مرحوم حاج محمّداسماعیل دولابی در یک خانواده مذهبی در جنوب تهران متولّد شد و در تاریخ 25 ذی‌قعده 1423 ( روز دحوالارض) برابر 9 بهمن 1381وفات یافت و پیکر پاکش در حرم مطهّر حضرت معصومه (س) در قم به خاک سپرده شد. در سالگرد وفاتش برای شادی روح پرفتوحش فاتحه و صلواتی هدیه کنیم.... از زبان خودش زندگینامه اش را عرضه می کنم و چند نکته پیوست:

آن عارف بزرگ در اشاره اجمالی به سرگذشت سیر عرفانی خویش چنین می فرمود (اینجا):

در ایام جوانی همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم . در آن زمان به شدت تشنه علوم و معارف دینی بوده و با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوضه تحصیل کنم ؛ ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت ، با ماندنم در نجف موافق نبود .


در حرم امیرالمؤمنین (ع) به حضرت التماس می کردم ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه ام را به ضریح حضرت فشار می دادم و می مالیدم که موهای سینه ام کنده و تمام سینه ام زخم شده بود . حالم به گونه ای بود که احتمال نمی دادم به ایران برگردم . به خود می گفتم یا در نجف می مانم و مشغول تحصیل می شوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان می دهم . می میرم . با علماء نجف هم که مشکلم را درمیان گذاشتم تا مجوزی برای ماندم در نجف از آنها بگیرم به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تامین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی . در نتیجه نه التماس هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسل شدنم به علماء مرا به خواسته ام رساند . تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدیم .



در حرم حضرت اباعبدالله (ع) در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و هرچه را می خواستم به من عنایت کردند ، به طوری که هنگام مراجعت حتی جلوتر از پدرم بدون هرگونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم . در ایران اولین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات، به منزل ما آمدند دو نفر آقا سید بودند . آنها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسائل پذیرایی رفتم . وقتی داشتم به اتاق بر می گشتم جلوی در اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مکاشفه ای به من دست داد و در حالی که سفره به دستم بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم . دیدم بالای سر ضریح امام حسین (ع) هستم و به من حالی کردند که آنچه را می خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر . آن دو آقا سید هم با یکدیگر صحبت می کردند و می گفتند او در حال خلسه است . از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبدالله(ع) بود و اشخاصی که به آنجا می آمدند بی آنکه لازم باشد کسی ذکر مصییبت بکند می گریستند . در اثر عنایات حضرت ابا عبدالله(ع) کار به گونه ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان ، مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی و مرحوم آیت الله شاه آبادی ، بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم ، با علاقه خودشان به آنجا می امدند .


بعد از آن مکاشفه به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند . اولین فرد آیت الله سید محمد شریف شیرازی بود . همراه او بودم تا اینکه مرحوم شد . وقتی جنازه او را به حضرت عبدالعظیم بردیم آیت الله شیخ محمد تقی بافقی آمد و بر او نماز خواند . من هم که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ تر است ، جذب او شدم ، به گونه ای که حتی همراه جنازه به قم نرفتم .


خانه شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمد تقی بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیت الله شیخ غلامعلی قمی ملقب به تنوماسی داد . من هم که او را قشنگ تر دیدم از آن پس همراه وی بودم .



در همین ایام با آیت الله شاه آبادی هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم . تا اینکه بالاخره به نفر چهارم آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی که شخص و طریق بود برخوردم . او با سایرین متفاوت بود .


چنین کسی از پوسته بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در جایی از عالم است . او دین ندارد و در وادی توحید به سر می برد . یک استوانه نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه اهل بیت (ع) در آن میله نور قابل وصول است . اول اهل عبادت ، مسجد رفتن ، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم . بعد اهل توسل به اهل بیت علیهم السلام و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت(ع) شدم . تا اینکه در پایان به شخص برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر در آوردم . خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد ؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقف نشدم ، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید رسیدم . در طول این دوران همیشه یکه شناس بودم و به هر کس که دل می دادم خودم و زندگی و خانواده ام را قربانی او می کردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل می داد و من که وی را بالاتر از قبلی می دیدم از آن پس دور او می گشتم . به هر تقدیر همه عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین(ع) بود . از راه سایر ائمه هم می توان به مقصد رسید ، ولی راه امام حسین (ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه می رساند . چون کشتی امام حسین(ع) در آسمان های غیب خیلی سریع راه می رود ، و هر کس در سیر معنوی خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند ، خیلی زود به مقصد می رسد .

