گروه اندیشه: دکتر جواد حیدری استاد دانشگاه در مطلبی در سایت مشق نو به معرفی و تحلیل کتاب «درسگفتارهایی در دینداری عقلی و اقلی» اثر دکتر عبدالکریم سروش پرداخته است. او نشان میدهد که چگونه میتوان دین را نه به مثابه مجموعهای از گزارههای کلامی، بلکه به عنوان یک «فناوری اجتماعی در دسترس و نیازمحور» برای دستیابی به نیکزیستی، آرامش درون، معنابخشی به زندگی و پاسخ به پانزده نیاز اساسی انسان مطالعه کرد. این مطلب از نظرتان می گذرد:
****
درآمد
کتاب «درسگفتارهایی در دینداری عقلی و اقلی برای اولیا و مربیان» در ظاهر کتابی است دربارهی دین: چرایی دین، خداشناسی، پیامبرشناسی، اخلاق، فقه، معاد و تشیع و تسنن. اما اگر آن را با چشمِ کسی بخوانیم که سالها دغدغهی «زندگی خوب» داشته است، چیز دیگری میبینیم: کتابی دربارهی نیکزیستی که زباناش دینی است.
سروش در همان جلسهی نخست پرسش را چنین طرح میکند: «چرا دین؟ چرا بیدینی نه؟» و این پرسش را نه با برهان صدیقین پاسخ میدهد و نه با معجزه، بلکه با فهرستی از نیازهای آدمی برای «یک زندگی کامیاب». همین جابهجایی کوچک، کل کتاب را از قلمرو کلام به قلمرو زندگی منتقل میکند. این جستار میکوشد همدلانه، و از همین منظر، بپرسد: کتاب چه روایتی از زندگی خوب عرضه میکند؟ پاسخ کوتاه این است: روایتی «نیازمحور»، «در دسترس»، «غیرانحصاری» و «مشروط به آزادگی». هر چهار صفت را در ادامه باز میکنم.
۱. از صدق به زیستن
دکتر سروش روش خود را «معقول ولی غیراستدلالی» مینامد و در مقدمه میگوید در این کتاب «یک الهیات ظنی» عرضه کرده است، «هماهنگ با عقل عرفی و عملی، نه عقل فلسفی مشائی». توضیحاش ساده و جذاب است: «بیشتر ما در زندگی استدلال و برهان ریاضی بهکار نمیبریم.
همین که عموم عُقلا بر کاری صحه میگذارند، آن را ملامت نمیکنند و نامعقول نمیشمارند، برای ما کافی است. این حداقل عقلانیت است.» و بلافاصله میافزاید که در دین و فضای دینی، «این چیزهایی که عقلاً برای یک زندگی کامیاب لازم است و انسانها به دنبال آن هستند، یافت میشود.»
این همان نقطهای است که کتاب به ادبیات نیکزیستی نزدیک میشود. معیار داوری دربارهی یک «نحوهی زندگی» دیگر صدق گزارههای آن نیست، بلکه ثمرات آن در زیستن است؛ همانطور که علم نیکزیستی کیفیت زندگی را نه با درستی عقاید، بلکه با رضایت، معنا و روابط میسنجد. دکتر سروش خود صریح میگوید: «ما اینجا در مقام اثبات نیستیم.»
او دین را «یک نحوهی زندگی»، «سبک زندگی» و «زیستجهان» میخواند، همراه با «یک تحول درونی و روحی». پس پرسش کتاب از جنس پرسش یکی از بزرگترین متخصصان زندگی خوب، لایارد، است: کدام شیوهی زیستن، زندگی را بهتر میکند؟

۲. پانزده نیاز
آغاز کتاب فهرستی است با عنوان «پانزده نیاز اساسی انسان». دکتر سروش میگوید «همهی چیزهایی که آدمی برای یک زندگی خوب و سعادتمند و کامیاب به آنها نیاز دارد در دین پیدا میشود، البته نه اینکه در بیرون از دین پیدا نشود». آنگاه نیازها را برمیشمارد: حسن روابط با آدمیان؛ حسن رابطه با طبیعت و اکوسیستم؛ اخلاقی که «در نسبت با قدرت و در نسبت با هر چیز دیگری به ما بگوید خوب چیست و بد چیست»؛ هویت، تا «خود را یک انسان معلق بین زمین و آسمان نپنداریم»؛ معنابخشی به زندگی، تا «سپری شدن روز و شب و گذر ایام برایمان بیمعنا نباشد»؛ عشق و محبت؛ مقدسات؛ آرامش درونی؛ قانون؛ ستایش و نیایش؛ آزادگی و حریت؛ فخر و عزت؛ هدف و غایت؛ حسن عاقبت؛ و سرانجام ترس.
