تئوری مصرف در اقتصاد کلاسیک نوشته شده است.
اما مکتب فرانکفورت که نمیتواند مصرف را از اقتصاد نئوکلاسیک بگیرد و به نقد جامعه سرمایهداری بپردازد. مصرف در اقتصاد نئوکلاسیک مبتنی بر انسان اقتصادی عقلانی خردورز بیشینه ساز لذایذ خودش است که با انتخاب بر اساس مطلوبیت نهایی خودش و رجحانهای خودش حاکمیت خودش را در اقتصاد سرمایهداری تحمیل میکند.
این دیدگاه مفروضات معرفت شناسانه متفاوتی دارد. بنابراین بحث رویکرد بینارشته ای به این معنا نیست که هر نظریه یا مفهومیرا از جایی بگیریم و کنار هم بگذاریم. بعضی جاها بین دستگاههای مفهومیدیوار چین وجود دارد. بنابراین کار مولد و خلاق نظری که هدفش بهبود است، مستلزم پیش فرضها و الزاماتی است.
تکرار فاجعه و مسئولیت چپ
اریکهابزباوم در کتاب «عصر نهایتها»، در تقسیم بندی قرن بیستم، دوره ای را میان ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵ را تحت عنوان عصر فاجعه میخواند. وقتی به این دوره مینگریم، چنان فجایعی در تاریخ بشر را میبینیم که تا آن موقع مشابه آن را ندیده ایم: جنگ جهانی اول، شکست انقلابهای اروپا، بحران رکود بزرگ اقتصاد جهانی و پیامدهایش، روی کار آمدن فاشیستها در آلمان، قبل از آن روی کار آمدن موسلینی در ایتالیا، جنگ داخلی اسپانیا و فاجعه قتل عامیکه فاشیستها در این جنگ کردند، جنگ جهانی دوم و نهایتا بمبارانهای اتمی.
اینها در خلاء رخ نداد. بسیاری از شرایطی که منجر به شکل گیری عصر فاجعه شد، امروز هم در دنیا وجود دارد و متاسفانه شاهد تکرار همان ویژگیهای عصر فاجعه هستیم: بحران اقتصاد جهانی، شکست جنبشهای مترقی که به ویژه از ۲۰۱۰ شاهد آنها بودیم، مثل بهار عربی در خاورمیانه تا جنبش وال استریت و جنبشهای میادن در اروپای شمالی، رقابت ژئوپلیتیک بین قدرتهای امپریالیستی بر سر حوزههای نفوذ خودشان درست مثل فاصله ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵ است. من اسم این دوره را دومین عصر فاجعه میخوانم.
ما در ایران در یکی از کانونهای اصلی فاجعه جدیدی که در دنیا در حال وقوع است، قرار گرفته ایم، لشکرکشیهای امپریالیستی را میبینیم، جنگها را میبینیم، نسل کشی غزه را در سالهای قبل دیدیم. در این شرایط شاهد یک هجوم مستمر و پیوسته اندیشه راست در ایران از دو دهه پیش تا امروز هستیم. در برابر این هجوم راست، چپ نیازمند آن است که گفتمان خودش را داشته باشد، گفتمانی مبتنی بر اصولی که نیمن در کتابش بر آن تاکید میکند، یعنی آزادی، برابری و همبستگی بین گروههای مختلف اجتماعی.
چپ و دشمنانش
یوسف اباذری جامعه شناس و استاد بازنشسته دانشگاه تهران:
بعد از صحبتهای خانم شیرین کریمی و آقای پرویز صداقت من صرفا میخواهم یکسری ریزهکاریها را توضیح بدهم. اولی آن است که ووک چیست؟ در کتاب هم هست. با دو مثال توضیح میدهیم یکی این که کلینتون نخست وزیری جورجیا ملونی را تبریک گفت.
کلینتون مدعی است که لیبرال است، اما جورجیا ملونی فاشیست است. به این علت تبریک گفته که زن است. نیمن معتقد است که این ووک است، زیرا علیالاصول یک لیبرالی که با فاشیسم مخالف است، نباید پیروزی یک فاشیست را در انتخابات تبریک بگوید، اما تبریک میگوید، زیرا گمان میکند، یک هویت زنانه پشت این است. یعنی ترجیح هویت زنانه به هویت سیاسی از نظر نیمن مسئلهای اساسی است.
«چپ هرگز نفهمید»
مثال دیگر این شعاری است که در فضای مجازی خیلی مطرح شده که «چپ هرگز نفهمید». من در فضای مجازی نیستم، اما گاهی دیگران به من میگویند. این شعار هم یک هویتی برای چپ قائل است و میگوید که نفهمید. در حالی که کسانی اندکی با چپ آشنا هستند، میدانند که برای خواندن همان فصل اول کاپیتال مارکس، باید خیلی فهم داشت تا از پس همان فصل بر آمد. اگر بخواهید بقیه را بخوانید و بفهمید، مثلا هگل را و بقیه را، ماجرا ادامه دارد! اما این جمله گفته میشود و بر آن تاکید میشود و مبدل به شعار میشود.
سه اصل نیمن
اما چرا این اتفاق میافتد؟ بحث من این است. نیمن میگوید سه اصل دارد، یکی جهانشمول بودن، یکی تمایز میان عدالت و قدرت و یکی باور به امکان پیشرفت. در مورد جهانشمولگرایی، باید به جمله مشهوری از مارکس اشاره کرد که میگفت شهروند جهان است. الان از هر کسی بپرسید، میگوید من ترکم، من لرم، من فارسم و ... یعنی کمتر کسی میگوید من شهروند جهان هستم. افراد بیشتر ترجیح میدهند هویت محلی خودشان را بگویند. نمیخواهم بگویم این کار غلط است یا زیر فشار صورت گرفته. هر کسی بالاخره این هویت خودش را دارد، من هم دارم، چه بخواهم و چه نخواهم، هست. همه هم میدانند. هر جا هم رفته ام، اعلام کردهام.