***********************

مهدی طیب می نویسد (اینجا) :
درک و سخن گفتن از مقامات بلند معنوی و عرفانی مرحوم دولابی امری است که راقم این سطور آن را در حدّ خویش نمی‌بیند و زمینه‌ی درک و پذیرش آن نیز در اذهان اغلب اشخاص وجود ندارد؛ لذا نگارنده سکوت در این باب را در این مقال اولی دانسته و تنها به ذکر گوشه‌هایی از سبک تربیتی و حال و هوای جلسات عرفانی آن بزرگ بسنده می‌کند.
مرحوم حاج میرزا محمّداسماعیل دولابی به منظور تربیت و ارشاد تشنگان زلال معرفت، قریب چهل سال در تهران جلسات هفتگی متعدّد را اداره کرد که در آنها مردان و زنان از اقشار گوناگون، از نوجوانان و جوانان گرفته تا کهنسالان و سالخوردگان، از روحانیّون گرفته تا تحصیل‌کرده‌های دانشگاهی، از دانش‌آموزان دبیرستانی گرفته تا اساتید حوزه و دانشگاه، از افراد کاملاً غیر سیاسی گرفته تا طرفداران و فعّالان جناح‌های متضادّ سیاسی، فارغ از هرگونه تفاوتهای خلقی، با یگانگی و صفا در کنار هم نشسته و از زلال معارف ولائی و توحیدی که ار عالم غیب به وساطت وجود استاد و به زبان آن بزرگوار به سوی طالبان حقیقت و معنی جاری می‌گشت سیراب می‌شدند.
چکیده‌ای از آموزه‌های استاد در جلسات مزبور در اواخر عمر ظاهری ایشان، در قالب کتاب ارزشمند «مصباح الهدی» در نگرش و روش اهل محبّت و ولا تنظیم و پس از ملاحظه و تأیید ایشان توسّط نشر سفینه انتشار یافت. همچنین متن پیاده شده‌ی نوار پانزده جلسه از بیانات ایشان در قالب کتاب «طوبای محبّت» توسّط انتشارات فکرآوران منتشر شده است. دو کتاب مزبور، که اوّلی مشروح‌تر و فراگیرتر و دومی مختصرتر و محدودتر است، می‌توانند به سوی معارف زلال و دلنشینی که در جلسات مرحوم دولابی عرضه می‌شد دریچه‌ای بگشایند.
از ویژگی‌های مکتب تربیتی و سبک جلسات مرحوم دولابی، رضوان الله تعالی علیه، به موارد زیر می‌توان اشاره کرد:
الف) محور اصلی در نگرش و روش عرفانی آن بزرگوار، محبّت خدا و خوبان خدا بود و چنان اشخاص را شیفته‌ی جمال الهی و حسن و نیکویی پیامبر اکرم و اهل بیت کرامش علیهم‌السّلام می‌کرد که به سهولت از دام جاذبه‌های دنیوی و حتّی اخروی می‌رهیدند و تمامی آرمان و اندیشه‌ و تلاش و همّت ایشان بر تقرّب و وصال خدا و خوبان خدا متمرکز می‌شد.
ب) در مجالس آن بزرگوار چنان روح توحید در وجود حاضران دمیده می‌شد که جز خدا، احدی را در عالم مؤثّر نمی‌دیدند و با ایجاد محبّت و حسن ظن و اعتماد به خدا و خوبان خدا، تمامی مقدّرات الهی را به شیرینی و با دل شاد پذیرا گشته و رضا و شکر بر تمامی وجودشان حاکم می‌شد.
ج) در پرتو محبّت و حسن ظنّ به خدا و خوبان خدا، در جلسات آن بزرگ، یأس و ناامیدی از وجود هر شکست خورده‌ی در عرصه‌ی امور دنیوی و از روح و جان هر از پای فتاده‌ی در مصاف با نفس و شیطان و امور معنوی، زایل و روح امید و نشاط در ادامه‌ی راه حیات و طیّ طریق عبودیّت در کالبد حاضران دمیده می‌شد.
د) فضای معرفتی حاکم بر جلسات آن بزرگ به نحوی بود که به تعبیر خود آن عزیز، همه را دست خالی می‌کرد و از هر کس هرچه را داشت می‌گرفت. اگر شخص کوله‌باری از گناهان و معاصی بر دوش خود احساس می‌کرد چنان حقیقت استغفار در روح و جانش جریان می‌یافت و غفّاریّت خدا را مقدّم بر استغفار خویش می‌دید که تردید در بخشیده و پاک شدن خود از گناهان را سوء ظنّ به خدا و بی‌ادبی به حضرت حق مشاهده می‌کرد و اگر کوله‌باری از طاعات و عبادات بر دوش داشت، از یک سو چنان کرده‌های خود را در برابر عظمت حقِّ خدا حقیر و ناچیز می‌یافت و از سوی دیگر آن‌سان حول و قوّه و پیکر و نیروی خود را در حول و قوّه‌ی الهی فانی و خود را در طاعات و عبادات خویش بی نقش و سهم و همه را به مصداق «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»، کارِ خدا می‌یافت که کوله‌بار خویش را از کمترین طاعت و عبادت تهی می‌دید.
هـ) تکیه‌ی اصلی آن بزرگ در سلوک الی الله بر محبّت و عشق بود و به استناد حدیث اولواالالباب که متن آن در بخش مسیر سلوک کتاب شریف «مصباح الهدی» آمده است، روش اهل تحصیل و ریاضت و عبادت را توصیه نمی‌فرمود، به این خاطر که اغلب، فرد را مغرور علم و عمل خویش ساخته و در نتیجه سالک، بیشتر، خود را رونده می‌بیند و کمتر به اینکه خدا برنده‌ی اوست توجّه می‌کند. ایشان معتقد بود که آن مقدار از سختی و شداید را که شخص برای تعالی و تکامل نیاز دارد، خداوند به طور طبیعی در جریان زندگی او پیش می‌آورد و اگر انسان شداید و مصائب زندگی خود را با روح تسلیم و رضا، به گوارائی پذیرا باشد و در ارتباطات خود با دیگران براساس محبّت و اخلاق شایسته رفتار کند و تکالیف معمول شرعی خود را انجام داده و حلال و حرام الهی را مراعات کند و در حدّی که رغبت و شوق دارد به صورت متعادل به مستحبّات بپردازد، به کمال نایل می‌شود و نیازی به تدارک و تحمیل ریاضات خاص و تصنّعی نخواهد داشت. لذا روش تربیتی آن بزرگ با زندگی معمول شخص در جامعة کنونی کاملاً قابل جمع بود و همچون روش برخی اهل ریاضت و خلوت و چلّه‌نشینی و ...، فرد را از جریان عادی زندگی خارج نمی‌کرد.