اگر این فهرست را کنار فهرستهای علم نیکزیستی بگذاریم، شباهتها چشمگیر است. «هفت عامل بزرگ» لایارد (روابط خانوادگی، وضع مالی، کار، جامعه و دوستان، سلامت، آزادی شخصی و ارزشهای شخصی) و الگوی «پرما»ی سلیگمن (هیجان مثبت، مشغولیت، روابط، معنا، دستاورد) تقریباً همگی در فهرست سروش حضور دارند: روابط، معنا، هدف، آزادی، اخلاق.
سروش حتی به هرم مازلو اشاره میکند، گرچه میگوید «لزوماً از آن پیروی نکردهام»، و نیازهای معیشتی (شکمِ سیر، لباس، مسکن، شغل) را «نیازهای اولیهی آدمی» میخواند و میافزاید انسانی که همهی اینها را دارد «اما سرشکسته باشد، زندگی انسانی ندارد.»
اما تفاوتها آموزندهترند. سه قلم در فهرست سروش هست که در فهرستهای سکولار معمولاً غایب است: مقدسات، نیایش، و ترس. دربارهی ترس میگوید: «انسانی که از هیچ چیز نترسد ناقص است. بسیاری از امور زندگی ما با ترس تنظیم میشوند.» این سخن، برخلاف ظاهر، با یافتههای روانشناسی ناسازگار نیست: ترسِ بهجا همان چیزی است که حدود را نگه میدارد و زندگی را از بیمرزی و آشوب حفظ میکند.
مقدسات نیز، به تعبیر او، یعنی «چیزهایی که آدمیان بدون چون و چرا آنها را میپذیرند و از آنها دفاع میکنند»: لنگرهایی که آدمی را از سیالیت بیپایان نجات میدهند. روایت سروش از زندگی خوب، به این معنا، غنیتر از روایت لذتمحور است: زندگی خوب فقط احساس خوب نیست؛ داشتنِ چیزی برای ستودن، چیزی برای ترسیدن و چیزی برای دفاع کردن هم هست.
۳. دین بهمثابه «بستهی یکجا»
ادعای اصلی کتاب این نیست که دین تنها راه است، بلکه این است که دین همهی این نیازها را «بهنحو خودبسنده، سازگار، ساده، قابلفهم و یکجا» پاسخ میدهد. سروش با صراحت میگوید: «درست است که [دین] خیلی به زبان آسان و رایگان پاسخ میدهد، اما به همهی آنها پاسخ درخور میدهد. یعنی لازم نیست شما مدرسه بروید، کتاب زیاد بخوانید، یا پژوهشگاه…».
این نکته از منظر سیاست نیکزیستی بسیار مهم است: دین، در این روایت، دموکراتیکترین فناوری زندگی خوب است؛ چیزی که به روستاییِ بیسواد همانقدر معنا و آرامش و هویت میدهد که به استاد دانشگاه. سرّ ماندگاری ادیان نیز به گفتهی او همین است که «با پذیرفتن بستهی پیشنهادی آنها به همهی این نیازها یکجا و یکباره پاسخ داده میشود.»
وصف او از حال دیندار، وصفی است که هر پژوهشگر نیکزیستی آن را آشنا مییابد: «یک آدم دیندار تقریباً میداند که صبح چه کاری باید بکند، شب چه کاری باید بکند، با دیگران باید چگونه رفتار بکند. از چه میترسد، به چه کسی عشق میورزد، چه کسی را نیایش میکند، چه هویتی دارد، چه برنامهای دارد… به همین دلیل آرامش درونی در آدمی پدید میآید.» و سپس حکمی که با پژوهشهای تجربی دربارهی رابطهی دینداری و رضایت از زندگی همخوان است: «دیندارانی که دینشان مغشوش و مخدوش و با چیزهای دیگر مخلوط نشده است، واقعاً بسیار خوش هستند.