منتها این که بگویم «من شهروند جهان هستم» یک افقی میخواهد که این افق الان بسته شده و نیست. یعنی ووک آمده و این افق را محدود کرده است. نیمن در بحث جهانشمولگرایی، از مهم ترین چهره ای که نام میبرد، ایمانوئل کانت است و محق هم هست. کانت در احکام اخلاقیاش میگوید جوری رفتار کن که بتوانی آن را به یک اصل عام بدل کنی. نه به این علت که بورژوایی یا کردی یا ترکی یا ویتنامی هستی، بلکه به این علت که انسان هستی. اگر توانستی قاعده عملت را به یک قاعده عام بدل کنی، اخلاقی عمل کردهای، در غیر این صورت اخلاقی نیست. نیمن به این ایده جهانشمول بودن کانت باور دارد و برایش اصل است و آن را اصل میگیرد.
عدالت و قدرت
عدالت و قدرت هم همین است. نیمن میگوید من نمیتوانم بگویم این عدالتی است که من دارم، این عدالتی که دین من دارد و عدالت دین شما چیز دیگری است. نمیتوانم بگویم عدالت مسیحی با عدالت اسلامی فرق میکند. از دید نیمن عدالت یک مفهوم عامیدارد که رابطه ای با قدرت دارد. در نتیجه این که کسی بگوید تعریف عدالت از نظر من این است، از نظر نیمن درست نیست.
امکان پیشرفت که یکی از مسئلهدارترین حرفهای نیمن است، این است که بیشتر آن را در معنای بهبود اخلاقی استفاده میکند، یعنی ما میتوانیم جوری بر مشکلات غلبه کنیم و اتفاقا به دو اصل پیشین وفادار باشیم و بفهمیم که چیزها و اعمالی که در گذشته یا در دنیای دیگری، طبیعی فرض میشد، چنین نیستند. مثلا از شکنجه صحبت میکند و میگوید در زمانه دیدرو و ولتر(که از ایشان به عنوان چپ یاد میکند)، جوری میپذیرفتند که یک آدم محکوم به اعدام، نه فقط اعدام شود، بلکه تا پیش از اعدام، اذیت و شکنجه هم بشود.
شبیه همین را فوکو در مراقبت و تنبیه نشان میدهد. نیمن میگوید الان وضعیت بهبود پیدا کرده است. منظور از پیشرفت این است. او میگوید ما اصلا معترض اعدام هستیم، نه این که برایمان عادی باشد که پیش از اعدام او را شکنجه هم بکنید. نیمن میگوید دیدرو و ولتر بسیار انسانهای درخشانی بودند و در راه روشنگری بسیار کوشیدند، اما این نوع اخلاقیات و برخورد در آن زمان امری «طبیعی» محسوب میشد. ممکن بود ته دل شان ناراضی باشند، اما اعتراض عجیب و غریبی به آن نکردند. بنابراین نیمن این بهبود را امکان پیشرفت میخواند.
فمینیزم جزو اینهاست. شاید دیدرو و ولتر در عصر روشنگری، چندان به مسئله زنان اهمیت نمیدادند. اولین بار و با جنبش سوسیالیستی در قرن نوزدهم این اتفاق افتاد و به حقوق زنان توجه شد و گفته شد که زنان هم همپای مردان هستند. قبل از آن نبود. اگر دیدرو هم بودید، معتقد بودید که زن همین است. از هگل هم اگر میپرسیدید، همین را میگفت. این پیشرفت است و نیمن میگوید باید برای آن جا بگذاریم.
دشمنان چپ
اما چرا نیمن چنین میگوید؟ او میگوید سه آدم هستند که دشمن این حرفها هستند، یکی کارل اشمیت است. کارل اشمیت فیلسوف فاشیستی بود که بسیاری از چپها هم بعدا به آن اقبال پیدا کردند. من تا جایی که عقلم میرسد دلیلش را خواهم گفت. او واضع یک عبارت مشهور در عالم سیاست است و میگوید «دوست و دشمن». او میگوید سیاست تشخیص دوست و دشمن است. اگر الان به رادیو و تلویزیون توجه کنید، این مسئله را بسیار تکرار میکنند. من گاهی این را میبینم یا میشنوم که میگویند سیاست دوست و دشمن است و آمریکا دشمن اگزیستنسیل ما است. یا ما باید باشیم یا آمریکا. این لفظ کارل اشمیت است که در واقع اینجا تکرار شده است.
مشهور است که یکی گفته بود نظریه کارل اشمیت برگشته است، هابرماس بسیار عصبانی شده بود. البته او کمتر مثل من عصبانی میشود! اما هابرماس گفته بود که این آقا(کارل اشمیت) چی گفته که ما جوابش را ندادیم؟! یعنی منظورم این است که در برابر کارل اشمیت که به دوست و دشمن معتقد بود، فیالمثل خود هابرماس معتقد بود که بر مبنای گفت و گوی ارتباطی یا کنش ارتباطی میتوانم مسائلم را حل کنم.
یعنی هر ادعایی که مطرح میکنم، در این ادعا نهفته است که حقیقت است. بر خلاف پستمدرنها که میگفتند این یک رتوریک است و یک فن بلاغی است و حرفهای من بلاغت است.هابرماس میگفت چنین نیست، حرفهای من یک ادعای به حقیقت است و من باید این ادعای به حقیقت را با دیگری در میان بگذارم و با او بحث کنم. در نتیجه سیاست را فن جدل و فن بحث میدانست، از نوعی فرونسیس که فی المثل ارسطو هم به آن معتقد بود. بنابراینهابرماس با مطرح شدن مجدد کارل اشمیت، چه در قالب راست و چه در قالب چپ، مثل موفه و لاکلائو مخالف بود.
نیمن هم درباره اشمیت همین نظرهابرماس را دارد. شما وقتی راجع به عدالت و قدرت صحبت میکنید، معلوم است که کارل اشمیت میگوید حق با قدرت است. معلوم است که حق با کسی است که وضعیت فوق العاده را تعیین میکند. معلوم است که حق با کیست. در نتیجه عدالت را هم در همان چارچوب معنا میکند. اشمیت معتقد بود که جنبش نازیسم عادلانه است، زیرا حق مردم آلمان را ادا میکند. اگر جای دیگری هم کار دیگری میکند، به این علت است که آن را عدالت میخواند.
