۰ نفر
۲۵ دی ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۱
سیره نبوی از اول تا آخر

در آستانه سالروز ولادت رسول اکرم (ص) خواستم هدیه ای تقدیم ملت عزیز و بزرگوار ایران کنم، ملتی که شایسته داشتن اخلاق نبوی است، اخلاقی که می تواند و باید مرهمی بر زخم‌های سختی باشد که بر اثر جهالت و کینه ورزی میان ما پدیده آمده است. چه هدیه ای بهتر از این که مروری داشته باشیم بر سیره نبوی، آن هم با آغازی این چنین شیرین از بزرگ مرد سخن سعدی: چشم مرا تا به خواب دید جمالش / خواب نمى گیرد از خیال محمد سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى / عشق محمد بس است و آل محمد

 

فصل 1

 

جزیرة العرب در آستانه اسلام

 

روزگار جاهلیت

با برآمدن خورشید اسلام، دوران جدیدى در تاریخ بشریت آغاز شد که نام آن دوران اسلامى است. دوره پیش از اسلام را دوره جاهلیت مى نامند. نامگذارى آن دوره به جاهلیت، از آن روست که عرب ها گرفتار جهل و خرافات بودند و در زندگى خویش، ارزش هاى الهى و بسیارى از خصلت هاى  انسانى را به کنارى نهاده اسیر خواهش هاى نفسانى و شیطانى شده  بودند.

جاهلیت در همه ابعاد زندگى عرب ها حضور داشت. آلودگى به اشرافیت، غارتگرى، قساوت، تعصبات نژادى و قبیله اى و مادیگرى و بت پرستى از مظاهر عمده جاهلیت به شمار مى آمد. باورهاى ارزشى و اخلاقى آنها نادرست و ناروا بود. افتخار به پدران و کردارهاى زشت آنها، خشم و غضب و تعصّب قبیله اى، روحیه جنگ طلبى و نیز ظلمى که بعضى از قبایل عرب در حق دختران خویش روا مى داشتند، نمونه هایى از اعمال زشت و جاهلى اعراب بیابانگرد و شهرنشین به شمار مى رفت. قرآن مجید، اقدام آن دسته از عرب ها که دختران خویش را زنده  به گور مى کردند سفاهت نامیده است; این سفاهت، به درستى همان جاهلیت است.

براى شناخت محیط جاهلى لازم است در باره جزیرة العرب و اوضاع سیاسى و اجتماعى آن دوره کندوکاوى داشته باشیم.

جزیرة العرب

شبه جزیره عربستان یا جزیرة العرب، با سه میلیون کیلومتر مربع، از سه سو در محاصره آب قرار گرفته است. در غرب آن دریاى سرخ، در جنوب خلیج عدن و اقیانوس هند، و در شرق آن خلیج فارس و دریاى عمان قرار دارد. در شمال جزیرة العرب، عراق و بادیة الشام واقع شده که بادیه یاد شده حد فاصل میان سه کشور عراق، سوریه و سعودى است.

شبه جزیره عربستان در برگیرنده چند ناحیه است. یمن در جنوب آن واقع شده و حجاز و تهامه در غرب آن قرار دارد که مهم ترین شهرهاى آن مدینه و مکه است. عروض نام منطقه اى است که در حال حاضر سه کشور بحرین، قطر و عمان در آن واقع شده است. نجد به بیابان ها و صحارى مرکزى جزیرة العرب از غرب تا شرق گفته مى شود. صحراى شمالى آن را امروزه نفود و صحراى بزرگ جنوبى آن را رُبْع الخالى مى نامند.

بخش عمده جزیرة العرب سرزمین خشک و سوزان و کم آبى است که تنها در برخى از نقاط آن امکان نوعى زندگى دشوار بادیه نشینى در آن روزگار وجود داشته است. بخش هاى مرکزى آن را بیابان هاى وسیعى تشکیل مى دهد که هیچ گونه رودخانه یا دریاچه اى در آن قرار ندارد; تنها در برخى مناطق، چشمه ها و چاه ها و وادى هایى وجود دارد که آب مردمان ساکن یا کوچ نشین آن سرزمین را تأمین مى کند. بیشتر نام هاى محلى مناطق از همین چشمه ها و برکه ها و وادى ها گرفته شده است که نشان از اهمیت آب در این سرزمین دارد.

عدم وجود آب کافى سبب شده است تا بیشتر مردم، زندگى بادیه نشینى و ایلى داشته باشند. آنها با یافتن آب و مرتعى فصلى، چندى را در جایى مانده و پس از تمام شدن آب و علف، راهى منطقه دیگرى مى شوند. غدیرها یا آبگیرها، تنها جاهایى در این سرزمین بوده ـ و هستند ـ که براى چند روزى آبى را در خود نگاه مى داشتند و پس از تمام شدن، مشتریان تشنه خود را از دست مى دادند. عدم وجود آب مداوم، سبب شده  بود تا زندگى شهرى و حتى روستایى در بخش هاى عمده جزیرة العرب بسیار محدود  باشد. شمار شهرهاى عربستان اندک مى باشد. همین تعداد، در جاهایى به وجود آمده که آب دائمى (چاه) وجود داشته است. سه شهر مهم منطقه حجاز در صدر اسلام، مکه، طائف و یثرب بودند.

بخش یمن، که برخى آن را عربستان خوشبخت مى نامند، با مناطق دیگر متفاوت است. مهم تر از همه این که، یمن پیشینه طولانى تمدنى دارد و این به دلیل افزونى آب و هواى خوب آن ناحیه است. در این منطقه دولت هاى متعددى در طى قرن ها حکومت کرده اند. یمن براى چند صباحى در اختیار حبشیان بود، اما از چند دهه پیش از ظهور اسلام، زیر سیطره دولت ساسانى قرار گرفت و تا ظهور اسلام سلطه ایرانیان در آن جا پایدار بود.

شهر مکّه

شهر مکه در فاصله هشتاد کیلومترى شرق دریاى سرخ قرار داشته و 330 متر از سطح دریا ارتفاع دارد. نام دیگر این شهر بکّه بوده و در قرآن به ام القرى نیز خوانده شده است. ام القرى، یعنى مادر قریه ها، و این به دلیل مرکزیت عبادى ـ تجارى این شهر بوده است. مک + رب، به معناى بیت خداست. بنابراین، این نام از دورانى دور، از زمانى که کعبه در این دیار ساخته شده، سابقه دارد.

نام هاى بلد امین و بلد حرام که در قرآن آمده، مربوط به اعتقادات مذهبى موحدان پیرو ابراهیم(علیه السلام) به حرم بودن این شهر است. حرم بودن مکه، به معناى حفظ نوعى حرمت براى آن است که خود به معناى جلوگیرى از جنگ و خونریزى در این شهر است. حدود جغرافیایى حرم از نظر تاریخى کاملا شناخته شده است. امنیت و حرمت مکه، ریشه در عقائد دینى مردم مکه که در اصل از حضرت ابراهیم(علیه السلام) بوده، داشته و از مبانى دین حنیف است که اسلام هم بر همان پایه بنا شده است.

شهر مکه در میانه درّه اى واقع شده که به عبارت صحیح تر باید آن را وادى نامید. این وادى را وادى ابراهیم مى نامند. پایین ترین نقطه این وادى بطحا نام دارد که کعبه در میانه آن قرار گرفته است. قسمت بالا را مَعْلاة یا محله علیا و قسمت پایین را مَسْفله یا محله سُفلى مى نامند.

ساکنان مکه در زمان طلوع اسلام، قریش، قبیله خزاعه و برخى از مهاجرانى بودند که از سایر نقاط به این ناحیه کوچ کرده بودند. هر کدام از طوایف مکه میان دره اى از دره هاى مکه زندگى مى کردند.

نژاد عرب

قوم عرب از جمله اقوام سامى ـ منسوب به سام بن نوح ـ است. اقوام دیگر سامى عبارتند از: بابلى ها، کنعانى ها، عبرانى ها، فنیقى ها و نبطى ها. این اقوام مشترکات فرهنگى، اجتماعى و زبانى فراوانى با یکدیگر دارند.

گفته شده است که جایگاه اصلى این قوم در گذشته بسیار دورِ تاریخ، جزیرة العرب بوده است. آنان به تدریج به سرزمین هاى اطراف در شمال و شمال غرب کوچ کرده کشورهاى عربى را ایجاد کردند. لغت اعراب و عرب در زبان هاى کهن سامى، به معناى بادیه نشین است و این نشانه آن است که این قوم از گذشته بسیار دور، زندگى بادیه نشینى داشته  است.

تبارشناسان، دو دسته عرب مى شناسند. نخست عرب قَحْطانى یا جنوبى که عرب اصیل اند و دیگرى عرب عدنانى یا شمالى که نسبشان به اسماعیل(علیه السلام)فرزند ابراهیم(علیه السلام) مى رسد. اسماعیل میان عرب ها زندگى کرد و به تدریج عرب گردید. بدین ترتیب فرزندان وى را عرب شده مى خوانند. قبیله قریش که پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) از میان آنان برخاست، از عرب هاى عدنانى هستند. تاریخ از دسته دیگرى از عرب ها یاد کرده که نسبشان گم شده و از آنان جز نام هایى مانند عاد و ثمود و ... برجاى نمانده است. حاصل سخن آن که عرب هاى قحطانى را عرب عاربه و عدنانى را عرب مستعربه ( عرب شده ) و دسته دیگرى از اعراب را که از میان رفته اند عرب بائده مى نامند.

 

زندگى اجتماعى و سیاسى

زندگى اجتماعى عرب ها در قالب نظام قبیله اى و عشیره اى بود، حتى آنها که در شهرها زندگى مى کردند، پیوندهاى قبیله اى خویش را حفظ کرده بودند.

قبیله عبارت از جمعیّت قابل ملاحظه اى بود که افراد آن پیوند نسبى با یکدیگر داشتند و به نام مشترکى که نام جدّ نخست آنها بود شناخته مى شدند. در درون هر قبیله، شمارى عشیره وجود داشت که در دایره اى محدودتر، پیوندهاى نسبى شان استوارتر و درهم تنیده تر بود. مانند طایفه بنى هاشم یا بنى امیه که دو طایفه از قبیله قریش بودند.

زندگى در بیابان هاى خشک و کوچ هاى پرخطر، اعراب را وا مى داشت تا همیشه در کنار خویشان نَسَبى خود زندگى کرده اندک اندک، یک قبیله را به وجود آورند. این سبکِ زندگى، مى توانست آنها را در برابر دشمنانشان حفظ کند و به آنها قدرت تهاجم به قبایل دیگر را بدهد. چنین ضرورتى که برخاسته از زندگى بادیه نشینى بود، سبب شد تا نَسَب و تبار در زندگى آنان موقعیتى مهم بیابد. هر فردى که نسب شریف ترى داشت، در جامعه قبیله اى از موقعیت بالاترى برخوردار بود. افرادى که نسب شناخته شده اى نداشتند، در شمار پست ترین مردم بودند.

ارتباط خویشى، افراد یک قبیله را به هم پیوند داده بود. به همین دلیل در زمان خطر از یکدیگر به شدت دفاع مى کردند. آنان از رئیس قبیله به خوبى اطاعت کرده بدین ترتیب وحدت سیاسى خاصى در درون قبیله به وجود مى آوردند.

این وحدت، عصبیّت ویژه اى را به وجود مى آورد; عصبیتى که همه افراد قبیله وفادار به آن بوده و معیار اصلى در تصمیم گیرى هاى زندگیشان بود. این عصبیت، قبیله را از قبایل دیگر جدا مى کرد و آن را به صورت یک واحد سیاسى ـ اجتماعى آزاد و مستقل در مى آورد.

جنگ هاى پیاپى میان قبایل، سبب پیدایش روحیه جنگ طلبانه میان عرب ها شده بود. برخى از این جنگ ها، سال هاى متمادى به درازا مى کشید. عرب ها به دلیل داشتن زندگى بادیه نشینى، به طور دائم در حرکت و کوچ از نقطه اى به نقطه دیگر بودند. لازمه این حرکت، زندگى ساده و بى آلایشى بود که جا به جایى آن آسان باشد.

از نظر سیاسى، نکته مهم در زندگى قبیله اى، نبودن دولت و حکومت مرکزى بود. حتى در شهرهایى مانند مکه و یثرب، پادشاهى و سلطنت و امارت و لوازم آن از قبیل دوایر حکومتى و زندان وجود نداشت. هر قبیله واحد سیاسى مستقلى بود که رئیس یا رؤساى همان قبیله که در قرآن از آنها با عنوان سادات و کُبراء یاد شده است بر آن حکومت مى کرد. به دلیل عصبیّت موجود در قبیله، افراد وابسته به آن، حکومت فردى از قبیله دیگر را نمى پذیرفتند. از آن جا که حکومت از نشانه هاى تمدّن و پیشرفت سیاسى ـ اجتماعى است، فقدان آن در جزیرة العرب نشانه عدم پیشرفت سیاسى عرب ها به شمار مى آید.

گاه میان قبایل قراردادهایى امضا مى شد که به آنها حِلفْ مى گفتند. حلف به معناى سوگند است و چون براى این قراردادها دو طرف سوگند مى خوردند، اصل قرارداد را حلف نامیدند. این قراردادها حمایت قبایل را از یکدیگر در مواقع خطر تضمین مى کرد. بدین ترتیب اتحادیه هایى از قبایل تشکیل مى گردید.

گاهى میان یک قبیله، عشیره ها به جنگ با یکدیگر پرداخته از هم جدا مى شدند و به تدریج قبایل جدیدى شکل مى گرفت.

در حجاز اثرى از حضور قدرت هاى مهم آن روز دنیا، یعنى ایران و روم، وجود نداشت. این به دلیل آن بود که بیشتر نواحى جزیرة العرب موقعیت اقتصادى و سیاسى مهمى نداشت تا توجه آنان را به خود جلب کند.

 

اقتصاد

کمبود شدید آب در جزیرة العرب از مهم ترین عوامل شکل دهنده به شیوه زندگى و فعالیت هاى اقتصادى عرب ها بود. کشاورزى جز در مناطق محدود وجود نداشت. شتر عنصر مهم زندگى عرب ها و همدم آنان بود. در مواردى گوسفندانى هم نگهدارى مى شد. بدین ترتیب عرب، دامدارى محدودى را برگزیده بود تا بتواند چند روزى در منطقه اى به سر برد. نتیجه این امر، عدم رشد شهر نشینى و به طور طبیعى عدم رشد حرفه و صنعت در آن جامعه شده بود.

تجارت در مکه وجود داشت و این به دلیل مرکزیت عبادى آن بود که خود حاصل وجود کعبه و بتکده هاى عرب در این شهر بود. بازارهاى مکه محل مناسبى براى تأمین مایحتاج مردم بود که کالاهاى آن بیشتر از خارج جزیرة العرب فراهم مى شد. در این تجارت سایر قبایل و نیز ساکنان یثرب و طائف مشارکت داشتند.

مردم یثرب و طائف به دلیل داشتن آب، به کشاورزى اشتغال داشتند. این آب تنها براى آبیارى نخلستان و اندکى کشاورزى کفایت مى کرد، نه بیشتر. محصولاتى مانند جو و گندم نیز در طائف و مدینه کشت مى شد که البته چندان گسترده نبود. گفتیم که جنوب جزیرة العرب، یعنى یمن یا عربستان خوشبخت از نعمت باران کافى برخوردار بود و از این رو منطقه اى ثروتمند به شمار مى رفت. شاید همین سبب دست اندازى قدرت هاى خارجى بر آن بود.

در مجموع، اعراب مردمى فقیر و کم درآمد و در عین حال سخت کوش بودند و به زندگى سخت و خشن و دشوار عادت داشتند. این ویژگى یک جامعه بدوى  است که به پشتوانه آن و جمعیت کافى مى تواند تمدنى را ویران کند و جانشین آن شود.

 

دین و فرهنگ

زندگى خانه به دوشى عرب ها مانع از رشد فرهنگى و علمى آنان شده بود. حتى در شهرها به دلیل دورى از مراکز فرهنگى آن روزگار، نبودن امکانات آموزشى، سطح فرهنگ بسیار پایین بود. خواندن و نوشتن که ابزار مهم دانش اندوزى است، میان آنان رایج نبود و تنها افراد انگشت شمارى توانایى خواندن و نوشتن داشتند. به دلیل ناآشنایى عرب ها با خواندن و نوشتن، آنها را امّى مى خواندند. عدم توانایى بر خواندن و نوشتن، سبب شده بود که نتوانند از تجارب مکتوب فرهنگى و علمى ملت هاى دیگر بهره برند. علت دیگر بى فرهنگى آنها، بت پرستى و نداشتن کتاب آسمانى بود.; در حالى که داشتن کتاب آسمانى توسط یهود و نصارا، زمینه اى براى رشد ـ دست کم نوعى خواندن و نوشتن ـ بود.

با وجود مشکلاتى که به همین دلیل در امر فرهنگ وجود داشت، اعراب از قریحه ادبى بالایى برخوردار بودند. آنها روح ادبى و ذوق شعرى شگفتى داشته و در قصیده سرایى و انشاى نثر مسجّع بسیار برجسته بودند. زبان عربى هم به همین دلیل، زبانى گسترده و مشتمل بر لغات فراوانى بود. گستردگى لغات در هر زبان، نشان قوت آن زبان است. اما سایر دانش ها میان عرب ها، در حد پائینى بود و جامعه جاهل، به جاى علم، غرق در خرافات بود. دانش هایى چون طب و نجوم تنها در حد تجربه هایى بود که از پیران مى اندوختند.

از نظر اعتقادى، بیشتر عرب ها مُشْرک بودند. اصطلاح مشرک در قرآن به معناى بت پرست است، گرچه لغت شرک، فراتر از بت پرستى است. آنها در زمان هاى بسیار دور، پاى بند دین توحیدى ابراهیم(علیه السلام) بودند. دین حنیف یادگار ابراهیم بود که توسط خود او و فرزندش اسماعیل و همسرش هاجر، میان اعراب بود. اما به تدریج عقیده به توحید از میان رفت و جاى آن را شرک و بت پرستى گرفت. دلیل این گرایش، نقش برخى از رهبران منحرف قبایل بود که بت پرستى را به جاى توحید بر مردم تحمیل کردند. جهالت نیز دلیل دیگرى بود که آنها را از معرفت توحیدى محروم و گرفتار بت پرستى کرده بود.

بیشتر بت ها از سنگ بود و به شکل انسان یا حیوان ساخته مى شدند و مردم آنها را صنم یا وثن مى نامیدند. بسیارى از عرب ها با وجود اعتقاد به خداوند، بت ها را مى پرستیدند و آنها را شریک خداوند مى دانستند.

بیشتر عشیره ها و قبایل عرب بت هایى مخصوص به خود داشتند. اما بت هاى بزرگى در مکه مورد احترام بخش بزرگى از مردم بود; عُزّى، مَنات و هُبَل از مشهورترین بت هاى مشرکان بودند.

اعراب به کعبه احترام زیادى مى گذاشتند. کعبه میان آنها یادگار اعتقاد به دین توحیدى ابراهیم(علیه السلام) بود; دینى که به تدریج تحریف شده و شرک آلود شده بود. کعبه یک چهاردیوارى سنگى است به ارتفاع 85/14 که طول دو ضلع آن 58/11 و دو ضلع دیگر 22/10 مى باشد. چهار زاویه آن را ارکان چهارگانه مى نامند که مهم ترین آنها در کنار در کعبه بوده و رکن حجر الاسود نام دارد. میان دو ضلع آن دیوارى هلالى شکل قرار دارد که آن را حِجْر اسماعیل یا دامن اسماعیل مى نامند، جایى که اسماعیل و هاجر در آن جا زندگى مى کرده اند.

شمارى از عرب ها، بت پرستى را رد کرده، اظهار مى کردند که به دین ابراهیم(علیه السلام) اعتقاد دارند. این افراد را به دلیل بازگشت به دین ابراهیم حنیف مى گفتند. در دین حنیف، توحید رکن اساسى بود و حنفا به زنده کردن آیین ابراهیم واحکام شرعى منسوب به او اهتمام مىورزیدند. حنفا خود را پیرو ابراهیم(علیه السلام) و اسماعیل(علیه السلام)دانسته و از بت پرستى پرهیز مى کردند. دین حنیف همان دین ابراهیم است که یک روایت آن در شکل دین یهود و سپس نصارا ظاهر شد و روایت دیگر آن در جزیرة العرب، دین حنیف نامیده شد. اسلام امتداد دین حنیف است که خداوند براى احیاى توحید آن را به بشر تقدیم  کرد.

گروهى از عرب ها به دین مسیح(علیه السلام) معتقد بوده و نصارا نامیده مى شدند. این افراد با رفت و آمد به شام و نیز یمن این دین را پذیرفته بودند. در شام دولت روم شرقى (بیزانس) مروج آیین مسیحیت بود و به همین دلیل قبایل عرب ساکن شام، در آستانه ظهور اسلام بیشتر مسیحى بودند.

گروهى از مهاجران شامات به جزیرة العرب یهودیان بودند. این افراد در یثرب و نواحى اطراف آن ساکن شده بودند و هر کدام قلعه و قبیله مستقل خود را داشتند. مشهورترین آنها طوایف قریظه، نضیر و قینقاع بودند. شمارى از آنها نیز در خیبر که در فاصله یک صد و هفتاد کیلومترى شمال شرق مدینه است، سکونت گزیدند.

برخى از عرب ها به دلیل رفت و آمد به ایران و یمن، تحت تأثیر آیین زرتشتى قرار گرفته بودند. چون یمن در اواخر حکومت ساسانى به تصرف ایرانیان در آمد و فرهنگ زرتشتى در آن رواج یافته بود.

 

قریش در مکه

در دوران جاهلیت، قریش بانفوذترینِ قبایل میان عرب بود. قریش در حدود دویست سال پیش از اسلام در اطراف مکه زندگى مى کرد; اما توانست، داخل مکه شده و پس از مدتى سرورى این شهر را در اختیار بگیرد.

مکه تنها شهر مقدس و مذهبى جزیرة العرب بود. عرب ها براى زیارت بت ها، اعمال حج، و طواف کعبه به این شهر مى آمدند. قریش با استفاده از این موقعیت و با در دست داشتن اداره کعبه و تهیه امکانات براى مسافران، نفوذ قابل توجهى براى خود به دست آورده بود.

به دلیل وجود زائران، شهر مکه به صورت یک مرکز تجارى در آمد. بدین ترتیب قریش کم کم تاجر شده و اندوخته هاى زیادى به دست آورد. قریش به تدریج، با همّت هاشم بن عبدمناف، کار تجارت را توسعه داده و با یمن، شام و حبشه نیز داد و  ستد مى کرد. موقعیت دینى و اقتصادى اشراف قریش سبب شد تا در برابر اسلام بایستد; زیرا اسلام در پى آن بود تا نظام اشرافى قریش را درهم فرو ریزد.

در قریش عشیره هاى مختلفى بودند که گاه اختلافات فراوانى با یکدیگر داشتند. این اختلافات به ویژه میان بنى هاشم و بنى امیه وجود داشت; به طورى که بعد از ظهور اسلام نیز این اختلافات هم چنان باقى ماند. بعد از اسلام، بنى امیه تا سال 132 هجرى و شاخه عباسى بنى هاشم تا سال 656 هجرى خلافت را در دست داشتند. این نشانگر اهمیت نفوذ آنها در جامعه عربى پیش و پس از اسلام است.

 

پیامبر (صلى الله علیه وآله) پیش از بعثت

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرزند عبدالله و او فرزند عبدالمطلب است. عبدالمطلب فرزند هاشم و هاشم فرزند عبدمناف و او فرزند قُصَىّ بن کِلاب است. مادر آن حضرت آمنه دختر وهب و وهب فرزند عبدمناف است که در این جا نسب پدرى و مادرى آن حضرت به هم مى رسد.

بنا بر نقل هاى تاریخى و نیز آنچه که امامان(علیه السلام) فرموده اند، اجداد پیامبر(صلى الله علیه وآله) همگى خداپرست بوده اند. در جزیرة العرب، کسان دیگرى هم بودند که در روزگارِ بت پرستى، خداپرست بوده و به آنان حنیف مى گفتند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) در عام الفیل، یعنى سالى که ابرهه به مکه یورش برد تا کعبه را ویران کند، و خداوند در سوره فیل از آن رخداد یاد فرموده است، به دنیا آمد. تولّد آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول بوده است. محل تولد آن حضرت در مکه و در شِعب ابوطالب، محله بنى هاشم بود. در حال حاضر در محلى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دنیا آمده و در نزدیکى مسجد الحرام قرار دارد، کتابخانه اى ساخته شده است!

پیش از آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به دنیا آید، پدرش درگذشت و مادرش آمنه، پس از چندى که از تولد وى گذشت، او را به حلیمه سعدیه سپرد تا حضرت را به بادیه برده شیر دهد و براى چند سالى از وى مراقبت کند. عرب ها رسمشان بر آن بود که کودکشان، سال هاى نخست زندگى را در بادیه بگذراند، تا با ویژگى هاى بادیه نشینى که سلامت تن و زبان و فکر را به همراه داشت، تربیت شود.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در شش سالگى، مادرش را از دست داد و تا دو سال بعد از آن که عبدالمطلب زنده بود، نزد وى به سر برد. با درگذشت عبدالمطلب، آن حضرت به خانه عمویش ابوطالب آمد و سنین نوجوانى و جوانى را با ایشان گذراند.

آن حضرت در این دوران، یک بار در ده سالگى همراه عمویش به شام رفت و بار دیگر که جوانى برومند شده بود، با سرمایه خدیجه که هنوز به همسرى اش درنیامده بود، براى تجارت عازم شام شد.

زمانى که بازگشت، زمینه ازدواج وى با خدیجه فراهم شد و ابوطالب با خواستگارى خدیجه، خطبه عقد آن دو را جارى کرد; عقدى بسیار مبارک که تنها یکى از آثار پرثمر آن ولادت فاطمه زهرا(علیها السلام) آن سرور زنان عالم است. چهار گوهر زنانه مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه از برگزیدگان زنان عالم هستند. خدیجه از هر جهت، زنى کامل و با شخصیت بود و تا آخرین لحظه زندگى به پیامبر و اسلام وفادار ماند و تمام هستى خود را در اختیار دعوت اسلامى گذاشت. مورخان سن آن حضرت را در هنگام ازدواج، به اختلاف میان بیست وپنج تا چهل سالگى، نوشته اند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در آن زمان، بیست و پنج سال داشت.

در طى سال هاى پس از ازدواج تا بعثت تنها یک بار از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در رخدادهاى مکه یاد شده و آن حل و فصل اختلاف قریش بر سر قرار دادن حجر الاسود در جایگاهش بود. ماجرا از این قرار بود که، پنج سال پیش از بعثت، سیل کعبه را ویران کرد و قریش آن را ساختند. اما بر سر قرار دادن حجر و امتیاز آن اختلاف کردند. آنان، محمد(صلى الله علیه وآله) را حَکَم قرار دادند و ایشان با پهن کردن عبایش و قرار دادن آن در وسط عبا و شرکت دادن همه در نصب حَجَر الاسود، این اختلاف را با درایت حل کرد.

آن حضرت سال هاى طولانى پس از ازدواج را به زندگى عادى خویش مشغول بوده و در همان حال سخت مشغول عبادت خداوند بود. آن حضرت هر سال ماهى را در غار حرا به راز و نیاز با خداى خود مى نشست. این خلوت گزینى با خداوند، به تدریج روح پیامبر را براى دریافت وحى آماده کرد تا آن که در بیست و هفتم رجب از سال نخست بعثت، به رسالت الهى برانگیخته شد و در ماه رمضان همان سال نخستین آیات بر وى نازل گردید.

 

فصل 2

 

روزگار نبوّت و طلوع اسلام

 

درآمد

زمانى که جزیرة العرب غرق در جهالت و خرافه و فساد بود و آیین بت پرستى جامعه مشرک مکه را در برابر مشتى سنگ، خوار و ذلیل ساخته بود، آفتاب اسلام به آرامى از پشت ابرهاى تیره و تار جاهلیت بیرون آمد و نور هدایت را بر در و دیوار مکه تاباند. شعاع این نور در آغاز محدود و کم رنگ بود و تا مدتى نور و حرارت آن براى اشراف مغرور عرب، غیر قابل احساس. اما اندکى نگذشت که چشمان اشراف در برابر نور اسلام تاب نیاورده و تیره و تار گردید. در برابر، چشم و قلب مظلومان و ضعیفان و بردگان روشن گردید. هر اندازه که حرارت خورشید اسلام، تنور مسلمانان را گرم مى کرد، کبر و غرور، اشراف را به آتش مى کشید و آشیانه عنکبوتى آنان را از هم مى گسیخت. در آغاز تنها یک موحد فریاد زد; اما این فریاد، چنان و چندان در آسمان و زمین ریشه دار و استوار شد که تلاش بى وقفه مشرکان در برابر آن، در طى سال هاى دراز، به نتیجه نرسید. خورشید اسلام بر آمد و جهانى را از پرتو پر نفوذش روشن کرد.

نخست باید دانست که مهم ترین عوامل این پیروزى چه بوده است؟ بى تردید یکى از مهم ترین دلایل را باید در شخصیت پویاى پیامبر جستجو کنیم. از این رو بحث تاریخى دعوت اسلامى را با این بحث پى مى گیریم.