خیلی احساس معنا و شادی میکنند، زیرا که آن چیزهایی را که باید داشته باشند، دارند.» استعارهاش هم بهیادماندنی است: دیندار «مانند ماهی است که در آب است و نمیداند در آب است». نیکزیستی در این تصویر، نه یک پروژهی پرزحمتِ خودسازی، بلکه محیطی است که آدمی در آن نفس میکشد.

۴. باغهای دیگر هم هست
آنچه این روایت را از تبلیغ دینی متمایز میکند، تواضع آن است. سروش بارها تأکید میکند که دین کافی است، نه ضروری. استعارهی کانونیاش استعارهی باغ است: «میگوییم باغی هست که همین میوهها را میدهد، باغ دیگری هم هست که میوههایی مشابه میوههای آن باغ را میدهد.
بعد مهم این است که ما در کدام باغ به دنیا آمدهایم. اگر من در این باغ به دنیا آمدهام میوههای این باغ برایام شیرین است، اگر نه، نه.» و استعارهی دوم، زبان است: «دین مثل زبان است. ما در دامن زبان فارسی بالیدهایم… زبان مهمترین چسب و سیمان زندگی جمعی ما است.» کسی زبان مادریاش را با برهان انتخاب نمیکند، اما نامعقول هم نیست که در آن بیندیشد و عشق بورزد و شعر بگوید.
این «اقلیگری» معنای دقیقی دارد: انتظار از دین را به کمینه رساندن و، در عین حال، همان کمینه را جدی گرفتن. یکی از شنوندگان در جلسهی پرسش و پاسخ معترض میشود که «آنگونه که شما دین را توصیف کردید، گویی دین فقط یک نحوه از زندگی است که نامعقول هم نیست»، حال آنکه او انتظار داشت بشنود «دستاورد مهم دین، نجات و سعادت است که در یک بینش غیردینی قابل دستیابی نیست». همین اعتراض نشان میدهد سروش آگاهانه از ادعای انحصار پرهیز کرده است.
سکولاریسم، به گفتهی او، «یک بدیل و رقیب عرضه میکند»، و با این حال «در عرصهی دین ماندن و انتظار آن میوهها را داشتن کار نامعقولی نیست». این دقیقاً زبان یک سیاستگذار نیکزیستی در جامعهای متکثر است: نه تحمیل یک شیوهی زیستن، بلکه نگهداری از باغی که مردم در آن زاده شدهاند.
اما باغ به مراقبت نیاز دارد: «این باغ احتیاج به رسیدگی، باغبانی، آبیاری، پرستاری دارد، نگهبانی لازم دارد، آفتزدایی میخواهد.» سروش در برابر دین از «دیننما» سخن میگوید، یعنی ایدئولوژیهایی که بشر «بر الگوی دینی که خدا فرستاده است» ساخته است؛ و آفت اصلی باغ، آمیختگی است: دینی که «مغشوش و مخدوش و با چیزهای دیگر مخلوط» شده باشد، دیگر نمیتواند خوشی و معنا بیافریند. این هشدار برای فهم نیکزیستی در ایران درسآموز است: منبعی که میتواند بزرگترین مولد آرامش و معنا باشد، اگر آلوده شود، به مولد اضطراب و نفرت بدل میشود.
۵. حریت در صدر
اگر فهرست پانزدهگانه «چیستی» زندگی خوب را ترسیم میکند، جلسهی اخلاق «شرط اعتبار» آن را میگوید. سروش با نقل از محمد عابد الجابری نشان میدهد که در اخلاق سلطانی گذشته، «کسی انسان اخلاقی است که صد در صد مطیع و تابع اعلیحضرت باشد»، و سپس حکمی میدهد که ستون فقرات روایت او از نیکزیستی است: «این که ما حریت را در صدر مینشانیم، فوقالعاده مهم است.
یعنی همهی این اخلاقیات، اگر در انسان حر نباشد، بلکه در انسان بردهصفت باشد، به هیچ نمیارزد.» شکر و صبر و توبه و خوف و رجا، اگر در وجود کسی جمع شود که محور شخصیتاش اطاعت از دیگری است، «همهی اینها خرج آن بردگی میشود». این همان بصیرتی است که پژوهشهای نیکزیستی دربارهی «خودآیینی» به زبان آمار بیان میکنند: احساس اختیار بر زندگی، یکی از قویترین پیشبینیکنندههای رضایت است.