فوکو علیه چپ
چهره دومیکه نیمن از او سخن میگوید، میشل فوکو است. مسئلهای که الان ما با آن روبرو هستیم، فوکو است. به فوکو هم در جامعهشناسی و هم در فلسفه بسیار توجه میشود. هر جا بروید با فوکو روبرو هستید. اما ماجرای فوکو از یک جهت دشوار است، زیرا کتابهای درخشانی نوشته و بحثهای درخشانی همه جا دارد.
در روانشناسی فوکو بحث کرده، در بیمارستانها فوکو بحث کرده، در زندانها فوکو بحث کرده. یعنی هر جایی که قدرت حضور داشته و از نظر او همه جا قدرت حضور دارد، فوکو هم حاضر است و به سختی مو را از ماست بیرون میکشد و نشان میدهد که قدرت چگونه اعمال میکند و هنجار و ناهنجار میسازد و بهنجار و نابهنجار درست میکند.
یکی از دلایلی که کار فوکو گرفت بود که فمینیستها و دگرباشان و پسااستعاریها و ادوارد سعید و عده بسیار زیادی از او استفاده کردند. زیرا فوکو به دقت نشان میداد که در یک دیسکورسی قدرت چطوری دخالت میکند و بهنجار را از نابهنجار، خوب را از بد، صالح را از غیرصالح جدا میکند و اتفاقا سرکوب میکند. فوکو خودش معتقد بود که طرفدار مظلومین و مطرودین است. البته وقتی که راجع به زندانها چیز نوشت و عده ای پیش او رفتند و گفتند بهتر است در زندانها این کارها را بکنیم تا بهبود پیدا کند، گفت من به این چیزهای این طوری علاقه ای ندارم.
یعنی علاقه عملی به این که چطور میشود زندانها را بهبود بخشید، ندارم. اما در مورد ماجرای همجنسگرایی خودش چنین نبود. مراقبت از نفس را که یک مفهوم یونانی بود، نوشت، میخواست نشان بدهد که افراد همجنسگرا زندگی خود را به عنوان یک work of art یا یک اثر هنری در بیاورند. یعنی آنجاهایی که خودش درگیر بود، اتفاقا علاقهمند بود که بحث کند و راه را از چاه نشان بدهد.
آمدن یا مطرح شدن فوکو، در یک برهه عجیب و غریبی در تاریخ رخ میدهد. یعنی دوره زوال دولتهای سوسیالیستی به دلایل مختلف مثل فساد داخلی، فشار آمریکا و ۲۷ میلیون کشتههای جنگ جهانی دوم و ... اما فوکو یا یاران فوکو کمک کرد، دولتهای اروپای شرقی به عنوان گولاک شناخته شوند، یعنی جوامعی که معترضین را راهی زندان میکنند. فوکو به عنوان یک لیبرتارین که چپ و راست هم نداشت و از نظرش هر دو یکی بود، ضددولت بود.
زیرا از نظر او دولت آن داور اعظمیبود که تعیین میکرد چه کسی صالح است و چه کسی صالح نیست. یکی از دلایلی که مسئله فوکو در مملکت ما خیلی مهم است، همین است. یعنی مرتب دولت به ما میگوید چه کسی صالح است، چه کسی صالح نیست. چه کسی زن خوبی است، چه کسی نیست، چه کسی دانشجوی خوبی است، چه کسی دانشجوی خوبی نیست، چه کسی از وطنش به خوبی دفاع میکند، چه کسی نمیکند. یعنی دولت مرتب این حرفها را میزند.
آنچه فوکو ندید
بنابراین اگر بخواهیم دنیا و وضعیت خودمان را با فوکو بسنجیم، میبینیم که چقدر فوکو موثر است و چقدر حرفهایش یک جورهایی درست است. اما آن طور که نیمن میگوید، آنچه فوکو ندید، مسئله عدالت است. فوکو معتقد بود هر جا صحبت عدالت کنید و کسی بگوید من بدین طریق عادلانه زندگی میکنم، فوکو حاضر و آماده نشسته بود تا بگوید از درونش یک استثمار جدید و یک هنجار جدید سرکوب پیدا میکنم و این حرفی که شما میزنید، عدالت نیست.
نیمن میگوید فوکو به این ترتیب رابطه بین عدالت و قدرت را آشوبزده کرد و از بین برد. یکی از دلایلی که من نمیتوانم در دنیای پست مدرن از عدالت صحبت کنم، این است که به محض این که بگویم چه چیزی عادلانه است، فوکو یا فوکوییها یا کسانی که در مشرب او هستند، میگویند این مقدمه شروع یک سرکوب تازه ای تحت عنوان عدالت است. این حرف نیمن است و معتقد است که اغتشاش بین دو مفهوم قدرت و عدالت، ضربه بسیار زیادی هم به چپ و هم به بشریت زد. یعنی همواره از زمان افلاطون مسئله عدالت یکی از مهم ترین مسائل فلسفی بود. فوکو این مسئله را این طور حل و فصل و نابود کرد.
سومین دشمن نیمن روانشناسی تکاملی است. من در مورد روانشناسی تکاملی زیاد صحبت نمیکنم. روانشناسی تکاملی متکی بر همان نظریه ژن خودخواه داوکینز است و میگوید بشر یا افراد یک ژنی دارند که آن ژن تعیین میکند من چه کسی هستم و چه کسی نیستم. یعنی امکان تغییر را در من از بین برد. یعنی اگر ژن من به من میگوید باید این طوری باشم. این ژن خودخواه است و من را به این سمت و آن سمت میراند. این تعبیر نیمن است. وقتی چنین باشد، امکان تغییر از بین میرود.
ووک تاریخ را نمیبیند
از نظر نیمن، جمع اینها، یعنی جمع اشمیت و فوکو و روانشناسی تکاملی، هم جهانشمولی را از بین برد، هم رابطه بین قدرت و عدالت را مخدوش کرد و هم امکان پیشرفت را از بین برد. هابرماس میگوید فوکو به عنوان یک انسان ماهر، یک باستانشناس یا تبارشناس، لحظهای از تاریخ را میتواند انتخاب کند و بگوید چه مظالمی در آن اتفاق افتاده است. مثلا تاریخ روانشناسی بگیرد و منتزع کند و نشان بدهد که روانشناسی چطوری بیماران را سرکوب میکند.
