پیمان فیوضات نویسنده مجموعه داستان آچمز شده‎ها معتقد است این‌که کتابی فضا‌های حاشیه شهر برای روایت داستان‌هایش مناسب تر‌است.

زینب کاظم‌خواه: مجموعه داستان «آچمز شده‌ها»دومین مجموعه داستانی است که پیمان فیوضات نوشته است،اما این کتاب زودتر از مجموعه اول‌اش یعنی «نمایشگاه نگاتیو» منتشر شد، این مجموعه مدتی برای انتشار مانده بود.
«آچمز شده‌ها» شامل نه داستان این نویسنده با فضای اجتماعی است، درباره این کتاب با این نویسنده جوان گفتگو کردیم:
 در داستان‌هایت معمولا شخصیت‌هایی را انتخاب کردی که عجیب و تا حدودی غیرقابل باور هستند. چرا شخصیت‌هایت از این جنس هستند آیا می‌خواهی داستان متفاوتی خلق کنی یا فکر می‌کنی که این شخصیت‌ها واقعا وجود دارند؟
به نظرم این شخصیت‌ها واقعا وجود دارند. حالا ممکن است که قدری عجیب باشند ولی گمان نمی­کنم غیرقابل باور باشند. به نظرم عجیب بودن­شان هم به خاطر این است که شرایط امروز جامعه‌مان واقعا عجیب است. شخصیت‌هایی که در این مجموعه وجود دارند، مشابه­شان را در جامعه دیده‌ام.
یعنی داستان‌های این مجموعه ممکن است تجربه شخصی خودتان هم باشد؟
بله. بخش­های زیادی از داستان­ها تجربه­ شخصی­ام هستند.
ممکن است که آدم‌های واقعی باشند ولی باور پذیر نیستند.
به نظرم این طور نیست و باور پذیر هستند ولی باید موردی نام ببرید.
مثلا در همین داستان آچمز شده‌ها، کمی اغراق شده است شاید جایی وجود نداشته باشد که مردم یک محله شب مسابقه رالی در یک قبرستان ماشین برپا کنند. انگار شخصیت‌ها در دنیای واقعی وجود ندارند؟
این را قبول دارم که جشن شبانه‌شان زاییده تخیل من است و چنین اتفاقی آن‌جا نمی‌افتد در حالی که پتانسیل اتفاق افتادنش واقعا وجود دارد. اما به نظر خودم آن آدم‌ها در شهرک‌های اقماری، جمعی که در زندگی واقعی‌شان آچمز شده‌اند وجود دارند. شهرک‌های اقماری جاهایی است پر از آدم‌های مهاجر که از روستاها به شهر آمده‌اند و بعد جذب حاشیه‌های شهر می‌شوند که عملا جای مناسبی برای به وجود آمدن بسیاری از آسیب‌های اجتماعی است. خیلی از آن‌ها درگیر فقر شدید هستند و زیر بار فشارها و چون راه‌حلی برای مشکلات‌شان پیدا نمی‌کنند، درگیر اعتیاد هم می‌شوند. از طرف دیگر خشونت زیادی در آن‌جا هست که از کنترل پلیس خارج است. این‌ها باعث می‌شود بچه‌هایی مشابه آنچه در آچمزشده­ها توصیف شده، آن‌جا رشد کنند. این‌ها یا همان نسل بعدی مهاجرانی که آن‌جا ساکن ‌شده­اند، آن هنجارهای روستایی و پایبندی­های سنتی را ندارند به همین دلیل تبدیل به موجوداتی می‌شوند که خیلی کارها می‌توانند بکنند. شهر از نظر اجتماعی این آدم‌ها را دفرمه کرده است، روستاییانی بودند که یک‌باره آمده‌اند شهری شده‌اند. این‌ها علاقه‌ای هم نداشتند که شهری شوند، بعد این‌ها تبدیل به موجوداتی می‌شوند که برای بقیه­ افراد جامعه­ شهری خطرناک می‌شوند. مثل پوتینی می‌ماند که شما پایتان را در آن می‌کنید ولی از عقربی که توی آن هست خبر ندارید و  پایتان را نیش می­زند. البته «عقرب توی پوتین» حکایت محلی است شبیه خیلی از روستاهایی که توی شهر بلعیده­ شده­اند. روستاهایی که در کنار شهر وجود داشته­اند ولی شهر با گسترش خودش، آن­ها را به یک محله­ خودش تبدیل کرده.
 برای خلق این تصاویر چقدر در این محیط‌ها قرار گرفته‌ای؟ از سوی دیگر از دایره واژگانی مردم همان محله هم بهره برده‌ای این تجربه را از کجا به دست آورده‌ای؟
تا حالا درباره خودم به این نتیجه رسیده‌ام که از چیزهایی که خیلی بدم بیاید یا خیلی خوشم بیاید راحت می‌توانم بنویسم و من آن‌قدرها عاشق محیط زندگی متوسط شهری تهران نشدم یا آن‌قدرها از آن متنفر نشدم زیرا چیزی است که کم و بیش در آن دارم زندگی می‌کنم؛ ولی آن‌جا محیط متفاوتی برایم بود. فکر می‌کردم این جور فضاها چیزهای زیادی برای گفتن دارد. اما به هر حال وقت زیادی را برای آشنا شدن با این محیط­ها گذرانده­ام. به نظرم وقتی شما با کمی فاصله به یک پدیده نگاه می­کنید، چیزهای جدید و خوبی برای دیدن پیدا می­کنید. اما وقتی درون سوژه­تان هستید، کار کمی سخت می­شود.
در آوردن زبان‌ به نظرم سخت نیست. بستگی به این دارد که با چشم و گوش باز به ‌جای جدید بروی. مثل یک گردش­گر که به زبانی خارجی عادت ندارد و دارد سعی می‌کند که گوش کند که لااقل آواهای آن‌ زبان را تقلید کند. آن‌جا چیزهایی می‌گویند که برایت جالب است. با وارد شدن به یک محیطِ جدید تا این حد متفاوت، با سبک­های متفاوتی از زندگی آشنا می­شوی. آن آدم­ها حتی نظام ارزش­گذاری متفاوتی دارند.
 یکی از داستان‌های این کتاب بعد از فضای خشن آچمز شده‌ها وارد یک نثر لطیف می‌شویم که به نظر می‌رسد داستان هم نیست. انگار این داستان وصله ناجوری بعد از آن داستان خشن باشد؟
شاید همین طور که می‌گویید باشد. دلیل‌اش هم این است که پروسه انتشار «نمایشگاه نگاتیو»، کتاب اولم طولانی شده بود، خواستم یک مجموعه‌ در بیاورم و هنوز مردد بودم. نمی­دانستم بالاخره به داستان‌های آن مجموعه مجوز می‌دهند یا نه و تعدادی از داستان‌های آن مجموعه را در مجموعه دوم‌ام بیاورم یا نه. سعی کردم مجموعه‌ای منتشر کنم که کمابیش از نظر کیفیت خوب باشد.
این مجموعه مجموعه‌ای بوده که فکر می‌کردم که کیفیت خوبی دارد از سوی دیگر در آن موقعیت داستان‌های زیادی نداشتم که در فضای داستان «آچمز شده‌ها» باشد، ولی در عین حال دوست داشتم که به عنوان یک نویسنده یک کارم چاپ شود. اما کارهایی که بعدا کردم، داستان‌های هم سنخ تری باشد.
چرا اسم کتاب را آچمز شده‌ها گذاشتی؟
یک مقدار به خاطر شرایط حال حاضر خودمان بود. احساس می‌کردم آدم‌هایی که بعد از انقلاب به دنیا آمدند به نوعی شرایط آچمز شدگی را تجربه کرده و می‌کنند. یعنی دایما در شرایط بلاتکلیفی و سردرگمی قرار می‌گیرند. شاید شخصیت بعضی از داستان‌ها آچمز شده نباشد، اما در غالب داستان‌ها این موضوع دیده می‌شود. شخصیت‌ها در تعلیق و سرگردانی­ای هستند. شرایط ناپایدار اجتماعی این سال­ها این وضعیت را تحمیل می­کند. ما هنوز هم با نزدیک شدن به شرایط پایدار و موقعیتی قابل اتکا فاصله­ زیادی داریم.
آن زمان من این پادرهوایی را بیشتر در آدم­های حاشیه­ شهر می­دیدم. حالا نوع دیگری از سرگردانی و درعین حال بی­قراری در همه­ آدم­های شهر وجود دارد و از بیشتر رفتارهای آدم­ها، از نحوه­ رانندگی­شان، از بی­صبری­هایشان در صف خرید، آمادگی­شان برای برخوردهای تند و شدید... و خلاصه در بیشتر جزییات زندگی­شان می­شود آچمزشدگی­شان را دید.
 
