گفتم چرا باید قهر باشم؟ پسرت به دنیا آمده، خانمت به سلامتی وضع حمل کرده و سر خانه و زندگی خودش نشسته...اصلا برای چی باید قهر باشم؟ مگر مرض دارم از این همه خوشبختی نق بزنم؟!

به گزارش خبرآنلاین، کتاب «دختر شینا» روایت خاطرات قدم خیر محمدی کنعان، با استقبال مخاطب روبرو شده و تاکنون بالغ بر 8 بار تجدید چاپ شده است. خانم محمدی همسر سردار شهید ستار ابراهیمی از شهدای شناخته شده استان همدان است که در عملیات کربلای5 به شهادت رسید و قدم خیر محمدی کنعان در حالی که تنها 24 سال داشت 5 فرزندش را به تنهایی بزرگ کرد. مراسم نقد کتاب «دخترشینا» در حالی برگزار می‌شود که این کتاب در فاصله کمتر از 3 ماه از ورود به بازار نشر، با استقبال گسترده مخاطبان روبرو شده است. این بانوی ارجمند پس از گفتن خاطراتش از میان ما رفت اما برای ابد یک سخنگو بنام دخترشینا از خود باقی گذاشت که زندگی در دل جنگ را برای ما تصویر کرده است. قدم‌خیر محمدی کنعان در 17 اردی‌بهشت سال 1341 در روستای قایش رزن همدان به‌دنیا آمد. در سال 1356 و در 14 سالگی با ستار (صمد) ابراهیمی‌هژیر ازدواج می‌کند و صاحب پنج فرزند قد و نیم‌قد می‌شود. در بیست و چهار سالگی ستار را از دست می‌دهد و بزرگ کردن این بچه‌ها به دوش او گذاشته می‌شود و با گذراندن زندگی سخت و پرالتهاب ـ به خاطر حضور همسرش در جبهه‌های جنگ تحمیلی ـ در تاریخ هفدهم دی‌ماه 1388 بدون این‌که انتشار کتاب خاطراتش را ببیند، به دیدار همسرش در دیار باقی می‌پیوندد. 

 

خبرآنلاین، دو بخش کوتاه از این کتاب خواندنی را برای کاربران محترم خود منتشر می کند:

«نزدیک ظهر صمد لباس پوشید. می خواست برود تهران. ناراحت شدم، گفتم: نمی خواهد بروی، امروز یا فردا بچه به دنیا می آید. ما تو را از کجا پیدا کنیم؟ مثل همیشه با خنده جواب داد: نگران نباش خودم را می رسانم. اخم کردم، کتش را درآورد و نشست. گفت اگر تو ناراحت باشی، نمی روم. اما به جان خودت یکریال هم پول ندارم. بعدش هم مگر قرار نبود این بار که می روم برای بچه لباس و خرت و پرت بخرم. بلند شدم کمی غذا برایش آماده کردم. غذایش را که خورد سفارش ها را دادم. تا جلوی در دنبالش رفتم. موقع خداحافظی گفتم، پتو یادت نرود! پتوی کاموایی از آنهایی که تازه مد شده؛ خیلی قشنگ است صورتی اش را بخر! وقتی از سر کوچه پیچید داد زدم، دیگر نروی تظاهرات، خطر دارد، ما چشم انتظاریم...
دو روز از رفتن صمد می گذشت، برای نماز صبح که بیدار شدم، احساس کردم، حالم مثل هر روز نیست. کمر و شکمم درد می کرد. با خودم گفتم باید تحمل کنم. به این زودی که بچه به دنیا نمی آید. هرطور بود کارهایم را انجام دادم. غذا گذاشتم، دو سه تکه لباس چرک داشتم، رفتم توی حیاط و توی آن برف و سرمای دی ماه قایش آنها را شستم. ظهر شده بود دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم. با چه حال زاری رفتم سراغ خدیجه.او یکی از بچه هایش را فرستاد دنبال قابله و با من آمد خانه ما. از درد هوار می کشیدم. خدیجه تند و تند آب گرم و نبات برایم درست می کرد و زعفران دم کرده به خوردم می داد...نزدیک اذان مغرب بچه به دنیا آمد، آن شب را هیچوقت فراموش نمی کنم. تا صدایی می آمد با آن حال زار توی رختخواب نیم خیز می شدم. دلم می خواست در باز شود و صمد بیاید...
یک هفته از به دنیا آمدن بچه می گذشت. او را خوابانده بودم توی گهواره که صدای در آمد. مادرم توی اتاق بود و به من و بچه می رسید. قبل از اینکه صمد بیاید تو مادرم رفت. صمد آمد و نشست کنار رختخوابم. سرش را پایین انداخته بود، آهسته سلام داد. دستم را گرفت و احوالم را پرسید. سرسنگین جوابش را دادم. گفت قهری؟ جواب ندادم. گفت حق داری. گفتم یک هفته است بچه ات به دنیا آمده، حالا هم نمی آمدی. مگر نگفتم نرو! گفتی خودم را می رسانم. نا سلامتی اولین بچه مان است، نباید پیش مان می ماندی؟! چیزی نگفت و بلند شد و رفت سراغ ساکش. زیپ آن را باز کرد و گفت: هر چه بگویی قبول. اما ببین برایت چه آوردم. نمی دانی با چه سختی پیدایش کردم. ببین همین است! پتوی کاموایی را گرفت توی هوا و جلوی جشمانم تکان تکانش داد. صورتی نبود، آبی بود با ریشه های سفید. همان بود که می خواستم. چهارگوش بود و روی یکی از گوشه هایش گلدوزی شده بود با کاموای سرمه ای و آبی و سفید...»
*
 

 شینا وقتی حال و روز مرا می دید، غصه می خورد و یم گفت: این همه شیر غم و غصه به این بچه نده! طفل معصوم را مریض می کنی ها.
دست خودم نبود، دلم آشوب بود. هر لحظه فکر می کردم قرار است خبر بدی بیاورند. آن روز هم نشسته بودم توی اتاق و داشتم به مهدی شیر می دادم و فکرهای ناجور می کردم که یکدفعه در باز شد. و صمد آمد توی اتاق. تا چند لحظه بهت زده نگاهش کردم. نمرده بود. بچه ها باشادی دویدند و خودشان را انداختند توی بغلش. سروصورت خدیجه و معصومه را بوسید و بغلشان کرد. همانطور که بچه ها را می بوسید به من نگاه می کرد و تند تند احوالم را می پرسید. نمی دانستم باید چه کار کنم و چه رفتاری داشته باشم...زد زیر خنده و گفت باز قهری؟
خودم هم خنده ام گرفته بود، همیشه هم همینطور بود مرا غافلگیر می کرد. گفتم نه چرا باید قهر باشم؟ پسرت به دنیا آمده، خانمت به سلامتی وضع حمل کرده و سر خانه و زندگی خودش نشسته. شوهرش هفتم پسرش را به خوبی راه انداخته. بچه ها توی خانه خودمان سر سفره خودمان دارند بزرگ می شوند. اصلا برای چی باید قهر باشم؟ مگر مرض دارم از این همه خوشبختی نق بزنم؟
گفت: طعنه می زنی؟ عصبانی بودم، گفتم: از وقتی رفتی دارم فکر می کنم یعنی این جنگ فقط برای من و تو این بچه های طفل معصوم است؟ این همه مرد توی این روستاست، چرا جنگ فقط زندگی مرا گرفته؟
 

 

 

 

6060

کد خبر 272541

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 11 =