به عبارت دیگر، حرفهابرماس که مشابه نیمن معتقد به نوعی بلوغ است، این است که ما تاریخ بشر داریم، تاریخی که از جایی شروع میشود و به جایی ختم شده. وقتی شما کل این تاریخ را در نظر نمیگیری یا حتی خطی ترسیم نمیکنی که من بتوانم محلهای عمده اش را تشخیص دهم، به شکل اختیاری، هر جایی را انتخاب کنی، من میتوانم نشان بدهم که در آنجا ظلمهای زیادی صورت گرفته. در خود روشنگری هم میتوان نشان داد که جاهایی عدالت و آزادی و جهانشمولی رعایت نشده. این حرف هابرماس بسیار مهم است.
یکی از عناصر ووک هم این است که تاریخ را نمیبیند. یعنی از تاریخ غفلت میکند. در واقع تمام این وقایعی که از آن حرف میزنیم، در متن تاریخ اتفاق افتاده است. این تاریخ، تاریخ تکاملی یا هگلی نیست که بگوییم حتما به سمت آزادی حرکت میکند، اما اگر تاریخی هست. من فیلم «ماهی و گربه» اثر شهرام مکری را دوست داشتم، زیرا در فیلم، من در زمان جلو میرفتم، یعنی زمان فیلم من را به سمت جلو هدایت میکند، اما داستان فیلم این بود که من هر چه در زمان جلو میرفتم، به پس بر میگشتم، به یک قتل عام.
وقتی در تاریخ ملتها پیش میروید، میبینید که متکی بر یک قتل عامیو کشتاری است، متکی بر افتخارات عظیم فلان نیست. منظور این است که تاریخی هست و در متن تاریخ میتوانم بگویم آیا امکان پیشرفت هست یا نیست. اگر لحظه ای بگیرم، نمیشود پیشرفت را پسرفت را نشان داد. ووک این کار را میکند. حرفهایی «چپ نفهمید» (که نمیدانم چه چیز را نفهمید) یا این حرفهایی که در فیس بوک است، با حذف تاریخ زده میشود.
حرفهایی که راجع به مصدق میزنند، از همین جنس است. میگویند «مصدق نفت را ملی کرد» در حالی که نکرد. تمام حرف این است که مصدق نتوانست نفت را ملی کند. میگویند «دولتی» کرد. میخواست ملی کند، نشد. این حرفها چطور ساخته میشود؟ یک نشانه پاولوفی ساخته میشود و تاریخ زدوده در دهان این و آن میافتد.
استثناگرایی خطرناک
منظور من از این جزئیات این است که نشان بدهم، تاکید بر مفهوم «دیفرنس»(تفاوت) نزد پساساختارگراها، چه پیامدهایی دارد. ما یک دیفرنس(تفاوت، این نه آنی) و یک آیدنتیتی(هوهویت، اینهمانی) داریم که هر دو مهم است. هگل یک دیفرنس و یک آیدنتیتی(identity) دارد و در دیالکتیک خدایگان و بنده، نشان میدهد که در هم نوایی این دو، دست آخر یک فهمی یا تحولی در آگاهی برده رخ میدهد. اگر فقط بر دیفرنس تاکید کنم، یعنی جهانی است که به طور مطلق بر دیفرنس استوار است. من با ترک فرق دارم، ترک با کرد فرق دارد، من با آمریکایی فرق دارم و ...
یکی از چیزهای دهشتباری که در این مملکت رخ داده و در آن همه مقصر هستند، این است که ایران استثنا است. یعنی چه؟ یعنی ایران جزوی از تاریخ جهانی نیست. اگر منظورتان یکسری تفاوتها است، بالاخره همه کشورها یک سری تفاوتهایی با بقیه دارند. یکی پروتستان است، یکی کاتولیک و ... اما بالاخره همه در متن تاریخ جهانی حرکت میکنند.
بعضی از این پسااستعماریها میگویند، این که ایران استثنا است، یعنی ما باید یک کتگوریهای جدیدی برای نامیدن ایران پدید بیاوریم. یعنی برای نامیدن آن هم به مقولات جدیدی نیاز هست که مقولات فلسفه جهانی نیست. این استثناگرایی یعنی برخی از فرهنگگرایان اسلامی معتقدند که ما سیصد ساله دیگر یک فرهنگ عجیبی خلق خواهیم کرد. ایرانشهریها معتقدند که ما یک فرهنگ عجیبی داشتیم.
اغلب اینها روی یک عنصر فرهنگی تاکید میکنند. یعنی میگویند فرهنگ من جوری است که استثنا است. بله. فرهنگ چینیها هم استثناست. اما آیا چین خارج از تاریخ جهانی معنا دارد؟ این استثناگرایی را همین الان میبینید.
فرهنگگرایی
اما منظور من این است که این حرفهایی فرهنگی چطوری مد شد، چطور شد که تحلیل کلیت جوامع، که اقتصاد سیاسی یکی از مهم ترین عناصرش بود، حتی از مباحث بورژوایی تبدیل به تحلیل فرهنگ شد. در آمریکا نقطه جالبی وجود دارد. نیکسون گفت با این سیاستهای اقتصادی که ما در پیش گرفتیم، رای کارگرهای سفید را از دست دادیم، آدمی مثل گینگریچ راست میگوید، ما باید مسئله زنان را بزرگ کنیم. نه این مسئله برابری زنان را، بلکه مسئله سقط جنین را. همین الان یکی از مهم ترین مسائل در داخل آمریکا، مسئله سقط جنین است.
آنی ارنو، نویسنده فرانسوی که کتاب مهمیراجع به سقط جنین نوشته و فیلم درخشانی هم بر اساس آن ساخته شده، نشان میدهد در فرانسه یک زن برای سقط جنین چه زجرهایی میکشد. ماجرا این نیست که سقط جنین را راحت کنند. مسئله این است که سقط جنین را به عنوان یک چیز مذهبی و دینی علم کنند. یعنی مسیحیت با سقط جنین دشمن است، پس وقتی شما سقط جنین میکنید، یک آدم زنده ای را از بین میبرید.