و) زیبابینی و مثبت‌نگری و تمرکز در جنبه‌های مثبت همه‌چیز، روحیّه و نگرشی بود که در جلسات مرحوم دولابی به حاضران القاء می‌شد و در اثر آن، افراد می‌آموختند که چگونه در دل هر تلخی و مرارت، شیرینی و حلاوت، و در درون هر عُسر و سختی، یُسر و راحتی، و در دل هر آشفتگی و پریشانی، حکمت و نظام‌مندی را کشف کنند و بدین‌گونه علاوه بر اینکه همه‌ی آتش‌های عالَم، بر آنها گلستان ‌شود، به آمادگی لازم برای راه یافتن به زیبایی‌های بزرگتر هستی، و شهود جمال مطلق الهی و تجلیّات اعظم آن، یعنی انوار مقدّس معصومین: نایل شوند.
ز) فضای لطیف جلسات مرحوم دولابی چنان روح‌نواز و آرامش‌بخش بود که به هر خسته‌جانِ از راه رسیده‌ای که در تعارض‌ها و کشاکش‌های دنیوی، توان و طراوت روحی خود را باخته و به تعب و رنجوری دچار گشته بود، آرامشی وصف ناشدنی و طراوتی تصوّرناپذیر می‌بخشید و لااقل شخص را در ساعاتی که در جلسه حضور داشت، از غم گذشته و نگرانی آینده رها می‌ساخت و به روح او امکان تنفّسی نشاط‌بخش می‌داد. فضای جلسات آن یار سفرکرده به گونه‌ای بود که اساساً زمان در آن احساس نمی‌شد و هرچه هم به طول می‌انجامید هیچ‌یک از حاضران اندکی خستگی در خود احساس نمی‌کرد.
ح) فروتنی و تواضع، محبّت و صمیمیّت، چهره‌ی باز و سیمای متبسّم از یک سو، و هیمنه و شکوه و عظمت و هیبت خدایی مرحوم دولابی از سوی دیگر، آیینة جمال و جلال الهی بود که هر بیننده‌ای را از یک سو جذب و شیفتة او نموده و از سوی دیگر به اجلال و تعظیم وا می‌داشت.
ط) زبان بی‌تکلّف و به دور از اصطلاحات مرحوم دولابی، در عین تو در تو بودن و عمق توصیف ناشدنی کلام وی، این امکان را فراهم می‌ساخت که هم نوجوانان و تازه‌واردان به فضای جلسات، احساس کنند برای فهم آنچه ایشان بیان می‌کرد، با دشواری مواجه نیستند و در نتیجه در حدّ خود، از آن بهره‌مند شوند،‌ و هم راه‌یافتگان و سالکان پرسابقه و عالمان و فرهیختگان پرمایه، از بیانات وی، گوهرهای ناب معرفت به دست آورند. نگاه عمیق و عبرت‌آموز مرحوم دولابی، این امکان را برای وی فراهم ساخته بود که از ساده‌ترین رخدادها و پدیده‌های این عالم، بلندترین درس‌های معرفت و حکمت را بیاموزد و با اشاره به آنها، دست‌پروردگان خود را نیز به برخورداری از چنین دید و نگاهی رهنمون شود.
ی) آنچه برشمردیم اندکی از خصوصیات بی‌شمار محضر پیر بزرگوار وادی محبّت و شیر شرزه‌ی عرصه‌ی معرفت، مرحوم حاج میرزا محمّداسماعیل خان احمد دولابی بود که در این مختصر می‌گنجید. در پایان بر این نکته تأکید می‌کنم که بهترین راه شناخت آن عزیز، غوّاصی در بحر بیکران آموزه‌های اوست که فشرده‌ی سامان یافته‌ی آنها را در کتاب گرانقدر «مصباح الهدی» می‌توان ملاحظه نمود.
خوشبختانه نوارهای صوتی و تصویری فراوانی از جلسات آن عزیز باقی مانده است که قسمت اعظم آنها در اختیار خانواده‌ی ایشان می‌باشد و امید است با تکثیر و انتشار مجموعه‌ی نوارهای مزبور، هرچه زودتر امکان بهره‌مند شدن از آنها برای جامعه فراهم شود. همچنین امید است مسؤولان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، با بهره‌گیری از نوارهای مذکور، به برنامه‌سازی بپردازند که بی‌شک این خدمت ارزشمند، به تقویّت جوّ معنوی و تحکیم محبّت و یگانگی، که جامعه‌ی کنونی به شدّت به آن نیازمند است، کمک شایانی خواهد کرد.
ک) سخن پایانی اینکه مرحوم دولابی در طول سالیان دراز معرفت‌آموزی خود، شاگردان مبرّزی پرورد که موفّق به برداشتن گامهای بلندی در طریق ولایت و توحید شدند. لکن این گرانمایگان علی‌رغم همه‌ی کمالاتی که به هدایت مراد و راهبر خویش بدان دست یافتند، به مراعات ادب، تا زمان حیات ظاهری استاد، کمتر زبان گشوده و در مقام اظهار معارف الهی برآمدند. امید است در شرایط کنونی که مرحوم دولابی رخت از این عالم برچیده و به عالم بقا کوچ نموده است، زمینه‌ای فراهم شود که دست‌پروردگان به مقصد رسیده‌ی استاد، مهر سکوت از لب بردارند و تشنگان زلال معرفت را از تعالیم خویش سیراب سازند. البتّه لازمه‌ی پا به عرصه نهادن این بزرگان، این است که بعضی کسان، از برخی حرکتهایی که زمینه‌ی نفسانی داشته و از آن بوی ادّعای مالکیّت همه‌چیز، حتّی جایگاه معنوی مرحوم دولابی استشمام می‌شود، دست بردارند و عرصه را برای استمرار جریانی که آن بزرگوار ایجاد نمود، خالی کنند و میدان را به وارثان راستین معرفتی و معنوی آن بزرگ واگذارند.