شخصیت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

از آغاز بعثت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تا زمانى که آن حضرت مکه را به سوى مدینه ترک کرد، سیزده سال به درازا کشید. طى این سیزده سال، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آنچه در توان داشت، براى رواج شعار توحید به کار گرفت. او بیش از هر چیز، از سرمایه هاى مادى ـ معنوى خود و خانواده اش مایه گذاشت و کوچک ترین فرصتى را براى نشر اسلام از دست  نداد.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در طى زندگى چهل ساله خود از شخصیت ممتازى برخوردار بود. او کوچک ترین نقطه ضعف اخلاقى در این دوره طولانى از زندگى، از خود بر جاى نگذاشته و هرگز به کارهاى ناپسند و زشت روى نکرده بود. مهم ترین ویژگى او راستگویى اش بود. شخصیت استوار او که مردمان در جاهلیت بدان دلیل لقب «امین و درستکار» را به وى داده بودند، پشتوانه اخلاقى دعوت توحیدى اش بود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى اثبات رسالت الهى اش به صداقت خود استدلال مى کرد; چرا که مردمان بر اساس همین صداقت با یکدیگر زندگى کرده و اطمینان به گفتارهاى همدیگر دارند. زمانى که آن حضرت بیست و پنج سال داشت ابوطالب در خطبه عقد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)گفت: در میان قریش هیچ جوانى وجود ندارد که در انواع کمالات با او برابرى  کند.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در بُعد خانوادگى از اصالت معنوى ویژه اى برخوردار بود. خاندان هاشم و مهم ترین چهره آن عبدالمطلب، به جهت داشتن ویژگى هاى اصیل معنوى، نفوذ فراوانى در اعراب داشتند. آنان چهره هاى برجسته قریش و مورد احترام تمامى قبایل سرشناس بودند. ابوطالب به رغم نداشتن ثروت، در تمام دوره اخیر عمرش، از این نفوذ برخوردار بود. همین که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از نسل هاشم و عبدالمطلب بود، به طور طبیعى از او چهره برجسته اى عرضه مى کرد.

افزون بر اینها، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) میان مکّیان بزرگ شده و به هیچ روى درس و مکتب ندیده بود. همه مردم از این نکته آگاه بودند; چرا که مدرسه و مکتبى وجود نداشت تا کسى در آن تحصیل کند. بنابراین حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) نه درسى خوانده و نه مشقى نوشته بود. این خصلت، تأثیرش را زمانى نشان داد که آیات قرآن با چنان محتوایى از زبان آن حضرت بر مردم عرضه شد. مردمانى که او را مى شاختند به درستى مى فهمیدند که او نمى تواند خود، این آیات را ساخته باشد. تلاش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و مایه گذاشتن از وجود عزیزش براى نشر اسلام تا بدان جا بود که خداوند در قرآن از آن یاد کرد. خداوند که رسول خود را بسیار عزیز مى داشت، به ایشان که تا این حد نیروى خویش را صرف دعوت مى کرد فرمود:

«شاید اگر به این سخن ایمان نیاورند، خویشتن را براى ایشان از اندوه هلاک سازى». ( کهف / 6 )

و فرمود:

«نباید که جان تو براى آنان دچار اندوه شود.» ( فاطر / 8 )

و باز فرمود:

«قرآن را برتو نازل نکرده ایم که در رنج افتى.» ( طه / 3  )

شخصیت اخلاقى پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مهم ترین عوامل جذب و هدایت مردم به سوى دعوت توحیدى آن حضرت بود. هیچ کس پیشینه بدى از او به یاد نداشت و هیچ کس جز لبخند بر لبان وى ندیده بود. هیچ گاه به کسى بى حرمتى نکرده و دشنامى بر زبان نیاورده بود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در تمام دوره سیزده سال و پس از آن، همواره راه آشتى را براى دشمنان باز گذاشت و در برابر آزار و اذیت آنان صبر و بردبارى را پیشه کرد. شخصیت استوار آن حضرت، سدّى در برابر تمامى تهاجمات مشرکان در برابر اسلام بود. مسلمانان، آن حضرت را الگوى خویش قرار داده و تا حد توان از اسلام دفاع کردند و با وجود آن اندازه فشار مشرکان، روى از اسلام بر نتافتند.

 

دعوت به اخلاق

رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود: من مبعوث شده ام تا دین آسان گیر و حنیفى را به شما عرضه کنم.

این اشاره به همان روش حنفیت بود که عبارت از آیین ابراهیم بود و مردم موحّد مکه، هرچند در اقلیت بودند، از کلیات آن آگاهى داشتند.

در روایتى دیگر آمده است که آن حضرت فرمود: من براى آن مبعوث گشتم تا اخلاق نیک و پسندیده را تکمیل کنم.

در روایتى دیگر آمده است که آن حضرت فرمود: من برانگیخته شدم تا گروهى را برکشیده و گروه دیگرى را فرو آورم.

نیز حضرت فرمود: من رحمت مُهدات هستم.

پیامبر (صلى الله علیه وآله) همچنین مى فرمود: من مانند پدرى هستم که به شما تعلیم مى دهم.

و در روایتى دیگر فرمود: من مبلّغ پیام الهى هستم وخداوند خود هدایت کننده است.

و در روایتى دیگر فرمود: خداوند من را مبلّغ مبعوث کرده است نه آن که شما را به زحمت بیندازم.

خداوند هم در قرآن پیامبر را «شاهد و مبشر و نذیر و داعى» معرفى کرد: (یَا أَیُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً، وَدَاعِیاً إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُنِیراً). [احزاب / 45 ، 46]

اى پیامبر! ما تو را گواه و بشارت گر و هشدار دهنده فرستادیم و دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناک.

دعوت محمد (صلى الله علیه وآله) به اخلاق انسانى و بشارت به رحمت و تساهل یکى از پایه هاى اصلى دین مبین اسلام بود که آن را براى مردم جذاب مى کرد.

 

نشر توحید بدون دعوت

از نخستین سیاست هاى تبلیغى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نشر توحید بدون دعوت رسمى بود. سیره نویسان مسلمان، سیزده سال بعثت را شامل یک دوره سه ساله و یک دوره ده ساله مى دانند. ویژگى عمده سه سال نخست، آن بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نبوّت خویش را آشکار کرد و گفت که از سوى خداوند به او وحى مى شود، اما جز در موارد اندک، کسى را دعوت به پذیرش نبوّت خود نکرد، بلکه تنها کسانى را که خود از شرک و آیین بت پرستى روى گردانده بودند و به سویش مى آمدند، جذب مى کرد.

این افرادِ دلزده از شرک در جستجوى توحید بودند و به محض شنیدن خبر نبوّت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به سوى او شتافتند. آنان عاشقانه به دعوت جدید ایمان آوردند.

افزون بر این، آن حضرت در سال هاى آغازین، با عقاید و آداب و رسوم شرک آمیز نجنگید. هدفش آن بود تا مشرکان بر ضد وى بسیج نشده و مانعى بر سر راهش ایجاد نکنند. در آن دوران، بت پرستان مکه به باورهاى دینى افراد و حتى تغییر آیین توسط  آنها اهمیت نمى دادند. زمانى که احساس کردند این تغییر آیین، بهویژه در باره اسلام،  نظام اجتماعى و ارزشى آنان را در هم مى ریزد به مخالفت با آن برخاستند.

نخستین مسلمان، على بن ابى طالب(علیه السلام) پرورده دامان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود. پس از وى خدیجه همسر آن حضرت، اسلام را پذیرفت و تا مدت ها، آن دو نفر تنها کسانى بودند که براى نماز به وى اقتدا مى کردند. بعدها اندک اندک کسان دیگرى هم به پیامبر گرویدند.

 

آغاز دعوت آشکار

با گذشت سه سال از آغاز بعثت، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دستور یافت تا دعوتش را آشکار کند و با عقاید شرک آلود به مبارزه برخیزد. در این مدت، شمارى از مردم که عددشان را چهل تن گفته اند، به اسلام گرویده و تعدادى از آنان تبلیغ گر اسلام در طایفه و قبیله شان بودند. خداوند در آستانه سیاست جدید به رسولش فرمود:

«به هر آنچه مأمور شده اى صریح و بلند بگو و از مشرکان رویگردان باش. ما مسخره کنندگان را از تو باز داریم. آنان که شریک براى خداى واحد قایل مى شوند; پس به زودى خواهند دانست. و مى دانیم که تو از گفتارشان دلتنگ مى شوى.» (حجر / 94 ـ 98 )

از این آیات بر مى آید که شروع دعوت آشکار، مخالفت مشرکان را به همراه داشته است. با این حال، خداوند به رسولش توصیه مى کند که از این پس، دعوت خویش را برملا کند و از استهزاى مخالفان نهراسد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در نخستین قدم، خویشانش را گرد آورد تا آنان را از عاقبت کارشان بیم دهد، چه خداوند به او فرموده بود:

«خویشاوندان نزدیکت را بیم ده. در برابر هر یک از مؤمنان که از تو پیروى مى کند بال فروتنى فرود آور. و اگر بر تو عصیان ورزیدند بگو: من ازکارهاى شما بیزارم. و برخداى پیروزمند مهربان توکّل کن.» ( شعراء / 214 ـ 218 )

متأسفانه در نخستین قدمِ دعوت علنى از خویشاوندان، کسى جز امیرالمؤمنین(علیه السلام) به آن حضرت روى خوش نشان نداد. برخى از کسانى که در نخستین سال هاى دعوت مسلمان شدند عبارتند از: جعفر بن ابى طالب، ابوذر غفارى، عمار بن یاسر، زید بن ارقم، عثمان بن مظعون، عبدالله بن مسعود و ابوبکر.

 

نقش قرآن در تربیت دینى

مهم ترین ابزار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در هدایت مردم، آیات قرآنى بود. آیات خداوند همانا محتواى دعوت اسلامى و عقایدى بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى ترویج آنها، برانگیخته شده بود. آیات قرآنى، به لحاظ شکل و محتوا، در اوج زیبایى بود. از نظر شکلى، آیات قرآن بسیار ادیبانه و همراه با گزینش زیباترین تعبیرها و گوش نوازترین کلمات و عبارات بود. عرب ها علاقه فراوانى به نثر ادیبانه و شعر خوش آهنگ داشتند; در چنین فضا و زمینه اى، کلمات و عبارات قرآنى، هر عربى را به وجد آورده و او را به سوى خود مى کشاند. اندیشمندى در باره نظماهنگ قرآن مى نویسد:

«چنین نوایى در نتیجه نظام مندى ویژه و هماهنگى حروف در یک کلمه و نیز همسازى الفاظ در یک فاصله پدید آمده، و از این جهت، قرآن هم ویژگى نثر و هم خصوصیات شعر را توأمان دارد.»

استاد دیگرى مى گوید:

«وقتى آدمى مى بیند که از این مخرج هاى کم، چنین گوهرهاى الفاظى با این ترتیب حروف و آذین بندى بیرون آمده، التذاذى بى حساب مى برد و وجدى بى انتها. در این حروف، گویا یک نقاره مى نوازد، دیگرى طنین مى اندازد، سومین نجواگر است و چهارمین بانگ برآورنده، پنجمین نَفَس را مى لغزاند و ششمین راه نَفَس را مى بندد و شما زیبایى آهنگ را در دسترس خود مى یابید; مجموعه اى گوناگون و همساز، نه قهقهه وارونه یاوه درا، نه سستى و نه غلظت، نه تنافرى در حروف و آواها.»

این زیبایى براى عرب هایى که مشتاق شنیدن این گونه جملات بودند، بهترین و بالاترین ویژگى و جذبه را داشت. آنان براى شنیدن آیات گرد آمده و از نواى دلنشین آن لذت مى بردند. اما آیات قرآنى صرف عبارت پردازى و لفّاظى نبوده و محتواى شاعرانه نداشت، بلکه قرآن، دعوت توحیدى خود را در قالب این ساختار ادبى زیبا عرضه مى کرد. مردمان را با معارف توحیدى آشنا مى ساخت، آنان را از جهنّم بیم مى داد و به رحمت خدا امیدوار مى کرد. آیات قرآنى تا عمق جان مردم نفوذ مى کرد. همین نکته سبب شد تا کافران به یکدیگر توصیه کنند:

«به این قرآن گوش مدهید و سخن بیهوده به آن بیامیزید، شاید پیروز شوید.» ( فصلت / 26 )

هر کسى وارد مکه مى شد، آن حضرت به سویش مى شتافت و آیات قرآن را برایش مى خواند. و در برابر، مشرکان، مسافران مکه را از نزدیک شدن به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و شنیدن آیات قرآن بیم مى دادند. دلیل آن چیزى جز ترس آنها از تأثیر و نفوذ شگرف قرآن بر این مسافران نبود.

به هر روى اعجاز بیانى قرآن از مهم ترین ابزارهاى پیشرفت اسلام بود. افزون بر جذبه هاى ظاهرى و محتوایى قرآن، آیات قرآنى، توصیه هاى جدى به تفکر و اندیشیدن داشت. از مردم مى خواست تا «به دنبال آنچه بدان علم ندارند نروند». خداوند مردمان دوره جاهلى را به عدم پیروى از پدران و بزرگان قبایل فرمان مى داد و از آنها مى خواست تا سنّت هاى جاهلى را کنار بگذارند.

آیات قرآنى به انکار عقاید شرک آلود پرداخته و درستى بینش توحیدى را تبیین مى کرد. نشر این افکار و اندیشه ها میان مردم مشرک، باورهاى دینى آنان را سست کرد و راه را بر نشر اسلام هموار ساخت. خداوند از مردم خواست تا تحت تأثیر غوغاى اشراف قرار نگرفته، در باره رسولش تأمل کنند و به درستى دریابند که او رسول خدا و بیم دهنده آنان است. (سبأ / 46)

بى تردید باید گفت، بهره گیرى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از آیات قرآنى در کار نشر اسلام، بیشترین تأثیر را در دوره سیزده ساله دعوت اسلامى در مکه داشته است. مردمان یثرب نیز وقتى با نواى قرآن آشنا شدند، اسلام را پذیرفتند. به همین دلیل گفته شده: «مدینه باقرآن فتح شد». قرآن به عنوان مهم ترین متن مقدسِ مسلمانان، بیشترین تأثیر را در تحوّل فرهنگ جاهلى به فرهنگ اسلامى گذاشته و آموزه هاى آن پایه هاى فکرى تمدّن اسلامى را پى ریخت.

 

آزار قریش

پس از آشکار شدن دعوت و برخورد آشکار پیامبر(صلى الله علیه وآله) با بت پرستى و شرک، مشرکان آزار خویش را نسبت به مسلمانان آغاز کردند. بدترین دشمنان اسلام از میان مشرکان ابوجهل، ابولهب، اُمَیّة بن خَلَف و ابوسفیان بودند.

آزار مشرکان با شدّت ادامه یافت. با این حال عرب ها، زندگى قبیلگى داشتند و هیچ کدام از آنها جز بر قبیله خود تسلطى نداشتند. حتى رؤساى خاندان هاى یک قبیله، تنها بر عشیره و طایفه خود تسلّط داشتند. از این رو قریش نمى توانست بر قبایل اطراف مکه نظارت داشته و هرکس را که به اسلام مى گروید آزار دهد. اما هر خاندانى مى کوشید تا کسانى از عشیره خود را که اسلام را پذیرفته اند، تحت آزار و شکنجه قرار دهد. بیشتر خاندان هاى قریش قرار بر آن گذاشتند تا مانع از اسلام آوردن افراد خود بشوند. آنها به ویژه بردگان و جوانان خود را که ـ بیشترین  کسانى بودند که به اسلام مى گرویدند ـ آزار مى دادند. برخى را حبس مى کردند و برخى را با شلاق و خواباندن روى سنگ هاى داغ مکه شکنجه مى کردند.

در برابر، با این  که بسیارى از بنى هاشم اسلام را در سال هاى نخستین رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نپذیرفتند، حاضر به آزار و شکنجه پیامبر(صلى الله علیه وآله) نشدند. تنها ابولهب عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و همسرش کوشیدند تا به هر صورت ممکن حضرت را آزار دهند. اما ابوطالب با تمام وجود از پیامبر(صلى الله علیه وآله)حمایت مى کرد.

قریش که اوضاع را براى خود ناگوار مى دیدند، همگى اجتماع کرده نزد ابوطالب رفتند تا از وى بخواهند جلوى فعالیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بگیرد. ابوطالب در ظاهر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) خواست تا به خواسته آنها توجه کند، اما آن حضرت با خواست قریش مخالفت کرد. پس از رفتن قریش، ابوطالب به پیامبر(صلى الله علیه وآله) گفت: هر کارى که مى توانى انجام ده; تا من هستم اجازه نخواهم داد تا دست قریش به تو برسد. قریش با تمسخر و استهزاء و متهم کردن پیامبر(صلى الله علیه وآله) به جنون، سحر و شعر گویى مى کوشیدند تا منزلت اجتماعى ایشان را از میان ببرند. بسیارى از اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) که خاندان آنها حمایتشان نکرده و یا خاندانى در مکه نداشتند زیر شکنجه و آزار مشرکان، فشار طاقت فرسایى را تحمل کردند. در پى این شکنجه ها، پدر و مادر عمّار به نام هاى یاسر و سُمیّه شهید شدند. اینان نخستین شهداى اسلام بودند.

 

هجرت به حبشه

پس از گذشت دو سال از آشکار شدن دعوت اسلام، در سال پنجم بعثت شکنجه هاى مشرکان وسعت و شدّت یافت. این در حالى بود که شمار مسلمانان گسترش یافته، هر کدام در قبیله و عشیره خود گرفتار مخالفان اسلام بودند. راه حلى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى نجات آنان اندیشید، هجرت بود. هجرت وسیله اى است که انسان به کمک آن خود را از شرایط و محیطى فاسد، به محیطى سالم و صالح و دست کم آزاد مى برد تا بتواند دین خود را حفظ کند; آن چنان که اصحاب کهف عمل کردند و قرآن حکایت آنان را باز گفته است. خداوند شرایطى را که انسان در آن شرایط دین و ایمان خود را از دست مى دهد، فتنه مى نامد. درست به همین دلیل، وابستگى هاى زندگى مانند مال و همسر، نوعى فتنه براى ایمان انسان به حساب مى آید.

بدین منظور پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمان داد تا مسلمانان پنهانى از مکه خارج شده، راهى حبشه شوند. ابتدا چهارده نفر و پس از آن به مرور تعدادى دیگر راهى آن دیار شدند; به طورى که شمار آنان به بیش از یک صد نفر رسید. سرپرستى آنان در حبشه با جعفر بن ابى طالب عموزاده پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود.

در آن زمان حبشه تحت سلطه شاهانى بود که نجاشى نامیده مى شدند. نجاشى حاکم حبشه، یک مسیحى معتقد بود. او آن چنان که پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود، اهل ظلم نبود و لذا پیامبر(صلى الله علیه وآله) مسلمانان را به دیار او فرستاد.

قریش که حیثیت خویش را بر باد رفته مى دید، دست به توطئه زد تا مسلمانان را بازگرداند، به همین منظور دو نفر از قریش به نام هاى عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى ربیعه با هدایایى نزد نجاشى رفتند. نجاشى جعفر را خواست و از او در باره دین جدید پرسش کرد. جعفر چنین پاسخ داد:

«ما مردمى جاهل و بت پرست بودیم، مردار مى خوردیم، مرتکب کارهاى زشت مى شدیم، صله رحم نمى کردیم، حق همسایه نمى شناختیم، و قدرتمندان حق ضعیفان را پایمال مى کردند. این وضعیت هم چنان ادامه داشت تا این  که خداوند پیامبرى از میان ما برانگیخت، پیامبرى که خانواده، صداقت، امانت و پاکى او را مى شناختیم. او ما را به پرستش خداى یگانه فراخواند و از ما خواست بت پرستى را رها کنیم، از ریختن خون یکدیگر بپرهیزیم، کارهاى زشت و ناپسند را ترک کنیم و مال یتیمان را نخوریم. او از ما خواست خداى یکتا را بپرستیم، روزه بگیریم و زکات بپردازیم.»

جعفر پس از آن، آیاتى از سوره مریم را که در تأیید حضرت عیسى(علیه السلام)و پاکى مریم بود تلاوت کرد به طورى که نجاشى و کشیشان از شنیدن آن آیات گریستند. این اقدام عاقلانه جعفر(علیه السلام)، سبب شد تا نجاشى که مسیحى معتقدى بود، توطئه گران قریش را از دربار خویش رانده مسلمانان را در حبشه با امنیت کامل نگاه  دارد.

هجرت به حبشه سبب شد تا مسلمانان بتوانند با آرامش در آن دیار زندگى کنند. آنها با پیامبر(صلى الله علیه وآله) در ارتباط بودند و آیات نازل شده بر آن حضرت را فرا مى گرفتند. شمارى از مهاجران به تدریج به مکه بازگشتند; اما باقى مانده آنها در سال هفتم هجرت، یعنى پانزده سال بعد، به مدینه بازگشتند. پیامبر(صلى الله علیه وآله)تا آن زمان اجازه بازگشت به آنان را نداده بود، زیرا ممکن بود خطرى جدى براى مسلمانان در مدینه به وجود آید. در آن صورت، دست کم مسلمانان حبشه مى توانستند اسلام را نگاه دارند. اما با قدرت یافتن مسلمانان در یثرب (مدینه) در سال هفتم هجرى، پیامبر(صلى الله علیه وآله)از نجاشى خواست تا مهاجران را به جزیرة العرب بفرستد.

این مهاجران که همزمان با فتح خیبر به مدینه بازگشتند، با استقبال پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مردم روبرو شدند.

 

فصل 3

 

اسلام رو در رو با مشرکان

 

پیامبر و تبلیغ دین

دعوت اسلامى بر پایه عقل و استدلال بود. قرآن و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از مردم مى خواستند تا در باره افکار و اندیشه هاى خود تأمل کنند و آنچه را که عقل و برهان تأیید مى کند بپذیرند. بر این اساس، پیامبر(صلى الله علیه وآله) به تبلیغ رسالت خود پرداخت. خداوند به رسولش مى فرماید:

«اى پیامبر! ما تو را فرستادیم تا شاهد و مژده دهنده و بیم دهنده باشى. و مردم را به فرمان خدا به سوى او بخوانى و چراغى تابناک باشى.» (احزاب / 45 ـ 46 )

خداوند در سوره زمر ـ که از سوره هاى مکى است ـ مردم را به شنیدن اقوال گوناگون و انتخاب بهترین آنها فرا خواند:

«پس بندگان مرا بشارت ده; آن کسانى که به سخن گوش مى دهند و از بهترین آن پیروى مى کنند. ایشانند کسانى که خدا هدایتشان کرده و اینان خردمندانند.» (زمر / 18)

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) میان کاروان هایى که براى زیارت کعبه و بت ها به مکه مى آمدند مى گشت و کاروانیان را به اسلام دعوت مى کرد. در طى ماه هاى حرام (ذى قعده، ذى حجّه، محرّم و رجب) که اعراب از هر سو براى زیارت و تجارت به مکه مى آمدند، جمعیت انبوهى در مکه حضور مى یافت. دراین زمان، پیامبر(صلى الله علیه وآله) به میان افراد قبایل مى رفت و آنان را به اسلام دعوت مى کرد. او به رغم دشمنى اشراف قریش، به ویژه عمویش ابولهب، با مسافران تماس مى گرفت، آیات الهى را بر آنان مى خواند و معارف توحیدى اسلام را برایشان تبیین مى کرد. آن حضرت، یک بار به طایف رفت تا مردمان قبیله ثقیف را که در آن جا مقیم بودند، به اسلام فرا خواند، اما با مخالفت  آنان روبرو شد. این قبیل فعالیت ها در نهایت سبب گسترش اسلام به خارج از مکه شد.

خواهیم دید که نخستین مسلمانان یثرب، از همین طریق با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آشنا شده در ایام حج با آن حضرت بیعت کردند.

 

پیامبر و تبلیغ مرحله اى دین

دعوت به معارف توحیدى و تربیت دینى مردم امرى نبود که بتوان یکباره و با یک فرمان عملى کرد. تربیت دینى، امرى تدریجى و مرحله اى بود; هم در جهت از بین بردن آثار شرک و هم در راه جایگزین کردن مفاهیم جدید. اقدام به تبلیغ مرحله اى، سیاستى بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در بیان مفاهیم و معارف اسلامى به کار گرفت. اسلام آموزش مفاهیم خود را از مسایل اعتقادى آغاز کرد. زیرا در قدم نخست، مى بایست باورهاى شرک آلود را از بین برد تا بتوان توحید را جایگزین آن کرد. مسایل اعتقادى بر محور توحید، نبوّت و معاد بود.

نوبت تبیین تکالیف و دستورات دینى، در مرحله بعد قرار داشت. از میان احکام اسلامى تنها نماز در دوران مکه بر مسلمانان واجب شده و این به دلیل نقش محورى آن در پاسدارى از انسان در برابر گناه و استحکام پیوند انسان و خدا بود. در سوره هاى مکى، بیشتر مسائل اعتقادى و فکرى آمده است. در این سوره ها، افزون بر کلیات اعتقادى، داستان هاى پیامبران که مشتمل بر نکات فکرى و بینشى اسلام و ادیان الهى و نصایح دینى و عبرت هاى تاریخى است، مطرح شده است.

گفتنى است: گرچه احکام شرعى در مرحله نخست واجب نشد، اما بخشى از دستورات اخلاقى اسلام که با فطرت انسان ها به طور طبیعى سازگار است، در همان مکه به مسلمانان توصیه شد. اسلام مردم را به پرهیز از فواحش یا کارهاى زشت و دورى از گناه فرا خواند. مقصود از کارهاى زشت، کارهایى بود که همه انسان ها بر نادرستى آنها هماهنگ بودند.

در آیاتِ مکى، مردم به این قبیل کارها توصیه شده اند: نهى از کشتن یکدیگر; رعایت عدالت; نخوردن مال یتیم و رعایت عهد و پیمان با خدا. ( انعام / 151 ـ 153 ) فراخوانى مردم به ارزش هاى اخلاقى و اصول کلى انسانى در آن جامعه فاسد جاهلى، مى توانست نور امید به آینده اى نیک را در دل مستضعفان بتاباند و آنان را به سوى اسلام هدایت کند.

 

اشراف مشرک منحرف کننده مستضعفان

ساکنان شهر مکه که از گروش به اسلام دورى کرده با آن به مخالفت برخاستند، دو گروه بودند: نخست کسانى که رهبرى فکرى جامعه مکه را در امور فکرى، سیاسى و اجتماعى عهده دار بودند و قرآن از آنان به عنوان مَلاَ یاد مى کند. اینان اشراف قریش بوده و نفوذ قابل ملاحظه اى میان مردم داشتند. دوم توده مردم بودند که از نظر اقتصادى و فکرى، در حدّ تصمیم گیرى نبوده از گروه نخست پیروى مى کردند. این گروه، شامل افراد معمولى قبیله قریش، همپیمانان قریش در مکه، و بردگان و کنیزکانى مى شد که وابسته به قریش بودند. خداوند در قرآن، گروه نخست را مستکبران و گروه دوم را مستضعفان مى نامد. گروه دوم در بینش قرآنى، کسانى هستند که به دست گروه نخست منحرف شده و گرفتار فتنه آنها شده اند. مستضعفان در روز قیامت، در حالى که در جهنم اند، مستکبران را چنین سرزنش مى کنند:

«اگر شما نبودید، ما ایمان آورده بودیم. ] در آن وقت  [مستکبران به مستضعفان پاسخ مى دهند: آیا پس از آن که شما را به راه هدایت فراخواندند، ما شما را بازداشتیم؟ نه، شما خود گناهکار بودید و مستضعفان گویند: نه، شما شب و روز حیلت مى کردید; آن گاه که به ما دستور مى دادید که به خداى یکتا کافر شویم.» (سبأ / 30 ـ 32)

بدین ترتیب اشراف بت پرست و سران قریش عامل گمراهى توده هاى عرب بودند; گرچه از نگاه قرآن، این امر سبب سلب مسؤولیت از مستضعفان نمى شود. خداوند در جاى دیگرى از قرآن در برابر این توجیه مستضعفان که استضعاف خود را در محیط تحت سلطه اشراف، مطرح مى کنند مى فرماید:

«آیا زمین خداوند آن قدر وسعت نداشت تا در آن هجرت کنید؟» (نساء/97 )

 

ستیز اشراف بت پرست با اسلام

نکاتى در قرآن و نیز اخبار تاریخى در باره علل مخالفت و ستیز اشراف قریش با اسلام آمده است که مى توان در دو بخش «عوامل اجتماعى» و «عوامل فکرى» از آنها یاد کرد.

 

الف : عوامل اجتماعى

از آن جا که نظام فکرى شرک، هیچ گونه چهارچوب استدلالى نداشت، پاى بندى مشرکان بدان، بیشتر ناشى از مسایل اجتماعى و روانى بود. به همین دلیل، پیش از آن که از عوامل فکرى یاد کنیم، باید از عوامل اجتماعى سخن بگوییم. در این زمینه از چند نکته مى توان یاد کرد.

1 ـ حق در انحصار اشراف بت پرست!

اشرافیت خصلت ها و ویژگى هاى خاص خود را دارد. یکى از این خصلت ها آن است که به گونه طبیعى براى خویش حقوقى را مى شناسد که تنها ویژه اوست و دیگران از آن محرومند. اشراف، خود را از دیگران برتر دانسته و آنها را، در برابر خود که «شریف»اند، «وضیع»، یعنى پست مى شمرند. در چنین شرایطى، آنان درک و فهم خود را ملاک درستى و نادرستى افکار و اندیشه ها گرفته براى فکر دیگران ارزشى قایل نمى شوند. از آن جا که آنان خود را از دیگران بالاتر مى بینند، خویشتن را محق تر و راست روتر از دیگران مى پندارند.

اشرافیت موجود در مکه که محصول اندیشه هاى شرک آلود، تعصّبات قبیله اى و موقعیت ویژه اقتصادى و اجتماعى مکه بود، از این قاعده برکنار نبود; اشراف بر این باور بودند که باورهاى آنان حق و آنچه را که اسلام عرضه کرده ناحق است. دلیل آن نیز همین است که آنان بالاتر و به تصور خودشان حق دارترند. این برترى طلبى، همان است که قرآن آن را استکبار مى نامد. خداوند در باره مستکبران مى فرماید:

«چون به آنان گفته مى شد جز خداى یکتا، خدایى نیست، تکبّر مى کردند.» ( صافات / 35 )

بنابراین شنیدن جمله «لا اله الاالله» که شعار اصلى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود، برترى طلبى اشراف را تحریک کرده آنان را به کِبرْوَرزى و ستیز با اسلام مى کشاند.

2 ـ دنیاپرستى اشراف

اشراف قریش برترى خویش را در گرو فزون طلبى و دنیا پرستى و به سخن دیگر، ثروت و قدرت مى دیدند. آنان با چنین روحیه اى پرورش یافته و کمترین اعتقادى به آخرت و محاسبه اعمال و کردار نداشتند. در برابر، اسلام دنیا را مقدمه آخرت دانسته و مردمان را به این اصل مهم فرا مى خواند. خداوند به مردم فرمود:

«بدانید که زندگى این جهانى بازیچه است و بیهودگى و آرایش و فخر فروشى و افزون جویى در اموال و اولاد. همانند بارانى به وقت است که روییدنى هایش کافران را به شگفت افکند; سپس پژمرده مى شود و بینى که زرد و خاشاک شده است.» ( حدید / 20 )

و همچنین مى فرماید:

«واى بر هر غیبت کننده عیب جویى، آن که مالى فراهم آورد و حساب آن نگه داشت، مى پندارد که دارایى اش جاویدانش گرداند.» ( همزه / 2 ـ 4 )

اشراف تحمل چنین توصیه هایى را نداشتند. لذا خداوند فرمود:

«تحمّل آنچه بدان دعوت مى کنید بر مشرکان دشوار است.» ( شورى / 13 )

3 ـ اشراف در برابر مساوات جویى اسلام

برترى طلبى اشراف، آنها را در برابر دینى قرار مى داد که معیار فضیلت را تقوا مى دانست و مال و فرزند فراوان را معیار برترى نمى دانست. دین اسلام نه تنها اشراف را با افراد عادى قبیله برابر مى دانست، بلکه با بردگان و کنیزکان یکسان مى شمرد. این دعوت براى اشراف، قابل تحمل نبود. آنان نه تنها خود را از پیروان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بالاتر مى دیدند، بلکه خود را از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز برتر مى شمردند. شکایت و شکوه آنان به خدا این بود که چرا به جاى محمد:

«این قرآن بر مردى از بزرگمردان آن دو قریه ] مکه و طائف  [نازل نشده است؟» ( زخرف / 31 )

آنان، همچنین با اشاره به مسلمانان فرودست مى گفتند:

«آیا از میان ما ] تنها [ اینان بودند که خدا به آنان نعمت داد؟ آیا خدا به سپاسگزاران داناتر نیست؟» ( انعام / 53 )

این شکوه نشان داد که روحیه استکبارى آنان تا بدان پایه رسیده است که بر خدا نیز اعتراض مى کنند. روشن است که خداوند همه انسان ها را، صرف نظر از نژاد، رنگ و ثروت دنیایى برابر مى داند و تنها ایمان و تقوا را ملاک برترى مى شناسد.

4 ـ منفعت طلبى از رهگذر شرک

اصرار مشرکان به ویژه اشراف بر حفظ بت پرستى و نظام کهن، جنبه مادّى و مالى داشت. اشراف مکه و نقاط دیگر، در پرتو شرک و بت پرستى، سرورى خویش را بر عرب حفظ مى کردند. اگر این باورها از میان مى رفت و نظام جاهلى دست خوش دگرگونى مى شد، امنیت و ثبات جامعه جاهلى از میان مى رفت. در آن صورت، اشرافِ تاجر پیشه قریش، کارشان به کسادى مى گرایید، ثروتشان از دست مى رفت و روشن نبود چه زمانى پس از درهم ریختن نظام کهن، نظام جدیدى شکل مى گیرد. در آن صورت، روشن نبود که آیا آنان در نظام جدید جایى خواهند داشت یا نه؟

آنان مى دانستند که در صورت تحقق اسلام اصیل، اشراف در نظام جدید جایگاهى نخواهند داشت; مگر آن که ماهیت خویش را ـ حتى به ظاهر ـ دگرگون کنند. آیا اشراف توانایى چنین تحوّلى را در خود به صورت عادى داشتند؟ البته در آن شرایط نداشتند و لزومى هم بر این کار نمى دیدند; چون تصور نمى کردند اسلام پیروز شود. بنابراین تنها یک راه در برابر آنان بود و آن ستیز با اسلام بود.

5 ـ رقابت هاى طایفه اى

عامل اجتماعى دیگر مربوط به مناسبات درونى طوایف قریش بود. طوایف مختلف قریش به ویژه سه طایفه بنى هاشم، بنى امیه و بنى مخزوم، رقیب یکدیگر به شمار مى آمدند. برخاستن نور نبوّت از جبین فرزند عبدالله، طوایف دیگر را بر آن داشت تا به ستیز با رقیب خویش بپردازند. ابوجهل رئیس بنى مخزوم مى گفت:

«ما و فرزندان عبدمناف در «شرف» با یکدیگر رقیب و البته برابر بودیم. آنان به زایران مکه طعام دادند، ما نیز چنین کردیم; آنان بذل و بخشش کردند، ما نیز چنین کردیم، تا آن  که برابر شدیم. ناگاه بنى هاشم گفتند: برما وحى نازل مى شود! ما چگونه به چنین چیزى دست مى یافتیم؟ به خدا سوگند که هرگز به او ایمان نیاورده تصدیقش نمى کنیم.»

بدین ترتیب روشن مى شود که رقابت ابوجهل با بنى هاشم آنان را به ستیز با اسلام واداشته است. همین مسأله در باره خاندان امیّه هم صادق بود. رقابت پایدار این طایفه با بنى هاشم، حتى پس از آن  که مسلمان شدند، شاهدى بر رقابتِ ستیزه برانگیز این طوایف در درون قریش است.

6 ـ تعصّب قبیله اى

از دیگر عوامل بازدارنده مشرکان در گرویدن به اسلام، پاى بندى به سنت هاى قبیله اى و پیروى از اجداد و بزرگان بود. نظام قبیله اى در پى حفظ «هویت قبیله» است و حفظ هویت قبیله، حفظ پیوندهاى خویشى، ارزش هاى قبیله اى و خاطرات اجدادبزرگان قبیله است. فرهنگ، دین، آداب و رسوم و هر چیزى که از این طریق به دست آید، باید پاسدارى شود. اگر به کنارى گذاشته شود، اجداد و بزرگان نفى شده اند; چنین برخوردى نفى گذشته و به معناى از دست دادن داشت هاى قبیله است. خداوند در قرآن پیروى مشرکان را از آبا و اجدادشان، سبب گمراهیشان مى داند.[1] چنان که از آن سوى، بت پرستان، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را متهم مى کردند که به پدران آنان نسبت گمراهى داده است. آگاه کردن مردم از این مسأله و بازداشتنشان از یک سنّت اجتماعى کهنه، بسیار دشوار بود و نیاز به زمان داشت.

 

ب : عوامل فکرى

در کنار عوامل اجتماعى که مانع از اسلام آوردن اشراف و بزرگان مکه مى شد، مسایلى مطرح بود که به نحوى با اندیشه و فکر پیوند داشت. برخى از این نکات، بهانه هایى بود که مشرکان از آنها به عنوان پوششى براى مخالفت هاى کینه توزانه خود بر ضد اسلام، استفاده مى کردند. در این جا نیز به دو مورد اشاره مى کنیم:

1 ـ انسان بودن محمد(صلى الله علیه وآله)

یکى از بهانه هاى فکرى بت پرستان در مخالفت با اسلام و نپذیرفتن آن، این بود که چرا فرستاده خدا از جنس آدمیان است. آنان بر این باور بودند که اگر قرار است خداوند فرستاده اى به سوى بشر بفرستد، نباید از جنس آدمیان باشد. شاید به این دلیل که بشر نمى تواند با خداوند تماس برقرار کند! به سخن دیگر، به دیده آنان، فرستاده خداوند مى بایست از جنس کسى باشد که او را فرستاده است. آنان بارها این نکته  را ابراز مى کردند تا جایى که خداوند فرمود:

«هیچ چیز مردم را از ایمان آوردن، آنگاه که هدایتشان مى کردند باز نداشت مگر این  که مى گفتند: آیا خدا انسانى را به رسالت مى فرستد؟» ( اسراء / 94 )

شگفتى مشرکان از این بود:

«چیست این پیامبر را که غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى با او فرود نمى آید تا با او بیم دهنده باشد.» ( فرقان/ 8 )

به نظر مى رسد که باور مسیحیان در باره مسیح(علیه السلام) که وى را فرزند خدا مى دانستند، سبب زایش چنین باورى میان عرب ها شده بود. بت پرستان مى گفتند:

«چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند؟ یا، چرا پروردگار خود را نمى بینیم؟» ( فرقان / 20 )

خداوند این سخن آنان را ناشى از روحیه استکباریشان دانسته به دنبال آن فرمود:

«به راستى که خود را بزرگ شمردند و طغیان کردند; طغیانى بزرگ.»

و در جاى دیگر فرمود:

«و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کرده بودیم و مردگان با ایشان سخن مى گفتند... باز هم ایمان نمى آوردند.» ( انعام / 111 )

اسلام براى نفى هر گونه تصور خداگرایانه نسبت به رسولش، مکرر بر بشر بودن آن حضرت اصرار کرده و مردم را از غلوّ در دین پرهیز داده است.

2 ـ تفکر حسّى به جاى تفکر عقلانى

مشرکان با وجود قرآن که برترین معجزه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود، خواستار انجام کارهاى خارق العاده بودند. آنان انجام این اعمال را به عنوان دلیلى بر درستى رسالت آن حضرت درخواست مى کردند. کارهاى درخواستى آنها نشان از سیطره تفکر حس گرایانه در آنها دارد، در حالى که قرآن بر آن بود تا تفکر عقلانى را تقویت کند. اعجاز قرآن و درک آن بر پایه احیاى تفکر عقلانى بود، تفکرى که پایه اصلى تمدن اسلامى را که تمدنى «معقول» بود تشکیل مى داد. درخواست هاى مشرکان نه تنها «حسى» بود، بلکه «سودجویانه» نیز بود. مشرکان مى گفتند:

«چرا از آسمان گنجى برایش افکنده نشود؟ چرا او را باغى نیست که از آن بخورد؟ وستمکاران گفتند: شما از مردم جادو شده اى پیروى مى کنید... بزرگ و بزرگوار است آن کسى که اگر خواهد بهتر از آن به تو ارزانى دارد; باغ هایى که در آنها، نهرها جارى باشد و برایت قصرها پدید آورد.» ( فرقان / 8، 10 )

و نیز مى گفتند:

«به تو ایمان نمى آوریم تا براى ما از زمین چشمه اى روان سازى; یا تو را باغى باشد از درختان خرما و انگور که در خلالش نهرها جارى گردانى یا چنان که گفته اى ] وعده عذاب  [آسمان را پاره پاره بر سر ما افکنى، یا خدا یا فرشتگان را پیش ما حاضر آرى; یا تو را خانه اى از طلا باشد، یا به آسمان بالا روى!» ( اسراء / 90 ـ 93 )

پاسخ خداوند آن بود که براى اثبات رسالت، قرآن به تنهایى کفایت مى کند:

«و گفتند: چرا از جانب پروردگارش آیاتى ] معجزاتى [ بر او نازل نمى شود؟ بگو: جز این نیست که آیات در نزد خداست و جز این نیست که من بیم دهنده اى آشکار هستم; آیا آنان را بسنده نیست که بر تو کتاب فرستاده ایم و بر آنها خوانده مى شود. در این کتاب براى مؤمنان رحمت و اندرز است.» ( عنکبوت / 50 ـ 51 )

 

راه هاى مبارزه اشراف با اسلام

از زمانى که مشرکان عرب دریافتند اسلام مهم ترین خطر براى کیان جاهلى آنهاست، کوشیدند تا به هر صورت با آن مبارزه کنند. آنان با سه عنصر مهم که در نهضت دینى جدید، مهم ترین نقش را دارا بودند، برخورد کردند: نخست آنها «پیامبر(صلى الله علیه وآله)»، دوم «قرآن» و سوم «مسلمانان» بودند.

 

الف: برخورد با پیامبر(صلى الله علیه وآله)

اولین اقدام بت پرستان در برابر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) کشاندن آن حضرت به نوعى «سازش» و وادار کردن آن حضرت به تغییر موضع خود از «تهاجم» بر ضد شرک، به برخورد «مسالمت جویانه» بود. آنان از پیامبر(صلى الله علیه وآله) خواستند تا با گرفتن امتیازات مالى، خانوادگى و قبیله اى، دست از دعوت خویش بردارد.

تلاش دیگر آنها کشاندن پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سمت نوعى «سازش عبادى» بود. بدین معنا که یک سال او خدایان آنها را بپرستد، یک سال آنان خداى واحد او را. خداوند سوره «کافرون» را در رد این درخواست نازل کرد. در جاى دیگر از قرآن خداوند خطاب به پیامبرش فرمود:

«نزدیک بود تو را از آنچه بر تو وحى کرده بودیم منحرف سازند تا چیز دیگرى جز آن را به دروغ به ما نسبت دهى، آن گاه با تو دوستى کنند! واگر نه آن بود که پایدارى ات داده بودیم، نزدیک بود اندکى به آنان میل کنى، آن گاه تو را دوچندان در آخرت عذاب مى کردیم و براى خود در برابر ما یاورى نمى یافتى.» (اسراء 73 ـ 74 )

زمانى که خدا و رسول درخواست هاى سازشکارانه آنان را رد کردند، بت پرستان دست به شدت عمل زدند. مهم ترین سیاست آنان خانه نشین کردن و منزوى ساختن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود. متهم کردن آن حضرت به سحر و دادن نسبت دیوانگى در جهت بى اعتبار کردن شخصیت آن حضرت و پراکندن مردمان از اطراف او، از دیگر اقدام هاى آنان بود. آزار و اذیت هاى جسمى نیز به دست برخى از نزدیکان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)همچون ابولهب انجام مى شد. افزون بر اینها، مشرکان مى کوشیدند تا مردمان ساده دل را علیه آن حضرت برانگیزند. آنان به مردم مى گفتند: «این شخص میان ما اختلاف افکنده و پدران ما را گمراه مى داند».

 

ب : برخورد با قرآن

گفتیم که قرآن سهم زیادى در جذب مردم به اسلام داشت. بت پرستان کوشیدند  تا اعتبار قرآن را از میان ببرند. آنان ضمن اتهام هاى خود قرآن را «شعر» نامیدند و پیامبر(صلى الله علیه وآله) را «شاعر». و خداوند هر دو نسبت را تکذیب کرد.( یس  / 69 )

اتهام دیگر آنان این بود که قرآن داستان هاى اقوام کهن است که «اهل کتاب» آنها را به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آموزش داده اند. آنان، همچنین آیات قرآنى را همانند دعاهاى کاهنان دانستند. خداوند این نسبت را هم تکذیب کرد.( الحاقه / 42 ) مشرکان مى کوشیدند تا مردم را از شنیدن آیات قرآنى بازدارند. افزون بر اینها، با ساختن کلمات سجع گونه مضحک، به استهزاى آیات قرآنى مى پرداختند. تلاش مشرکان ثروتمند قریش، سبب فریب شمارى از مستضعفان مکه شد و پیشرفت اسلام را در این شهر با کندى روبرو کرد.

 

ج : برخورد با مسلمانان

مشکل دیگر مشرکان بت پرست، روى آوردن شمارى از مکیان به اسلام بود. آنان تلاش زیادى براى بازداشتن آنها از گروش به دین جدید کردند. افراد سرشناس هر طایفه، مردمان طایفه خود را بر آن مى داشتند تا از پیامبر(صلى الله علیه وآله)فاصله بگیرند. طبیعى است که در یک جامعه قبیله اى، سران قبیله تا چه اندازه در افراد قبیله خود نفوذ دارند. کسانى از میان بردگان و افراد بى سرپناه که به اسلام مى گرویدند، با آزارهاى جسمى سختى روبرو بودند. مشرکان با به شهادت رساندن تنى چند از مسلمانان، جوّ رعبوحشت را میان مستضعفان مکه به وجود آوردند. کسانى که از افراد قبیله ایمان مى آوردند، تحت فشار قرار گرفته و از امتیازهاى فراوانى محروم مى شدند. خداوند در قرآن از زبان برخى از مردم نقل کرده که مى گفتند:

«اگر از کیش تو پیروى کنیم ما را از سرزمینمان بیرون اندازند.» ( قصص / 57 )

 

 

فصل 4

 

فشار مشرکان مکه، زمینه هجرت به مدینه

 

زندگى در شعب ابوطالب

در سال هفتم بعثت، قریش که شاهد گسترش هرچه بیشتر شمار مسلمانان بود، مصمم شد بر فشارها و محدودیت هاى خود بیفزاید. به همین جهت، ده ها نفر از سران قریش گرد آمدند و قراردادى را امضا کردند. آنان پیمان بستند تا همگى پیوند خود را با بنى هاشم قطع کنند، به گونه اى که هیچ نوع رابطه خانوادگى و تجارى میان آنان نباشد، مگر آن  که بنى هاشم اجازه دهند تا مشرکان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بکشند.

فلسفه این اقدام بر این اساس بود که بت پرستان مکه در هر اقدامى بر ضد پیامبر، مى بایست بنى هاشم را راضى مى کردند. زیرا نمى توانستند بدون رضایت آنان، پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بکُشند. امضاى این قرارداد بنى هاشم را تحت فشار قرار مى داد تا از حمایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست بردارند. گفته شده محل امضاى این قرارداد در عَقَبه، در انتهاى مِنى بود; جایى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)چند سال بعد نخستین و دومین بیعت خود را با انصار در آن نقطه انجام داد.

بنى هاشم در برابر این پیمان ایستادگى کرده حاضر به پذیرش خواست پلید مشرکان نشد. از این رو باید تن به نوعى محدودیت مى داد. نتیجه آن شد که بنى هاشم باید در شِعْب ابوطالب که محل زندگى بنى هاشم بوده و در ضمن محل تولد خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، بماند و از آن جا خارج نشود. تنها در این صورت بود که مى توانستند از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دفاع کنند.

بنى هاشم سه سال تمام را با صبورى در شعب زندگى کردند. در این سه سال که از سال هفتم تا دهم بعثت بود، با مشکلات بى شمارى روبرو بودند. آنچه از دارایى خدیجه باقى بود و نیز اندوخته هاى دیگران، همه از میان رفت. با این حال این مقدار، هزینه سنگین زندگى آنان را تأمین نمى کرد. آنان با فقر و نادارى روبرو شدند، اما مقاومت کردند. بت پرستان قریش، نه خرید و فروشى با بنى هاشم داشتند و نه اجازه مى دادند تا دیگر اعراب بدین کار مبادرت ورزند. مسلمانان نیز جز در ماه هاى حرام از شعب خارج نمى شدند; مگر به طور مخفیانه که تنها براى تهیه برخى از نیازمندى هاى خود به بازار مى آمدند.

پس از تحمل سه سال رنج و مشقت، خداوند به پیامبرش مژده داد که قرارداد بسته شده میان مشرکان، توسط موریانه خورده شده و جز نام خدا ـ باسمک اللهم[2] ـ چیزى از آن باقى نمانده است. بسیارى از قریش، به دلایل خویشاوندانه و گاه خیرخواهانه، از محاصره بنى هاشم ناراضى بودند و میل داشتند قرارداد را از میان ببرند. از این رو، اتحاد و یکپارچگى قریش از هم گسست. در نتیجه، با از میان رفتن قرارداد و توافق مشرکان، بنى هاشم از محدویت زندگى در شعب رهایى یافتند. شکست سیاست قریش در این ماجرا، تجربه دیگرى از ناکامى هاى قریش در برابر اسلام بود که خداوند پیروزى آن را تعهد کرده بود.

 

تشدید آزار قریش

مشرکان در آزار پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اصحاب وى تلاش فراوانى مى کردند. گرچه آنان نمى توانستند پیامبر(صلى الله علیه وآله) را زندانى کرده و شکنجه کنند، اما به شیوه هاى دیگرى به ایشان آزار مى رساندند. ابولهب عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با همسرش در این آزار و اذیت ها بیشترین سهم را داشتند.

مشرکان، پیامبر(صلى الله علیه وآله) و آیات الهى را به استهزا و تمسخر مى گرفتند. آنان همچنین مسلمانان فقیر و تهیدست را مسخره مى کردند. پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى کوشید تا با خواندن آیات قرآن، رفتار جنون آمیزشان را پاسخى معقول دهد. وى از اصحاب خود مى خواست تا به بت ها دشنام ندهند، چرا که مشرکان نیز به خداوند دشنام مى دادند.

نضر بن حارث یکى از مشرکان، قصه هاى کهن ایرانى را در مکه بر مردم مى خواند و مى گفت که قصه هایش از داستان هاى قرآن زیباتر است! او مى کوشید تا با سخنان بیهوده، مردم را از راه خداوند دور کند. وى مى گفت: «قرآن چیزى جز داستان هاى پیشینیان  نیست».

هرگاه که مشرکان از ایستادگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به ستوه مى آمدند، اندیشه مصالحه را مطرح مى کردند. آنها قصد داشتند مانع پیشرفت پیامبر(صلى الله علیه وآله)گردند. اما پیامبر(صلى الله علیه وآله) به فرمان خداوند، به هیچ نوع سازشى با مشرکان تن نداد. درخواست مشرکان این بود تا به باورهاى نادرست و ابلهانه آنان در باره بت ها احترام گذاشته شود و این از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) پذیرفتنى نبود.

یک بار نیز ابلهى، خاک بر سر و روى پیامبر(صلى الله علیه وآله) ریخت. وقتى پیامبر(صلى الله علیه وآله)به خانه آمد، دخترش فاطمه(علیها السلام) با گریه صورت حضرت را شست. پیامبر(صلى الله علیه وآله)به او دلگرمى داد و فرمود که خداوند از پدرت حراست خواهد کرد. همین رفتار مادرانه حضرت فاطمه بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را ام ابیها ـ دخترى که براى پدرش مادرى مى کند ـ نامید.

مشرکان به ویژه در آزار روحى پیامبر(صلى الله علیه وآله) سخت کوشیدند. آنان پیامبر را دروغ گو، دیوانه، شاعر و ساحر خواندند; اما صلابت و درایت پیامبر(صلى الله علیه وآله)تمامى این نسبت هاى ناروا را پاسخ گفت. خداوند نیز تسکین و آرامش را بر دل و روح وى فرو مى فرستاد.

 

وفات ابوطالب و خدیجه

بیش از دو ماه از پایان یافتن رهایى بنى هاشم از محدویت نگذشته بود که در ماه رمضان سال دهم بعثت، ابوطالب رحلت کرد. سه روز پس از آن، خدیجه هم از دنیا رفت. این دو حادثه پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در اندوه فراوانى فروبرد. ابوطالب در آن زمان بیش از هشتاد سال سن داشت. وى از هشت سالگى پیامبر(صلى الله علیه وآله)کفالت وى را بر عهده داشت و چونان پدرى مهربان از او سرپرستى کرده بود. او از همان آغاز علنى شدن دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله)و شروع آزار مشرکان، از حامیان واقعى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود. پس از اسلام آوردن امام على(علیه السلام)، از جعفر، فرزند دیگرش خواست تا به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایمان آورد. وى همان گونه که گذشت، خود نیز در پنهانى ایمان آورد تا به آسانى بتواند میان  مشرکان از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دفاع کند. اشعار فراوانى از وى باقى مانده که حمایت او از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اعتقاد بى شائبه اش را به اسلام نشان  مى دهد. در شعب ابوطالب، گاه خودش و گاه فرزندش امام على(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) حراست مى کردند، تا مبادا مشرکان بر ضد جان آن حضرت توطئه کنند.

خدیجه نیز همسر وفادارى بود که تمام دارایى خود را در راه اسلام انفاق کرد. او یاور تنهایى هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود. زمانى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خارج از منزل مورد حمله سفیهان قریش قرار مى گرفت، مهر و محبت و دلدارى خدیجه در خانه او را آرام مى کرد. سال دهم بعثت، به مناسبت رحلت این دو بزرگوار سال اندوه یا عام الحزن نامیده شد. این مسأله شدّت علاقه پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به آن دو یار نشان مى داد.

 

سفر به طائف

با از دست دادن حمایت ابوطالب، پیامبر(صلى الله علیه وآله) مجبور شد کمتر در مکه و میان قریش آشکار شود. او تصمیم گرفت تا براى دورى از قریش و نیز براى ابلاغ رسالت خود به شهر طائف برود. این شهر که در فاصله یک صد کیلومترى مکه قرار دارد، از مناطق خوش آب و هواى حجاز بوده و محل زندگى قبیله ثقیف است.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) به مدت ده روز و بر اساس آنچه برخى مورخان گفته اند یک ماه در طائف ماند. او با بیشتر مردم سخن گفت، اما کسى دعوت وى را نپذیرفت. حتى مردم طائف غلامان خود را در پى پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرستادند تا وى را سنگ باران کرده از شهر بیرون کنند.

مردم طائف به دلیل پیوند اقتصادى و دینى با مکه و قریش، به شدت تحت نفوذ آنها بودند و قراردادهایى نیز با یکدیگر داشتند. بسیارى از قبایل دیگر نیز با این مشکل مواجه بودند و لذا تا زمانى که مکه فتح شد و قریش شکست خورد، این گونه قبایل، جرأت ایمان آوردن نداشتند. پیامبر(صلى الله علیه وآله) چند روزى نیز نزد قبیله بنى صَعْصَعه رفته وآنان را به پذیرش اسلام فرا خواند.

 

پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مسافران مکه

شهر مکه چون مرکزیت تجارى و عبادى داشت، هر ساله شمار زیادى از عرب ها براى زیارت کعبه و بت ها و نیز تجارت، راهى این شهر مى شدند. این وضعیت فرصت مناسبى براى تبلیغ اسلام به وجود مى آورد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) از همان آغاز به طور پراکنده با این مسافران سخن مى گفت; زیرا در سال هاى نخستین اسلام بیشترین وقت وى صرف هدایت قریش و سایر اهالى مکه بود. با این حال رفت و آمد به مکه خبر ظهور اسلام را به دورترین نقاط جزیرة العرب برده بود. بسیارى از بادیه نشینانى که داراى درونى صاف و پاک بودند، پس از شنیدن همین اخبار راهى مکه شده اسلام را پذیرفتند.

در چند سال پایانى اقامت مسلمانان در مکه، پیامبر(صلى الله علیه وآله) حرکت جدیدى را آغاز کرد. ایشان که از تبلیغ میان قریش ناامید شده بود، در پى آن بود تا راهى جدید براى نفوذ اسلام در جزیرة العرب بیابد. روزهایى که بازار مکه برپا بود، نزد رؤساى قبایل و دیگر مسافران مى رفت و با آنان در باره اسلام سخن مى گفت. این حرکت جدید بسیار مؤثر واقع شد و با پذیرش اسلام توسط برخى مسافران براى نخستین بار، اسلام به یثرب و نقاط دیگر راه یافت. در مقابل، مشرکان نیز مى کوشیدند تا آثار این حرکت تبلیغى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را خنثا کنند. آنان از مسافران مى خواستند تا وقت طواف، پنبه در گوش هایشان بگذارند تا قرآن خواندن پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نشنوند. خود نیز سروصدا برپا مى کردند تا کسى نتواند آیات خداوند را بشنود.

با این حال کسانى نصیحت قریش را نشنیده گرفته و نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى آمدند. طفیل بن عمرو از آن جمله بود. او به قریش گفت که خود عقل دارد و مى تواند درستى و نادرستى سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) را تشخیص دهد. زمانى که نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد، پس از شنیدن آیات الهى، مسلمان شد.

بدین ترتیب باید سه سال آخر حضور در مکه را بعد از دوره اى خاموش و ساکت، دوران شکوفایى مجدد اسلام و نفوذ آن به داخل قبایل بدانیم و این رهاورد شیوه جدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود.

 

نتایج دعوت در دوره مکه

سیزده سال دعوتِ مکیان، سبب شد تا شمارى از آنان اسلام را بپذیرند. مانع عمده بر سر راه دعوت اسلامى، اشراف قریش بودند; کسانى که سخت در برابر اسلام ایستادند و به هر کوششى براى محدود کردن اسلام دست زدند. بعدها در یثرب، به دلیل آن  که چنین طبقه اى از اشراف وجود نداشت، اسلام به سرعت رشد کرد و با مانع عمده اى رو برو نشد. مخالفت اشراف با دعوت اسلامى در قرآن انعکاس یافته و در آیات زیادى از نقش منفى «ملأ» و «مترفین» سخن گفته شده است.

اسلام با وجود همه این مخالفت ها و به رغم آن که در مکه پیروز نشد، اما پایه هاى شرک را متزلزل کرد و ثبات دینى جامعه جاهلى را از بین برد. مردمى که هر صبح و شام با دعوت جدید رو برو بودند، حتى اگر به آن نمى گرویدند، نمى توانستند بر باورهاى شرک آلودشان استوار بمانند. بت پرستى هم داراى نظام فکرى استوارى نبود که بتواند در برابر اسلام مقاومت زیادى بکند.

در این دوره، افزون بر آن  که نظام فکرى و ارزشى جاهلى در معرض تردید قرار گرفت، نظام قبیله اى نیز تا اندازه اى دچار درهم ریختگى شد. مسلمانان هر کدام از قبیله اى بودند. آنان با پذیرش اسلام، از یک سو پیوند قبیله اى خود را تضعیف کردند، و از سوى دیگر ارتباط تازه اى بر اساس اسلام با برادران مسلمان خود به وجود آوردند.

در این دوران، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به تربیت نیرو پرداخت. نیروهایى که مى بایست به عنوان ذخیره اسلام بمانند و پس از ایجاد دولت و حکومت، به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) کمک کنند.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در این سیزده سال، با سیاست مسالمت آمیز خود، دشمن را تا اندازه اى از اقدامات خشن باز داشت. آن حضرت به هیچ روى برخورد انتقام جویانه نکرد و به یاران خود سفارش نمود تا همه دشوارى ها را تحمل کنند، اما عکس العمل تندى از خود بروز ندهند. این اقدام، گرچه براى برخى مسلمانان سخت بود، آثار پربارى داشت.

یکى از این آثار آن بود که جوّ مکه کمتر دچار تشنج شد و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)توانست به تبلیغ اسلام بپردازد. یک اقدام ناشیانه نظامى یا شبه نظامى، اشراف قریش را بیش از پیش تحریک مى کرد و به اقدامات سرکوبگرانه وا مى داشت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به رغم مشکلات، توانست شمار زیادى را مسلمان کند، اما نتوانست بر مکه پیروز شود. این کارى بود که هشت سال پس از هجرت، در فتح  مکه رخ داد.

 

پیمان مردم یثرب با پیامبر(صلى الله علیه وآله)

شهر یثرب از ابتداى بعثت، نداى اسلام را شنیده بود. براى نخستین بار دو نفر از ساکنانش در سال دهم بعثت ایمان آورده بودند. در سال یازدهم بعثت، در پى سیاست تبلیغى جدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) شش نفر از اهالى یثرب مسلمان شدند. این اولین نفوذ جدّى اسلام در یثرب بود.

دو قبیله اوس و خزرج ساکنان اصلى شهر یثرب بودند. آنان پس از سال ها درگیرى، در پى مصالحه با یکدیگر بودند و اسلام، وحدت میان آنان را تضمین مى کرد. افزون بر آنها، یهودیان ساکن این شهر، پیش از این، خبر ظهور پیامبر جدید را داده بودند; گرچه خود به این بهانه که پیامبر جدید از نژاد بنى اسرائیل نبود، دعوت او را نپذیرفتند!

در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از مردم یثرب به مکه آمدند. آنان در محلى به نام عَقَبه با پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیعت کردند. این بیعت را پیمان عَقَبه اول مى نامند. محل این بیعت، در انتهاى سرزمین مِنى، در جایى است که مسجد بیعت در آن جا بنا شده و قرنهاست که مورد توجه مسلمانان است. آنان در این بیعت، وفادارى خویش را به اسلام و فرمان هاى آن اعلام کردند. زمانى که به یثرب بازگشتند، پیامبر(صلى الله علیه وآله) یکى از یاران داناى خود به نام مُصعَب بن عُمَیر را همراهشان فرستاد تا به آنان قرآن بیاموزد و اسلام را تعلیم دهد. بر اثر کوشش هاى این صحابى فداکار، شمار زیادى از مردم یثرب اسلام را پذیرفتند.

در سال سیزدهم بعثت، شمار بیشترى از مردم یثرب به مکه آمدند و با پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیعت کردند. این بیعت را پیمان عَقَبه دوم مى نامند. مسلمانان یثرب، در این نوبت، آمادگى خود را براى هجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اصحابش به شهرشان مطرح کرده و گفتند: «در صورت هجرت چون عزیزان خود از وى دفاع خواهند کرد.» پیامبر(صلى الله علیه وآله) از میان آنان دوازده نفر را با عنوان نقیب برگزید تا هر کدام سرپرستى گروهى را بر عهده بگیرند. این پیمان ها و بیعت ها دور از چشم قریش و پنهانى صورت مى گرفت.

 

توطئه دارالندوه

پس از بیعت عقبه دوم، مسلمانان به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله)، به تدریج و پنهانى مکه را به سوى مدینه ترک کردند. قریش با شنیدن خبر مهاجرت آنان، احساس خطر کرد; چرا که به زودى مدینه به صورت پایگاه مستحکمى در برابر آنان درمى آمد.

به همین جهت سران قریش در دارالندوه اجتماع کردند تا در این باره به مشورت بپردازند. دارالندوه، محلى بود که قُصىّ بن کلاب (یکى از اجداد پیامبر)(صلى الله علیه وآله) آن را ساخته بود تا قریش در امور مهم خود در آن جا به مشورت بپردازند. قریش، شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) را کانون خطر مى دانست و مصمم شد تا او را از سر راه بردارد.

پس از مشورت، سه راه حل را در پیش رو داشتند: زندانى کردن، تبعید کردن و کشتن پیامبر. آنان راه سوم را برگزیدند. زیرا دو راه نخست نمى توانست این خطر را به طور اساسى از میان بردارد. مشکل اصلى که تا آن زمان مانع اقدام آنها در  کشتن پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، دفاع سرسختانه بنى هاشم از آن حضرت بود. خاندان هاى  قریش مایل نبودند تا به صورت تک، با قتل پیامبر(صلى الله علیه وآله) خود را با بنى هاشم درگیر کنند.

این بار تصمیم گرفتند جمعى از قریشیان، از تمامى خاندان هاى قریش، بر سر پیامبر(صلى الله علیه وآله) رفته او را بکشند. در این صورت هیچ خاندان خاصى در برابر بنى هاشم قرار نمى گرفت و بنى هاشم مجبور مى شد ساکت بماند و به خونبها راضى شود. آنان جمعى از جنگجویان عشیره هاى مختلف قریش را جمع کردند و شمشیرهایى به دست آنان سپردند تا شبانه بر بستر پیامبر(صلى الله علیه وآله) ریخته وى را بکشند. اما زمانى که بر بالاى بستر رسیدند، به جاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)پسر عمویش، على بن ابى طالب(علیه السلام) را دیدند. او مردانه این ایثار را کرده بود تا قریش را در غفلت نگاه دارد، به طورى که گمان کنند پیامبر(صلى الله علیه وآله) در بستر خود آرمیده است.

 

فصل 5

 

هجرت به مدینه

 

«هَجْر» در لغت عرب به معناى فاصله گرفتن و دورى گزیدن است. هجرت از شرک، یعنى پرهیز ودورى کردن از شرک. هجرت از یک شهر و منطقه، یعنى ترک کردن و دور شدن از آن و هجرت از گناه به معناى پرهیز از گناه است. هجرت از قوم و خویش، یعنى ترک خانواده و طایفه و قبیله.

اصطلاح هجرت میان مسلمانان، مربوط به رخداد مهم و سرنوشت ساز ترک مکه از سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و یاران آن حضرت، و رفتن به سوى یثرب است. با این حال، همین کلمه در احادیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) به معناى «دورى از بدى ها»، هجرت از دیگران به سوى پروردگار و ترک بدى ها و محرّمات الهى به کار رفته است.

پیش از هجرت به مدینه، در سال هاى نخست بعثت، گروهى از مسلمانان به حبشه رفته بودند. گرچه آن حادثه را هجرت ننامیده اند، اما در برخى احادیثِ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از آن به عنوان هجرت یاد شده است. آن حضرت به کسانى که از حبشه به مدینه باز گشته بودند، فرمودند: «شما دو هجرت داشتید: یکى به حبشه و دیگرى به مدینه.»

هجرت براى حفظ دین

آشنایى مردم یثرب با اسلام سه سال پیش از هجرت آغاز شده بود. در آستانه هجرت، بیشتر ساکنان آن شهر مسلمان شده بودند. بنابراین مى توان گفت، زمینه مناسبى براى پیشرفت اسلام در این شهر فراهم شده بود. در برابر، مسلمانان شهر مکه، در سال هاى پایانى دوره بعثت، با فشار روز افزون اشراف قریش روبرو بوده و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و یارانش گرفتار محدودیت هاى فراوانى شده بودند. دعوت مسلمانان یثرب از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى آمدن به آن شهر و تعهد آنان در دفاع از آن حضرت، راه را براى هجرت هموار کرد.

دو ضرورت براى این هجرت وجود داشت: از یک سو، مکه تبدیل به محیط بسته اى براى مسلمانان شده و آنان نه تنها توانایى گسترش اسلام را نداشتند، بلکه خود نیز گرفتار انواع فشارها و آزارها بودند. از سوى دیگر، محیطى آزاد با نام یثرب که در فاصله چهارصد و پنجاه کیلومترى مکه قرار داشت، مشتاق ورود آنان بود. مؤمنان یثرب تعهد کرده بوند تا از پیامبر(صلى الله علیه وآله)حمایت و دفاع کنند. بدین ترتیب راه براى هجرت فراهم شد.

انتخاب یثرب، افزون بر نفوذ اسلام در آن، بدین دلیل هم بود که مسلمانان آشنایى با آن دیار داشتند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خطاب به یارانش در باره یثرب فرمودند: «خداوند براى شما، برادران و خانه هایى قرار داده که در آن امنیت داشته باشید.»

 

هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

گروهى از مسلمانان پیش از آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هجرت کند، به دستور آن حضرت به مدینه رفتند. زمانى که قریش احساس خطر کرد و تصمیم به کشتن پیامبر(صلى الله علیه وآله) گرفت، آن حضرت شبانه مکه را به سوى یثرب ترک کرد. تصمیم به قتل رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به آن دلیل بود که مشرکان دریافتند، اگر تاکنون اسلام در مکه محصور بود و آنان مى توانستند جلوى آن را بگیرند، این بار شهرى به اسلام گرویده و مسلمانان مکه نیز در حال پیوستن به آنان هستند. بنابراین مسلمانان، اندکى پس از آن، خواهند توانست با یک نیروى نظامى توانمند مکه را تصرّف کنند. مسلمانان یثرب در اولین قدم، براى قریش که راه بازرگانى اش از نزدیکى یثرب مى گذشت، مزاحمت هایى را فراهم کردند.

بنابراین، قریش تصمیم گرفت قبل از آن که رهبرى نهضت میان یاران وفادارش قرار گیرد، او را از بین ببرد. اما، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به لطف خداوند، از خانه اى که در محاصره قریش بود بیرون آمد و از مکه خارج شد. فداکارى و ایثار امام على(علیه السلام) در خوابیدن در بستر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)دشمن را تا سپیده دم پیرامون خانه نگاه داشت. زمانى که مشرکان دریافتند مرغ از قفس پریده، باخشم و نفرت براى یافتن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در هر کوى و برزن به جستجو پرداختند. اقدام آنان بى نتیجه ماند، زیرا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نه به سوى شمال که راه یثرب بود، بلکه به سوى جنوب مکه حرکت کرد و به همراه ابوبکر که در راه به وى پیوست، در غار ثور پنهان گردید. قریشیان در جستجوى پیامبر(صلى الله علیه وآله)تا نزدیکى غار آمدند، آن اندازه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) صداى پایشان را شنید. اما به لطف خداوند بازگشتند. خداوند در این باره مى فرماید:

«اگر شما یاریش نکنید، آن گاه که کافران بیرونش کردند، خدا یارى اش کرد.» ( توبه / 39 )

به روایت مورخان، در مدتى که آن حضرت در غار بود، امام على(علیه السلام)براى وى غذا و آب مى برد. اندکى بعد که قریش مطمئن شد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از دسترش دور شده و از شدت جستجوى خود کاست، آن حضرت به سمت یثرب به راه افتاد.

 

رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در قُبا و یثرب

قبا در فاصله شش کیلومترى مرکز یثرب قراردارد. پیش از آن، بیشتر مسلمانانى که هجرت کرده بودند در این محل فرود آمده در خانه افراد تازه مسلمان آن ناحیه سکونت گزیده بودند. آنان که خبر هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را شنیده بودند، هر روز در انتظار ورود آن حضرت بودند. زمانى که آن حضرت به قبا وارد شد، پانصد نفر از مردم یثرب به قبا آمده از ایشان استقبال کردند. شعار مردم در وقت ورود آن حضرت الله اکبر بود. مردم مدینه در حالى که مسلّح بودند از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) استقبال کردند; تا تعهد خویش را در حفظ جان پیامبر نشان دهند. آن حضرت چند روزى در قبا ماند، تا برخى از خویشانش از جمله امام على(علیه السلام) و دخترش فاطمه(علیها السلام) به او پیوستند. پس از آن به سوى یثرب که مرکز استقرار طوایفِ مختلف دو قبیله اوس و خزرج و شمارى از قبایل یهودى بود، به راه افتاد.

در راه رفتن به مرکز یثرب، در مکانى که اکنون به نام مسجد جمعه شناخته مى شود، براى نخستین بار نماز جمعه را اقامه کردند. پس از آن به یثرب رفتند.

 

موقعیت جغرافیایى یثرب

منطقه اى که پیش از اسلام یثرب و پس از مهاجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) مدینه نامیده شده، از سه طرف در حصار سنگلاخ هاى سیاه سختى قرار داشت که از آنها به عنوان «حَرّه» یاد شده است. این سنگلاخ ها که کیلومترها از سطح زمین را پوشانده و بهویژه شرق و غرب مدینه و تا حدى جنوب را دربر گرفته بود، مانع از عبور و مرور کاروان ها و لشکرها بود و تنها در برخى قسمت ها به زحمت امکان حرکت وجود داشت. تنها مرز شمالى مدینه، در کنار کوه احد، زمین هموار و بدون سنگلاخ بود. بدین ترتیب یثرب جز از سوى شمال در درون یک قلعه طبیعى قرار داشت.

در محدوده میانى این سنگلاخ ها، طوایف مختلف اوس و خزرج زندگى مى کردند. هر ناحیه اختصاص به یکى از طوایف اوس و خزرج و یا یهودیان داشت. مسلمانان هر طایفه انتظار آن را داشتند تا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) میان طایفه آنان فرود آید، تا افتخار میزبانى آن حضرت را داشته باشند. آن حضرت براى آن  که بى دلیل طایفه اى را بر طایفه دیگر ترجیح ندهد، اعلام کرد: «محل فرود او همان جایى خواهد بود که شترش زانو بزند.» شتر در نهایت در محلى که در نزدیکى خانه ابوایوب انصارى بود فرود آمد. ابو ایوب، اسباب و اثاثیه آن حضرت را به خانه اش برد و در حالى که تنها دو اتاق داشت، یکى را در اختیار رسول خدا(صلى الله علیه وآله)گذاشت. آن حضرت هفت ماه در خانه او بود تا آن  که در کنار مسجد، خانه کوچکى که آن را حُجْره مى نامیدند براى خود بنا کرد.

بدین ترتیب به افتخار ورود نور نبوّت، مردمان یثرب از شدت علاقه به اسلام و پیامبر(صلى الله علیه وآله) نام شهرشان را عوض کرده آن را مدینة الرسول و به اختصار مدینه نامیدند.

 

استقبال انصار از مهاجران

اوج گیرى هجرت مسلمانان از مکه و دیگر نقاط به مدینه، امکانات ویژه اى را در مدینه طلب مى کرد. آنان نیاز به مسکن و غذا داشتند. ساکنان تازه مسلمان مدینه، با گرمى از آنان استقبال کرده و دارایى خود را با آنان تقسیم کردند. مسلمانان مدینه یعنى انصار تا ماه ها غذا و سایر نیازهاى مسلمانان مهاجر و خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) را تأمین مى کردند. خداوند این عمل آنان را ایثار خواند:

و کسانى که پیش از آمدن مهاجران در دیار خود بوده اند و ایمان آورده اند، آنهایى را که به سوى شان مهاجرت کردند دوست مى دارند و در باره آنچه به مهاجران داده شود، در دل احساس حسد نمى کنند و دیگران را بر خویش ترجیح مى دهند، هرچند خود نیازمند باشند. و آنان که از بخل خویش در امان مانده باشند، رستگارانند.( حشر / 9 )

این آیه در شرایطى نازل شد که غنایمى از یهود به دست مسلمانان افتاد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خطاب به انصار فرمودند: «اگر مى خواهید غنایم را میان همه قسمت مى کنیم و مهاجران در خانه هاى شما بمانند. و اگر خواهید فقط به مهاجران دهیم و از خانه هاى شما در آیند.» انصار گفتند: «آن را میان مهاجران قسمت کنید و در خانه هاى ما نیز بمانند.»

لقب انصار و مهاجر را خداوند به این دو گروه داده و بدین ترتیب به جاى عناوین قبیله اى، القابى اسلامى بر مؤمنان نهاده شد. بسیارى از انصار، اموال خویش را با مهاجرى که در خانه شان سُکنا گزیده بود، نصف کردند و حتى براى بردن مهاجران جدید به خانه هایشان با یکدیگر رقابت مى کردند.

سال هاى نخست هجرت، اوج دوستى و رواج روح برادرى میان مسلمانان بود. زمانى که شمار مهاجران بیش از حد گسترش یافت، کسانى در گوشه مسجد جاى داده شدند که به نام اهل صُفّه شناخته مى شدند. آنان کسانى بودند که خانه و اموال خود را رها کرده به مدینه آمده و روى صُفّه (ایوان) مسجد نشسته بودند، تا آماده جهاد باشند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در باره افتخار عنوان انصار فرمود: «اگر هجرت نبود من در شمار انصار مى بودم.»

 

هجرت همگانى

تا پیش از هجرت، مرکزى نبود که مسلمانان بتوانند در آن جا اجتماع کرده مناسبات خویش را بر اساس اصولى که دین جدید مطرح کرده بود، استوار سازند. اکنون مدینه به چنین مرکزى تبدیل شده بود. ساکنان مدینه، جز دو یا سه درصد همگى به اسلام گرویدند و محیط براى ایجاد جامعه مؤمنین فراهم شد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به پیروى از آیات قرآنى، از همه مسلمانان خواست تا شهر و دیار و قبیله خویش را ترک گفته به مدینه مهاجرت کنند. این یک تکلیف شرعى همگانى اما موقت بود که هیچ کس حق سرپیچى از آن را نداشت، مگر آن  که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اجازه گرفته باشد. خداوند در باره مسلمانان غیرمهاجر فرمود:

«آنان دوست دارند تا شما نیز همچون آنان به کفر در آیید و برابر با آنان شوید. پس شما از میان آنان دوستان برنگیرید مگر آن  که در راه خدا هجرت کنند، اگر چنین نکردند ] همانند سایر کافران  [آنان را دریابید و هر کجا یافتید بکُشید.» (نساء / 89 )

بر پایه این آیه، مؤمن حقیقى تنها به کسى گفته مى شد که در هر کجا زندگى مى کرد، آنچه در دست دارد بر زمین بگذارد و به مدینه هجرت کند. خداوند در جاى دیگرى در قرآن مى فرماید:

«آنان که ایمان آوردند وهجرت کردند و جهاد با مال و جانشان در راه خدا کردند و آنان که به آنان پناه داده و حمایتشان کردند، برخى اولیاى برخى دیگرند. اما کسانى که ایمان آوردند اما هجرت نکردند، تاوقتى هجرت نکنند، به هیچ روى اولیاى شما نخواهند بود.» (انفال / 72 )

یکى از دلایل این تکلیف شرعىِ همگانى آن بود تا این افراد در محیطى دینى زندگى کرده و در سایه احکام شرع مقدس اسلام تربیت شوند. روشن است که یک مؤمن در جامعه اى که کافران در آن زندگى مى کنند نمى تواند بر دین خود اطمینان کافى داشته باشد و از داشتن امنیت دینى محروم مى ماند. به همین دلیل خداوند مى فرماید:

«از آنان که در حق خود ظلم کرده بودند سؤال شد شمادر کجا بودید؟ آنان گفتند: ما مستضعفان روى زمین بودیم. به آنان پاسخ داده شده: آیا سرزمین خدا وسیع نبود تا در آن هجرت کنید.» (نساء / 97 ـ 98)

مسأله مهم تر حفظ امنیت مدینه به عنوان پایگاه منحصر به فرد اسلام و تنها دارالاسلام موجود بود. روشن بود که بت پرستان مکه آرام نخواهند نشست و با همپیمانان خود، مدینه را رها نمى کنند. بنابراین مسلمانان باید براى دفاع از دار الاسلام آماده شوند و تمام نیروى خود را بسیج کنند. افزون بر مسأله دفاع، تلاش براى گسترش اسلام، نیاز به امکانات و نیروى انسانى داشت. به همین دلیل بود که هجرت به عنوان یک تکلیف شرعى و سیاسى در آمد.

خداوند در آیات زیادى از قرآن سه مفهوم «ایمان»، «هجرت» و «جهاد» را با یکدیگر آورده است. این سه مفهوم، سه عنصر اصلى شخصیت یک مؤمن را در جامعه اسلامى مدینه تشکیل مى داد. آنان باید ایمانى قوى مى داشتند، آن گاه هجرت مى کردند، پس از آن براى دفاع از اسلام و توسعه آن به جهاد مى پرداختند.

لزوم هجرت به مدینه تا سال هشتم هجرى، یعنى سال فتح مکه ادامه داشت. پس از آن این حکم برداشته شد، زیرا در آن وقت، دارالاسلام منحصر به مدینه نبود، بلکه مکه و بسیارى از نقاط دیگر به آغوش اسلام در آمده بودند، در حالى که پیش از آن غیر از مدینه، همه جا دارالکفر بود. در فرهنگ سیاسى اسلام، در تقسیم بندى جغرافیاى انسانى، جداى از دو مفهوم دارالاسلام و دارالکفر، عنوان سوم دارالحرب است; یعنى سرزمینى از دارالکفر که با مسلمانان در حال جنگ است. در دوره هشت ساله نخست هجرت، دارالکفر مساوى با دارالحرب بود; بدین معنا که تمامى کفار آماده جنگ بر ضد اسلام بودند; چنان که در جنگ خندق، بیشتر احزاب بت پرست در جنگ علیه اسلام مشارکت داشتند.

 

هجرت مبدأ تاریخ اسلام

اهمیت هجرت در ایجاد امّت واحده اسلامى در مدینه، پس از گذشت سیزده سال از آغاز بعثت، سبب شد تا آن را به عنوان مبدأ تاریخ اسلامى معین کنند. تا پیش از آن، اعراب از داشتن مبدأ تاریخى واحدى که بر اساس آن جایگاه تاریخى حوادث را طى سال هاى متوالى مشخص کنند، محروم بودند. آنان هر از چندى که رخداد مهمى صورت مى گرفت، آن را براى چند سال، به عنوان مبدأ تاریخى استفاده و پس از آن  که رخداد مهم دیگرى صورت مى گرفت، مبدأ پیشین را رها مى کردند و تاریخ را بر اساس رخداد جدید محاسبه مى کردند. به عنوان نمونه عام الفیل که همان سال تولد رسول خداست، یک مبدأ تاریخى بود; سالى که سپاه ابرهه به مکه حمله کرد و گرفتار غضب الهى شد.

از زمانى که مسلمانان به مدینه هجرت کردند، از پراکندگى نجات یافته و به یکپارچگى و وحدت و به عبارت دیگر امّت واحده دست یافتند. از آن پس، حرکت تاریخى خود را به عنوان یک امت آغاز کرده و تلاش جدى خود را در بستر تاریخ دنبال کردند. در طى ده سال نخست هجرت، رخدادهاى مهم را بر اساس ماه هایى که از هجرت گذشته بود محاسبه مى کردند و به صورت غیررسمى، هجرت را مبدأ محاسبه سال رخدادهاى این دوره قرار مى دادند. کسانى از صحابه، تولد، بعثت یا وفات رسول خدا را پیشنهاد کردند; اما امام على(علیه السلام) هجرت را مطرح کردند و خلیفه دوم آن را پذیرفت.

مسلمانان در همه دوره هاى تاریخى خود، از تاریخ هجرى استفاده مى کردند; اما متأسفانه امروزه برخى از کشورهاى اسلامى، به جاى تاریخ هجرى از تاریخ مسیحى استفاده مى کنند. این امر پشت کردن به میراث دینى و اسلامى بوده و براى دنیاى اسلام اقدامى ضد فرهنگى به شمار مى آید.

 

فصل 6

 

شکل گیرى امّت و تشکیل دولت

 

جامعه مؤمنان

استقرار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در مدینه، ضرورت هاى خاصى را به همراه داشت. از آن پس، مردم در انتظار نزول آیات قرآنى و فرمان هاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بودند، تا بر اساس آنها «زندگى نوین» خود را آغاز کنند. براى همگان روشن بود که مدینه زندگى تازه اى را شروع کرده و ارزش هاى دیگرى را جز آنچه در جاهلیت بود، مبناى زندگى جدید خویش قرار داده است. شکل دادن به این «حیات اسلامى جدید» نیازمند اقداماتى بود که انجام آنها جز در صلاحیت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نبود. نامى که براى تشکّل جدید انتخاب شده بود جامعه مؤمنان بود; خطاب هاى یا ایها الذین آمنوا در قرآن، خطاب به این جامعه نوین ایمانى است. در قرآن، افزون بر اصطلاح مؤمنین از جامعه نوین به امّت واحده نیز تعبیر شده است. این تعبیر در برابر ساختارهاى قبیله اى بود که بر مبناى نسب شکل گرفته بود. براى سر و سامان دادن به این جامعه، لازم بود اقداماتى انجام شود.

 

تأسیس مسجد

مسجد محل سجده در برابر خداست; مکان مقدسى که مؤمنان براى عبادت در آن جا حضور مى یابند. در آیات مکى و مدنى از مسجد الحرام یاد شده; چنان که از مسجد الاقصى نیز سخن گفته شده است.

پیش از اسلام، یهود و نصارا مکان هاى مقدسى داشتند که تنها مجاز بودند در همان جا به عبادت و نماز بپردازند. اسلام مسجد را براى عبادت برگزید; اما خداوند این امتیاز را به امّت اسلامى داد که در هر زمین پاک نمازش را اقامه کند. در واقع، همه جاى زمین براى یک مسلمان مسجد است. با آمدن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مدینه، مسلمانان نخستین مسجد را در محله قبا که در جنوب مدینه بود، بنا کردند. مسجد، افزون بر آن که محل نماز است، مکانى براى حضور جماعت مسلمانان است. در کنار مفهوم عبادت، مفهوم «جماعت» در ارتباط با «مسجد» مطرح مى شود. «جماعت» مفهومى است دینى و سیاسى که حکایت از حضور جامعه مسلمانان به صورت یکپارچه دارد.

مسجد قبا، نخستین مسجدى است که ساخته شد و نماز جماعت در آن برقرار گردید. خداوند در مقایسه میان مسجد قبا، مسجد ضرار فرمود:

«هرگز در آن مسجد ] ضرار [ نماز مگذار; مسجدى که از روز نخست بر پرهیزگارى بنیان شده ] مسجد قبا  [شایسته تر است که در آن جا نماز کنى.» ( توبه / 108 )

گذشت که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در راهِ آمدن به یثرب، نماز جمعه خواند. مسلمانان آن ناحیه، در محل نمازگزاردن پیامبر(صلى الله علیه وآله) مسجدى ساختند که به مسجد جمعه شهرت یافت.

زمانى که آن حضرت به مدینه آمد، در همان روزهاى نخست به بناى مسجد پرداخت. پیش از آمدن آن حضرت، مسلمانان در زمینى در حوالى خانه ابوایوب انصارى نماز مى گزاردند. آن حضرت زمین یاد شده را به عنوان محلى براى ساختن مسجد برگزید.

این زمین از آنِ دو یتیم بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آن را از سرپرست آنان خریدارى کرد. به دنبال آن، مسلمانان با تلاش فراوان دیوارى پیرامون آن کشیدند; آن گاه ستون هایى از درخت خرما برپا کرده و سقف را با شاخه هاى درخت خرما پوشاندند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هم در ساختن مسجد مشارکت فعال داشت.

بدین ترتیب «مسجد النبى(صلى الله علیه وآله)» ساخته شد، مسجدى که در گذر تاریخ بارها و بارها بازساى شده و یاد آور بهترین خاطرات تاریخ صدر اسلام براى همه مسلمانان بوده و هست. قبر، منبر و محراب پیامبر(صلى الله علیه وآله)و همچنین ستون هایى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر آن تکیه مى کرد، از آثار برجاى مانده همان دوران است. افزون بر آن برخى از حجراتى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و دیگر یاران وى در آنها مى زیستند، در اطراف مسجد بوده است. در حال حاضر، خانه حضرت زهرا(علیها السلام) در کنار خانه اى که مدفن پیامبر(صلى الله علیه وآله) است، در یک پنج ضلعى قرار داد.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) افزون بر مسجدى که خود امامت آن را داشت، هر از چندى به میان طوایف اطراف مى رفت و به درخواست مردم در محلى مشخص نماز مى گزارد. پس از آن، مردم آن ناحیه، در محل مذکور مسجدى بنا مى کردند. اکنون در گوشه و کنار شهر مدینه، چندین مسجد مى توان یافت که براى نخستین بار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در آن جا نماز گزارده است. نقش مسجد در تمدن اسلامى از این زمان آغاز شد. مهم ترین نقس مسجد در تربیت دینى و فکرى و در مواردى سیاسى بوده است.

مسجد نقش مهمى هم در تمام دوره ها در معمارى اسلامى داشته است; هم به عنوان یک بناى اسلامى با طرح هاى مختلف و هم نقش آن در شکل دهى به ساختار شهرهاى اسلامى. در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، مسجد نه تنها محل عبادت بلکه به عبارتى دارالحکومه هم بود. این نوع بهره گیرى از مسجد، در دورانى بود که هنوز ارکان دولت اسلامى شکل نگرفته بود. بعدها که امور حکومتى سامان بیشترى یافت، نقش اصلى مسجد در زمینه عبادت و تربیت فکرى و درسى متمرکز شد.

 

پیمان و پیوند اخوت

یکى دیگر از اقدام هاى نخست رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، برقرارى پیوند برادرى میان مسلمانان به صورت دونفره بود. این پیوند را «عقد مؤاخاة» یعنى پیمان برادرى مى شناسند. زمان اقدام به آن در سال نخست هجرى بود، اما تا چند سال پس از آن نیز ادامه داشت. برخى نوشته اند که پیش از هجرت هم به نوعى عقد برادرى میان مسلمانان مکه بوده است.

پیمان برادرى میان دونفر مهاجر، یا دو نفر از انصار و یا یک نفر از مهاجر و نفر دیگرى از انصار برقرار مى شد. دونفرى که با یکدیگر پیمان برادرى مى بستند، به طور رسمى به عنوان برادر یکدیگر شناخته مى شدند. کوشش مى شد تا در انتخاب آنها، روحیات مشترک در نظر گرفته شود; یعنى کسانى با یکدیگر برادر شوند که زمینه سازگارى میان آنان فراهم باشد.

اقدام به بستن پیوند برادرى، افزون بر آن که براى مهاجرانى که از قبیله خود جدا شده بودند، بسیار سودمند بود، پیوند اسلامى جدیدى را، صرف نظر از خون و نژاد و طایفه، میان مسلمانان رواج مى داد. اعراب تا آن زمان برادرى را تنها در پیوند خانوادگى مى دیدند، اما اسلام برادرى اسلامى را نیز مطرح کرد. اخوت مزبور گرچه میان دونفر بود، اما روحیه جمعى برادرى را میان مسلمانان تقویت مى کرد. میان امّت اسلامى، آنچه که همیشه نمایش احساس همدردى میان مسلمانان در شرق غرب عالم اسلامى بوده و هست، در همین مفهوم اخوّت اسلامى جلوه گر مى شود.

در آغاز، پیمان برادرى آن چنان قوى و قدرتمند بود که دو برادر از یکدیگر ارث مى بردند. اما بعدها مسأله ارث در محدوده «ذوى الارحام» یعنى رابطه خویشى و خانوادگى استقرار یافت. اسلام با طرح پیمان برادرى، قصد برهم زدن مبانى خانواده را نداشت، بلکه فراتر از آن، در صدد ایجاد رابطه اى اسلامى میان عموم مسلمانان بود. به عبارت بهتر، در آغاز که مهاجران از داشتن خانواده محروم بودند، در جمع مسلمانان برادرى مى یافتند که در صورت درگذشت یکى، دیگرى از او ارث مى برد. بعدها که نوع خانواده ها مسلمان شدند، ارث بر اساس رابطه خویشى استوار شد و خداوند عموم مسلمانان را با یکدیگر برادر کرد.

 

پیمان دینى ـ سیاسى قبایل مدینه

پس از آن که هجرت بر هر مسلمانى واجب شد، گروه هاى زیادى از مسلمانان به مدینه هجرت کردند. در این زمان، جمعیت مدینه شامل قبایل مختلف عرب و یهود بود. دو قبیله عمده عرب خزرجیان و اوسیان بودند و یهودیان در سه طایفه معروف بنى نضیر و بنى قینقاع و بنى قریظه و شمارى طوایف کوچک زندگى مى کردند. علاوه بر آن، شمارى از افراد سایر قبایل بدین شهر آمده بودند. پس از اسلام، قبایل بر اساس سنّت هاى قبیله اى، درگیرى هاى خویش را حل و فصل کردند.

اکنون که اسلام قدرتى به دست آورده بود، مى بایست مشکلات و برخوردهاى موجود میان قبایل را با اصول خاص خود حل کند. در نظام جدید، دولتى فراتر از خواست هاى گروهى و قبیله اى، به رهبرى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایجاد شده بود; طبعاً نظام جدید، نمى توانست بدون نظامنامه باشد; اصولى که بر پایه آنها درگیرى ها حل شده و حقوق عمومى مسلمانان در آن تبیین شده باشد. افزون بر آن، یهودیانى نیز در مدینه بودند که دولت جدید باید تکلیف خود را با آنان روشن مى کرد. حقوقى که آنان از آن برخوردارند، به علاوه تعهداتى که در قبال حقوق شناخته شده داشتند، مى بایست تبیین مى شد. در واقع نیازى به نوعى معاهده و پیمان نامه با آنها محسوس بود. افزون بر اینها، لازم بود تا قبایل دریابند که در نظام جدید از حقوق مساوى برخوردارند و مجرى قانون و مرجع تشخیص این حقوق، خدا و رسول مى باشند. قبایل مى بایست تن به حکومت مرکزى داده از سلطه جویى و برترى طلبى پرهیز کنند. در این باره خداوند فرمود:

«اى کسانى که ایمان آورده اید، از خدا اطاعت کنید و از رسول و از اولى الامر خویش فرمان برید و چون در امرى اختلاف کردید، اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر رجوع کنید. در این، خیر شماست و سرانجامى بهتر دارد.» ( نساء / 59 )

و باز فرمود:

«هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کارى حکمى کردند، آنها را در آن کارشان اختیارى باشد; هر که از خدا و پیامبرش نافرمانى کند، سخت در گمراهى افتاده است.» (احزاب / 36 )

به این اصل به عنوان یکى از اصول مهم و حاکم بر سایر اصول، در نظامنامه تصریح شده بود. مسایل دیگر نظامنامه، مربوط به امور ادارى و قضایى مى شد. این بخش، اختلاف هاى جارى زندگى قبایل عربى را حل مى کرد. در آغاز نظامنامه که همان پیمان دینى ـ سیاسى قبایل است، آمده است:

این کتاب محمد(صلى الله علیه وآله) است میان مؤمنان و مسلمانان از قریش و مردم یثرب و هر کسى که از آنان پیروى کرد و به آن ملحق شد و به همراه آن جهاد کرد. آنان همه «امت واحده» هستند.

تعبیر امّت واحده از مبنایى ترین مفاهیم سیاسى ـ دینى اسلام است که در تمامى  مفاهیم دیگر جریان داشته و چهارچوب اساسى سیاست اسلامى را معین مى کند.

بخشى از اصول پیمان مزبور بدین قرار بود:

*هر طایفه اى براى اسیرى که در دست دیگران دارد، بر اساس رعایت قسط میان مسلمانان، فدیه پرداخت خواهد کرد.

* مسلمانان میان خود بدهکارى را که بدهى سنگینى دارد، رها نمى کنند و او را در دادن دیه یا فدیه یارى خواهند کرد.

* مؤمنان و پرهیزکاران بر ضد کسى که از میان خودشان بر آنان تجاوز کرده و یا هر کسى که در پى ظلم و دشمنى و ایجاد فساد میان مؤمنان باشد، متحد خواهند بود; حتى اگر ] تجاوزگر [ فرزند یکى از آنان باشد.

* هیچ مؤمنى، مؤمن دیگر را به جهت کافرى نخواهد کشت و هیچ کافرى را بر ضد مؤمنى یارى نخواهد کرد; عهد و امان حرمت خداوند ] ذمّة الله  [براى همه یکسان و به یک اندازه است. (این بدان معنا بود که همه از حقوق مساوى برخوردارند و در امنیت الهى به طور یکسان شریکند.)

* هر یهودى که مسلمان شد از او حمایت خواهد شد و به دشمنان او کمک نخواهد شد.

* در زمان جنگ همه گروه هاى مسلمانان یکى پس از دیگرى در جنگ شرکت خواهند کرد ]تا [کسانى که خونشان در راه خدا ریخته مى شود، از میان همه قبایل باشند.

* هیچ کسى از مشرکان یثرب، مال و جانى از قریش را پناه نداده و بر ضد مؤمنى، آنها را یارى نخواهند کرد.

* هر کس مؤمنى را بکشد، قصاص خواهد شد; مگر آن  که ولىّ مقتول راضى شود. همه مؤمنان باید حمایت کننده این امر بوده و براى اقامه آن قیام کنند.

* هر مؤمنى که به این «صحیفه» اقرار کرد و به خدا و قیامت ایمان آورد، روا نیست که از فتنه گر و بدعت پیشه حمایت کند; هر کسى چنین فردى را حمایت کند، لعنت و غضب خدا تا ابد بر او باد.

* همه مؤمنان در هر چیزى که اختلاف کردند باید براى حل آن به خدا و رسول رجوع کنند.

در باره مناسبات با قبایل یهودى نیز چند نکته در نظامنامه آمده که یهودیان موافقت خود را با آن نکات اعلام کردند:

* تا زمانى که مسلمانان مشغول جنگ، ] بر ضد مهاجمان به مدینه  [هستند، یهودیان هزینه خود را پرداخت خواهند کرد.

* یهود بنى عوف در جمع «امّت واحده» مسلمان هستند; همین طور یهودیان بنى نجار، یهود بنى الحارث و ... . در این امّت واحده مسلمانان بر دین خود، و یهودیان نیز دین خود را خواهند داشت.

* این قرارنامه ویژه کسانى است که دچار خطا و ظلمى نشوند که در آن صورت خود و خانواده خویش را نابود خواهند کرد.

* هیچ خانواده اى جز به اذن محمد(صلى الله علیه وآله) از این قرارنامه خارج نخواهد شد.

* خداوند بر این صحیفه ناظر است. یهود هزینه خود را متقبل خواهند شد و مسلمانان نیز. و با هر کس که با اهل این قرارنامه به جنگ برخیزد، به یکدیگر کمک خواهند کرد; و میانشان نصیحت و صلح حاکم خواهد بود. و نیکى مانع از گناه است.

* با گناه کسى، هم پیمان او مؤاخذه نخواهد شد; به مظلوم کمک خواهد شد.

* مدینه براى اهل این صحیفه «حرم» خواهد بود.

* یهودیان با قریش و کسانى که آنان را یارى کنند، تجارت نخواهند کرد.

* این قرارنامه از ظالم و خطاکار حمایت نخواهد کرد. هر کس از مدینه بیرون رود یا در آن بماند ایمن خواهد بود، مگر آن  که ظالم یا خطاکار باشد. خداوند و رسول او پناه دهنده به هر نیکوکار و پرهیزگارى هستند.

اینها بخشى از اصول نظامنامه یا پیمان دینى ـ سیاسى قبایل بود که در حکم قانون اساسى جامعه اسلامى جدید بود. روح حاکم بر آن یک روح اسلامى و در جهت پرهیز از سنّت هاى جاهلى بود.

مهم ترین هدف رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در این نظامنامه، شکل دادن یک دولت مرکزى و توانمند بر پایه قوانینى بود که مبناى برخوردهاى دو جانبه مردم و حکومت از همه طوایف است.

 

 

فصل 7

 

نبردِ بدر

 

اهداف جهاد در اسلام

یکى از بخش هاى مهم سیره پیامبر(صلى الله علیه وآله) در دوران مدینه، جنگ هاى آن حضرت با دشمنان اسلام است; دشمنان بیابانگردى که شغلشان غارت بود و کوچک ترین فرصتى را براى ضربه زدن به اسلام از دست نداده و تنها، قدرت نظامى مسلمانان مى توانست آنها را از اندیشه تهاجم باز دارد. به همین مناسبت ، تاریخ دوران مدینه را مغازى مى نامند که جمع غزوه به معناى جنگ است.

قبل از هر چیز باید گفت، جهاد یکى از احکام اصلى اسلامى است که خداوند بارها و بارها در قرآن از آن سخن گفته مسلمانان را به عمل به آن واداشته است. از آن جا که رسالت انبیاى الهى، پیراستن جامعه بشرى از فساد و تباهى است، خداوند استفاده از ابزارهاى چندى را براى اصلاح مشروع دانسته است.

نخستین راه، آشنا کردن مردم با سخن حق، تبیین راه حق و نشان دادن معیار حق و باطل است. قد تبیّن الرُّشد من الغىّ. راه تبلیغ حقایق، راهى است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در تمام دوران مکه و پس از آن در مدینه، دنبال کرد. قرآن با ارائه استدلال و نشر تفکر، راه را براى انتخاب آگاهانه مردم باز کرد. روشن است که چنین ابزارى براى هدایت، تنها براى هدایت و اصلاح کسانى سودمند است که ظرفیت لازم را براى شنیدن سخن حق دارند و از روى ظلم و جهالت و کینه توزى و دنیاطلبى در برابر حق مقاومت نمى کنند.

اسلام کوشید تا موانع موجود بر سر راه مردم براى انتخابى آگاهانه برداشته شود. برخوردهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با دشمنان اسیر شده، نشانگر ایجاد آمادگى براى انتخاب درست از سوى آنهاست. حضرت در فتح مکه با رویى باز ـ نه انتقام جویانه ـ با بت پرستان مکه برخورد کرد. بر اساس دستور قرآن، بخشى از زکات را در اختیار مشرکان مایل به اسلام گذاشت که خداوند از آنها با تعبیر مؤلفة قلوبهم یاد کرده است; یعنى کسانى که با دادن مال، مى توان جذب اسلامشان کرد.

با این حال، روشن است که همیشه و همه مردم آن گونه نبودند که به راحتى سخن حق را بپذیرند. کسانى نیز چون اشراف قریش، اهل عناد و فساد بودند و بر راه فاسد خود پافشارى مى کردند. آنان شمارى از مستضعفان را فریب داده و نه تنها مانع ایمان آوردن آنان مى شدند، بلکه آنها را بر پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى شوراندند. زبانى که این قبیل مردمان با آن آشنایند، زبان جنگ است.

خداوند متعال، فرمان جهاد را براى از میان بردن فتنه و فساد و نابود کردن سران کفر بر مردم الزام کرده است. لذا فرمود:

«با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان اهل عهد و پیمان نیستند.» (توبه / 12)

دلیل دیگرى که خداوند براى لزوم جهاد بیان فرموده، نجات مستضعفانى است که در چنگال ستمگران به اسارت درآمده، مورد ستم آنها قرار گرفته و به وسیله تبلیغات آنها منحرف مى شوند. در این باره فرمود:

«چرا در راه خدا و براى مردان و زنان و کودکان ناتوانى که مى گویند: اى پروردگار ما! ما را از این قریه ستمکاران بیرون آر و از جانب خود یار و مددکارى قرار ده، نمى جنگید؟» (نساء / 75)

از دیگر هدف هاى فرمان جهاد، از میان بردن فتنه فتنه گران است:

«با آنها بجنگید; تا دیگر فتنه اى نباشد و دین، تنها دین خدا شود. ولى اگر از فتنه گرى دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمگران روا نیست.» (بقره / 193)

خداوند از مسلمانان مى خواهد تا با حفظ قدرت و برترى نظامى، دشمنان خدا و خود را مرعوب سازند:

«و در برابر آنها تا مى توانید نیرو و اسبان سوارى آماده کنید، تا دشمنان خدا و دشمنان خود را بترسانید.» (انفال / 60)

باید توجه داشت که در فرهنگ قبیله اى، جنگ و تجاوز عادت روزانه شده بود و اسلام براى جنگ طلبان آنچنانى، باید خود را قوى و قدرتمند نگاه مى داشت. قرآن به «جنگ و جهاد مقدس» اعتقاد داشت، جنگى که گرچه ممکن است در آن کسانى کشته شوند، اما دیگران به حیات طیبه دست خواهند یافت و مؤمنانى که شهید شده اند، نزد خداوند رزق و روزى خواهند داشت.

 

جهاد و دفاع

در اسلام دو نوع جنگ شناخته شده است:

1. جهاد; یعنى جنگ رهایى بخش که مسلمانان به هدف توسعه و نفوذ اسلام در سرزمین هاى کفّار انجام مى دهند.

2. دفاع; یعنى جنگ با مهاجمانى که به سرزمین هاى اسلامى حمله مى کنند.

اگر به گونه اى دقیق به این دو نوع جنگ توجه کنیم، درمى یابیم که جهاد، نوعى دفاع است; دفاع از ارزش هاى انسانى، دفاع از مستضعفانى که اسیر مستکبران شده و خود و خدا را فراموش کرده اند. با این حال، در تعریف فقهى، جهاد متفاوت با دفاع شناخته شده است. دفاع بر هر فرد مسلمانى اعم از پیر و جوان و زن و مرد واجب است، برخلاف جهاد که تنها بر مردان واجب  است.

برخى از جنگ هاى پیامبر جهاد و برخى دیگر دفاع است. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در ماه هاى نخست حکومت خویش در اندیشه از میان بردن قدرت ستمگرانى بود که در مکه به مسلمانان ظلم کرده بودند. خداوند در این باره فرمود:

«به کسانى که به جنگ بر سرشان تاخت آورده اند و مورد ستم قرار گرفته اند رخصت ] جنگ  [داده شده و خدا بر پیروز گردانیدنشان تواناست.» (حج / 39)

جنگ بدر، نخستین نبرد مسلمانان با مشرکان بر اساس همین اجازه اى بود که آنان در جنگ بر ضد ستمگران از سوى خداوند به دست آورده بودند. در جنگ اُحد، مسلمانان در برابر حمله مشرکان مکه به مدینه ایستادگى کردند. در جنگ خندق نیز مدینه مورد تهاجم مشرکان عرب واقع شد. فتح مکه که در سال هشتم هجرى انجام شد، نتیجه تخلف قریش از تعهداتى بود که در صلح با مسلمانان پذیرفته بودند. بسیارى از اقدام هاى نظامى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز در پى شنیدن خبر تهاجم قبایل یا آماده شدن براى حمله بود که آن حضرت پیشدستى کرده راه را بر آنان مى بست.

 

جنگ هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با بت پرستان

گفتیم که دین رایج در جزیرة العرب بت پرستى بود. رهبرى دینى آن جامعه هم در اختیار قریش بود که مکه و حرم خدا را در تصرف داشت. قریش نفوذى عمیق میان قبایل عرب داشت.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از طایفه بنى هاشم، یکى از طوایف قریش بود. زمانى که خداوند، محمد(صلى الله علیه وآله) را به رسالت برانگیخت، دیگر طوایف قریش از روى جهالت و حسادت تحریک شدند و براى حفظ منافع خود، نه تنها اسلام را نپذیرفتند، بلکه به جنگ با آن پرداختند. قریش با بهره گیرى از نفوذ خود، مانع از ایمان آوردن بسیارى از قبایل شده و از آنها در جنگ بر ضد اسلام بهره مى گرفت. نمونه روشن آن، جنگ احزاب بود که قبایل مختلفى از اعراب قریش را همراهى کردند. بت پرستان در طول سیزده سال حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله)درمکه، با او و اصحابش درگیر بودند و در نهایت تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند.

با تشکیل امت واحده اسلامى در مدینه، این دشمنى شکل رویارویى نظامى به خود گرفت. این بار گروهى از قبایل در این سو و گروهى به عنوان هم پیمان با بت پرستان در آن سوى بودند. ابتکار عمل را مسلمانان در دست گرفتند. آنها با بستن راه تجارتى قریش، به آرامى مکه را تحت فشار گذاشتند. روشن بود که به زودى جنگ در مى گرفت. دو حمله نیمه موفق مسلمانان به کاروان تجارى قریش، راه را براى برپایى نخستین جنگ مسلمانان با قریش باز کرد. این جنگ، نبرد بدر بود.

نبرد بدر

نخستین برخورد جدى مسلمانان با قریش، در روز جمعه، هفدهم رمضان سال دوم هجرى در منطقه بدر ـ در فاصله 155 کیلومترى مدینه، 310 کیلومترى مکه و 45 کیلومترى ساحل دریاى سرخ ـ روى داد; حادثه اى که بزرگ ترین رویداد تاریخ صدر اسلام است. کاروان قریش با سرمایه بسیار بزرگى که همه زن و مرد قریش در آن سهیم بودند، عازم شام بود. هنگام رفتن کاروان، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خبر آن را داشت و در بازگشت، در انتظار آن بود تا به آن حمله کند. آن حضرت کسانى را مأمور جمع آورى خبر در باره مسیر کاروان کرد و زمانى که خبر نزدیک شدن آن را شنید، اعلام حرکت کرد. ابوسفیان که سرپرست کاروان بود، با شنیدن این خبر، از تبوک شخصى را به مکه فرستاد تا قریش را براى حمایت از کاروان بسیج کند.

سپاه قریش با قریب نهصد و پنجاه جنگجو، با همه امکانات، کف زنان و شادى کنان به راه افتاد. فرماندهى سپاه را ابوجهل بر عهده داشت.

از آن سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با دریافت خبر نزدیک شدن کاروان، روز دوازدهم رمضان از مدینه حرکت کرد. کسانى از مسلمانان حاضر به همراهى نشدند. خدا مى فرماید:

«آن چنان بود که پروردگارت، تو را از خانه ات به حق بیرون آورد; حال آن که گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند. با آن که حقیقت بر آنان آشکار شده، با تو مجادله مى کنند. چنان قدم بر مى دارند که گویى مى بینند که آنها را به سوى مرگ مى برند.» (انفال / 5)

در این سوى ابوسفیان از بیراهه کاروان را نجات داد و پس از آن کسى را به سراغ سپاه قریش فرستاد تا به آنان پیغام دهد که کاروان نجات یافته و آنان خود را در معرض کشته شدن به دست اهل یثرب قرار ندهند. ابوجهل که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او را فرعون امّت مى نامید، حاضر به بازگشت نشد و سپاه قریش براى رو برو شدن با سپاه اسلام به بدر آمد.

مسلمانان که با هدف حمله به کاروان عازم شده و امکانات اندکى همراه داشتند ـ تنها دو اسب ـ یکباره از حضور سپاه قریش آگاه شدند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از مردم خواست تا در صورت آمادگى بایستند و الا برگردند. یاران، به ویژه انصار اعلام حمایت کردند و قرار بر نبرد شد.

سپاه اسلام شب جمعه، هفدهم رمضان به بدر رسید. درست در همین زمان دشمن نیز در فاصله اندکى از آنها در منطقه مستقر شد. مسلمانان دریافتند که نیروى دشمن در حدود هزار نفر است; در حالى که آنها 313 تا 315 نفر بودند; با این حال تصمیم به نبرد گرفتند.

رسول خدا سپاه خود را آرایش داد. در آن حال، چوب دستى خود را بر شکم سوّاد بن غزیّه زد. او از درد گله کرد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از او خواست تا قصاص کند. حضرت پیراهن بالا زد و سواد به جاى قصاص، شکم رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بوسه زد.

صبح جمعه دو سپاه رو در روى هم قرار گرفتند. بر پایه سنّت عربى، جنگ با مبارزه طلبیدن فردى آغاز شد. سه تن از قریش شیبه، عتبه، و فرزند وى ولید، در برابر سه تن از بنى هاشم یعنى حمزه، على(علیه السلام)و عبیدة بن حارث قرار گرفتند. حمزه و على(علیه السلام) عُتبه و ولید فرزند عتبه را کشتند. شیبه ضربتى بر پاى عبیده زد و آن را قطع کرد. آن گاه على و حمزه به یارى عبیده شتافتند و شیبه را کشتند. این رخداد براى قریش سنگین بود. اما ابوجهل گفت که نباید از کشته شدن آنان هراسى داشته باشیم; آنان در جنگ عجله کردند. او شعار داد: اِنّ لنا الْعُزّىْ ولا عُزّى لکم; ما عُزّى داریم و شما ندارید. مسلمانان گفتند: اللّه مَوْلانا و لا مَوْلى لَکُم; خداوند مولاى ماست و شما مولى ندارید.

به هر روى جنگ آغاز شد و مسلمانان با کمک مستقیم خداوند توانستند دشمن را شکست دهند. هفتاد نفر از دشمن کشته شدند و هفتاد نفرى نیز به اسارت درآمدند. از جمله کشته شدگان، ابوجهل بود که خبر آن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بسیار مسرور کرد.

غنایم جنگ بدر بیش از یک صد و پنجاه شتر، ده اسب و مقدارى چرم و پارچه و ابزارآلات جنگى بود. افراد جز آنچه از وسایل شخصى افراد کشته شده به دست خود بر مى داشتند، سهمى نیز در تقسیم کلّى غنایم گرفتند.

پس از پایان کارزار، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دستور داد تا چاه هاى بدر را کور کرده و کشته هاى مشرکان را در آنها بریزند. جسد امیة بن خلف که سنگین بود، در همان هواى گرم بزودى نفخ کرده و وقتى خواستند آن را بر روى زمین بکشند، گوشت بدنش فرو مى ریخت، پس همان جا رهایش کردند. آن گاه رسول خدا بر لب چاه آمد و خطاب به مشرکان فرمود:

«اى عُتْبه، اى شیبه، اى ابوجهل، آیا آنچه را خداوند وعده داده بود، محقَّق یافتید؟ من آنچه را خداوند وعده داده بود، درست یافتم; چه بد خویشاوندى براى پیامبرتان بودید! شما مرا تکذیب کرده از شهرم بیرون کردید; در حالى که دیگران مرا پناه دادند.»

در آن لحظه ابوحذیفه فرزند عتبه، چهره پدرش را دید که به خاکش مى کشیدند و در چاه مى انداختند. قدرى ناراحت شد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)پرسید: آیا از آنچه بر پدرت رفته ناراحت شدى؟ ابوحذیفه گفت: من در پدرم عقل و شرفى مى دیدم و امید هدایت او را داشتم و چون نشد خشمگین شدم.

رسول خدا در روز چهارشنبه 22 رمضان، وارد مدینه گردید; در حالى که کودکان با شعر طَلَعَ البَدْرُ عَلَینا از وى استقبال کردند. پیامبر همراه اسیران به مدینه آمد. اندکى بعد این اسیران، با پرداخت فدیه، و یا با تعهد به تعلیم خواندن و نوشتن به فرزندان مسلمانان، آزاد شدند. کسانى هم که پولى نداشتند یا نمى توانستند چنین تعهدى را بپذیرند با منّت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آزاد شدند. تنها دو اسیر که سابقه دشمنى فراوان با پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مکه داشتند کشته شدند.

پیروزى اسلام در بدر، مشرکان و منافقان مدینه را سخت ترساند. مورخان نوشته اند: هیچ منافق و یهودى در مدینه نبود، جز آن که در برابر حادثه بدر سر فرود آورد، و یهودیان گفتند که از این پس هیچ پرچمى را بر افراشته نمى کند، جز آن که پیروزى از آنِ اوست. کعب بن اشرف یهودى از برجستگان یهود مى گفت: دیگر ماندن در عمق زمین بهتر از زندگى روى آن است. قریش، اشراف مردم و شاهان عرب بودند، آنان اهل حرم و منطقه امن بودند و این چنین گرفتار شدند.

خداوند در سوره انفال، به حمایت مستقیم خود از مسلمانان اشاره کرده مى فرماید:

«و آن گاه که از پروردگارتان یارى خواستید و خدا پذیرفت که با هزار فرشته که از پى یکدیگر مى آیند یارى تان کند; و آن کار را خدا جز براى شادمانى شما نکرد و تا دل هایتان بدان آرام گیرد و یارى تنها از سوى خداست که او پیروزمند حکیم است.»

و در همان سوره فرمود:

«شما آنان را نکشتید، خدا بود که آنها را کشت; و آن گاه که تیر مى انداختى نیز، تو نمى انداختى، خدا بود که تیر مى انداخت، تا به مؤمنان کرامتى ارزانى دارد. هر آینه خدا شنوا و داناست.»

 

فصل 8

 

نبردِ اُحُد

 

کوه احد، در فاصله شش کیلومترى شمال شهر مدینه بوده، و اکنون شهر تا نزدیکى دامنه آن گسترش یافته است. در روز هفتم شوال سال سوم هجرت، در دامنه این کوه، یکى از مهم ترین جنگ هاى صدر اسلام رخ داد; جنگى که تجربه اى تلخ اما آموزنده از خود برجاى گذاشته و میان جنگ هاى صدر اسلام یک استثنا به شمار مى آید.قریشیان زخم خورده در بدر، مصمم شدند تا انتقام کشتگان خود را بگیرند. پیش از آن یک بار ابوسفیان با دویست نفر، به قصد شبیخون به مدینه حمله کرد، اما جز کشتن دو نفر و آتش زدن چند خانه، فرصت اقدام دیگرى را نیافت. این اقدام نتوانست رضایت خاطر قریش را فراهم کند. بنابراین کاروان عظیم قریش که از بدر جان سالم به در برده بود، در دارالندوه نگاه داشته شد. قریشیان توافق کردند تا از هزار شتر و پنجاه هزار دینار که ارزش مجموعه کاروان بود، پس از پرداخت سرمایه افراد، سود آن را در راه جنگ با مسلمانان به کار گیرند.سپاه قریش ، مرکب از سه هزار نفر همراه تجهیزات کافى ـ با سه هزار شتر و دویست اسب ـ دف و طبل زنان و هلهله کنان به سوى مدینه به راه افتاد. مورخان مى گویند: عباس بن عبدالمطلب در نامه اى، خبر حرکت قریش و شمار نیروهاى آنان را به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) داد. مردى از قبیله بنى غفار، راه را به سرعت طى کرد و در قبا نامه را بدان حضرت رساند.

قریش به حرکت خود ادامه داد تا آن که در دامنه احد در نزدیکى کوه عَیْنَین استقرار یافت. فاصله میان جُرف در نزدیک مدینه تا وِطاء در نزدیکى احد، زمین هاى زراعى بود که با شتران آبکش آبیارى مى شد. مسلمانان با شنیدن خبر قریش، ابزار و وسایل کارگران را از منطقه مزبور جمع آورى کرده بودند. گفته اند محصول مسلمانان آماده دروکردن بود.

محلى که واقدى آن را محل استقرار قریش دانسته به احتمال قریب به یقین بین 1 تا 5/1 کیلومترى جنب کوه احد بوده است. گفتنى است که مدخل شهر مدینه، تنها از طریق شمال شهر ممکن بوده است; به همین دلیل قریش که از جنوب آمده بود، شهر را دور زده و از شمال و از کنار کوه احد وارد عرصه مدینه  شد.

احتمال شبیخون دشمن در شب جمعه، سبب شد که مسلمانان شب را در اطراف مسجد نگاهبانى دهند. مسلمانان در باره ماندن در شهر و مقاومت و یا رفتن به میدان جنگ مردد بودند. روز جمعه، بعد از نماز، بحث مفصلى در این باره میان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و اصحابش در گرفت. گروهى طرفدار نظر نخست بودند و گویا نظر خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) هم بدان مایل بود. گروه دیگر که اکثریت را داشتند، ماندن در شهر را نوعى شکست مى دیدند و اصرار بر رفتن به میدان نبرد داشتند. پیامبر در مسأله جنگ، خواستِ مردم را در نظر گرفت، زیرا تحمل صدمات جنگ چندان آسان نبود و اگر مردم خود بر کارى موافق و بر آن مصرّ بودند، هر گونه پیامدى را ناشى از تصمیم خود مى دیدند. به علاوه اعتنا به آنان در چنین امر مهمى، آنان را در جنگیدن، دلگرم مى کرد.

سپاه اسلام عصر جمعه حرکت کرد و براى استراحت، در منطقه اى با نام شیخَیْن توقف کرد. پیامبر(صلى الله علیه وآله)، پس از وارسى تک تک سپاه، افراد کم سن را از سپاه جدا کرده و بازگرداند. شب را در راه ماندند و نیمه هاى شب، سپاه اسلام حرکت کرد و مسلمانان نماز صبح را در احد خواندند. آنان بنابه دستور رسول خدا(صلى الله علیه وآله) راهى را انتخاب کردند تا به مشرکان بر نخورده به دامنه احد بروند.

در این لحظه عبدالله بن اُبَىّ با سیصد تن از همراهان منافق خود راه بازگشت را در پیش گرفت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حتى به پشت سر خود نگاه نکرد، تا این اقدام تأثیر منفى بر روى افراد سپاه نگذارد. بدین ترتیب از هزار نفرى که همراه آن حضرت بودند، هفتصد نفر همراهش ماندند. عبدالله بن اُبى درباره توجیه بازگشت خود مى گفت: ما تعهد دفاع از او را در داخل شهر خود بر عهده گرفته بودیم، نه در خارج شهر; به علاوه از او خواستیم تا داخل شهر بماند و بجنگد، اما رأى ما را نپذیرفته تسلیم خواست بچه ها شد!

مشرکان در جنوب کوه احد با فاصله یک کیلومترى کوه مستقر شده و مسلمانان از کنار آنان ـ سمت چپ ـ گذشته، به سوى کوه بالا رفته و در شِعْبى از کوه احد بر لبه وادى مستقر شدند. کوه کوچکى به نام عینین که بعدها کوه تیراندازان ـ جبل الرماة ـ نامیده شد، در سمت چپ محل استقرار مسلمانان قرار داشت; بدین ترتیب کوه احد پشت سر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، کوه عینین سمت چپ و مدینه رودرروى مسلمانان بود. این در حالى بود که مدینه پشت سر قریش بوده و سپاه قریش فاصله بیشترى تا احد داشت.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عبدالله بن جُبَیْر را با پنجاه نفر بر کوه عینین که در سمت چپ آنها و در عمل پشت منطقه درگیرى بود، گذاشت. توصیه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به تیراندازان کوه عینین این بود: شما مراقب پشت سر ما باشید، ترس آن دارم که از آن سوى بر ما حمله برند. شما در جاى خود بمانید و حرکت نکنید، حتى اگر دیدید که ما دشمن را شکست داده و به لشکر گاهش وارد شدیم و یا دیدید که ما کشته شدیم، باز از جاى خود حرکت نکنید; خدایا من تو را بر ایشان گواه مى گیرم.

در این جنگ، پرچم مهاجران در دست على بن ابى طالب(علیه السلام)، پرچم انصارِ از قبیله اوس در دست اُسَیْد بن حُضیر و پرچم انصار خزرجى در دستان حُباب بن مُنْذر قرار گرفت. چهره هاى برجسته سپاه شرک، ابوسفیان، خالدبن ولید و عکرمة بن ابى جهل  بودند.

نخستین برخورد، مبارز خواهى طلحة بن ابى طلحه صاحب پرچم مشرکان و از طایفه بنى عبدالدار بود که على(علیه السلام) پاسخ گفت و پس از مختصرى جنگ، ضربتى بر او زد که فرقش را تا ریش او شکافت. در آن لحظه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مسرور شد و تکبیرگفت. پس از طلحه، برادرش عثمان، پرچم را در دست گرفت که حمزه بر وى یورش برد و ضربتى به وى زد که دست و کتفش را جدا کرد. پرچم در دست ابوسعد بن ابى طلحه افتاد که به دست امام على(علیه السلام) کشته شد. چند حمله دیگر نیز صورت گرفت که طى آن شمارى از مشرکان به دست على(علیه السلام) ، طلحة بن عبیدالله و زبیر کشته شدند. این پیروزى شگفت در همان ساعت آغازین جنگ بسیار امیدبخش  بود.

به دنبال آن درگیرى آغاز شد و ساعتى نگذشت که دشمن متفرق گردید. در این فاصله چند بار خالد خواست تا از سمت کوه عینین حمله کند که با تیراندازان رو برو شد و نتوانست نفوذ کند. این وضع ادامه یافت تا آن که مسلمانان دشمن را دنبال کرده وارد لشکرگاه آنان شدند. سواران مستقر در کوه عینین که وضع را چنین دیدند، از کوه پایین آمدند و به دستور فرمانده خود بى توجهى کردند. چهل نفر آنها به قصد گردآورى غنائم راهى لشکرگاه دشمن شدند و تنها ده نفر در آن جا ماندند. در این وقت، خالد بن ولید با دویست سوار کوه را دور زد و پس از کشتن آن ده نفر، از پشت سر بر مسلمانان یورش برد.

مسلمانان که انتظار این وضع را نداشتند، روى به گریز نهادند. اوضاع به گونه اى آشفته شد که مسلمانان بر یکدیگر شمشیر مى زدند و یکدیگر را مجروح مى کردند; به طورى که یکى از مسلمانان به همین طریق کشته شد. در این لحظه، مصعب بن عمیر به دست مشرکان به شهادت رسید، کسى که وى را به شهادت رساند، به گمان آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را کشته، فریاد زد که محمد کشته شده است. این خبر بر پراکندگى مسلمانان افزود و بسیارى به همین دلیل صحنه جنگ را ترک کردند.

از سوى دیگر مشرکان به تصور آن که پیامبر(صلى الله علیه وآله) را کشته اند، دست از جنگ کشیدند. این در حالى بود که آن حضرت همراه اندکى از یارانش به دره اى در دل کوه رفته و از آن جا بر بالاى کوه رفتند.

بت پرستان مکه به مثله کردن شهدا پرداختند و حتى جسد حمزه سیدالشهدا را هم مثله کردند. مثله کردن برخى شهدا مانند عَمْرو بن جُمُوح، به حدى بود که تمام اعضایش را از یکدیگر جدا کرده بودند، به طورى که شناخته نمى شد.

تلاش هاى فردى برخى از اصحاب نیز تأثیر عمده اى در حفظ جان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حفظ اوضاع داشت تا آن اندازه که اسلام پایدار ماند. در شمار پایدارترین افراد امام على(علیه السلام) بود که تا آخرین لحظه از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جدا نشد.

به نقل ابن هشام آمده که ابن ابى نجیح گفت: در روز احد این صدا از آسمان شنیده شد که:لافَتى اِلاّ علی لاسیف اِلاّذُوالْفَقار

«هیچ جوانى چونان على و هیچ شمشیرى چونان ذوالفقار نیست.»

دو حکایت از کشتگان احد جالب توجه است: یکى از منافقان که نامش قزمان بود و همراه عبدالله بن اُبى به مدینه بازگشت، مورد سرزنش زنان مدینه قرار گرفت و بار دیگر به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ملحق شد. او که فردى شجاع بود، در طول جنگ سخت بر دشمن یورش برد و یکى دو نفر را به قتل رساند تا آن که مجروح شد. قتادة بن نعمان به او رسید و گفت: شهادت گوارایت باد! قزمان گفت : براى «دین» نجنگیده، بلکه براى جلوگیرى ازتسلط قریش بر سرزمینش جنگیده است. زمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) این مطلب را شنید فرمود: او از اهل جهنّم است.

در برابر این حکایت، یکى از شهداى احد، عمرو بن ثابت بود که همان روز ایمان آورد و حتى بدون آن که یک نماز بگزارد در جنگ به شهادت رسید. گفتنى است که در این جنگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز از ناحیه صورت و دهان زخمى شد. برخى از شهدا را به بقیع آوردند و بیشترشان را در احد دفن کردند. همسر عمروبن جموح، جنازه شوهر، فرزند و برادرش را بر روى شتر انداخته به سوى شهر مى آمد. او مى گفت: همین که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سالم است، هر مصیبتى را سبک مى کند. شتر او که در رفتن به سوى شهر با کندى حرکت مى کرد، وقتى به سمت احد باز گردانده شد به سرعت راه مى رفت و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود آنان را در احد دفن کنند. رسول خدا در راه به حَمْته دختر جحش رسید. ابتدا او را به خاطر شهادت برادرش عبدالله تسلیت گفت و زنْ صبورى کرد. بعد به خاطر شهادت دایى او حمزه; آن گاه به خاطر شهادت مُصْعب شویش.

آمار شهدا بالغ بر هفتاد و چهار نفر بود. چهره هاى برجسته اى از سپاه اسلام از مهاجر و انصار میان شهدا بودند که از جمله آنها حمزه و مصعب بن عمیر بودند. تنها از طایفه بنى عبداشهل که محله آنها در نزدیکى احد بود، تعداد دوازده نفر به شهادت  رسیدند.

از مشرکان بیست و سه یا چهار نفر کشته شدند. به نقل ابن اسحاق، شش تن آنها به دست امام على(علیه السلام) به هلاکت رسیدند. یکى از آنان، ابوعزه جمحى بود که تنها اسیر مشرکان در دست مسلمانان در غزوه احد بود. او در بدر، با عجز و لابه، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را راضى کرد تا بر او منّت گذارده وى را آزاد کند، زیرا عیال و فرزندان فراوان دارد. از قضا در احد اسیر شد و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در برابر ناله مجدد او فرمود: مؤمن دو بار از یک سوراخ گزیده نمى شود; اگر تو را آزاد کنم خواهى گفت که دو بار محمد را فریب دادم. آن گاه دستور داد تا گردن وى را زدند.

خداوند در سوره آل عمران مطالبى در باره جنگ احد فرموده که بسیار آموزنده است. در این باره که چرا در بدر آنها را یارى کرد، اما در احد نه. مى فرماید:

«هر آینه خدا شما را در بدر یارى کرد، حال آن که ناتوان بودید; پس از خدا بترسید. باشد که سپاسگزار شوید. آن گاه که ]تواى پیامبر[ به مؤمنان گفتى: اگر خدا سه هزار فرشته به یاریتان فرستد، آیا شما را کافى نخواهد بود; بلى، اگر پایدارى کنید و پرهیزگار باشید، چون دشمنان تاخت آورند، خدا با پنج هزار فرشته صاحب علامت شما را یارى مى کند. و خداوند این کار را جز براى شادمانى شما و آرامش قلبتان نکرد; و نیست یاریى مگر از سوى خداى پیروزمند و دانا.»

خداوند مؤمنان را که ضربه اى سخت خورده اند، با بیان سنّت آزمایش الهى چنین دلدارى مى دهد:

«و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسى مى گردانیم، تا خداوند کسانى را که ایمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گیرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد. و تا مؤمنان را پاکیزه گرداند و کافران را نابود سازد.»

و در این باره که خبر کشته شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) آنها را به فرار واداشته مى فرماید:

«جز این نیست که محمد پیامبرى است که پیش از او پیامبرانى دیگر بوده اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود، شما به آیین پیشین خود باز مى گردید؟ هر کس باز گردد، هیچ زیانى به خدا نخواهد رسانید. خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.»

 

فصل 9

 

نبردِ احزاب

 

جنگ احزاب در سال پنجم هجرت، آخرین تلاش بت پرستان و یهودیان براى نابودى اسلام بود. یهودیان به سراغ مشرکان رفتند و آنها را به جنگ بر ضد اسلام تحریک کردند. حاصل این تلاش، یک سپاه ده هزار نفرى بود که ورود آن به مدینه مى توانست این شهر را با خاک یکسان کند.

یهودیان به تحریک قریش اکتفا نکرده قبایلى چون سُلَیْم و غَطَفان، اَسَد و فَزاره را که پیشینه دشمنى با اسلام داشتند به همراهى فرا خواندند. یهودیان قول دادند تا در برابر کمک غَطَفان، نصف حاصل خرماى آن سال خیبر را به آنان بدهند. قریش نیز هم پیمانان خود را به کمک طلبید و آنها نیز به سپاه قریش پیوستند.زمانى که خبر تهاجم سپاه احزاب به مدینه رسید، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مشورت با اصحاب نشست. مورخان نوشته اند که آن حضرت در کار جنگ، فراوان به مشورت مى پرداخت. گروهى از اصحاب گفتند که ما میان ثنیة الوداع، جُرْف و بعاث مى ایستیم. این محل همان موضعى است که خندق در آن حفر شده است. سلمان فارسى که به تازگى به جرگه مسلمانان پیوسته بود، از تجربه ایرانیان سخن گفت. پیشنهاد او این بود که در موقع ترس از سواران دشمن، مى توان خندقى حفر کرد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این پیشنهاد استقبال کرد و همگى با سرعت تمام کار را آغاز  کردند.

در این زمینه، آنچه مهم بود آن که خندقى کنده شود که تمام موارد نفوذ به مدینه را مسدود کرده و دشمن را زمین گیر کند. پیش از این اشاره به موقعیت جغرافیایى مدینه کردیم و گفتیم شهر مدینه میان دو حرّه شرقى و غربى قرار داشت. حره منطقه اى سنگلاخى با سنگ هاى سیاه و تیز بود که به صورت تپه هاى کوچک و در سطحى وسیع منطقه را پوشانده بود. این دو حرّه غرب و شرق مدینه را کاملا پوشش داده بود و ناحیه جنوب را نیز تا حدود زیادى پوشانده به صورت نعل اسب مدینه را محافظت مى کرد; گرچه راه هاى نفوذ محدودى از آن سوى وجود داشت. در این میان تنها ناحیه شمال مدینه، زمین مسطح و زراعى براى رفت و آمد به خارج مدینه باز بود. در فاصله میان نوک حره شرقى ـ که در شمال غرب آن احد بود ـ تا کوه سلع که در نزدیکى قسمت پایانى حره غربى بود، زمینى هموار و خالى از سنگلاخ قرار داشت. اگر قرار بود دشمن به مدینه در آید، تنها راه ورود آن همین ناحیه بود; زیرا در قسمت هاى دیگر یک سپاه چند هزار نفرى نمى توانست به آسانى از سنگلاخ ها عبور کند. البته در سمت قبا، این سنگلاخ ها کمتر بود و احتمال ضعیفى بود که دسته هاى کوچکى از دشمن بتوانند از آن سوى وارد یثرب شوند.

به هر روى خندق در قسمت شمالى میان حره غربى و شرقى حفر شد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر روى کوه سلع استقرار یافت; جایى که اکنون مسجد فتح قرار دارد. طول خندق را دو قسمت کرده، بخشى را انصار و بخش دیگر را مهاجران حفر کردند. در جنوب نیز تا آن جا که ممکن بود راه هاى نفوذى را مسدود کردند و زنان بر بام خانه ها مستقر شدند تا در صورت نفوذ دشمن، از بلندى بر سر آنها سنگ بریزند.

عمق خندق به اندازه قامت یک انسان بود و عرض آن به اندازه اى که عبور از آن براى پیادگان و سواران ـ بجز موارد استثنایى ـ ممکن نبوده است; احتمالا به طور متوسط چهار متر.

مورخان نوشته اند: مسلمانانى که در کنار کوه سلع خندق مى کندند، ظرف خود را پر از خاک کرده در دامنه سلع بالا آمده پس از ریختن خاک، آن را پر از سنگ مى کردند، تا آنها را در یک جا جمع کرده و هنگام حمله دشمن از آنها استفاده کنند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز خاک را در زنبیل خود ریخته و در این سوى تخلیه مى کرد. براء بن عازب مى گوید: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) لباس سرخ پوشیده و چون سرخ بود، این لباس بسیار به او مى آمد. آن حضرت در حالى که موهایش بر روى شانه هایش ریخته بود، خاک را بر پشت خود حمل مى کرد.در آن روز اگر کسى سستى مى کرد، همه بر او مى خندیدند. سلمان فردى نیرومند و آشناى به حفر خندق بود. انصار مى گفتند: سلمان از ماست و مهاجران نیز او را از خود مى دانستند و از او مى خواستند تا در کنار آنان باشد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: سلمان منّا اهل البیت; سلمان از ما اهل بیت است. سلمان به اندازه ده نفر کار مى کرد. براى او منطقه اى به وسعت پنج ذرع در پنج ذرع مشخص کرده بودند که به تنهایى آن را کند.

شمار مسلمانان در این جنگ سه هزار تن بوده که شامل تقریبا همه افراد بالغ در مدینه مى شده است. آنان با تلاش گسترده خود در طول شش روز خندق را آماده کردند. آن حضرت محل استقرار خود را کوه سلع ـ که بعدها به آن کوه احزاب گفته شد ـ قرار داده و در قسمتى که رو بروى آن خندق قرار داشت، خیمه اى از چرم بنا کردند.زمانى که سپاه قریش به ناحیه شمالى مدینه رسید، خندق آماده شده و آنها با شگفتى در پشت خندق متوقف شدند. این زمان محصولات نیز جمع آورى شده بود و قریش نمى توانستند در آن هواى گرم براى مدتى طولانى در انتظار بمانند. حتى گفته شده که هوا اندکى به سردى گراییده بود. سران قریش و یهود، در اندیشه نفوذ از جنوب مدینه، در محله بنى قریظه افتادند. آنها نمایندگانى فرستادند تا آنها را به عهدشکنى وادار کنند. یهود آنها را به خانه هاى خود راه دادند و بدین ترتیب پیمان شکستند. با این حال، نسبت به استوارى قریش در این جنگ تردید داشتند و از آن هراس داشتند که قریش مدینه را ترک کند و سپاه اسلام به سراغ آنها بیاید. در این گیرودار، نزدیک هیجده روز گذشت و توافقى میان آنها حاصل نشد.

گزارش هاى چندى از شروع اقدامات خرابکارانه بنى قریظه در مدینه در دست است که نشان مى دهد آنان فعالیت خود را آغاز کرده و مترصد فرصتى بودند تا قریش وارد حوزه مدینه شود، در آن صورت قریظیان نیز از درون کارشان را شروع کنند. پیش از رسیدن کمک، امکان یک حرکت نظامى گسترده از سوى بنى قریظه ناممکن بود.

تلاش عمده مشرکان نیز همین بود تا از خندق عبور کنند. آنان در پى یافتن جایى از خندق بودند که عرض آن کم بوده امکان عبورِ از آن باشد. یک بار که ابوسفیان با دسته اى از مشرکان محلى را یافته و قصد عبور داشتند با تیر و سنگ مسلمانان مجبور به بازگشت شدند.

مسلمانان از سراسر خندق مراقبت مى کردند و همین امر سبب زمین گیر شدن قریش براى چندین روز پیاپى شد. قریش در انتظار حمله قریظیان از داخل، به مدینه بودند، اما همان طور که گذشت شمار نیروى آنان کفاف یک حمله قاطع را نمى داد. ترس از آنها، مسلمانان را وادار کرده بود تا به حراست از شهر بپردازند. آنان تا صبح تکبیر مى گفتند و این کار را براى تهدید دشمن و از بین بردن ترس خویش انجام مى دادند.

در یکى از روزها، چند نفر از بت پرستان از خندق عبور کردند که سردسته آنها عمرو بن عبدوَدّ قهرمان عرب بود. او به این سوى آمد و مبارِزْ طلبید. حضرت، از مسلمانان خواستند کسى به جنگ او برود. هیچ کس جرأت برخاستن نداشت. امام على(علیه السلام) از جاى خود برخاست. پیامبر(صلى الله علیه وآله)در آغاز با رفتن آن حضرت موافقت نمى کردند، اما از آن جا که فرد دیگرى اعلام آمادگى نکرد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) اجازه دادند. حضرت طى یک درگیرى، پاى عمرو را با شمشیر قطع و عمرو را کشت. این حادثه، سبب شد تا دشمن گرفتار شکست روحى سختى شود. پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «ضربه على در روز خندق، بالاتر از عبادت جن و انس است.»

با این حال، دوران محاصره، دوران سختى براى مردم مدینه بود; زیرا به هر حال، هر لحظه ممکن بود دشمن به مدینه نفوذ کند. در این مدت، نفاق منافقان که شامل عده زیادى از افراد ضعیف الایمان و مذبذب بود، آشکار شد. آنها به ریشخند مسلمانان و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پرداختند. در برابر، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) وعده پیروزى به مسلمانان داد و مى فرمود: امیدوار است با امنیت کامل به طواف بیت عتیق بروند و خداوند کسرى و قیصر را نابود کرده، گنج هاى آنان را در راه خدا انفاق کند. مسلمانان در این مدت با ترس، گرسنگى و حتى سرماى برخى از شب ها، روبرو بودند.

پس از گذشت هیجده روز، یهودیان که به قریش بى اعتماد شده و دریافته بودند که قریش توان ورود به شهر را ندارد، براى حفظ وجهه خود اعلام کردند که کمکى به آنها نخواهند کرد. قریش هم که وضع را چنین دید، تصمیم گرفت بازگردد. این به معناى  شکست تلاش هاى گسترده احزابى بود که براى آخرین بار توانسته بودند سپاهى را تجهیز  کنند.

ابوسفیانِ شکست خورده، ضمن نامه تهدید آمیزى به پیامبر(صلى الله علیه وآله)نوشت:

«به لات و عزى سوگند که من با جمع خویش براى درمانده کردن تو، به سویت آمدم، اما دیدم که از برخورد با ما کراهت دارى و خندق ها و تنگناهایى برپا کردى، نمى دانم چه کسى این را به شما تعلیم داده است. اگر از این جا برگردیم، در آینده، روزى چونان روز احد خواهیم  داشت.»

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در پاسخ او نوشت:

«تو از دیرباز در برابر خدا مغرور شده بودى، این که مى گویى در جمع خود به سوى ما آمدى، و نمى خواستى بازگردى تا آن که ما را درمانده سازى، چیزى است که خدا میان تو و آن هدف مانع خواهد بود و براى ما نیز عاقبتى قرار خواهد داد که یادى از لات و عزى نکنى. اما این که چه کسى چنین چیزى را به ما تعلیم داده، خداوند براى خشمگین کردن تو و یارانت این امر را به من الهام کرد; روزى خواهد رسید که تنها شب ها جرأت دفاع از خود داشته باشى; روزى خواهد رسید که من لات و عزى و إساف و هبل را خراب کنم تا این امر را به تو یادآورى کنم.»

به هر روى احزاب نتوانستند در برابر شگرد نظامى مسلمانان چاره اى بیندیشند و ابوسفیان بر آن بود تا با متهم کردن مسلمانان به ترس، این شکست را توجیه کند.

جنگ احزاب آخرین تلاش مشرکان براى ایجاد یک جبهه قوى و همگانى بر ضد اسلام بود. پس از آن قریش رو به تحلیل رفته و حملات مکرر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به قبایل اطراف، به ویژه آنان که هوس مخالفت و تصمیم به غارت مدینه را داشتند، همه را بر سر جایشان نشاند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پس از رفتن مشرکان فرمودند: الانَ نَغْزُوهم و لا یغزونا; از این پس ما به جنگ آنان خواهیم رفت و آنان به جنگ ما نخواهندآمد.

خداوند در سوره احزاب ضمن آیاتى از این جنگ یاد کرده است; از لحظه حمله دشمن و دلهره مسلمانان:

«آنگاه که از سمت بالا و از سمت پایین بر شما تاختند، چشم ها خیره شد و دل ها به گلوگاه رسیده بود و به خدا گمان هاى گوناگون مى بردید.»

خداوند از برخورد منافقان در این جنگ یاد مى کند و این که به خاطر ضعف ایمان، رفتار بزدلانه اى داشته و مؤمنان را به دلیل اعتقاد راسخشان به پیروزى مورد تمسخر قرار مى دادند. خداوند مى فرماید:

«هر چیزى را از شما دریغ مى دارند، و چون وحشت فراز آید، بینى که به تو مى نگرند و چشمانشان در حدقه مى گردد، مثل کسى که از مرگ بیهوش شده باشد. چون وحشت از میان برود، از حرص غنایم با زبان تیز خود برنجانندتان. اینان ایمان نیاورده اند. و خدا اعمالشان را تباه کرده است و این کار بر خدا آسان است.»

 

فصل 10

 

پیمان حُدیبیه و فتح مکّه

 

پس از شکستى که در جنگ احزاب بر بت پرستان وارد شد، روشن بود که آنها قدرت حمله مجدد را نخواهند داشت. جنگ احزاب آخرین تیر ترکش قریش بود. این بار مسلمانان جرأت آن را یافتند که در سال ششم هجرت، با جمعیتى نزدیک به هزار و ششصد نفر براى انجام عمره راهى مکه شوند. این تصمیم در پى آن بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در خواب دید که براى انجام عمره وارد مسجدالحرام شده است. مسلمانان تنها با شمشیر به راه افتادند و سلاح دیگرى برنداشتند. دلیل این کار آن بود که آنها به قصد جنگ عازم مکه نشده بودند و لازم بود تا این مسأله را به قریش بفهمانند.

زمانى که خبر نزدیک شدن مسلمانان به قریش رسید، آنان به رایزنى با یکدیگر پرداختند و مصمم شدند تا از ورود مسلمانان جلوگیرى کنند. ورود مسلمانان به مکه ضربه سختى بر قریش بود، زیرا آنان سال ها براى نابودى اسلام جنگیده بودند، اکنون چگونه مى توانستند چنین اجازه اى به آنها بدهند؟ لذا تصمیم به مقابله گرفتند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) کوشید تا به قریش تفهیم کند که براى جنگ نیامده است. بنابراین نمایندگانى را به سوى قریش فرستاد که نتیجه اى نداد. در این فاصله مسلمانان با آن حضرت بیعت کردند که در صورتى که جنگ درگرفت در کنار حضرت بجنگند. این بیعت را بیعت رضوان مى نامند و خداوند در قرآن از آن یاد کرده است.

پس از آن قریش نمایندگانى را فرستادند و در نهایت سهیل بن عمرو از طرف بت پرستان مکه قراردادى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) امضا کرد. این پیمان در منطقه حدیبیه که در بیست و دوکیلومترى غرب مکه است، بسته شد و نام منطقه بر روى آن نهاده شد.

متن قرارداد مشتمل بر چهار اصل بود:

«الف : ده سال جنگ متوقف شود، مردم در امنیت باشند و هیچ گونه سرقت پنهانى و یا خیانت صورت نگیرد.

ب : هر طایفه اى بخواهند مى توانند با محمد(صلى الله علیه وآله) یا با قریش هم پیمان باشند.

ج : اگر کسى از اصحاب محمد(صلى الله علیه وآله) به سوى قریش بازگردد، نزد محمد(صلى الله علیه وآله) بازگردانده نمى شود; اما اگر کسى بدون اجازه ولىّ خود نزد محمد(صلى الله علیه وآله) رفت، باید به مکه بازگردانده شود.

د : محمد(صلى الله علیه وآله) و اصحابش آن سال را به مدینه بازگردند و سال آینده براى سه روز در مکه بمانند و جز سلاح مسافر، سلاح دیگرى همراه نخواهند داشت و آن شمشیر غلاف شده است.»

در نقلى دیگر آمده که ضمن معاهده، بدین نکته تصریح شده بود که هر کدام از اصحاب محمد که براى حج یا عمره به مکه مى آیند، امنیت خواهند داشت; چنان که هر فرد قریشى که براى رفتن به شام یا مصر، از مدینه عبور کند، جان و مالش در امان خواهد  بود.

این قرارداد در ظاهر به نفع بت پرستان تنظیم شده بود، اما اندکى زیرکى مى توانست نشان دهد که در نهایت به نفع اسلام خواهد انجامید. متأسفانه برخى از مسلمانان که ایمان سستى داشتند و از داشتن بینش سیاسى درست بى بهره بودند، سخت بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) انتقاد کردند. البته پیامبر(صلى الله علیه وآله) اعتنایى به انتقادهاى نابخردانه آنها نفرمود; گرچه آنها را به خاطر انتقاداتشان تخطئه نکرد.

نخستین و مهم ترین نکته در این قرارداد آن بود که قریش به عنوان رهبر بت پرستان عرب، اصل موجودیت اسلام را پذیرفته بود. این مطلب پس از سال ها نبرد فکرى و سیاسى و نظامى قریش بر ضد اسلام، پیروزى بزرگى براى مسلمانان بود.

دومین نکته آن بود که براى ده سال امنیت اسلام از ناحیه بت پرستان قریشى تأمین شده بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مسلمانان مى توانستند به سراغ سایر قبایل و حتى نشر اسلام در خارج از جزیرة العرب بروند.

افزون براینها، نفوذ اسلام در مکه قطعى بود. تنها فرصتى را مى طلبید که آن هم چندان طولانى نشد و یک سال و اندى بعد، مکه هم اسلام را پذیرفت. خداوند سوره فتح را در باره پیمان حدیبیه نازل کرد و آن را فتحى آشکار خواند: انّا فَتَحْنا لک فَتْحاً  مُبیناً.

انتقاد برخى آن بود که چرا خواب پیامبر(صلى الله علیه وآله) محقق نشده است. خداوند در همین سوره فرمود:

«خدا رؤیاى پیامبرش را به صدق پیوست که گفته بود: اگر خدا بخواهد گروهى سر تراشیده و گروهى موى کوتاه کرده بى هیچ بیمى به مسجدالحرام داخل مى شوید. او چیزهایى مى دانست که شما نمى دانستید و جز آن در همین نزدیکى فتحى نصیب شما کرده بود.» ( فتح / 27 )

مسلمانان سال هفتم هجرت، براى سه روز داخل مکه شده و با آزادى تمام اعمال عمره را انجام داده و به مدینه بازگشتند. این رخداد عمرة القضاء نامیده شده است. این قضاى عمره اى بود که در سال ششم، قریش مانع از انجام آن شده بودند.

در همین روزها بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ضمن نگارش نامه هاى دعوت به سران کشورها، ازجمله قیصر روم و کسراى ایران، از آنان خواست اسلام را بپذیرند. افزون بر شاهان بزرگ، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به شاهان مناطق کوچک و رؤساى بزرگ قبایل در نقاط مختلف جزیرة العرب نیز نامه نوشتند و از آنها خواستند که به اسلام بگروند. متن بسیارى از نامه ها برجاى مانده است.

 

فتح مکه پایان قدرت سیاسى مشرکان در حجاز

پس از گذشت بیست و دو ماه از پیمان حدیبیه، قریش آن پیمان را نقض کردند. در این زمان بود که پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) تصمیم گرفت تا کار مکه را یکسره کرده به حاکمیت سیاسى شرک پایان دهد. نقض عهد چنان بود که قریش میان نزاع طایفه بنى بکر که هم پیمانش بود با خزاعه که هم پیمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، از بنى بکر دفاع کرد. این برخلاف تعهدات قریش در حدیبیه بود. در این جنگ بیست و سه تن از خزاعه کشته  شدند.

تبعات حادثه پیش آمده، براى سفیهان قریش قابل درک نبود. اما ابوسفیان که عقل قریش به حساب مى آمد، دریافت که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این حادثه نخواهد گذشت. او به مدینه رفت تا پیامبر(صلى الله علیه وآله) را راضى کند که از آن پس مشکلى پیش نخواهد آمد. اما نتوانست رضایت آن حضرت را به دست آورد. به ناچار بازگشت و در انتظار آمدن مسلمانان نشست.

در این سفر ابوسفیان نزد فاطمه(علیها السلام) رفت و از وى خواست تا او را پناه دهد. حضرت فرمود: این کار تنها در اختیار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است. ابوسفیان گفت: یکى از پسرانت را بگو تا مرا در پناه خود گیرند. فاطمه(علیها السلام) فرمود: آنها کودکند ، نمى توانند چنین کنند. آن گاه نزد على(علیه السلام)آمد و گفت: مرا میان مردم در حمایت خود گرفته و با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)سخن بگو تا بر مدت پیمان بیفزاید. امام فرمود:

«رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر کارى مصمم شده و هیچ کس نمى تواند درباره آن با وى سخن گوید. چاره تو در آن است که خودت در جمع مردم برخیزى و درخواست حمایت کنى; گر چه مى دانم این اقدام نیز سودمند نخواهد بود.»

پس از آن ابوسفیان به مسجد آمد و میان مردم برخاست و گفت: «من درخواست حمایت کرده و تصور نمى کنم محمد(صلى الله علیه وآله) مرا زبون سازد.» او سپس به نزد سعد بن عباده آمده روابط خود و آنها را در پیش از اسلام یادآور شد و از او خواست تا به عنوان نماینده مردم مدینه و از طرف آنها بر مدت پیمان بیفزاید. سعد گفت: با حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) هیچ کس حمایت تو را عهده دار نخواهد شد. ابوسفیان بدون نتیجه به مکه بازگشت و قریش بدون آن که توان هر تصمیمى را داشته باشد، منتظر اخبار جدید ماند.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دستور داد تا مردم آماده جنگ شوند; اما مقصد خویش را آشکار نکرد. آن حضرت به اعراب مسلمان بادیه نشین پیام دادند که اگر کسى به خدا و روز قیامت ایمان دارد، ماه رمضان در مدینه باشد. همچنین نمایندگانى به قبایل مختلف فرستاد تا آنان را بسیج کنند. حاصل این تلاش تشکیل یک سپاه ده هزار نفرى بود.

سه طایفه قریش، ثقیف و هوازن تنها گروه هاى مشرک قابل توجهى بودند که در حجاز وجود داشتند. ضعیف ترین آنها در آن شرایط قریش بود که جنگ بدر آنان را شکسته بود و على رغم پیروزیشان در احد، هرگز کمر راست نکردند. اکنون سران آنان و مشرکانى که سال ها با آن حضرت دشمنى کرده بودند، توان و انگیزه اى براى جنگ نداشتند.

تا زمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مرالظهران رسید، قریش از مقصد سپاه اسلام که فتح مکه بود، آگاهى نداشت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در آن جا دستور داد تا در نقاط بسیار زیادى آتش روشن کردند. ابوسفیان، حکیم بن حِزام و بُدَیل بن ورقاء که براى به دست آوردن خبر آمده بودند، از دور با دیدن آتش وحشت کردند. زمانى که ابوسفیان نزدیک تر شد سپاه اسلام را دید. در آن جا عباس عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دید و با وساطت او نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) رفت.

ابوسفیان ابتدا شهادت به توحید داد، اما وقتى قرار شد تا به نبوت شهادت دهد قدرى تأمل کرد و گفت: هنوز در دلم چیزى وجود دارد، تا فردا صبح مهلت دهید! صبح آن شب، صداى اذان برخاست، ابوسفیان پرسید: این چیست؟ گفتند: وقت نماز است. پرسید: در شبانه روز چه قدر باید نماز خواند، گفتند: پنج مرتبه. گفت: به خدا سوگند که زیاد است!

پس از آن نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و به نبوت او شهادت داد. ابوسفیان زبان به اعتراض گشوده گفت: چرا با مشتى اوباش به جنگ قوم و قبیله خود آمده اى؟ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: شما ستمکارتر و فاجرترید، پیمانتان را شکستید و خزاعه را در حرم خدا کشتید. ابوسفیان گفت: بهتر نیست با هوازن که در خویشى دورترند بجنگى؟ حضرت فرمود: امید آن دارم که همه این امور با فتح مکه برایم حاصل شود.

همان گونه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) انتظار داشت، فتح مکه مى توانست حجاز را در تصرف اسلام درآورد، حتى اگر مقاومت هاى مختصرى از ناحیه برخى قبایل صورت گیرد.

آن حضرت از عباس خواست تا ابوسفیان را در جایى نگاه دارد، تا عظمت سپاه اسلام را ببیند. ابوسفیان گفت: تاکنون چنین سپاهى را ندیده بودم و هیچ کس  طاقت ندارد با این سپاه بجنگد. آن گاه به عباس گفت: سلطنت (ملوکیت)  برادرزاده ات چه بزرگ شده است. عباس گفت: این سلطنت نیست، نبوّت است.

از سوى دیگر، سهیل بن عمرو، عکرمة بن ابى جهل مردم را به جنگ بر ضد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرا خواندند. عده اى از قریش، بنى بکر و بنى هذیل آماده جنگ شدند و گفتند که اجازه نخواهند داد که سپاه اسلام به مکه وارد شود.

سپاه اسلام از چند سو وارد مکه شد و تنها از ناحیه اى که فرماندهى آن را خالد بن ولید عهده دار بود، با مقاومت روبرو شد. حاصل درگیرى مسلمانان با مشرکان بیست و چهار کشته از قریش و یک تن از هذیل بود; بقایاى آنان گریختند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود تا اعلام کنند هر کس در خانه خویش مانده یا به مسجد رفته و یا در خانه ابوسفیان برود در امان باشد. این اقدام براى آن بود که جماعت مشرکان متلاشى شده و مقاومتى صورت نگیرد. ابوسفیان نیز با فریادهاى خود مردم را به رفتن به خانه هاشان تحریک کرده از آنان مى خواست تا سلاح خویش را رها کنند. مى توان گفت که شکسته شدن مقاومت و شخصیت ابوسفیان پیش از فتح مکه، بیش از نیمى از قواى باقى مانده قریش را بر باد  داد.

زمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى نخستین بار به مسجد وارد شد، تکبیر گفت و مسلمانان همراه آن حضرت تکبیر گفتند. شمارى از مشرکان نیز بر فراز کوه ها این صحنه را نظاره مى کردند. آن حضرت طواف کرد، پس از آن به سراغ بت ها رفت. در آن زمان سیصد و شصت بت در کعبه بود که بزرگ ترین آنها هُبَل بود. حضرت یکى یکى با چوب دستى خود بر آنها زده و با خواندن آیه جاءالحق و زهق الباطل آنان را بر زمین مى انداختند. آن حضرت پس از ورود به کعبه تصویرهایى را که از ابراهیم(علیه السلام) و ملائکه و مریم بر دیواره هاى درون کعبه بود محو کردند.

به گزارش برخى مورخان از امام على(علیه السلام) نقل شده است که فرمود:

«جدر آن روزج رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مرا برداشته تا کنار کعبه برد، آن گاه فرمود: بنشین; من نشستم; آن حضرت بر شانه من قرار گرفت و فرمود: برخیز; زمانى که ضعف مرا در برخاستن دید فرمود: بنشین، من نشستم، آن حضرت از شانه من پایین آمد، خود نشست و فرمود: بر شانه من بالا برو; بر شانه آن حضرت قرار گرفتم و آن حضرت برخاست فرمود: بت بزرگ قریش را بینداز. آن بت از مس ساخته شده و اطراف آن با میخ هایى در زمین بسته شده بود. آن حضرت فرمود آن را تکان داده بر زمین اندازم، و من چنین کردم!»

در نقلى آمده است که هر اثرى که از شرک در مسجد بود آن را شسته و یا محو کردند. آن حضرت پس از طواف سر خویش را با آب زمزم شست. مسلمانانى که اطراف آن حضرت بودند، قطرات آبى که از سر آن حضرت مى ریخت به قصد تبرک برداشته به خود مى مالیدند.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خطبه اى در مکه ایراد کرد و ضمن آن نصایح اخلاقى چند، به ضمیمه برخى از احکام شرعى را بیان فرمود، بخش اصلى سخنان حضرت بیان تفاوت حقوق میان مردم پیش از اسلام و پس از آن بود; بدان معنا که مردم باید گذشته را فراموش کرده زندگى نوینى را آغاز کنند:

«هر گونه ربایى که در جاهلیت معمول بوده جطلب هایى که ثروتمندان ربا خوار داشته اندج و هر خون و مالى که برعهده داشتید، و همه افتخارات گذشته را زیر پایم گذاشتم، مگر مسأله پرده دارى کعبه و سقایت حجاج. در برابرِ قتل غیر عمد باید دیه ـ که عبارت از صد ماده شتر که چهل عددش باردار باشد ـ پرداخته شود. خداوند کبر و نخوت جاهلى و تکبر و فخر به پدران را از بین برده است; همه شما فرزندان آدم هستید و آدم از خاک بود و برترین شما، باتقواترین شماست. حرمت مکه براى همیشه محفوظ است و جز یک ساعت براى من، براى هیچ کس حلال نشده و نخواهد شد... هر مسلمانى برادر مسلمان دیگر است و مسلمانان در برابر دیگران ید واحده هستند. خونشان باید محفوظ بماند. دور و نزدیک آنان برابرند و نیرومند و ناتوان در جنگ به تساوى غنیمت مى گیرند.»

دستور اخیر حضرت، نوید شکل گیرى جامعه اسلامى جدیدى را مى داد که در آن همه مسلمانان در برابر قانون مساوى بودند.

هنگامى که بلال بر بام کعبه اذان گفت، قریش بر بام کوه ها و اندرون خانه ها صداى او را شنیدند و هر کدام با سخنى اظهار تأسف کردند. جویریه دختر ابوجهل گفت: به جانم سوگند خدا نام محمد را برافراشت. ما به هر حال نماز مى گزاریم، اما به هیچ روى کسانى که عزیزان ما را کشته اند دوست نداریم. حارث بن هشام گفت: اى کاش مرده بودم و چنین روزى را ندیده بودم. ابوسفیان نیز نزد آنان بود. او گفت: من چیزى نمى گویم، زیرا اگر سخنى بگویم همین ریگ ها محمد(صلى الله علیه وآله) را خبر خواهند کرد.

بدین ترتیب قدرت سیاسى شرک شکسته شد و مکه پس از بیست سال مقاومت در برابر اسلام به سرپنجه تدبیر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تحت حاکمیت اسلام در آمد. مصداق بارز این تدبیر در فتح بدون خونریزى بود; آن هم در حادثه اى بزرگ چون فتح مکه و میان دو دشمن که دشمنى شان بسیار کهنه و پرجراحت بوده و حوادثى چون بدر و احد را پشت سر نهاده بودند، و این آیت قرآن که گفته شده در این باره نازل شده است، چنین به این ماجرا مى پردازد:

«اوست که چون در بطن مکه پیروزیتان داد، دست آنها را از شما و دست شما را از آنها بازداشت و خدا به کارهایى که مى کردید آگاه بود.» (فتح / 24)

در فتح مکه حدود دوهزار تن از مردم این شهر به لشکر اسلام پیوستند، همه آنان مسلمان نبودند; اما روشن بود که به زودى مسلمان خواهند شد. هر چند این اسلام، ارزش اسلام پیش از فتح مکه را نداشت. خداوند این مطلب را به صراحت بیان مى کند:

«و چرا در راه خدا انفاق نمى کنید و حال آنِ که از آن خداست میراث آسمان ها وزمین؟ ازمیان شما آنان که پیش از فتح جمکهجانفاق کرده وبه جنگ رفته، با آنان که بعد از فتح انفاق کرده اند و به جنگ رفته اند، برابر نیستند; مرتبه آنان فراتر است. وخدا به همه وعده نیک مى دهد و به هرکارى که مى کنید آگاه است.» (حدید / 10)

فتح مکه، قریش را از پاى درآورد. اما هنوز قبیله هوازن و ثقیف سرپا بودند. بنابراین پس از فتح مکه، حضرت راهى حنین شد، تا با هوازن نبرد کند. مالک بن عوف نصرى رهبر جوان هوازن با تکبر خاصى قبیله خود را تحریک به مقاومت کرد. وى با تشکیل سپاهى که زن و فرزندان سپاهیان نیز همراه بودند، به رویارویى با سپاه اسلام شتافت. او این اقدام را براى پایدارى سپاهش انجام داده بود.

اکنون مسلمانان دوازده هزار نفر بودند. این سبب غرور سپاه اسلام شد، غرورى که اسباب شکست سپاه را در مرحله اول همراه داشت. پس از آن یارى خداوند سبب پیروزى مسلمانان شد. خداوند در این باره فرمود:

«خدا شما را در بسیارى از جاى ها کمک کرد و نیز در روز حنین; آن گاه که انبوهىِ لشکر، شمارا به عجب آورده بود.» (توبه / 25)

زمانى که مسلمانان در راه حنین بودند، درخت بزرگى پدیدارشد. یکى از اصحاب مى گوید: ما به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عرض کردیم: همان طور که بت پرستان درخت ذات انواط را مقدس مى دانستند، شما هم براى ما این درخت را مقدس گردان! پیامبر(صلى الله علیه وآله) در برابر این درخواست دو بار تکبیر گفت و فرمود: سوگند به کسى که جانم در کف اختیار اوست، این همان است که قوم موسى به او گفتند. آن گاه این آیه را تلاوت کردند:

«و بنى اسرائیل را از دریا گذرانیدیم. آن گاه بر قومى گذشتند که به پرستش بت هاى خود دلبسته بودند. گفتند: اى موسى همان طور که آنهارا خدایانى است براى ما هم خدایى قرار ده. گفت : شما مردمى بى خرد هستید.» (اعراف / 138)

به هر روى سپاه به منطقه اوطاس رسید. در جنگى که درگرفت، ابتدا مسلمانان گریختند، اما با مقاومت شمارى از اصحاب، سایر مسلمانان نیز بازگشتند و دشمن را شکست دادند. این دومین تجربه فرار مسلمانان در جنگ بود. بار نخست در جنگ احد رخ داده بود. حاصل این نبرد، غنایم فراوانى بود که به دست مسلمانان افتاد. حضرت پس از واگذارى سهم جنگجویان، از سهم خود که خمس غنایم بود، مقدارى را به مؤلفة قلوبهم دادند. این اصطلاح اشاره به کسانى است که در آستانه اسلام آوردن هستند و با کمک مالى به آنها، مى توان آنها را به اسلام جذب کرد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از شکست دادن هوازن، عازم شهر طائف شد. مدتى این شهر را در محاصره داشت، اما نتیجه اى نبخشید. روشن بود که به زودى این مردم میان منطقه وسیعى که اسلام را پذیرفته دوامى نخواهند آورد و خود اسلام را خواهند پذیرفت. این پیش بینى درست بود و اندکى بعد، رهبران قبیله ثقیف به مدینه آمدند و به اسلام گرویدند.

 

 

 

فصل 11

 

جهاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) با یهودیان

 

پس از آن که پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد مدینه شد، یهود به عنوان یک اقلیت در قرارداد عمومى شرکت کرد و تعهداتى را پذیرفت. اما روشن بود که یهودیان نمى توانستند مناسبات دوستانه اى با مسلمانان داشته باشند; زیرا آنها شاهد تسلط اسلام بر تمامى آن نواحى بوده و آینده خویش را در خطر مى دیدند. دیگر آن که قرآن از لحاظ دینى، آیین یهود را تحریف شده دانسته و به انتقاد سخت از بنى اسرائیل پرداخته بود. در این صورت یهودیان چگونه مى توانستند در برابر دین جدید که به مبارزه با آنان برخاسته بود ساکت بمانند؟

خداوند در سوره بقره، بنى اسرائیل را به دشمنى با انبیا و قدرناشناسى متهم کرده و ماجراى گوساله پرستى و اشتباهات دیگر آنها را در بهانه جویى در برابر حضرت موسى یادآور شده است.

نمازخواندن مسلمانان به سوى بیت المقدس ـ شمال مدینه ـ سبب طعنه یهود شده بود. پس از گذشت شانزده یا هفده ماه از هجرت، خداوند دستور داد تا مسلمانان به سوى مکه ـ جنوب مدینه ـ نماز بگزارند. این مسأله دشمنى یهود را با اسلام بیشتر کرد.

در این زمان یهودیان بر مسلمانان طعنه زدند که چرا قبله خود را عوض کرده اند. خداوند در قرآن فرمود:

«از مردم، آنان که سفیه اند، خواهند گفت: چه چیز آنها را از قبله اى که بر آن بودند برگردانید؟ بگو: مشرق و مغرب از آنِ خداست و خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت مى کند.» (بقره / 142)

یهود مایل بود قبله مسلمانان به بیت المقدس برگردد، به همین دلیل، عده اى از اشراف یهود نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده از او خواستند تا قبله را به سمت بیت المقدس بازگرداند. آنان گفتند: اگر قبله را بازگرداند، از او پیروى خواهند کرد.[3] خداوند در برابر فرمود:

«براى اهل کتاب هر برهان و نشانه اى که بیاورى از قبله تو پیروى نخواهند کرد و تو نیز از قبله آنها پیروى نمى کنى،آنها هم پیرو قبله یکدیگر نخواهند بود; هرگاه پس از آگاهى، پى خواهش هاى ایشان بروى، از ستمکاران خواهى بود.» (بقره /145)

نخستین مخالفت آشکار یهود با مسلمانان از سوى طایفه بنى قَیْنُقاع بود. یکى از یهودیان این طایفه به یکى از زنان مسلمان جسارت کرد و در نزاعى که در گرفت یهودى مذکور و فرد مسلمان کشته شدند. یهودیان طایفه یاد شده، با سخنان خود، توطئه هاى پنهانى و خیانت خویش را آشکار کردند. پیامبر(صلى الله علیه وآله)از آنان خواست تا مدینه را ترک کنند. آنان در آغاز مخالفت کردند، اما پس از محاصره پانزده روزه تسلیم شده به شام رفتند. این واقعه اندکى پس از جنگ بدر صورت گرفت.

دومین برخورد با طایفه بنى النضیر بود. آنان زمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)براى مذاکره نزدشان رفته بود، توطئه قتل رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را طراحى کردند. آن حضرت که به لطف الهى از آن آگاهى یافت، به سرعت به سوى مسجد بازگشت و با سپاهى عازم قلعه آنان شد. بنى النضیر پس از مدتى محاصره تسلیم شدند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از کشتن آنها صرف نظر کرد و از آنها خواست تا مدینه را ترک کنند و آنان چنین کردند. خداوند در سوره حشر از این رخداد سخن گفته است.

سومین برخورد مسلمانان با یهود، نبرد آنها با طایفه بنى قریظه بود. خیانت یهودیان بنى قریظه در زمان محاصره سپاه ده هزار نفرى بت پرستان در جنگ احزاب ، بخشودنى نبود. بنابراین فرداى رفتن بت پرستان از اطراف مدینه در جنگ احزاب، پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دستور خداوند اعلام کرد تا مسلمانان نماز عصر را در اطراف قلعه بنى قریظه بخوانند. در این عملیات، پرچم سپاه در دستان على بن ابى طالب(علیه السلام) بود. سپاه اسلام قلعه را محاصره کردند. آن حضرت در آغاز یهودیان را به اسلام دعوت کرد، اما آنان تسلیم اسلام نشدند. بنابراین محاصره تا تسلیم شدن کامل یهودیان باید ادامه مى یافت. محاصره بنى قریظه از چهارشنبه 23 ذى قعده سال پنجم آغاز شد و پانزده یا بیست روز ادامه یافت.

دراین مدت تیراندازى از دو سوى در جریان بود، و یهودیان امید آن داشتند تابا مقاومت خویش، مسلمانان را پراکنده کنند. این اقدامات سودى نبخشید. یهودیان تصمیم گرفتند تا با ابولبابه که از قبیله اوس ـ هم پیمان یهود بنى قریظه در جاهلیت ـ بود مشورت کنند. زمانى که با وى مشورت مى کردند، وى با اشاره به گلوى خود به آنها تفهیم کرد که در صورت تسلیم شدن، کشته خواهند شد. زمانى که ابولبابه بازگشت، از افشاى این راز پشیمان شد. او مستقیم به مسجد النبى رفت و در آن جا خود را به ستونى که بعدها نامش ستون توبه شد، بست. پس از آن که چند روز از مسجد خارج نشد و سخت اظهار استغفار و توبه کرد، خداوند توبه اش را پذیرفت. این ستون هم اکنون نیز به نام ستون توبه در مسجد النبى وجود دارد.

به هر روى بنى قریظه چاره اى جز تسلیم شدن و تن دادن به حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله) نداشتند. مورخان نوشته اند: سبب تسلیم شدن آنان این بود که على بن ابى طالب فریاد کشید: به خدا سوگند یا شربتى که حمزه نوشید مى نوشم و یا قلعه آنان را مى گشایم و قدم جلو نهاد. در آن لحظه قریظیان گفتند: اى محمد! حکمیتِ سعد بن معاذ ـ رئیس طایفه اوس ـ را مى پذیریم.

سعد در آغاز از یهودیان تعهد گرفت تا هر چه حکم کرد بپذیرند و آنان نیز پذیرفتند. پس از آن گفت: حکم من این است که مردان یهودى کشته شوند، کودکان و زنانشان به اسارت درآیند و اموالشان تقسیم شود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود که حکم سعد مطابق حکم خداوند است. فرداى آن روز مردان قریظى را کشتند; یک زن نیز که سبب شهادت یکى از سربازان مسلمان شده بود به قتل رسید. یکى از کشتگان، حُیَى بن اخطب بود که محرک اصلى بت پرستان در برپایى جنگ احزاب بود. بدین ترتیب مدینه از لوث وجود یهودیان، پاک شد.

خیبر آخرین مرکز یهودیان در فاصله حدود 160ـ170 کیلومترى مدینه بود که در سال هفتم هجرى به دست مسلمانان فتح شد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اجازه داده بود که آنان روى زمین هاى خود کار کنند وبخشى از درآمد خود را به دولت اسلامى بپردازند. آن زمان، قلعه هاى یهود مرکز توطئه یهودیان بیرون رانده شده از مدینه در سال هاى نخست هجرى شده بود و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر آن شد که مرکز توطئه را از بین ببرد.

جنگ هاى دیگر: شمار زیادى از جنگ هاى محدود که در نوع آنها رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خود حضور نداشت، در مقابل برخى از قبایل کوچک صورت گرفت که به آنها سریّه مى گویند. آنچه جداى از این جنگ ها اهمیت دارد جنگ موته است. این جنگ در نخستین ماه هاى سال هشتم هجرى به فرماندهى سه تن از صحابه از جمله جعفر بن ابى طالب(علیه السلام)صورت گرفت. جبهه مقابل نیروهاى دولت غسانى در شام بودند.  در این  نبرد که نیروهاى دشمن چندین برابر مسلمانان بودند، شمارى از مسلمانان  از  جمله  جعفر به شهادت رسیده و باقى مانده نیروها به مدینه بازگشتند.

در سال نهم هجرت، لشکر عظیمى از سپاهیان اسلام به فرماندهى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عازم تبوک، یعنى نواحى مرزى شامات با جزیرة العرب شدند. این لشکر که انتظار مى رفت با نیروهاى شامى درگیر شود، به دلیل عدم حضور سپاهى از آن سوى، معاهداتى با برخى قبایل امضا کرد و بازگشت. دو جنگ موته و لشکرکشى به سوى تبوک، نخستین نفوذ مسلمانان به سرزمین شامات بود که بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، مسلمانان آن نواحى را به سرعت فتح کردند.

تجربه جنگ: پیروزى و شکست

هر جنگى مى تواند مشتمل بر تجربه هاى فراوانى باشد; تجربه هایى که توأم با شیرینى پیروزى و تلخى شکست است. جنگ به لحاظ دشوارى آن، صحنه آزمایش الهى است. مردان استوار و با ایمان اهل مقاومت اند و کسانى که از ایمان ضعیفى برخوردارند توان ایستادگى در برابر دشمن را ندارند. اعتماد به خدا از عوامل مهم در استوارى مؤمنان است. رعایت حرمت فرمانده جنگ و متابعت از او از عوامل قطعى پیروزى بر دشمن است. به عکس، اختلاف نظر میان جنگجویان و نزاع آنان با یکدیگر و طمع در غنایم به شکست منتهى مى شود. زمانى که در احد شایع شد که پیامبر(صلى الله علیه وآله) کشته شد، بسیارى صحنه جنگ را رها کردند. خداوند در باره آنان فرمود:

«از میان شما، آنان که در روز مقاتله آن دو گروه بگریختند، به سبب پاره اى از اعمالشان، شیطان آنها را به خطا افکنده بود.» ( آل عمران / 155 )

خداوند در باره بهانه آنان در گریز از صحنه جنگ فرمود:

«جز این نیست که محمد پیامبرى است که پیش از او پیامبرانى دیگر بوده اند. آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به آیین پیشین خود باز مى گردید؟ هر کس که بازگردد هیچ زیانى به خدا نخواهد رسانید. خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.» (آل عمران / 144)

آزادى مسلمانان در اظهار نظر در برخى از مسایل و به کارگیرى دانش فنّى در امور جنگ، سبب پیروزى مسلمانان در برخى مراحل شد. مورخان نوشته اند: سلمان فارسى پیشنهاد کندن خندق را در جنگ احزاب داد و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نیز پیشنهاد وى را پذیرفت. در مواردى، عُجْب مسلمانان به نیروى خود از لحاظ شمار جنگجویان، سبب عدم مقاومت جدّى در برابر دشمن شد.

زمانى که مسلمانان با دوازده هزار نفر در غزوه حنین شرکت کردند، بسیارى گمانشان بر این بود که این بار به خاطر جمعیت گسترده خود دشمن را شکست خواهند داد. از قضا در نخستین برخورد، از صحنه جنگ گریختند و تنها با لطف خداوند بود که بر دشمن غلبه کردند. میراث مسلمانان از سیره جنگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) همراه با تحلیل هاى قرآنى از جنگ ها، یکى از ارزشمندترین ابعاد سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى مسلمانان است.

 

 

فصل 12

 

آخرین روزها و آخرین رخدادها

 

بیزارى از بت پرستان

پس از فتح مکه و نبرد حنین، قدرت سیاسى و نظامى شرک در جزیرة العرب به نابودى گرایید. قریش مهم ترین نفوذ و قدرت را میان عرب داشت. قریشیان با کمک هم پیمانانشان، سپاه ده هزار نفرى خود را در جنگ احزاب به راه انداخته بودند. این قدرت اکنون از میان رفته بود. دشمنان اسلام که شاهد شکست قریش بودند، مقاومت بیشتر را بیهوده دیدند و پس از فتح مکه بجز قبیله سرکش هوازن که در حنین شکست خورد، هیچ قبیله اى در اندیشه جنگ با اسلام بر نیامد. با این حال، تا ماه ها پس از آن، هنوز شمار زیادى از قبایل، بر عقاید شرک آلود خود استوار بودند و بت هاى زیادى را میانشان نگهدارى مى کردند.

مراسم حج سال نهم هجرى فرا رسید. در این مراسم مسلمانان و مشرکان به طور مشترک حضور داشتند. براى اسلام که مهم ترین شعارش دعوت به توحید بود و شرک را «ظلمى بزرگ» مى دانست،] لقمان / 31  [تحمل چنین وضعى دشوار بود. اسلام توحید را شرط اساسى انسانیت مى شمرد. به همین دلیل، اهل کتاب را به دلیل باورشان به خدا مى پذیرفت، اما مشرکان بت پرست را تحمل نمى کرد. آن سال، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در مراسم حج شرکت نکرد، اما پیام و فرمانى به دست على بن ابى طالب(علیه السلام) داد تا در روز حج اکبر، زمانى که همه مسلمانان در منطقه عرفات گرد مى آیند آن را بر مردم بخواند.

هدف اساسى این پیام، اتمام حجت با کفار براى رها کردن بت پرستى و از بین بردن شرک در سراسر جزیرة العرب بود. در این پیام، به مشرکان گفته شد تا در وقت طواف خانه خدا، سنّت هاى جاهلى را کنار بگذارند. همچنین به آنان گفته شد که از سال آینده هیچ مشرکى حق حضور در خانه توحید را ندارد. در بندى دیگر از این فرمان، به مشرکان چهارماه فرصت داده شد تا در باره بازگشت از آیین شرک تصمیم بگیرند. در صورتى که نپذیرند برخورد سختى با آنها خواهد شد. اهمیت این پیام چنان است که خداوند چند آیه از آیات نخست سوره توبه را بدان اختصاص داد و فرمود:

«در روز حج بزرگ از جانب خدا وپیامبرش به مردم اعلام مى شود که خداوند و پیامبرش از مشرکان بیزارند; پس اگر توبه کنید برایتان بهتر است، ولى اگر سرپیچى کنید بدانید که از خدا نتوانید گریخت.»

خداوند ضمن تأکید بر رعایت عهد و پیمان با بت پرستانى که بر قراردادهاى خود پاى بند بوده اند، در باره سایر مشرکان افزود:

«و چون ماه هاى حرام به پایان رسید، هر جا که مشرکان را یافتید بکشید و بگیرید و به حبس افکنید و در همه جا به کمینشان نشینید. اما اگر توبه کردند و نماز خواندند و زکات دادند، از آنها دست بردارید; زیرا خداوند آمرزنده مهربان است. و هر گاه یکى از مشرکان به تو پناه آورد، پناهش ده تا کلام خدا را بشنود، سپس به مکان امنش برسان، زیرا اینان مردمى نادانند.» (توبه / 3 ـ6)

ماه هاى حرام آخرین فرصت بت پرستان بود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مکلف بود تا براى کسانى که قصد شنیدن کلام خدا را داشته مأمنى مى طلبیدند، مأمن و فرصت لازم را فراهم سازد.

روشن بود که با این پیام که از سوى دولت نیرومند مدینه اعلام مى شد، به زودى شرک از سراسر جزیرة العرب رخت بربندد.

 

شتاب قبایل براى پذیرش اسلام

تحولاتى که پس از فتح مکه روى داد، توجه قبایل اطراف و اکناف جزیرة العرب را به سوى مدینه جلب کرد. دین جدید توانسته بود قدرت نظامى برترى را به وجود آورد. دولتى نو را بنیاد نهد و قوانین اخلاقى تازه اى را عرضه کند. افزون برآن، اکنون قریش که مهم ترین قبیله عرب بود، اسلام را پذیرفته است. این مسائل قبایل عرب را وادار کرد تا براى پذیرش اسلام و اعلام بیعت فرمانبردارى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مدینه بیایند.

شکل حضور آنان بدین صورت بود که اشراف و بزرگان هر قبیله به مدینه مى آمدند و ضمن دیدار با پیامبر(صلى الله علیه وآله) مسلمان مى شدند. آنان چند روزى را مهمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بودند و در این مدت با قرآن و احکام دینى آشنا مى شدند. سپس یکى از آنان که بیش از دیگران قرآن مى خواند و صلاحیت هاى لازم را داشت، به امامت نماز آنان برگزیده مى شد. پس از آن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نامه اى که شامل احکام دینى و تعهد پیامبر(صلى الله علیه وآله) در دفاع از حقوق آنان بود به دستشان مى سپرد.

در برابر، آنان مکلف بودند تا زکات سالانه خود را پس از رسیدگى به فقراى خود، نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بفرستند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یکى از بزرگان آن قبیله را براى گردآورى زکات، از افراد قبیله معین مى کرد تا زمانى که نماینده آن حضرت به آن منطقه مى رود، زکات گردآورى شده را در اختیار او بگذارد. این هیئت ها را که از طرف قبایل به مدینه مى آمدند، وَفْد مى نامیدند. به همین دلیل سال نهم هجرى که این وفدها به مدینه مى آمدند عام الوفود نامیده شده است. شمارى از این وفدها در سال دهم هجرى بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد شدند.

یکى از اقدامات اساسى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در برخورد با این وفود، آشنا کردن آنان با احکام دینى، قرآن و ارزش هاى اخلاقى اسلام بود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این  که برخى از قبایل به راحتى و بدون اجبار به مدینه آمده و مسلمان مى شدند، اظهار رضایت مى کرد. برخى از قبایل که هنوز دغدغه عقاید جاهلى خود را داشتند، از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اجازه مى خواستند تا بتان خویش را به دست خود از میان نبرند. به همین دلیل، آن حضرت کسى را مى فرستاد تا بتان را تخریب کند. برخى از قبایل ساده لوح، تقاضاى آن را داشتند تا براى مدتى اجازه شراب خوارى داشته باشند! اما آن حضرت هیچ گاه چنین اجازه اى را به آنان ندادند. پیامبر(صلى الله علیه وآله) از نمایندگان قبایل استقبال گرمى مى کرد، هدایایى در اختیارشان مى نهاد و آنان را باز مى گرداند.

باید دانست که موج اسلام گرایى میان عرب، به هیچ روى، در همه موارد، آگاهانه و همراه با ایمان قلبى نبود. اما با پذیرفتن اسلام، به معناى تسلیم شدن در برابر دین جدید و رهبرى آن، زمینه براى نفوذ ایمان واقعى در قلب آنها فراهم مى شد. خداوند در باره آنان مى فرماید:

«اعراب ] بادیه نشین [ گفتند: ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده اید، بگویید که تسلیم شده ایم، و هنوز ایمان در دل هایتان داخل نشده است. و اگر خداو پیامبرش را اطاعت کنید از ثواب اعمال شما کاسته نمى شود، زیرا خدا آمرزنده مهربان است. مؤمنان ] واقعى  [کسانى هستند که به خدا و پیامبر او ایمان آورده اند و دیگر شک نکرده اند و با مال و جان خویش در راه خدا جهاد کرده اند. اینان راستگویانند.» (حجرات / 14 )

خداوند در ادامه همین آیات از این برخورد نادرست آنان یاد مى کند که براى مسلمان شدن بر رسول خدا منّت گذاشته اند; در حالى که این خداست که با هدایت آنها باید بر ایشان منت بگذارد. اغلب کسانى که در سال آخر نامشان مسلمان بود و شمارشان بالغ بر یک صد هزار نفر مى شد، هنوز تا ایمان و شناخت واقعى اسلام فاصله بس طولانى داشتند.

گسترش نفاق

یکى از پدیده هایى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در دوران مدینه با آن رو برو شد، مسأله نفاق و منافقان بود. زمانى که اسلام در این شهر فراگیر شد، کسانى از اوس و خزرج به پیروى اکثریت مردم، اظهار اسلام کردند، اما در باطن بر کفر خویش باقى ماندند. به مرور، برخى از مهاجران نیز به وادى فرصت طلبى غلطیده حتى در مواردى براى قریش به جاسوسى پرداختند. در آیات و سوره هایى که در مدینه نازل شده، فراوان در باره منافقان سخن گفته شده است و نشان مى دهد که این مشکل جدى و گسترده بوده است.

نخستین اقدام مهم منافقان، نقش آنها در بازگرداندن سیصد نفر از سپاه هزار نفرى اسلام در جنگ احد بود; آن هم درست در زمانى که آنها راهى دامنه احد بودند تا با دشمن مهاجم نبرد کنند. این اقدام ضربه اى سنگین بر سپاه اسلام بود. پس از آن، در نبرد احزاب، در طى روزهایى که مدینه در محاصره بود، منافقان سخت به انتقاد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و زبان گشوده مردم را بر ضد آن حضرت تحریک مى کردند. خداوند مردم مدینه را در این مرحله به دو بخش مؤمن و منافق تقسیم کرده مى فرماید:

«در آن جا مؤمنان در معرض امتحان درآمدند و سخت متزلزل شدند; زیرا منافقان و آنهایى که در دل هایشان بیمارى است، مى گفتند: خدا و پیامبرش جز فریب به ما وعده اى ندادند.» (احزاب / 11 ، 12 )

و باز مى فرماید:

«و چون مؤمنان احزاب را دیدند، گفتند: این همان چیزى است که خدا و پیامبرش به ما وعده دادند و خدا و پیامبرش راست گفتند. و جز به ایمان و تسلیمشان نیفزود. از مؤمنان مردانى هستند که به پیمانى که با خدا بسته بودند وفا کردند. بعضى بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضى چشم به راهند و هیچ پیمان خود را دگرگون نکرده اند.» (احزاب / 22 ، 23 )

به مرور که دولت اسلامى فراگیرتر مى شد، نفاق هم توسعه مى یافت. خداوند یک سوره به نام منافقون نازل کرد. در نخستین آیات این سوره آمده است:

«چون منافقان نزد تو آیند، گویند: شهادت مى دهیم که تو پیامبر خدا هستى. خدا مى داند که تو پیامبرش هستى، و خدا شهادت مى دهد که منافقان دروغگویند. ... اینان دشمنانند. از آنها حذر کن. خدایشان بکشد. به کجا منحرف مى شوند.» (منافقون / 1، 4)

در سال هاى نهم و دهم هجرى، نفاق بیشتر شد. این نفاق هم شامل کسانى مى شد که ایمانشان ضعیف بود و تحت تأثیر جو سازى ها، حرکتى برخلاف جنبش اسلامى داشتند، و هم شامل کسانى بود که در باطن کفر ورزیده و لحظه اى هم به اسلام ایمان نیاورده بودند. خداوند پیامبرش را از نماز خواندن بر جنازه آنان بر حذر داشت و فرمود:

«چون بمیرند بر هیچ یک از آنان نماز مکن و بر قبرشان مایست. اینان به خدا و رسولش کافر شده اند و نافرمان مرده اند.» (توبه/ 84)

خداوند آیات زیادى از سوره توبه را که در سال نهم هجرى نازل شده، به تشریح برخوردهاى منافقان و لزوم سخت گیرى با آنها اختصاص داد. خداوند در این سوره تصریح فرمود که گروه هایى از اعراب بادیه نشین و نیز برخى از مردم مدینه، از جمله منافقانند. ] توبه / 100 [. همچنین نقش زنان ومردان منافق را در رواج منکرات و جلوگیرى از انجام کارهاى خوب و نیز فسق آنها گوشزد کرد. ] توبه / 66 [. از پیامبرش نیز خواست تا با کفار و منافقان با شدّت رفتار کند ] توبه / 73   [و به هیچ روى براى آنها درخواست آمرزش نکند ] توبه / 79 [.

از این آیات مى توان به خوبى پى برد که در روزهاى پایانى زندگى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) منافقان فراوانى در مدینه و اطراف آن مى زیسته اند که در انتظار درگذشت آن حضرت بوده اند، تا به مطامع خویش برسند.

 

حَجّة الوداع

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در ذى قعده سال دهم هجرى، براى انجام فریضه حج تمتع، راهى مکه شد. پیش از آن یک بار در سال هفتم یک بار هم در جریان فتح مکه و بعد از حنین، عمره را انجام داده بود.

تعداد بى شمارى از مسلمانان جزیرة العرب که خبر حج رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را شنیدند، راهى مکه شدند. بسیارى از مسلمانانِ قبایل بدوى، براى نخستین بار پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در این سفر مى دیدند. جمعیت همراه رسول خدا را تا یک صد هزار نفر گفته اند. احکام مربوط به حج در این سفر بر اساس سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به روشنى تبیین و سیره آن حضرت مبناى احکام حج در فقه اسلامى شد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در روز عرفه که آن را حج اکبر نامیده اند، براى اصحاب خویش خطبه اى خواندند. در این خطبه چند نکته مهم را یاد آور شدند:

«اى مردم! سخن مرا گوش دهید، بسا بعد از این سال، هیچ گاه شما را ملاقات نکنم. اى مردم! جان و مال شما بر یکدیگر حرام است، درست همان طور که امروز و این ماه، ماه و روز حرام است. شما در حالى به دیدار خدا خواهید رفت که از کردارتان بازخواست مى شوید. هر کس امانتى از دیگرى در دست دارد، به صاحب آن که او را امین بر آن دانسته بازگرداند.

اى مردم! شیطان از این  که در این سرزمین پرستیده شود، براى همیشه مأیوس شده است; با این حال در دینتان از او بر حذر باشید. مراقب حقوق زنان خود باشید; آنان امانت الهى در دست شما هستند.

اى مردم! همه مسلمانان با یکدیگر برادرند و هیچ مسلمانى در مال مسلمان دیگر، جز آنچه با رضایت به او بدهد، حقى ندارد.»

با پایان یافتن مراسم حج، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به سوى مدینه حرکت کرد.

 

غدیر، اعلام ولایت على(علیه السلام)

بر اساس گفته شمار فراوانى از محدثان و مورخان اسلامى، در راه بازگشت به مدینه، خداوند این آیه را بر رسولش نازل کرد:

«اى پیامبر! آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده است به مردمان برسان. اگر چنین نکنى امر رسالت او را ادا نکرده اى. خدا تو را از مردم حفظ مى کند، که خدا مردم کافر را هدایت نمى کند.» (مائده / 67)

این آیه در باره اعلام ولایت امام على(علیه السلام) بر مردم بوده است. از این رو رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در راه بازگشت، در منطقه غدیر خم دستور توقف به مردم داد. آن گاه بر جهاز شترى بالا رفت و فرمود:

«اى مردم! آیا من از شما به خود شما اولى و مقدّم نیستم؟ مردم گفتند: آرى. آن گاه حضرت فرمود: من کنْتُ مولاه فهذا علىٌّ مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه; هر کس من مولاى او هستم، على مولاى اوست! خدایا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن.»

پس از آن تمامى اصحاب حاضر با امام على(علیه السلام) دست بیعت دادند و مولا شدن او را بر مسلمانان تبریک گفتند. حدیث مزبور را که نامش حدیث غدیر است، نزدیک به سى تن از صحابه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) روایت کرده اند. پس از اعلام ولایت امام على(علیه السلام) بود که خداوند فرمود:

«امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» (مائده / 3)

 

رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

پس از آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از حجة الوداع بازگشت، نشانه هاى بیمارى در آن حضرت نمایان شد. نگرانى از وضعیت آینده مسلمانان و دشوارى هایى که امّت اسلامى در پیش دارد، بر اندوه آن حضرت افزود. منافقان فراوان مدینه که در تبوک ماجراها آفریدند و قصد کشتن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را داشتند و مسجد ضرار را ساختند، در انتظار رحلت رهبر این نهضت دینى بودند. مدعیان نبوّت نیز از چند سوى جزیرة العرب عَلَم مخالفت برافراشته بودند.

شبى از این شب ها، آن حضرت همراه یکى از اصحاب خود به قبرستان بقیع رفت و براى شهداى اسلام و دیگر مسلمانان مدفون در بقیع طلب مغفرت کرد; آن گاه روى به آن فرد صحابى کرده فرمود:

«خداوند مرا میان انتخاب یکى از دو امر آزاد گذاشت: یکى کلید گنج هاى عالم و زندگى جاودانى، و دیگر دیدار با پروردگارم. من لقاى پروردگار را قبول کردم.»

در یکى از آخرین روزهاى زندگى نیز در مسجد حضور یافت و با گرفتن تأیید در ابلاغ رسالتش از مردم، از آنان خواست تا اگر ناخودآگاه در حق کسى جفایى کرده، جلو آمده و او را قصاص کند. مردى نزدیک آمد و گفت: زمانى که قصد داشتید تازیانه بر شترى بزنید، به اشتباه بر من اصابت کرد. آن حضرت پیراهن خود را بالا زد تا او قصاص کند. آن مرد نزدیک آمد و به جاى قصاص بدن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بوسید.

به تدریج حال پیامبر(صلى الله علیه وآله) رو به وخامت گذاشت، تا آن که بنابر قول مشهور در 28 ماه صفر سال 11 هجرى رحلت کرد.

 

میراث رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

زمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به پیامبرى برانگیخته شد، جزیرة العرب در دریایى از جهل و  فساد و تباهى غوطهور بود. ارزش هاى انسانى از میان آنان رخت بربسته و جنگ و قتل و  غارت شیوه زندگى آنان شده بود. اکنون پس از گذشت بیست و سه سال از آن تاریخ، اوضاع عرب دگرگون شده بود. آنان آیین بت پرستى را ترک کرده به توحید و یکتا پرستى گرویده بودند. از اخلاق فاسد جاهلى دورى گزیده و به تدریج با ارزش هاى اخلاقى انس مى گرفتند.

بیست و سه سال زندگى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) میراث با برکتى از اخلاق و انسانیت و انصاف و عدالت را میان مسلمانان بر جاى گذاشت. عربى که از علم و دانش بى بهره بود، اکنون شمارى از افراد آشناى به خواندن و نوشتن را میان خود داشت، زمینه هاى تعالى فکرى را در خود فراهم کرده بود. عربى که از هیچ گونه آثار تمدنى جدّى برخوردار نبود، اکنون آماده پیمودن راه دراز رشد و تکامل علمى و معنوى بود. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)اصحابى پرورش داد که نگرش آنان نسبت به هستى و زندگى، نگرشى الهى و ملکوتى شده بود. درسى که آنان در مکتب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آموخته بودند، درس حکمت و دین بود، درسى که آنان را با بسیارى از حقایق آشنا کرد و معیار و ملاک ارزش و ضدّ ارزش را در اختیار آنان قرارداد. این درس بنیاد نخست «تمدّن اسلامى» بود. در این مکتب بود که شمارى از پاک ترین انسان ها تربیت شدند. افزون بر امام على(علیه السلام) که پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) برگزیده خداوند براى رهبرى امّت بود، چهره هایى چون سلمان و ابوذر و عمار وجود داشتند که سراسر وجودشان سرشار از ایمان به خداوند بود.

بخشى از میراث رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، سنّت آن حضرت بود. مى دانیم که علاوه بر قرآن، مسلمانان به سنّت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز عمل مى کردند. از آن حضرت شمار فراوانى حدیث و خطبه در دسترس مسلمانان قرار گرفت که دریایى از علم و حکمت است. فقه اسلامى به پشتوانه حدیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فقهى است پربار و حیات بخش، و معرفت دینى مسلمانان با استمداد از این سنّت، معرفتى است غنى و سازنده.

بخش مهم دیگر میراث رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، عترت و خاندان آن حضرت است. چهره درخشان اهل بیت(علیه السلام) امام على(علیه السلام) شاگرد رسول خداست که گوشه اى از دانش بیکران آن حضرت در نهج البلاغه جلوه گر شده است. پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)در حدیث ثقلین به مردم فرمود:

«من دو چیز را میان شما مى گذارم، تا وقتى که به آن دو تمسک کنید، گمراه نخواهید شد: یکى کتاب خدا و دیگرى عترت و اهل بیتم.»

این حدیث، در بسیارى از منابع برادران اهل سنّت آمده و تردیدى در درستى آن نیست. متأسفانه مسلمانان آن گونه که شایسته اعتنا به دستور رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بود، به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) اقبال نکرده و این بزرگ ترین انحرافى بود که پس از رحلت آن حضرت صورت گرفت; انحرافى که آثار و پیامدهاى منفى فراوانى از خود برجاى گذاشت.

محمد (صلى الله علیه وآله) از چشم خداوند

خداوند در جاى جاى کتابش از محمد (صلى الله علیه وآله) حمایت کرده و او را بسیار ستوده است، درست همان طور که نامش محمّد است. این ستایشها، به خصوص در زمینه اخلاق رسول و تعاملش با مردم، با تعابیر زیبایى بیان شده است.

نمونه صریح آن، آیه معروف «وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُق عَظِیم» (قلم/ 4) است. و جاى دیگر که او را با آیه «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِین» (انبیاء/ 107) ستوده است. محمد براى همه عالمیان رحمت بود، و اما به طور خاص براى مؤمنان هم رحمت: «وَرَحْمَةٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُم» (توبه/ 61). و در باره اخلاقش در جاى دیگرى با آیه «وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» (آل عمران/ 151) از او ستایش کرده مى گوید، اگر تو فردى سختگیر و تند بودى مردمان از اطرافت پراکنده مى گشتند.

خداوند در قرآن کریم رسول خود را «اسوه» خوانده است: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کَانَ یَرْجُو اللهَ وَالْیَوْمَ الاْخِرَ وَذَکَرَ اللهَ کَثِیراً» (احزاب/ 21). همین طور بارها و بارها از مردمان خواسته است تا همان گونه که خداى را اطاعت مى کنند رسول را هم اطاعت کنند. هر کسى که امید به خداى مى برد و دل در گرو آخرت دارد و فراوان یاد خداوند مى کند، بداند که راه چاره اش پیروى از رسول و اسوه قرار دادن اوست.

اما همین رسول، تنها یک بشر است و بارها خداوند به او دستور داده است تا به مردم این نکته را یادآور شود و بگوید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُم» (کهف/ 110). چنان که از مردم خواسته شده است در حق او غلوّ نکنند. این نکته اى است که به صراحت از اهل کتاب خواسته شده تا در حق مسیح، غلو نکنند (نساء/ 171) و طبیعى است که درسى بس مهم براى مسلمانان است که اعتدال در دینشان را حفظ کرده و در باره رسول (صلى الله علیه وآله)ادعاى گزاف نداشته باشند و تنها و تنها او را بشر بدانند.

خداوند در قرآن، از احساس عمیق رسولش براى جذب کافران به دین اسلام یاد مى کند و این که چه اندازه در این کار حریص بود و نزدیک بود جانش را بر سر این کار بگذارد: «لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیم» (توبه/ 128). خداوند هر بار ضمن بیان کشش و کوشش رسولش براى هدایت مردم، تأکید مى کند که هدایت و ضلالت دست خداوند است و از رسولش مى خواهد که خود را به سختى نیندازد که «و ما علیک الا البلاغ».

از دید خداوند، محمد (صلى الله علیه وآله) هم رسولى مانند رسولان پیشین است، با این تفاوت که نه تنها رسول الله، بلکه خاتَم رسولان است و این افتخارى بس عظیم براى اوست: «وَلَکِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّین» (احزاب/ 40). شاید محمد(صلى الله علیه وآله)تنها رسولى است که براى تمامى بشر آمده است «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ کَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً» (سبأ/ 28). این شاید از آن روست که گو این که انبیاء اولوالعزم پنج نفرند، اما شواهدى هم وجود دارد که حتى رسولان اولو العزمى چون موسى و عیسى(علیهما السلام)، تنها براى بنى اسرائیل بودند و بس.

خداوند براى رسولش، اعتبار فراوانى قائل است و نشان به نشان آن که به جان رسولش سوگند مى خورد: «لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» (حجر/ 72).

آیا اعتبار بالاتر از این که او را تا سدرة المنتهى مى برد: «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى» (نجم/ 14) و در معراج ملکوت آسمان و زمین را به وى مى نمایاند.

و اما در همین قرآن، رسول از زبان خدایش، چنان و چندان متواضع است که هیچ ادعایى ندارد و تنها خود را بشرى مى داند که مقرّر گشته است تا رسالت الهى را بر دوش بکشد و بدون تحریف براى مردم بیان کند.

گفته اند اگر رسول مى خواست چیزى را پنهان کند، آیه سى و هفتم احزاب را چنین مى کرد. اما رسول با امانت تمام، هرآنچه را به او وحى شده بود، بیان کرد و واقعا در حفظ آنچه به او وحى مى شد، و در بیانش براى مردم، وسواسى تمام داشت و هیچ چیز را از قلم نمى انداخت. در این باره، خداوند هم که او را به رسالت بر گزیده بود، سخت مراقبت داشت و خود، پاسدارى از قرآنش را بر عهده گرفته بود.

خداوند بارها و بارها در قرآنش از محمد (صلى الله علیه وآله) خواست تا آیات را بدون کم و کاست براى مردم بازگو کند و او را تهدید کرد، در صورتى که از این امر تخطى کند، یعنى چیزى بر آن بیفزاید، به شدت گرفتار عذاب دنیا و آخرت خواهد کرد (حاقه/ 44ـ46).

خداوند بارها تصریح مى کند که رسول را براى ابلاغ رسالت فرستاده است و به همین دلیل، اگر آن چیزى را که خداوند بر او مقرر کرده است تا به مردم بگوید، به هر دلیلى نگوید، گویى هیچ چیزى براى مردم بیان نکرده است (مائده/ 67). در این کار، کمال جدیت از طرف خدا و رسول به کار گرفته شد.

و رسول (صلى الله علیه وآله) تمام آنچه را که باید بگوید، گفت، اما بى گمان در آخرین لحظات نگران آن بود که امت او، بى توجه به آنچه او بیان کرده است، مسیر دیگرى را در پیش گیرند.



[1] . اعراف / 70; ابراهیم / 10; بقره / 170

[2] . قریش بت پرست، بت ها را شریکان خدایى مى دانستند که به آن باور داشتند. این اعتقاد آنها به خداوند، میراث توحید ابراهیمى بود که به گونه اى تحریف شده میانشان باقى مانده بود. آنان از خدا با عنوان الله یاد مى کردند.

[3] . سبل الهدى و الرشاد، ج3، ص541.

کد خبر 332946

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 11
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • عدنان IR ۱۸:۳۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۵
    10 1
    فوق العاده بود ممنون تاحالا مطلب به این توپی نخونده بودم چقدر فکرم باز شد......
  • یک رفیق قدیمی IR ۱۹:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۵
    8 0
    بسیار زیبا وجالب البته این سیره را در دهها جلسه در مسجد حنفیه شهرستان گنبد از زبان استاد( حاج جلال آخوند قاری بهلکه ) شنیده بودم خدایا شکرت که دینم اسلام ودر کشور اسلامی زندگی میکنم که هیچ محدودیتی برای اهل تسنن نیست
    • يك رفيق جديد IR ۱۷:۵۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
      0 0
      استاد حاج جلال قاري بهلكه صحيح است
  • عادل A1 ۱۴:۱۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
    0 0
    بسیارخوب وقابل استفاده بودازآقای جعفریان وسایت خبرآنلاین متشکرم
  • ثقلین IR ۱۴:۴۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
    2 0
    حضرت استاد سلام علیکم جزاکم الله خیرا مثل همیشه عالی بود. این اسلوب جدیدی که در پیش گرفتید بسیار مفید است. مختصر و مفید و دقیق و مستند و به دور از تحریفات برخی مداح ها و وعاظ کم سواد در عاشورا هم چنین مقاله ای با همین اسلوب را دیدیم. التماس دعا
  • بی نام IR ۱۵:۱۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
    1 0
    یه لطیفه ای هست که میگن خارجیه میره کل زندگی اش رو رو یه مبحثی میگذاره بعد یه کتاب چاپ میکنه به نام «نگاهی به ...» . تو ایران ولی یه نفر یه سال رو یه چیزی کار میکنه میره کتاب چاپ میکنه به نام «همه چیز درباره ی ...» خلاصه اینکه اصلا از تیترتون خوشم نیومد....
  • رسول A1 ۱۶:۱۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
    1 0
    خدا خیرت بده آقای جعفریان با وجود اینکه ینده دبیرم تونستم مطالب خوبی را یاداشت کنم
  • طاها A1 ۱۸:۲۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
    1 0
    خدا خیرتون بده آقای جعفریان. متاسفانه ما چندان با تاریخ خودمون، چه تاریخ ایران و چه تاریخ اسلام، آشنایی نداریم. به نظرم خیلی نیازه که مطالب تاریخی نسبتا کوتاه و در قالبی عامه‌فهم، عرضه بشه. من کتاب سیره‌ی سیاسی رسول خدای شما رو که می‌بینم جرات نمی‌کنم نزدیکش برم :)
  • علی A1 ۱۰:۱۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷
    0 0
    بسمه تعالی مطالب بسیار سودمندی است اما عنوان پر طمطراقی دارد. ضمن آنکه کلیاتی از زندگی ظاهری نبی اکرم (ص) می باشد و خالی از لطایف آن زندگی پر بار. علت آن است که ذهن نویسنده محترم به تاریخ نویسی خشک عادت کرده است. حال آنکه مرحوم دکتر شریعتی که به بسیاری از ریزه کاری های تاریخ اسلام آشنا بود، وقتی از هجرت تا وفات را نوشت و نیز سیمای محمد(ص) را ضمن آنکه خواننده را با جزئیاتی خالی از خرافات با پیامبر رحمت آشنا می کند، خواننده را شیدا نیز می کند و روایتی خشک و خالی نیست.
  • شهاب RO ۲۰:۳۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷
    0 0
    سلام 1- جنگ بدر بنا بر مشهور در 17 رمضان رخ داد ولی طبق متن، مسلمانان شب 17 رمضان به بدر رسیدند و روز بعد یعنی هجدهم جنگ روی دهد. البته حتی در این صورت، تبدیل تاریخ نشان می‌دهد که 18 رمضان سال دوم هجری نمی‌توانسته است روز جمعه باشد. 2- امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، به صراحت در نامه‌های 28 و 64 نهج‌البلاغه خطاب به معاویه می‌گوید که پدربزرگ او (عتبه بن ربیعه) را کشته است، بنابراین در جنگ‌های تن به تن غزوهٔ بدر، حمزه با شیبه جنگید نه با عتبه. به این نحو که حمزه شیبه را کشت و امیرالمؤمنین، علیه‌السلام، ولید بن عتبه را کشت و سپس آن حضرت و حمزه به کمک عبیده بن حارث رفتند و عتبه را کشتند (رک: فروغ ابدیت، چ 21، 1385، ص 492 - 493).
  • بی نام A1 ۱۶:۲۶ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۱
    0 0
    اون آقا رسول دبير چه بي سواد بوده كه تونسته يادداشت كنه چون اين بحث ها همون مطالب دوران دبيرستانه ديگه چرا انقد مهمش مي كنيد بعد هم آقاي جعفريان يه متني رو نوشته و رفته شما فكر مي كنيد مياد جواب ميده يا اصلاح ميكنه كه او مديد كامنت گذاشتيد بعضي جاها رو اصلاح كرديد؟