مثال دیگر مسئله سیاهان است. نژادپرستی در آمریکا از مسائلی است که هرگز حل نشده. به هیچ وجه منالوجوه مسئله نژادی در آمریکا حل نشده است. چیزی که پدید آمده، یکسری سلبریتی سیاه است که آنها را به عنوان آزادی سیاهان علم کردهاند. این طور نیست. همین ۲۰۲۰ مسئله قتل جورج فلوید و جنبش «جان سیاهان هم ارزش دارد» پدید آمد. الان هم حل نشده است. اقتصاددانهایشان هم معتقدند که این مسئله باید حل نشده باقی بماند.
اولا داخل زندانها به خاطر قانونی که کلینتون بر مبنای آرای گری بکر امضا کرده، سیاهان زیاد هستند. حرف گری بکر این بود که هزینه زندانی شدن را بالا ببریم، زندانی کم میشود. هزینه را بالا بردند، راه چنان برای سیاهها بستند که الان یک میلیون و نیم سیاه در زندان است و بیرون هم بیایند، به آنها کار نمیدهند، چون طبق قانونی که کلینتون امضا کرده، اگر شما مدتی زندانی باشید، نمیتوانید کار کنید. موقعی هم که به او میگفتند این کار اشتباه است، میگفت شما از جنایتکاران حمایت میکنید! کدام جنایتکاران؟! آنجلا دیویس بر مبنای این میگوید قانونی که همین الان در آمریکا هست، در قرن نوزدهم نبود.
چرا فوکو به سمت نئولیبرالیسم رفت؟
بنابراین بزرگ شدن این نوع مسائل اتفاقا یعنی طفره رفتن از یکی از مهم ترین عوامل یعنی اقتصاد سیاسی. اما وقتی از اقتصاد سیاسی سخن میگویم، اصلا منظورم اقتصاد نیست. هرگز اقتصاد سیاسی، اقتصاد نیست. اقتصاد سیاسی یعنی ایدئولوژی، یعنی ادبیات و کلیت ابعاد زندگی که آدمها دارند. وقتی شما آن را حذف میکنید، تحلیل اینها را حذف میکنید. بنابراین کاری که در آمریکا اتفاق افتاد، شروع این ماجرا بود. فوکو هم همین کار را در فرانسه کرد.
زامورا در مجموعه عظیمی که راجع زیست سیاست فوکو و فوکو و نئولیبرالیسم منتشر کرده، نشان میدهد که چطور فوکو از طریق برنارد آنری لوی و دیگران، ماجرای گولاک را علم کردند و اتحاد بین چپ از هم گسیخت. هدفش هم کاملا روشن بود، سیاست دولتی باید از بین برود. میخواست این ماجرای عدالت بازی و دولت بازی باید از بین برود.
اما چرا فوکو به سمت نئولیبرالیسم رفت؟ خود فوکو مسئله مهمی را مطرح کرده است. میگوید بازار اخلاق ندارد. دولت اخلاق دارد. هنجار و بهنجار میکند، از خوب و بد حرف میزند. اما بازار این را ندارد. یکی از دلایلی که فوکو این همه به هایک و نئولیبرالیسم و اردولیبرالیسم که جفت اینها بود، چسبید و در زیست سیاست هست، این بود که بازار اخلاق ندارد.
بعد از این هم کلی تغییرات ایجاد شد. یعنی به جای «فاحشه» گفتند «کارگر جنسی». این ووک است. زیرا وقتی از «فاحشه» سخن میگوییم اتفاقا این لفظ داغ ننگ آن جامعهای را که زنی را وادار به فحشا کرده، نشان میدهد. در حالی که تعبیر «کارگر جنسی» انگار میگوید این یک کارگر در میان سایر کارگرهاست. به همین خاطر این ووک است.
دو جانبه بودن ووک و نزاکت سیاسی به این معناست که مثلا به یک کسی که تنفروشی میکند، «کارگر جنسی» بگویم. اما اتفاقا وقتی او را «کارگر جنسی» میخوانیم، انگار جامعه را تبرئه میکنیم، زیرا اگر بگوییم «فاحشه» انگار میگوییم که او را جامعه به فحشاء وادار کرده است.
بنابراین اگر نیکسون و گین گریچ نیاکان این ماجراهای ووکیسم هستند، فوکو هم در دنیای فکر و نزد چپ، این بحث را ایجاد کرد و مفهوم طبقه را حذف کرد. از نظر فوکو به تعبیر نیچه، چیزی که وجود دارد، قدرت است و زوری که قدرت اعمال میکند و فقط همین. یعنی با فوکو مسئله طبقه حذف شد. همین واژه عاملیت، پدید آمد. عاملیت زمانی مطرح شد که واژه آگاهی(consiousness) از بین رفت. زیرا قبل از آن همه از آگاهی یا ناآگاهی سخن میگفتند، الان از عامل حرف میزنند.
یعنی میتواند دست به کاری بزند یا نزند. اینها تغییراتی است که در طول این مدت رخ داد. اشمیت هم با لفظ دوست و دشمن چنین گفت که در سیاست با بحث و استدلال نمیتوان کار را پیش ببرم و حتما باید کار به مخاصمه بکشد.
چرا اقبال به فوکو؟
عامل دیگری که مطرح بود، شکست دولتهایی بود که از استعمار رسته بودند. اینها به شدت الگوی لیبرالها و چپ لیبرالهای کشورهای متروپول را داشتند، مثل نهرو، ناصر و حتی خود مصدق. آدمهای متمدنی که در ساختن چنین جامعه ای شکست خوردند.
چه نیروهایی بالا آمدند؟ اتفاقا نیروهای مذهبی بالا بودند که به شدت طالب طرد همان مفاهیم غربی بودند که فوکو هم ردشان میکرد. به همین دلیل مرجع بسیاری از انتلکتوئلهای دینی کشورهای جهان سوم، همین فوکو است. میگویند فوکو زودتر از ما گفته است که غرب فاسد است. فوکو زودتر از ما گفته غرب به جایی نخواهد رسید. در ایران هم چنین است.
بنابراین از بین رفتن نیروهایی که در جوامع از استعمار رسته بودند و واقعا میخواستند، کاری بکنند، به این نتیجه رسید. مثلا در هند مودی عین هیتلر است. شکست آنها باعث شد عناصر فوکویی تحت ستم بالا بیایند.
اسپیواک اینها دنبال این هستند که چه کسی هیچ صدایی ندارد. یعنی دنبال کسانی هستند که مظلوم ترین و مطرودترین افراد را پیدا کنند. نتیجه چه میشود؟ چه تغییر اجتماعی میشود بر مبنای آن داد؟ آیا این که فقط به او صدا بدهند، کافی است. حتی اینجا گرامشی هم بد تعبیر شده است. مطالعات اقشار حاشیهای، چنین مسیری را پیموده است.
افول طبقه متوسط
اما چرا راست در ایجاد ووک و در فضای مجازی موفق بوده است؟ اریک لونرگان و مارک بلیتس کتابی به اسم Angrynomics(اقتصاد خشم) نوشته اند. ایشان میگویند طبقه متوسط در همه جهان رو به زوال است. منتها طبق این استثناگرایی هر کسی فکر میکند فقط خودش رو به زوال است. از هر کسی بپرسید، میگوید حال من خراب است، وضعیت من خراب است. در صورتی که آمار نشان میدهد حال همه خراب است.
این دو میگویند تورم در برابر دستمزد ثابت پیشی گرفته است. ناپایداری شغلی و عدم امنیت درمانی زیاد شده است. مارک بلیتس در این کتاب نشان میدهد که سیاست ریاضتی هیچ جا هیچ کاری از پیش نبرده، به جز ضربه زدن به طبقات پایین. میگوید همه اینها باعث شده که مردم خشمگین شوند. خیلیها به خیابان آمدند، اما هیچ دردی را درمان نکردند. در نتیجه در فضای مجازی این خشم، به صورت دشنام و رفتارها و گفتارهای خشن خودش را نشان میدهد.
از نظر این دو نویسنده، این خشم ناشی از همین امر است. زیرا تصور این است که بر اساس اصل عدالت، اگر کار کنید میبرید، در حالی که همه جا دزدها و فاسدها میبرند، در همه جا هم همین است. در نتیجه مردم اعتمادی به کار کردن ندارند و از این که با کار به جایی نمیرسند، به شدت خشمگین هستند.
مطلوبیت نهایی
همچنین میتوان راجع به «مطلوبیت نهایی»( marginal utility) صحبت کرد. این مسئله مهمی است. اساس مطلوبیت نهایی بر کمیابی است. میگوید منابع کمیاب است. اما منابع چی هستند؟ میگوید آدمها هستند که بر مبنای میل(desire) اقتصاد را جلو میبرند. یعنی من میل دارم و میل من انتهایی ندارد، اما منابع کم است. من هزار میل بیپایان دارم که سیستمهای اجتماعی و اقتصادی به آنها دامن میزند و منابع کم است و نیست.
همیشه کم است. این اقتصادی که برخی معتقدند علمیاست، بر میل استوار است و این میل بیانتهاست و کمیابی ناگزیر است. چرا؟ ماجرا این نیست که در بیرون چیزی کمیاب است. ماجرا این است که میلهای شما پایانی ندارد. این که میگویند ما فردگرا هستیم و به فرد اهمیت میدهیم، منظور این است. یعنی من به میل تو اهمیت میدهم، اما در عین حال میگویم این میل برآورده شدنی نیست، مگر این که بخواهید ایلان ماسک شوید که آنجا هم برآورده شدنی نیست.
من راجع به چپ صحبت نمیکنم. راجع به کینز صحبت میکنم. کینز بین نیازهای اساسی و امیال تفاوت میگذارد و معتقد است وظیفه اقتصاد در وهله اول برآوردن این نیازهای اساسی است، مسکن، شغل، درمان و آموزش.
او این چهار را نیازهای اساسی انسانها میخواند.هایک در نقدی که از حقوق بشر میکند، میگوید مسکن جزو حقوق بشر. شغل و درمان جزو حقوق بشر نیستند. خودش معتقد بود بعد از این که در طول ۲۰-۳۰ سال آینده، وقتی اینها برآورده شد، میتوانیم روزی سه ساعت کار کنیم و خوش بگذرانیم، شبیه همان حرفهای مارکس که میگفت صبح هگل میخوانم و عصر ماهیگری میکنم!
من میلم نامحدود است، باید چه کنم؟ باید رقابت کنم. این که میگویند اقتصاد ایرانی رقابتی نیست و رانتی است، یعنی چه؟ در حالی که خودشان میدانند چه کسی رانت میگیرد. فلسفه این که رقابتی نیست یعنی این که من باید دنبال میل خودم باشم و با میل دیگری رقیب هستم. فقط رقابت است که میتواند این اقتصاد را پیش براند. بنابراین رقابت در این نوع اقتصاد، ناشی از این است که من نمیتوانم به میلهایم برسم، مگر این که همین طور بدوم.
خیلی از مفاهیمی که میگویند، اصلا وجود ندارد. مثل مفهوم تعادل که شیکاگوییها میگویند. تعادل اصلا وجود ندارد و یک نمونه آرمانی است. رقابت یک نمونه آرمانی است. اتفاقا خودشان نشان میدهند که در واقعیت وجود ندارد. بنگاههای اقتصادی با سیاستمداران میبندند و میچاپند و میبرند. اما رقابت همواره به عنوان چیزی که باید باشد، باقی میماند.
اما علم از نظر آنها چیست؟ علم اندازه گیری و ساختن مدلهایی است که برآورده شدن میل من و امکانات اقتصادی بیرون برای برآورده شدن میل من را میسنجد. مدلهایی که ریاضی دانها میسازند و به آن افتخار میکنند و در دانشگاه شریف هم ساخته میشود، همین است. در حالی که این مدلها اصلا در واقعیت تحقق پذیر نیست. میگویند اما ببین چقدر قشنگ است! این مدلها باید منسجم و از نظر سیاسی خوانا باشد، اما ربطی به واقعیت ندارد. اینها سعی میکنند واقعیت را به سمت مدلها برانند. بنابراین از دید ایشان رقابت در ذات اقتصاد است.
نقد نقد نیمن به آدورنو و هورکهایمر
مسئله دیگری که از نظر من نیمن اشتباه میکند، مسئله برخوردش با آدورنو و هورکهایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری است. من میپذیرم که بهبود اخلاقی رخ داده است. اما حرف آدورنو و هورکهایمر این نیست. آنها میگویند روشنگری همه چیز را مبدل به فکت و رابطه ریاضی و امر تکنولوژیک میکند و این جای کلیت جامعه را میگیرد. این خلاصه حرفهای عجیب و غریب آنهاست. بنابراین اشاره شان به همین کارهایی است که «مطلوبیت نهایی»ها میکنند. سنجش فکتها و دادن یک آرمان عمومی، مقوله بندی و این که تکنولوژی حلال مشکلات است. ایراد آدورنو و هورکهایمر به روشنگری این است. این چیزی که نیمن میگوید نیست. نیمن اشتباه میکند.
اما مطلوبیت نهاییها چه میکنند؟ ایشان بعد از جنگ جهانی دوم که چپها آمدند و مکتب آلمان بود، دیدند که تئوری توسعه ندارند. قانون آنها ثابت است. میل من باید برآورده شد، میل تو باید برآورده شود. این اقتصاد است. این همواره بوده و هست. اما در اقتصاد کلاسیک مثل مکتب تاریخی آلمان یا در مارکسیسم، جامعه مراحل متفاوت دارد. جامعه فئودالی یک مرحله است، سرمایهداری یک مرحله دیگر است و ... این مراحل یک عینیت بیرون از ذهن من دارند.
آنها کوشیدند این مسئله را جبران کنند. تلاش کردند یک تئوری توسعه یا پیشرفت(development) بدهند. اینجا کار به فاجعه کشید. مثلا رابرت سولو گفت من سه عامل دارم، کار، سرمایه، پیشرفت تکنولوژیک. اما چهار پنجم کار، پیشرفت تکنولوژیک است، یعنی کار و سرمایه مهم نیست. نوردهاوس پیش تر تاخت گفت اصلا کمبود منابع مهم نیست، چون تکنولوژی همه چیز را تهیه میکند و فراهم میکند. همه اینها بازگشت به بیکن بود، یعنی کسی که هدف حمله آدورنو و هورکهایمر بود. بیکن میگفت من فکت دارم و فکتها را اندازهگیری میکنم و طبیعت همه چیز را در اختیار من گذاشته است و جلو میروم.
حرف مطلوبیت نهاییها این است که من زمانی به توسعه میرسم که «اثرات جانبی»( Externality) را حذف کنم. زمانی اثرات جانبی را میتوان به صفر نزدیک کرد؟ این حرف عجم اوغلو و داگلاس نورث است. زمانی که همه چیز را خصوصی کنیم.
یعنی ایده توسعه یا پیشرفت ایشان این است که برای این که جلوی اثرات جانبی را بگیرم، باید تمام عناصر طبیعت را خصوصی کنم. همین کاری که اینجا کردند. رودخانه را خصوصی کردند. کوه را خصوصی کردند. مرجع شان هم همینهاست. مرجعشان نوردهاوس است. مرجعشان اقتصاد مطلوبیت نهایی است.
از تئولوژی تا هوش مصنوعی
اما این حرفها چه ربطی به ووک دارد؟ کسی که این مسئله را تبدیل به ووک کرد، آدمیبود به اسم پیتر تیل. او یکی از گندههای سیلیکون ولی است و فلسفه پردازی کرده و راجع به تکنولوژی و فلان و ... بحث کرده و خودش هم سرمایهدار بزرگی است و در فیس بوک و چند شرکت دیگر هم بوده است.
او تئولوگ یعنی متاله است و الهیاتش را از رنه ژیرار گرفته است. رنه ژیرار یک فیلسوف کاتولیک فرانسوی است که چند اعتقاد دارد، یکی آرزوی تقلیدی است، یعنی این که هر بشری چیزهایی را آرزو میکند که دیگران آرزو میکنند.
این کاملا با مکتب مطلوبیت نهایی سازگار است. یعنی من آرزو میکنم چیزی را که شما آرزو میکنید. همه آرزوها تقلیدی هستند. او معتقد است ذهن یک چیز خیلی تهی است و آرزوی شخصی وجود ندارد و آدمها هیچ چیزی نیستند و فقط چیزهایی را آرزو میکنند که دیگران آرزو میکنند. اگر کسی صورتش را جراحی کند و زیبا شود، من آن را آرزو میکنم و قس علیهذا.
مفهوم دوم او بلاگردان(scapegoat) یا سپر بلا است. او میگوید این که افراد آرزهای دیگران را آرزو میکنند، جامعه را آشوبزده میکند. جامعه ای را تصور کنید که همه آرزوهای دیگران را آرزو کنند. اینجاست که چپ به نفهم بدل میشود. جامعه برای این که از این آشوب و کیاس نجات پیدا کند، دنبال این میگردد که یک نفر را قربانی کند تا همه این ماجرا را سر او خالی کند و بر مبنای قربانی کردن او به یک وحدتی برسد. مهمترین بلاگردانی که در جامعه غربی وجود داشته، مسیح است. یعنی بر مبنای قربانی کردن مسیح است که جامعه مسیح به اینجا رسیده است.
تیل این مفاهیم را از ژیرار میگیرد و شروع میکند. او میگوید عصر جدید، عصر آشوب است. مثال او هم فیس بوک است. یعنی عصر جدید، عصری است که افراد، آرزوی دیگری را آرزو میکنند و جای آن هم فیس بوک است که این آشوب بیرون میزند. راهش چیست؟
راهش این است که یک اتوریتهای بیاید تا جلوی این آشوب را بکشد. اینجاست که به الهیات متوسل میشود. البته این خلاصه بحث اوست. او میگوید یک دجال وجود دارد. دجال کسی است که میآید و همه جهان را آشوبزده میکند. کمااین که در فیس بوک علائم دجال بازی هست. کتهخون(Katechon) کسی است که جلوی این آشوب را میگیرد. او نامه سنت پل به تسالونیکیان را میخواند. کارل اشمیت هم از کته خون استفاده میکند، تا بگوید هیتلر کتهخون بود، چون جلوی آشوب را گرفت.
او میگوید چنین کسی لازم است تا جلوی آشوب را بگیرد. اینجاست که از هوش مصنوعی استفاده میکند که معتقد است هوش مصنوعی برج بابل را خواهد ساخت. او با نهادهای امنیتی اسرائیلی هم کار میکرد. او میگوید هوش مصنوعی ابزاری در دست حاکمیاست تا بتواند جلوی دجال را بگیرد. میبینید که از کجا به کجا میرسد. تکنولوژی هست، ستایش تکنولوژی هست، تکنولوژی مطلوبیت نهایی هست و الهیات هم در آن است.
دجال کیست؟ دجال ما هستیم. استیو بنن به راحت میگوید دجال مسلمانها هستند و خیلی راحت میگوید دجال حتی ایرانیها هستند! شاید ایران باستانیها فکر کنند که آنها مستثنا هستند و اگر قرار باشد بگیرند، آنها را نمیگیرند!
در گلادیاتور دو ریدلی اسکات، عناصر استیو بننی هست. آنجا نبرد ایران را بازسازی میکند و ایرانیها را از دم تیغ میگذراند. علتش هم مشخص است. آنها فرهنگ یونانی-مسیحی-یهودی برایشان مهم است. نه فرهنگ اسلامیو نه فرهنگ ایرانشهری برایشان اهمیت دارد. در همان فیلم هم ریدلی اسکات نشان میدهد.
ماجرا فقط ترامپ نیست
این ماجرا که ترامپ یک احمقی است که حرفش را نمیفهد و فلان، شوخی است. نه این که نیست. اگر هم هست یا نیست، مسئلهای نیست. مسئله سرمایهداری به خنس خورده ای است که معتقد است که تکنولوژی تا آن اندازه میتواند پیش برود که مواد اولیه را هم تولید کند. خود تیل و بنیاد هریتیج گفتهاند، دجال طرفداران محیط زیست هستند و این جا نیز آنها را بینصیب نگذاشتند. یعنی مسلمانان و طرفداران محیط زیست، دجال هستند. منتها بزرگترین دجال فعلی جهان، چین است. یعنی به ایران آمده بودند که تکلیف آن را دو روزه مشخص کنند و بعد به دجال اصلی برسند.
منظورم این است که مهمترین کاری که آقای تیل کرده، ربط دادن جی دی ونس، به سیلیکون ولی است. جی دی ونس الان بابت حرفهای او کاتولیک شده است و اصلا ماجرا سر ترامپ نیست. ماجرا بر سر یک هیات حاکمهای است که یک تئولوژی و الهیات را بههای تک وصل کرده است.
محل وصل اینها سیلیکون ولی است. منظورم این است که وقتی از اقتصاد ظاهرا مطلوبیت نهایی شروع میکنید و فکر میکنید که علمیجلو میروید، موقعی که توسعه آن را در نظر میگیرید، میبینید که از دین بیرون میزند، از فلسفه رنه ژیرار و الهیات کاتولیک و دجال و بلاگردان و ... سر میزند. فکر نکنید این یک آدم معمولی است. او در داووس و جاهای دیگر هم هست. نخست وزیر ژاپن با او عکس دارد. آدمهای صاحب نفوذی هستند. هیات حاکمه آمریکا اساسا سیلیکون ولی نقش دارند.
چرا در ایران راجع به ایلان ماسک جوری حرف میزنند که گویی منجی عالم بشریت است. حرف ایلان ماسک این است که اگر زمین نابود شد، شما را به مریخ میبرم! اینجاست که فردریک جیمسون گفته بود، اینها به نابودی کره زمین معتقدند، به نابودی سرمایهداری رضایت نمیدهند. یا چامسکی گفته بود این اکیپ جنایتکارترین گنگسترهای تاریخ هستند. منظورم این است که ما به هیچ وجه با یک مسئله ساده مواجه نیستیم. کتابی که شیرین کریمی ترجمه کرده، کتاب بسیار مهمی است که بررسی آن ما را به نتایج مهمی میرساند و ما باید به این نتایج مهم برسیم.
مسئله سرمایهداری بحرانزده است
یک حرف دیگری هم دارم. زمانی که ترامپ در دوره اول آمد و از برجام بیرون زد، در دانشگاه تهران یک سخنرانی داشتم. سه یا چهار روز بعد از آن ماجرا بود. گفتم از زعمای قوم خواهش میکنم که بروید و با این آدم صحبت کنید و این ماجرا را حل کنید. این فاشیست است.
در یک سخنرانی که در انجمن فلسفه داشتم، گفتم این آدم فاشیست است و باید مسئله را با او حل کرد. اتفاقا اگر آن موقع رفته بودند، چون او در لجاجت با اوباما این کار را کرده بود، ممکن بود بتوانند به نتیجه برسانند. اصلا مسئله این آدم نیست. یک هیات حاکمه بحرانزدهای آن پشت است و یک اتکایی به تئولوژی و تکنولوژی دارد و یک مذهبی ساختهاند که عجیب و غریب است. فکر نکنید آمریکا جایی سکولار است و ما با یک هرزه سکولار مواجهیم که اگر به او حمله کنیم، میترسد و کنار میکشد. این طور نیست.
یک سرمایهداری بحرانزدهای است که ایدئولوژی ساخته و اگر این برود، یکی دیگر میآید و آن هم برود، یکی دیگر برود. اصلا میگویند اینها بنا ندارند دولت را تحویل دموکراتها بدهند. حالا این را که این طور میشود یا خیر، نمیدانم. اما سخن من به هیات حاکمه این است، اگر میتوانید استخوانی برای این پرت کنید، پرت کنید. سرنوشت نود میلیون را به جنگ کل کل با او گره نزنید که تو این را زدی ما آن را زدیم و ... زیرا ماجرا بسیار مهمتر از یک آدم دیوانه است.
ماجرا یک اقتصاد است. ماجرا یک فلسفه و یک الهیات است. ماجرا یک طبقه حاکمه است. ماجرا این است که این طبقه حاکمه در جهان هم متحدینی دارد. اروپا را نابود میکند، از آن طرف با چین جوری رفتار میکند. چینیها هم اصلا آدمهای سابق نیستند. موجودات دلالی هستند که خوش شان بیاید که نوبت به خودشان نرسد. امیدوارم این کتاب را بخوانید و استفاده کنید.
۲۱۶۲۱۶






نظر شما