***********************
خلاصه آنکه : بیشترین اهتمام آن عارفان گرانمایه در پرورش و رشد اخلاقی علاقمندان ، متوجه ایجاد تحول در نگرش آنها به هستی و زندگی ، به گونه ای که همه چیز را از منظر توحیدی و از مآی جمال الهی بنگرند و منعطف نمودن عشق و محبت آنان و متمرکز نمودن توجهشان به خدا و اولیای الهی ، به گونه ای که از هر چه جز این ، چه دنیوی و چه اخروی ، فارغ گردند ، و نیز ایجاد حسن ظن و اعتماد به خدا و اولیای الهی ، و حاکم ساختن روحیه تسلیم و رضا بر انان بود . در محضر آن بزرگوار چنان روح رجاء و امیدواری به فضل الهی موج می زد که هر نومید و مایوس از نجات و فلاح را شور و نیرو می بخشید و به وادی کمال رهنمون و در طریق وصال رهسپار می ساخت .
مرحوم دولابی در محافل پیرامون خود نماینده درک متفاوت و فراگیری از دین با تکیه بر مفاهیم محبت و زیبایی بود و این بیان جدید باعث جذب جوانان و قشر تحصیل‌کرده در جلسات هفتگی وعظ او بود. روش و ابزار و اسلوب سلوک وی بیشتر بر پایه «محبت» استوار است!


از سخنان آن عزیز کتابی موضوعی با نام «مصباح‌الهدی»(دانلود) توسط شاگرد وی مهدی طیب گردآوری شده‌است. و چهار جلد کتاب دیگر با عنوان طوبای محبت (دانلود صدا )و کتابی دیگر با عنوان طوبای کربلا (دانلود متن)که همگی مجموعه‌ای از مواعظ و جلسات وی است، به چاپ رسیده‌است. بخشی از آثار و سخنرانی هایش بصورت الکترونیکی از اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و نیز اینجا قابل دانلود است.


***********

- خداوند اخلاق خود را در قالب احکام به وسیله پیامبران برای ما فرستاده است: «تخلّقوا باخلاق الله»
ـ در زیارت و عبادت، قالب نسازید که هر بار نوع جدیدش می‌رسد.
ـ گفت دلیلی که «تو» برای اثبات خدای ثابت بیاوری برای خودت خوب است.
ـ کلیه ناهمواری‌هایی که بر انسان تحمیل می‌شود، در حقیقت نعمت است.
ـ راه این است که روایات و آیات را یکی یکی بچشید، هضم کنید، تحلیل ببرید، و ویتامین آن را به یک یک سلول‌ها برسانید.
ـ در زندگی بازی کن، ولی مباز و اگر فراغتی یافتی مناز!
ـ اگر مشکلی بوجود می‌آید، خدا را شکر کن که تو را این قدر حساس کرده که حاضر نیستی یکی از احکام او هم نادیده گرفته شود.
ـ حب از جانب آنهاست و تحبب از جانب ما.
ـ همیشه امیدتان به آنچه که ندارید بیشتر از آن چیزی باشد که دارید.
ـ ولایت و اشعار حافظ قاچاق است، ‌ای کاش روزی بیاید که احتیاج به کتمان نباشد و با تمام اهل زمین بنشینیم و از این مستی‌ها بگوییم.
ـ اگر از آخرت صحبت کنیم کوچکش کرده ایم، و اگر از دنیا بگوییم بزرگش کرده ایم.
ـ قناعت عزت می‌آورد (عزّ من قنع).
ـ فردا به امروز چقدر نزدیک و امروز به فردا چقدر دور است (الیس الصبح بقریب).
ـ هرگاه اضطراب‌آمد، ‌رابطه با قیوم قطع شده است.
ـ قناعت یک صفت است. یعنی به آنچه خدا داده است راضی باشیم.
ـ درجه اول مشرک شدن، درجه دوم وکیل کردن خدا، و نهایت امر تفویض کارها به اوست.
ـ اگر خود را مثل گندم باد نمی‌دهید تا خالص شوید، لااقل وقتی شما را باد می‌دهند راضی باشید.
ـ تنها چیزی که در دنیا طعمش زیر دندانم مانده، بین الطلوعین است.
ـ اذکار را آهسته بگویید. اگر توانستید فقط به دل بگذرانید.
ـ حرم امیرالمؤمنین، جلوی گریه کربلا را هم می‌گیرد.
ـ هیچ دینی محکم تر از آداب و رسوم در بشر دیده نشده است.
ـ تنها ولایت است که می‌تواند رسوم را به خوبی از بین ببرد.
ـ به خود تلقین کنید با حضرت هستید تا لااقل شک حاصل شود و این «شک» بهتر از یقین و زیارت جسم آن بزرگوار است.
ـ در آتش سختی‌ها خوب تحمل داشته باشید، تا درست کباب شوید.
ـ قسمت پایین تن را بفرستیم پایین، و قسمت بالا را بفرستیم بالا. بعد با خیال راحت با هم بنشینیم سر سفره ولایت.
ـ امام حسین و یاران، اهل صفا بودند و ما باید در مقابل صفای آنها وفا داشته باشیم.
ـ کار برای بزرگ، کوچک و بزرگ ندارد.
ـ «قناعت»، یعنی هرچه دادند بگیر.
ـ جدا شدن زینب (س) و برادرش وقتی نور واحد شدند، از اسرار کربلاست.
ـ آیا عذاب، برای تأکید آیات جنت است.
ـ ظاهراً در عزاداری امام حسین (ع)، اصلاً ریا راه ندارد.
ـ اگر اسرار فاش شده بود، به ما هم مثل ملائکه دستور سجده به علی (ع) را می‌دادند.
ـ نمی‌گویم «حتماً» در زیر ذلت و فقر و مرض، عزت و غنا و صحت وجود دارد، که شک کنی. می‌گویم «شاید» ولی این «شاید» از یقین بالاتر است.
ـ روش ائمه این بوده که پس از مدتی شاگردان را روی پای خود نگه می‌داشتند، چون اگر می‌خواستند همیشه آنها را در بغل بگیرند، فلج می‌شدند.
ـ اگر شده پای چوبی درست کن و روی پای خود بایست.
ـ من قدرت ندارم شما را داخل «هودج» کنم. حرکت باید از طرف خود شما باشد.
ـ با خدا، یک جا تمام سرمایه تان را معامله کنید.
ـ برای اینکه انسان رضای واقعی بدست آورد، ابتدا باید «رضای تصنعی» برای خود بوجود آورد.
ـ دین اسلام در یک کلام دین مطابق مذاق بشر است.
ـ بهجت و غمِ محبین آل محمد (ص)، بهجت و غم واقعی است.
ـ اگر تیری خواست به برادرت اصابت کند، سینه خود را در مقابل آن سپر کن! مثل یاران حضرت که روز عاشورا، خود را فدای نماز یار کردند.
ـ ولایت، یوم الجزاء و بلکه خود جزاست.
ـ نماز، خودش جزاست.
ـ اول گدایی کن، بعد سعی کن میهمان شوی، کم کم می‌فهمی که صاحبخانه، خانه را به تو واگذاشته است.
ـ یکی گفت گدایی کن تا محتاج خلق نشوی! دیگری گفت میهمان شوی، راحت تر است.
ـ گذشته‌ها را فراموش کن!
ـ چرا هر خوبی هست از خود می‌دانی، و هر بدی هست به اجداد و غذاهایی که به تو داده‌اند نسبت می‌دهی؟!
ـ دستگاه ولایت خیلی وسیع است. مواظب باش که به مکاشفه اکتفا نکنی!
ـ نه تنها هر کس به اندازه ظرف خود از ائمه فیض می‌گیرد، بلکه با گرفتن فیض، خود ظرف هم بزرگ می‌شود.
ـ گفت تقلید کردم، سر هم سپردم و به نتیجه نرسیدم، معلوم شد وقت امتحان، در عمل، معلوم شده که ولایت واقعی ندارد.
ـ امتحان، فضل بزرگ الهی است.
ـ به شما مژده می‌دهم که بر شیطان می‌توان غالب شد.
ـ ریا در برابر خدا اشکالی ندارد.
ـ اگر زمانی مردم درجات شما را نشناختند و گوشه گیر شدی، غنیمت بشمار.
ـ انسان جاهل، همیشه نقاط منفی افراد را می‌بیند، و با بدبینی به مسائل نگاه می‌کند.
ـ وقتی برادرت عبادت می‌کند، مثل این است که تو عبادت کرده‌ای و ثوابش به تو رسیده است.
ـ با حسن ظن نسبت به خدای خودت و رضایت از آنچه برای تو خواسته است، می‌توانی با صبر و استواری در راه او قدم برداری و مأیوس و خسته نشوی.
ـ خلوت کردن با خدا به این معنی است که به فکر گذشته و آینده نباشی، تا این حالت برایت ملکه شود.
ـ کسی که به خدا متصل شد، مرگ و حیات یا موشکباران برایش فرقی ندارد.
-آیا تاکنون نشسته‌اید با خدا حساب و کتاب کنید؟ برای این کار بایستی ابتدا اسلحه را از خود دور کنید. حال که می‌خواهید با خدا صلح کنید، خوب صلح کنید. خودتان را طلبکار ندانید. او را مؤاخذه نکنید. خدای ما خدای خوبی است. تمام حسن و زیبایی که در ماسوی می‌بینید، نمی از جلوه حسن اوست.
او، هم مصلحت است، هم صلح است، هم اصلاح است. اصلح هم هموست.

- هییییچ جای نا امیدی نیست ،
شیعه در سیرش، دو روزش یکسان نیست و درجا نمیزند.
حتّی اگر تـوی چالـه هم بیفتد، نشانه راه رفتن اوست
و الاّ اگر حرکت نمیکرد که در چاله نمی افتاد.
این به چاله افتادن هم لازمه سیر اوست


- هر کار خوبی که خودت لذت بردی ، لذت رسوندی به اشخاص ولو اگر دنیایی بوده ، پول دادی هر چی.. اینها به خودت برمیگرده. خلاصه هر گلی زدی به سر خودت زدی. بدیها هم بر میگرده اما من دیگه اونو لازم نمی بینم ذکر کنم شب و روز جلوی پای بشره دیگه.بشر چرا انقدر صدمه میخوره در طبیعت؟
مال اینه که اذیت میکنه، اذیت می بینه. قصاص میشه اصلا.
قصاص از امر عمل هیچ فاصله ای نداره.بهت بگما فکر نکنی فردای قیامت قصاص میکنه،
اینور کاغذ عمل خوب یا عمل بده اونور کاغذ قصاصه. فاصله اش کلفتیه یه کاغذه
خیال نکنی طول می کشه نه آن واحد.
بیا قشنگ این دو تا رو بیار پهلوی هم کلفتی کاغذش رو هم بردار
قشنگ ببین داری چی کار میکنی.
چون میدونی که اخرش این فاصله برداشته میشه
اون مال یقینِ که جزا با عمل قاطی میشه
دیگه فاصله ای نمی مونه