در نسل جدید داستان‌نویسان خیلی به زندگی شهری و آپارتمانی توجه می‌شود، اما داستان‌های تو مکانی ندارند؟
شاید نویسنده‌های هم نسل من بیشتر به مکان‌های خصوصی می­پردازند. در این مجموعه از داستان‌های من محل به وقوع پیوستن داستان بیشتر مکان مشخص و اسم­دار ندارند و حتی در بعضی موارد شخصیت‌هایم هم اسم ندارند. بعضی از اتفاقات فقط مختص تهران و حاشیه تهران نیست. مشابه آن‌ها در نقاط دیگر دنیا هم وجود دارد. مثلاً حواشی خیلی از شهرهای بزرگ دنیا محیط­های مشابه دارند. یا مثلاً شباهت­های زیادی بین محله­ی اطراف راه­آهن در شهرهای مختلف دنیا می­شود دید. از طرفی قبلاً هم گفتم که زندگی به تعبیر شما شهری و آپارتمانی آن‌قدرها برایم جذاب و گفتنی نبوده. اما این­ها در نوشته­های بعدی­ من تغییر کردند. دست­کم به نظر خودم طیف بزرگ­تری از آدم­ها، مکان­ها و اتفاقات برایم جالب شدند و وارد نوشته­هایم شدند.
آدم‌های داستان‌هایت خاص هستند و آدم‌های حاشیه نشین،‌زندان رفته و در واقع انسان‌های سرگردان در چند داستان‌ این مجموعه وجود دارند، آیا فقر و حاشیه نشینی از دغدغه‌های شماست؟
هر چند که غالب داستان‌هایم به این موضوع نپرداخته است اما درست است این موضوع دغدغه‌ام هست. به نقلی در جامعه­ ما حاشیه بر متن غلبه دارد.
اسم داستان‌ها را نگاه می‌کنیم اسم‌هایی را انتخاب کرده‌ای، انگار می‌خواستی اسم‌های داستان‌هایت منحصر به فرد باشند، آیا می‌خواستی واقعا اسم‌هایت خاص باشد یا اتفاقی پیش آمده است؟
 اتفاقا می‌خواستم که اسم‌های داستان‌هایم خاص باشند. من روی اسم داستان‌هایم خیلی فکر کردم و بارها اسم‌شان را عوض کردم، تا به بهترین نتیجه، نتیجه نهایی برسم. مثلا خود داستان‌ «آچمز شده‌ها» اسم‌اش این نبود. اغلب دوست دارم که اسم­ها طوری باشند که بشود چند برداشت از آن داشت. مثلاً به نظرم «جاده» در دل خودش خیلی داستان­ها دارد؛ حتی می­شود به جاده، به عنوان یک شخصیت نگاه کرد. «از لب جاده»؛ بیاییم به حرف این جاده که از آدم­های اطراف خودش می­گوید و آنها که از او می­گذرند، گوش کنیم.
یا «شام آخرها»؛ راوی از این می­­گوید که شب آخر هر سفرش با کسی برخورد می­کند که می­داند دیگر او را نخواهد دید. شام­آخر در فرهنگ مسیحی معنی­ خاص­تری دارد.
یا «آریایی در مه» اشاره به آوازی است که دمپایی­های پیانیست رستوران هرشب در حمام می­خوانند؛ صدایی که وقتی دمپایی خیس شده و هوا زیر جمع ­شده، از خودش درمی‌آورد. شبیه موسیقی تصادفی جان کیج!
 
سوژه‌های داستان‌هایت از کجا می‌آیند؟
هر کدام از یک‌جایی می‌آیند. مثلا«آریایی درمه» از تجربه­ی خودم از نوازندگی پیانو در یک رستوران آمده است. اما بعضی‌ها داستان­ها بر اساس شنیده‌هاست کسی چیزی می‌گوید و تخیل مرا راه می‌اندازد. در واقع اساس همه داستان‌هایم واقعیت هستند.
داستان «انتخاب واحد ترم تابستان در دانشگاه تهران جنوب» طبعاً از تجربه­ی شخصی تحصیل من در آن‌جا به وجود آمد. شنیده­ام که می­گویند حالا اوضاع دانشگاه با آن زمان خیلی فرق کرده ولی آن زمان هیچ حس خوبی از تحصیل در آن­جا نداشتم. راهم دور بود و رشته­ برق را دوست نداشتم. اما مشکلم این بود که دلیل کار خودم و دلیل آن همه کمبود در آدم‌های اطرافم را نمی­توانستم درک کنم؛ این همه بیهودگی و درجا زدن در محیط مثلاً آکادمیکی که باید حداقلی از رشد و پیشرفت را در آن دید.
 
داستان «از لب جاده» پس از یک دوره­ سردرگمی و یأس نوشته شد. یک روز ناخودآگاه صبحِ سحر بیدار شدم و چیزی انگار مرا وادار به نوشتنِ این داستان کرد. من آن ساعت صبح را دوست ندارم. آن آسمان خاکستری که هنوز روشن نشده و هوای خنک آن ساعت برایم دلهره­آور است ولی شروع کردم به نوشتن و تا ظهر ادامه دادم. دوستی پیشم آمد ولی کارم هنوز تمام نشده بود. می­خواستم ادامه بدهم. از او عذرخواهی کردم و او رفت. تا عصر مشغول نوشتن و ویرایش کار بودم. وقتی نوشتن تمام شد، متوجه شدم که از آن همه احساسات منفی نجات پیدا کرده­ام.
 
این کتاب سال 89 منتشر شد ولی در جامعه ادبی مطرح نشد فکر می کنید که دلیل این مطرح نشدن چه باشد؟
بله البته در اسفند 89. من چون خیلی آشنا نبودم، فکر می‌کردم که وظیفه ناشر است که کتاب را معرفی کند و فکر می‌کردم که کتاب‌های دیگر هم به همین ترتیب معرفی می‌شود. فکر می­کنم این طرز فکر را بشود به خیلی از ناشرهای راسته­ انقلاب تعمیم داد. بیشتر ناشران یک نگاه سنتی به بازار نشر دارند و فکر می‌کنند که کتاب خوب راهش را پیدا می‌کند، این موضوع یک زمانه‌ای درست بود. زمانی اوقات فراغت مردم بیشتر بود و مردم بیشتر می‌خواندند، ولی الان مردم تقریباً همه­ خوراک فرهنگی‌شان را از تلویزیون و ماهواره دریافت می‌کنند و یک کتاب باید خیلی معروف باشد که جایش را در جامعه پیدا کند. جامعه که می­گویم، منظورم البته جامعه­ کتاب­خوان است؛ همان چندهزار نفری که ممکن است کتاب بخرند.
از سوی دیگر به نظرم این مطبوعات هستند که تعیین می کنند چه کتابی معروف بشود، ناشرانی هم هستند که رابطه­ بهتری با اهالی مطبوعات دارند.در مجموع دیگر مشک دقیقاً هم آن نیست که خود ببوید. این البته فقط ماجرای ادبیات هم نیست.
 
چطور شد داستان‌نویس شدی؟
در دبیرستان و اوایل دانشگاه روی دور خواندن افتاده بودم و از داستان خواندن لذت می‌بردم و فکر می‌کردم که می‌توانم مطالب جالبی را پیدا کنم و بنویسم اوایل هم خیلی تحت تاثیر کوندرا بودم. یکی از داستان­هایی که خیلی دوست داشتم، «عروج» از یرژی کوشینسکی بود. در عین حال آن زمان خاطره می‌نوشتم. اتفاقات زندگیم را می‌نوشتم و حس می‌کردم از زمان نوشتنم اتفاقات زندگی‌ام جور دیگری شده است. خب در واقع اتفاقات جور دیگری نمی­شدند. فقط نوشتن آن‌ها فرصتی به وجود می­آورد که آدم کمی بیشتر روی آن اتفاقات و حتی چرایی­شان تأمل کند. بعد فکر کردم با آب و تاب دادن آن اتفاقات داستان در می‌آید، نوشته­های اولیه­ام، شاید به همین دلیل ارزش ادبی خاصی نداشتند. یکی از اولین چیزهای داستانی­ای که نوشته بودم حدود 90 صفحه می­شد و فکر می‌کردم خیلی عالی است. اسمش را «امپر روبه­روی امپر» گذاشته بودم. خوشبختانه مشاوره­های خوب و بسیار صریحی گرفتم. آن زمان تحت­تأثیر کوندرا -که وسط بعضی داستان­هایش چیزهایی شبیه مقاله­ سیاسی اجتماعی می­آورد، یا مسایل زبان­شناسانه­ جدی مطرح می­کند- می­خواستم حرف­های قلنبه­ای هم بزنم.
بعد کم­کم شروع کردم به نوشتن داستان‌های کوتاه و نوشته­هایم را به بعضی آشنایان که اهل خواندن و بعضاً نوشتن بودند، دادم. خب به تدریج آدم می­فهمد که برای یاد گرفتنِ فن نوشتن، تنها راه، زیاد تمرین کردن است؛ همان حرف «کار نیکو کردن از پر کردن است.» و برای بالا رفتنِ کیفیت و محتوای نوشته­ها باید بسیار خواند. همین که درعین حال که از خواندن نوشته­های بزرگان لذت می­بری، این سؤال را داشته باشی که آنها چطور می­توانند این­قدر خوب بنویسند؟ منظورم از بزرگان فردوسی، مارکز یا بورخس است. و خب کم­کم بعضی نوشته­ها کیفیتی را پیدا کردند که به نظر می­رسید ارزش چاپ شدن دارند.    
57244
کد خبر 254308

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 8 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • محمود کامیار رضوی HK ۰۹:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۸/۰۸
    0 0
    از آقای فیوضاتی عزیز بابت نوشتن آچمز شده ها تشکر می کنم
  • نگار رضوی IR ۱۴:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۸/۱۴
    0 0
    به جناب فیوضات عزیز تبریک می گم و باور دارم که راه روشنی پیش رو دارند و انتظار خوانندگان خود را روز به روز بالا می برند