جالبتر آنکه سروش برای فهم «اخلاق مدرن» مستقیماً به روانشناسی مثبتنگر رجوع میکند. او از کتاب «توانمندیها و فضیلتهای منش» سلیگمن و پیترسون یاد میکند که «شبهاجماعی» میان فرهنگها را بر شش فضیلت نشان میدهد: انسانیت (عشق، احسان، شفقت)، اعتدال (تقوا، تواضع، حریص نبودن)، تعالی، حکمت، خلاقیت، شجاعت و عدالت. و در شرح «تعالی» میگوید: «عموم مردم زندگی را برای چیزی برتر میخواهند، نه برای همین خور و خواب و لذات عادی… این معنا را گاه در هنر، گاه در مذهب، گاه در خلاقیت و گاهی هم در علم پیدا میکنند.
خلاصه حس میکنند اگر تمام زندگی آنها خرج کشف معنا بشود، میارزد.» از «اخلاق مشترک» برنارد گرت نیز قاعدهی «آزادی کسی را از او مگیر» را برجسته میکند و میگوید: «این مفهوم آزادی در اینجا تازه به میان آمده است. هوای دیگر و نسیمی دیگر میوزد. در اخلاقیات قبلی اسم آزادی نبود.» فهرست «ارزشهای مدرن» او (فردیت، برابری، پیشرفت، توفیق، آزادی، خلاقیت، نوآوری و دانش) نشان میدهد که روایت او از زندگی خوب، گفتوگویی است میان میراث دینی و دستاوردهای انسان جدید، نه نفی یکی به نفع دیگری.
۶. کاشتن دانه
مخاطب کتاب اولیا و مربیاناند و از اینرو روایت آن از زندگی خوب، روایتی تربیتی است. سه توصیهی عملی سروش خواندنی است: نخست، این مطالب «باید به جان والدین و مربیان بنشیند و در سبک زندگی ایشان ریزش کند تا فرزندان طعم شیرین معنویت و زندگی دینی را از همان ابتدا بچشند»؛ دوم، «فرزند ابتدا باید در محیط و ساختار دینی پرورش یابد و بعداً باورهای دینی او متناسب با رشد عقلی او مستدل شود»؛ سوم، «آموزشها باید تا حدی که ما میفهمیم صحیح و به دور از فریبکاری باشد».
نکتهی درخور درنگ این است که نیکزیستی نه با آموزش گزارهها، بلکه با «چشیدن طعم» منتقل میشود؛ کودک پیش از آنکه بداند، میچشد. استعارهی او دانهای است که در خاک کاشته میشود تا «نهال خوبی در خانهی خودتان خواهید داشت».
از همینرو بر «امروز» تأکید میکند و خواهان «ترجمهی فرهنگی» استعارههای کهن است: جهنمی که «با زنجیر و روغن داغ» توصیف میشد، «دیگر کافی و وافی به مقصود نیست». تربیتی که بر ترسِ ویرانگر بنا شود، همان آرامشی را از بین میبرد که دین قرار بود بیافریند. و در پاسخ به پرسشی دربارهی «مبارزه با نفس» یادآور میشود که امتیاز زندگی دینی این است که میگوید «خودت را فراموش نکن… مراقب باش که آلوده به رذایل نشوی»؛ یعنی مراقبت از درون، در کنار احترام به قانون و پرداخت مالیات.
مخلص کلام
روایت «دینداری عقلی و اقلی» از زندگی خوب را میتوان در پنج جمله خلاصه کرد. یک: زندگی خوب یعنی برآورده شدن نیازهای بنیادین آدمی، از رابطه و معنا تا عزت و آرامش، و حتی ترس و مقدسات. دو: دین بستهای یکجا، ساده و در دسترس همگان برای برآوردن این نیازهاست؛ فناوریای مردمی برای نیکزیستی. سه: این بسته کافی است، اما انحصاری نیست؛ باغهای دیگری هم هست و معیار، شیرینی میوه است، نه برهان.
چهار: اعتبار همهی این خوبیها به حریت است؛ نیکزیستیِ بردهوار، نیکزیستی نیست. پنج: این باغ به باغبانی نیاز دارد و بزرگترین آفتاش آمیختگی و ایدئولوژیزدگی است. برای کسی که در پی سیاست نیکزیستی در ایران است، این کتاب یادآوری میکند که بزرگترین سرمایهی معنایی این سرزمین، اگر بهدرستی نگهداری شود، میتواند منبع آرامش و معنا باشد، و اگر نه، منبع رنج.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما