ابوتراب خسروی، نویسنده آثاری چون «اسفارکاتبان» و «دیوان سومنات» می‌گوید هنوز روح ایرانی در ادبیات معاصر ما دمیده نشده است چون همچنان به پشتوانه عظیم ادبیات کلاسیک خود بی‌اعتنا هستیم.

الهه خسروی‌یگانه: شیخ شهاب‌الدین سهروردی، جزوه کوچک «آواز پر جبرییل» را در جواب منکری نوشت که از خواجه ابوعلی فارمدی پرسیده بود:‌ «چون است که کبودپوشان بعضی اصوات را «آواز پر جبرئيل» می‌خوانند؟» و چون پاسخ خواجه را شنیده بود، آن را «هذیانات مزخرف» خوانده بود.

داستان این کتاب،‌ داستان جوانی‌ست که شبی به خانقاه پدر وارد می‌شود. خانقاهی که دو در دارد و یک در آن به صحرا باز می‌شود. او پس از عبور از آن در به ده مرد برمی‌خورد. مردانی عجیب، که جز یک‌ تن‌شان هیچ کدام سخن نمی‌گویند و هر کدام فرزندانی دارند و آسیایی. فرزندانی که تنها با نگاه راوی به کنیزی حبشی متولد می‌شوند.

اما ابوتراب خسروی، در متن‌هایی که در کتاب جدیدش «آواز پر جبرییل» نوشته سعی کرده برداشتی داستانی از این روایت عجیب و منحصر به فرد شیخ اشراق داشته باشد. روایتی که به نوبه خود آن هم عجیب و خواندنی‌ست. درباره این کتاب با این نویسنده گفت‌وگویی کرده‌ایم که می‌خوانید:

پیش از آن که درباره کتاب «آواز پر جبرییل» صحبت کنیم، می‌خواهم از شما بپرسم که چرا برای خلق یک داستان امروزی به سراغ ادبیات کلاسیک ما رفته‌اید. معمولا این حرف را زیاد شنیده‌ایم که ادبیات کهن ما پتانسیل بسیار بالایی دارد ولی تا به امروز کارهای چشمگیر کمی در این زمینه شده است. آیا به نظر شما این پتانسیل آنقدر هست که داستان‌نویس امروزی بتواند به آن تکیه کند و بر اساس آن به خلق رمان یا داستان بپردازد؟
بله، ادبیات کلاسیک ما پتانسیل زیادی برای بازخوانی داستانی دارد. این دیگر بستگی به نوع نگاه نویسنده امروز دارد که چگونه به این مضامین بپردازد. نثر کلاسیک ما البته با موازین رمان امروزی همخوانی ندارد و دچار نقاط ضعف‌هایی‌ست.

چه نقطه ضعف‌هایی؟
مثلا عینیت‌گرا نیست. پرسپکتیو ندارد و جزئی‌نگر نیست. در حالیکه رمان جزئی‌نگر است. جزئی‌نگری در رمان و داستان جزو خصایص اولیه و شرط لازم است. این کار رمان است که جزئی‌نگری کند، ساز و کار واقعه را بپردازد و بفهمد و از آن مفهوم جدیدی استنباط کند. در نثر مکتوب ما این خصوصیات نیست، پس طبعا اگر بخواهیم از آن استفاده کنیم باید درش دخل و تصرفی انجام بدهیم که بتواند ارتباطی با زیبایی‌شناسی مکتوب ما ایجاد کند. به نظرم از آثار کلاسیک فارسی به خوبی می‌توان الهام گرفت اما این بستگی دارد به نوع نگاه نویسنده امروز و این که با چه هدفی به سراغ فلان اثر کلاسیک می‌رود.

اما این جزئی‌نگری که شما روی آن تاکید می‌کنید، در بخشی از نثر کلاسیک ما به چشم می‌خورد. مثلا در تاریخ بیهقی، این موضوع هست. و بیهقی گاهی تا آنجا پیش می‌رود که از رنگ لباس، تا حالت چهره شخصیت‌ها را ریز به ریز در داستان خود روایت می‌کند. البته اگر بخواهیم به تاریخ بیهقی نگاه داستانی داشته باشیم وگرنه که بهرحال تاریخ بیهقی صرفا روایت اتفاقات تاریخی‌ست.
بله در قسمت‌هایی از تاریخ بیهقی ما با این جزئی‌نگری روبرو هستیم. مثلا در داستان حسنک وزیر. اما این خصوصیت به عنوان یک روش در کار نوشتن لحاظ نشده است. منظور من این است که اساس رمان بر جزئی‌نگری است. وقتی زاویه دید ابداع می‌شود جزئیات واقعه بهتر بازتاب پیدا می‌کنند. زاویه دید یک دستگاه مجازی‌ست و تفاوت داستان با متون قبل از داستان در همین زاویه دید است. در تاریخ بیهقی هم آن جزئی‌نگری به معنای خاص اعمال نمی‌شود. ممکن است یک جاهایی به این مرز نزدیک شود ولی روش کلی نیست. به اعتقاد من چون بعضی وقایع برای خود بیهقی واقعه مهمی بوده او بیشتر به آن پرداخته است و به قول معروف به آن آب و تاب داده است. حرف من این است که جزئی‌نگری مبتنی‌ست بر زاویه دید. یعنی اگر متن حامل زاویه دید نباشد جزئی‌نگاری امکان‌پذیر نیست. البته منظورم از تاکید بر جزئی‌نگاری به آن شکل افراطی نیست که دیگر کسالت‌بار شود. منظورم این است که باید ساخت و کار واقعه مشخص شود که آن هم ریشه در این قضیه دارد. بهرحال در روایت مدرن جزء اهمیت پیدا می‌کند. شما نگاه کنید یک چرخه عظیم صنعتی گاهی تنها به خاطر ناکارآمدی یک مهره ناچیز از کار باز می‌ماند. اهمیت جزء در جهان مدرن بسیار بالاست و در داستان مدرن هم همین‌طور است. بنابراین ما باید از طریق داستان جزئیات واقعه را خیلی خوب بفهمیم چرا که تنها در این صورت تاثیرگذار خواهد بود.

تا به حال نویسندگان ما در دوره معاصر به نثر کلاسیک رجوع کرده‌اند، اما حاصل این رجوع، نهایتا بازسرایی همان داستان به زبان امروزی بوده. البته گاهی به بازخوانی‌های مدرن و تاثیرگذار مثل آثار هدایت یا گلشیری هم برمی‌خوریم اما بهرحال این روند، به جریانی همه‌گیر و تاثیرگذار در ادبیات بدل نشده است. چرا؟
من فکر می‌کنم ما هنوز نتوانستیم از ادبیات قدیم‌مان استفاده کنیم. یعنی ادبیات امروز را به ادبیات گذشته‌مان هنوز وصل نکرده‌ایم. امکانات بسیاری در نحوه روایت واقعه در ادبیات کلاسیک ما وجود دارد ولی ما هنوز نتوانستیم آن را در داستان امروزی به کار ببندیم. شاید چون خیلی از نویسندگان ما این ادبیات را کمتر شناخته‌اند. چرا که اگر شناخت ریشه‌ای و عمیق بود، به نحوی از این پشتوانه عظیم استفاده می‌کردیم. البته حق داشته‌اند. زمانی که داستان به جامعه ما می‌آید و انسان ایرانی با داستان و رمان آشنا می‌شود، این آشنایی از طریق ترجمه حاصل می‌گردد. ترجمه‌هایی از آثار غربی که اکثرا هم جنبه تفننی‌اش را مدنظر داشته‌اند. حالا شاید فرض بگیرید تا حدود محدودی اساتید ما نسبت به آثار منثور کلاسیک شناخت داشتند ولی این شناخت محدود نمی‌توانست جوابگو باشد. ادبیات داستاتی ما از طریق شناخت داستان غربی حاصل شده و بر اساس همان شناخت است که نویسندگان متقدم ما آثارشان را به وجود می‌آورند. به نظرم به تدریج باید این شناخت نسبی از این پشتوانه عظیم حاصل شود. در واقع اگر می‌خواهیم داستان‌نویسی مستقلی که انسان ایرانی را با این مختصات فرهنگی طرح می‌کند به وجود بیاوریم راهی نداریم جز این که این پشتوانه را بیشتر بشناسیم. متون، اجزا و عناصرشان را شناسایی کنیم و به آثار امروزمان راه بدهیم. منظورم البته این نیست که کاری کنیم که استراتژی رمان دیگر فراموش شود. باید یک نوع الهام گرفت بدون این که از ارزش‌های رمان و داستان کم شود. نوعی درهم‌آمیزی، یک نوع کار خلاقه وگرنه در غیر این صورت، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. این الزام را یک نویسنده باید ایجاد کند که از نویسنده‌های گذشته الهام بگیرد و آن را در قالب رمان امروزی به کار بندد. تنها در این صورت است که می‌توانیم داستان‌نویسی مستقلی داشته باشیم. مثل هنر قالی‌بافی، مینیاتور و ... مثلا شما به همین مینیاتور نگاه کنید. این هنر، در اصل هنری چینی است ولی ما آمده‌ایم و آن را از صافی فرهنگ خودمان گذرانده‌ایم، روح ایرانی به آن دمیده‌ایم و نتیجه چیزی شده مستقل از نگارگری چینی. طبیعی‌ است که وقتی از فرم هنری استفاده می‌شود آن فرم باید با سلیقه و سیاق نگاه نویسنده در هم آمیخته شود. این اتفاق اگر بیفتد آن وقت می‌توان ادعا کرد که ما داستان‌نویسی مستقلی داریم وگرنه از نظر تکنیک و اجرای فن داستان ادبیات غرب خیلی جلوتر از ماست و حتی اگر بخواهیم بر اساس همان شگردها داستان امروزمان را بنویسیم کاری نکرده‌ایم. تنها کپی کمرنگی از آنچه که هست انجام داده‌ایم. این اتفاق در گذشته هم افتاده. خواننده مطلع به یک اثر ایرانی نگاه کرده و با حذف اسامی که عوض شده رد اثر خارجی را زده است و فهمیده که این داستان بر اساس فلان اثر غربی نوشته شده است. تنها از طریق احیای زیبایی‌شناسی ایرانی است که رمان مستقل خلق می‌شود. همان کاری که ژاپنی‌ها کردند. آنها هم رمان می‌نویسند و اتفاقا با مختصات رمان غربی هم می‌نویسند اما زیبایی‌شناسی فرهنگ خود را در اثرشان دمیده‌اند و به اتکا همین است که زیبایی‌شناسی خود را به دنیا ارائه کرده‌اند. اگر ما موفق شدیم آن زیبایی‌شناسی فرهنگ خاص ایرانی را با مفهوم رمان در هم آمیزیم تشخصی در رمان‌مان به وجود می‌آید که متعلق به ماست نه هیچ کجای دیگر.

شما چرا از میان منابع بسیار ادبیات کلاسیک سهروردی را انتخاب کردید؟
سهروردی پر از تمثیل است و از نظر بسط روایت بسیار قابل توجه. البته هدف او بیشتر تبیین نگاه خودش است و کمتر اعتنایی به قصه‌پردازی دارد ولی تمثیل‌هایی که ایجاد می‌کند بسیار زیباست. این تمثیل‌ها اگر با متن مواجه شود گسیخته خواهد شد و بسط کامل پیدا نمی‌کند. سهروردی بسیار دشوارفهم است و درک مفاهیم فسلفی سهروردی به زعم آنهایی که کارشان فسلفه است، سخت است. من هم نه تخصصی در فسلفه دارم و نه ادعایی در این زمینه، ولی می‌توانم به عنوان یک خواننده ادبیات از تمثیل‌های او لذت ببرم و برایم الهام برانگیز باشد. پس پشت همه این قضایا شوق یک نویسنده است که مهم است. این که چقدر از این نوع حکایت‌ها و روایت‌ها لذت ببرد و تحت تاثیر قرار بگیرد. اگر این اتفاق بیفتد فرقی نمی‌کند که آدم از سعدی الهام بگیرد یا از بیهقی یا سهروردی. ادبیات مکتوب ما می‌تواند پشتوانه خوبی برای رمان امروز باشد به شرطی که نویسنده‌های ما به این کار علاقمند باشد. در صورتی که این اتفاق رخ دهد رمان ایرانی تشخص پیدا می‌کند. همان‌طور که مابین بقیه هنرهای ایرانی یک روح واحدی موجود است که ریشه در نگره‌های عرفانی، بحث وحدت وجود و ... دارد. مثلا شما وقتی به یک قالی ایرانی نگاه می‌کنید می‌بینید که نقش‌ها در حالیکه بسیار از هم متفاوتند اما در کل معنای واحدی را به شما منتقل می‌کنند. آن روح واحدی که در زیبایی‌شناسی هنرهای ایرانی موج می‌زند ــ از قالی گرفته تا منبت و خاتم و باغ‌های ایرانی و غزل ــ می‌تواند به رمان هم منتقل شود. این کار نیاز به یک تحقیق مفصلی دارد و کار یک نفر و دو نفر هم نیست. کار یک نسل است که دلایل این زیبایی‌شناسی را پیدا کند و به این راز تکثر در عین وحدت پی ببرد. اگر رمان نویس بیاید و به و این روح واحد ایرانی متصل شود آن وقت ما خودمان خواهیم بود.

در خوانش داستان‌های مجموعه «آواز پر جبرییل» اگرچه ما با داستان‌های مستقلی روبرو هستیم اما انگار همه از همان داستان واحد سهرودی منشعب شده‌اند. در کتاب سهروردی ما با سالکی روبرو هستیم که به جستجوی علم به مکانی وارد می‌شود و با آدم‌هایی برخورد می‌کند و درهای بسیاری را می‌بیند که هر کدام به سویی باز می‌شوند. در داستان‌های این مجموعه هم اگرچه راوی یک بار دانشجوست، یک بار کارمند ثبت احوال اما در نهایت آنچه که آنها را به هم متصل می‌کند، همان جست‌وجو و عطش برای باز کردن درهای مختلف و کشف دنیاهای پشت این درهاست. شما با این برداشت موافقید؟
صد در صد. مفهوم کار هنری این است که مثل یک منشور عمل کند به طوری که هر کسی از هر زاویه‌ای به آن نگاه می‌کند زیبایی آن را بفهمد و درک کند. ماهیت هنر همین است. شما یک غزل حافظ را در مقاطع مختلف بخوانید. خواهید دید که هر بار برداشتی تازه از آن دارید که نه با برداشت‌های قبلی منافات دارد نه با روح غزل. من خوشحالم که شما این برداشت را از کتاب داشته‌اید. وقتی کار خلاقه از یک نویسنده سر می‌زند ممکن است برداشت‌هایی از آن بشود که خود او به آن اشرافی ندارد. در واقع در مواجهه با اثر هنری هر کس با ظن خودش به آن نگاه می‌کند و آن را تاویل می‌کند و این ناشی از ماهیت از کار هنری می‌شود. من خیلی خوشحالم که بعضی از این داستان‌ها این تاثیر را روی شما داشته است. معمولا وقتی اثر تازه‌ای از من منتشر می‌شود من شروع می‌کنم به پرسش از آدم‌های مختلف و نمونه‌گیری. از آنها می‌پرسم که چقدر توانسته‌اند با کتاب ارتباط برقرار کنند و چه تاثیری روی آنها داشته است. نمونه‌گیری‌هایم از این کتاب تا به حال خیلی خوشایند بوده و می‌بینم که توجه عده‌ای از کتابخوان‌های حرفه‌ای و علاقمند به ادبیات به آن جلب شده است و از این بابت، فکر می‌کنم این کتاب یک موفقیت برایم محسوب می‌شود.