فرزند و مقام و شهرت و ... را رها کن
باید تمرین شاگرد بودن بکنیم
ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون
جونو آدم به دوست میده

بگذر

هر چه داری از مال و زن و فرزند و مقام و شهرت و ... را رها کن

- باید تمرین شاگرد بودن بکنیم.
معلّم اول به شاگرد میگوید گوشَت را به من بده،
بعد میگوید حواست را به من بده و بعد میگوید دلت را به من بده.

-نشالله خدا دنیا رو براتون خنک کنه. همه ش خنک باشه یخ باشه.
که تو بهشت میرید خنک به خنک برید، از این منزل به اون منزل صدمه نخوریم ما.
اصلا داغی دنیا ادم رو بداخلاق می کنه تند می کنه
فراموشی میاره خیره خودش رو نمی بینه خدا رو نمی بینه پیغمبر رو نمی بینه،
برادر و پدر سرش نمی شه، همه رو سر می بره.
خدا نصیب نکنه داغ بشی تو دنیا.
از آتش دنیا داغ نشی یه وقت هاا. به ذکر خوبان باش تا یخ کنی..
هم خودت خنک باشی هم به هر داغی هم برسی اون هم خنک شه..
هر غصه داری بیاد نزدیکت خنک شه.
قول میدم که خنک میشه هااا میدونی که غصه دار وقتی که نزدیک مومن
بره اون مومن همینطوری که نشسته نسیم
خنکی که در او هست اون آتش رو عقب میزنه از او دفع میکنه
چرا ملاقات مومن ملاقات خداست.
ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون،
اینا خوف و حزن نمی گیردشون

- وقت جون دادم که آدم می بینه داره میفهمه.
می بینه پیغمبر خدا اومد بالا سرش، امیرالمومنین دست راستش،
حسن و حسین هم دست چپش و پایین پا و خانم زهرا ظاهرا بالا سرش.
ببین چه جور آدم جون میده. قــــشنگ. اونجا می بینه هااا.
شیعیان می بینند نمی شه نبینند.
" آدم دوستش رو موقع گرفتاری نمی بینه؟! "
اگه نبینن جون نمیدن.
" جونو آدم به دوست میده.. "

-خیلی مشغول مکاشفات نشوید که عمرتان تلف می شود.کاری را که می کردید ، ادامه دهید تا رشد کنید.

اهل الکرامة محجوبون ؛ کسی که سرش به کرامت گرم شده ، از مقصد حقیقی غافل مانده است.

بعضی با مکاشفات و چهله گرفتن ، پشت در می مانند و راه آن ها سد می شود.اگر در راه خوابی یا مکاشفه ای رخ داد ، حواست پرت نشود . این ها آجیل راه است . راهت را ادامه بده و تمام حواست به صاحبخانه باشد و خودت را نبین.

در آیات ۱۱۱ تا ۱۱۵ سوره مائده است که وقتی حضرت عیسی حواریون را به راهش دعوت کرد ، آن ها از او کرامت خواستند.عیسی گفت : شما هم دنبال کرامت هستید ؟ از خدا بپرهیزید.البته وقتی اصرار کردند ، برای اطمینان قلبشان خواسته ی آن ها را عملی کرد ولی انتظار بیشتری از آن ها داشت.

اهل بیت علیهم السلام هدفشان دعوت به حق تعالی و تربیت انسان های کامل بوده است و بنای معجزه و کرامات نداشتند و این اشتباه است که تمام فضائل آن ها را در کرامات ظاهری خلاصه کنیم.البته گاهی حق تعالی به دست آنها معجزه و کرامتی ظاهر کرده است ولی آن ها دوست داشتند مردم کاملا متوجه حق تعالی باشند و مراقب بودند مبادا به خاطر کرامات ایشان ، مردم از او غافل شده و متوجه بندگان او شوند.


فلسفه هبوط


گفت: چرا (خدا) ما را نعوذ بالله از خود جدا کرد.

گفت: آنجا قرب بود. نمی شد آدم بی ادب باشد. ما هم بی تجربه بودیم. هستی با ما بود، در حالیکه بی ادب بودیم. لذا درست در نمی آمد. اینجا دماغ همه مان به خاک خورد، خدا را سجده کردیم. یا الله گفتیم. دچار اجنبی شدیم. نفس خودمان دشمنمان شد. حالا که برگشتیم مثل آدم وارد می شویم.


(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد سه، صفحه 20)

مالک و مملوک


جوان هستید. از همین الان آزاد باشید.

هر چه در می آوری تا غروب خرج کن. مملوک دنیا نشوید... اگر مملوک دنیا شدی مرتب به شما وحی می کند. فرمان می دهد. دیگر نمی گذارد فرمان خدا و ائمه را ببری و از همین جا راه خدا را عوض می کند.

اگر می خواهی مملوک شوی مملوک خدا شو و مالک بر هر چیز. در این صورت عزت و شئون انسانی شما حتما حفظ می شود. خودت را نفروش!


(طوبای محبت، جلد یک، صفحه 32)


قلب آرام


با قلب خودت، با جان خودت همنشین باش که همه چیز همان جاست.

ولایت و امام و پیغمبر و خدا همه آنجاست. آنجا نظر گاه خدا و ائمه هم هست. امامان با هر کسی نمی نشینند. با آن کسی می نشینند که قلبش آرام باشد، موذی نباشد.


(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد دو، صفحه 152)


شهیدش کن!


جان دادن همیشه یک جور نیست. با شمشیر می توان سر کسی را بزنی و او را بکشی. با احسان هم می توان.

با عطا و احسان می توانی شهیدش کنی. برای آزمایش، درباره پدرت خوبی کن. امان نده که پدرت تلافی کند. آن وقت ببین پدرت گریه می افتد ... احسان شهید می کند و هم می میراند. خیلی سریع تر از شمشیر.



(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد یک، صفحه 155)


وقت نزاع


در روایت آمده است که وقتی نزاع می شود ملائکه به سراغ کسی که هنوز حرفی نزده است می روند و از او می خواهند که چیزی نگوید. اگر گوش نکرد او را رها می کنند و به سراغ دیگری می روند.


(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد یک، صفحه 63)

مقدرات الهی


رسول خدا فرمود: «هر کس مقدرات الهی را بپذیرد و مشفقانه و صابرانه با آن برخورد کند، خدا می فرماید من فردای قیامت شرم دارم برای او میزان و عدالت بگذارم. چون این بنده من کارهای مرا در تاریکی دنیا مشفقانه و از روی میل با صبر و تحمل، تحویل گرفت و هیچ اعتراضی نداشت.»


(طوبای محبت، برگرفته از سخنان عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی، جلد یک، صفحه 48)

غض بصر


خداوند اذن نداده است عیب افراد را ببینیم. «غضوا ابصارهم عما حرم الله علیهم»

غض بصر کن! چرا نگاه می کنی؟! اگر خدا هم نشان داده سرت را برگردان. اگر دو نفر غیبت می کنند گوش نده. شما اهل آن نیستی. همه افعال خوب را باید دید، ولی افعال بد را نه.


(طوبای محبت، جلد یک، صفحه 51)

جدال


«ولا جدال فی الحج» (بقره/197)

جدال حتی در راه خدا هم خوب نیست. انسان گیج می شود. ندیده اید کسانی که بر سر احکام شرعی سر و کله می زنند تا یکی دو روز گیج هستند. چرا انسان این کار را بکند؟! یکی دو روز پر و بال خودش را بشکند که چه؟ که بحث علمی کرده باشد!

مراقب باشید به جدال کشیده نشوید که راه بند می آید.

جدال حتی حج را باطل می کند. در سفر حج می پرسند نهار چه می خوری؟ می گوید من فلان چیز نمی خورم. این هم جدال است... در حج جدال نیست. شما هم حاجی هستید. رو به خدا می روید.


(طوبای محبت، جلد دو، صفحه 184)

نشانه مومن


مومن اساسا تحریک نمی شود. محرک است، حرکت دارد، اما بدون تحریک حرکت می کند. هیچ چیز مومن را تحریک نمی کند. هر وقت خواست، می خواند، هر وقت نخواست نمی خواند... درکش کنید! گفتنی نیست.

مومن از بس به بالا یقین دارد، این پایین تحریک نمی شود. هر چه سر و صدا باشد که آنجا نان کم شد، آب کم شد، آسمان زمین شد، فلانی رفت، فلانی آمد... باز مومن تحریک بشو نیست.


(طوبای محبت، جلد دو، صفحه 171)


کارهای خدا


کار های خدا را امضا کن. اگر امضا نکنی، غصه ها را خورده ای و همه از کیسه ات رفته است.

اگر دانستیم خدا خیر ما را می خواهد غصه نمی خوریم. کارهایی که او می کند همه برای ما خوب است. پس با اختیار خود آن را امضا کن.

(طوبای محبت، جلد یک، صفحه 169)

کد خبر 309511

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بی نام A1 ۱۱:۰۴ - ۱۳۹۵/۰۱/۱۲
    3 0
    برای شادی روحش صلوات بفرستید...