و آن نخ نامرئی و پیوستگی داستان‌ها به هم از کجا حاصل شده؟ از خود سهروردی؟
بله، شاید این تفکر خود سهروردی‌ست که این نخ نامرئی را بین تمام مضامینی که در کارش مورد استفاده قرار داده، کشیده است و من هم به عنوان داستان‌پرداز آن را بسط داده‌ام. این کتاب حاصل گردآمدن ده متن کوتاه است. اینها را من خودم داستان نمی دانم. بیشتر متن هستند. می‌خواستم متونی به وجود بیاورم که در عین اینکه ریشه در مفاهیم شیخ اشراق دارد، برای مخاطب امروزی جذاب هم باشد. متن به معنای اخص کلمه، این مد نظر من بوده است و در پرورش آن از قاعده مشخصی پیروی نکردم. هر طوری که آن متن ایجاب کرده آن را ایجاد کرده‌ام. در واقع تابع آن شیرین‌ زبانی شیخ بودم و عمدا اسمش را «آواز پر جبرییل» گذاشتم که قبل از هر چیزی به خواننده بگویم از این متن را الهام گرفته‌ام. امیدوارم نویسندگان جوان ما به آثار پیشین خود توجه کنند و آن را دنبال کنند و امیدوارم که آنها هم یک چیزهایی بیابند که باعث بسط و توسعه این روح ایرانی در ادبیات شود. این تلاشی است که جایش در ادبیات خالی بود با این که نویسندگان قبلی مثل تقی مدرسی یا هوشنگ گلشیری در این زمینه کارهایی انجام داده بودند و نیم نگاهی به ادبیات قدیم داشتند. «یکیلیا و تنهایی او» شروع این نگاه است یا مثلا گلشیری شیفته این نحوه نگاه و احیای آنچه که در ادبیات کلاسیک ماست بود. آل‌احمد هم مثلا در کتاب «کندوها» از آن زیبایی‌شناسی فولکلوریک استفاده کرده یا حتی خود هدایت در «بوف کور» از این جنبه‌ها سود برده است. اما استفاده از این قضایا بدل به یک جریان بالنده در ادبیات ما نشده و نمی‌دانم چرا این اتفاق نیفتاده است. در حالی که ما برای اینکه هویت خود را بهتر بشناسیم باید این مرزهای فرهنگی که به نظرم از مرزهای جغرافیایی و سیاسی بسیار مهم‌تر است را بفهمیم و درک کنیم. من بارها گفته‌ام زبان میهن اصلی ماست. هر جا که برویم زبان‌مان را مثل کوله‌باری با خود می‌بریم و تا زمانی که با آن فکر می‌کنیم ساکن همین مرز و بومیم. زمانی که فراموشش کنیم دیگر از این آب و خاک هجرت کرده‌ایم. من اصرار دارم که روی این زمینه کار کنم. در واقع علاقه شخصی من است و امیدوارم این علاقه شخصی توسعه پیدا کند و دیگرانی هم پیدا شوند که به این کار بپردازند.

یعنی روند الهام گرفتن از ادبیات کهن را ادامه خواهید داد؟
هر جا که جذب شوم این کار را می‌کنم کما اینکه تا به حال هم چنین بوده است. درک این موضوع اساس کار من است. اگر به مضامینی بربخورم مرا جذب کند، و ببینم می‌شود آن را بسط و توسعه بدهم، حتما این کار را خواهم کرد به شرط آن که توجه مرا به خود جلب کند. چون من تا از چیزی لذت نبرم و به قول جوان‌ها با آن حال نکنم، دنبال آن نمی‌روم. اصلا هم اصراری ندارم که به زور کار نوشتن را ادامه دهم. چون نوشتن کار بسیار دشواری‌ست که اگر ذوقی نباشد آدم را مستهلک می‌کند. خلق‌الساعه نیست که دست به قلم ببری داستان خلق شود. به قول فاکنر نیازمند عرق‌ریزی روح و خلجان احساس است. اگر این علاقمند و ذوق نباشد هیچ وقت سراغ کاری نمی‌روم. 

57۲۴۴

کد خبر 363896

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =