گفت وگوی نوروزی خبرآنلاین با دکتر مهدی محقق / وقتی بین تحصیل علم و رفتن به بازار مردد می شوی...

محمدرضا اسدزاده - او سال های 1330 ملبس به لباس روحانیت بوده است. اگرچه همان سال ها با ورود به دانشگاه صلاح دیدو این لباس را کنار گذاشت. مجتهدی که پای درس استادان بزرگی از حوزه و دانشگاه آن زمان نشسته است و علم آموخته است. با او درباره مشقات علم آموزی و وسوسه های ثروت اندوزی سخن گفتیم.

دیدار نوروزی ما با استاد دکتر محقق، رئیس سابق انجمن آثار و مفاخر ایران در منزل ایشان در فضایی بسیار صمیمی که مملو از خاطرات و نماهایی فرهنگی بود، انجام شد. زبان خاطره گو و شیرین دکترمحقق فضای دیدار را تبدیل به گپی کرد و به روزگار گذشته استاد برگشتیم. اول می خواستیم با او درباره وضعیت نخبگان در دهه هشتاد سخن بگوییم، اما بحث از گذشته و خاطرات روزگار رفته و ناخوش احوالی استاد فضای دیدارمان را به سوی دیگری کشاند.

مهدی محقق متولد مشهد است. او سال 1308برای ادامه تحصیل به تهران آمد. از سال 1323 تحصیلات حوزوی را آغاز کرد و موفق به اخذ درجه اجتهاد در محضر آیت‌الله کاشف‌الغطاء و آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری شد. وی در نوزده سالگی وارد دانشگاه تهران شده است و دوره‌ی دکترای الهیات را نیز در همان‌جا گذراند.در سال 1338 توانست درجه‌ دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران اخذ کند. تدریس در دانشگاه‌های تهران، مشهد، امام صادق (ع)، شهید مطهری، تربیت مدرس و دانشگاه‌های لندن، مک گیل کانادا و مالزی از جمله سوابق آموزشی دکتر محقق محسوب می‌شوند.

استاد محقق تاکنون به پاس خدمات فرهنگی، سوابق آموزشی و تألیفات خود از سال 1349، موفق به کسب 14 نشان، مدال و تقدیرنامه شده که از جمله آن‌ها می‌توان به جایزه بهترین کتاب سال در سال‌های 49 و 69، لوح تقدیر و استادی ممتاز در سال 72 از دانشگاه بین‌المللی مالزی و لوح تقدیر و جایزه در سال 77 در دوازدهمین جشنواره خوارزمی‌ اشاره کرد. با او که در آغاز دهه هشتاد به عنوان چهره ماندگار انتخاب شد و در سال 80 نشان دانش و جایزه پیشکسوتان را گرفته است به گفت و گو نشستیم. بخشی از گفت گوی گروه اندیشه خبرانلاین را با او می خوانید.

***************


از کودکی های و نوروز های گذشته بگویید؟

نوروز های ما همه با کتاب و خواندن و نوشتن گره خورده اند. من در بهمن ماه 1308 هجرى شمسى در شهر مشهد به دنیا آمدم.این تاریخ از سنین قمرى مقارن با ماه شعبان و میلاد با سعادت حضرت ولى عصر عج است و به همین جهت نام من را«مهدى»گذاشتند.

یعنی حتی دورانی که کودک بودید و در منزل پدرتان؟

بله. پدرم هم مردی اهل علم بود. پدرم مرحوم حاج شیخ عباسعلى محقق واعظ خراسانى که فرزند مرحوم آخوند ملابمانعلى دامغانى بود از وعاظ درجه یک خراسان به شمار مى‏آمد و علاقه و تسلط زاید الوصفى به نقل و نشر اخبار و احادیث آل محمد-علیهم السلام- داشت. این عشق و توجه او به اخبار و احادیث بدان پایه بود که وقتى مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمى رضوان الله علیه- کتاب سفینة البحار را تألیف مى‏کرد، مرحوم پدرم از ترس اینکه مبادا امکان چاپ آن با شرایط و اوضاع آن زمان دست ندهد، همه کتاب را با دست خود استنساخ کرد، چنانکه هم اکنون یکدوره سفینه خطى به خط پدرم در خانواده ما باقى مانده است.

انگار دوره ای هم پیس از واقعه گوهرشاد پدرتان زندان بود؟

بله . من شش ساله بودم که واقعه خونین مسجد گوهرشاد مشهد رخ داد. هنوز صداى صفیر گلوله‏هایى که در شب واقعه شلیک مى‏شد در گوش من طنین‏انداز است خصوصا که این واقعه مصادف شد با پنهان زیستن پدرم زیرا او از کسانى بود که در شب واقعه منبر رفته بود و در ضمن سخنانش گفته بود: «گویى ما در زیر پرچم انگلیس هستیم که هر چه آنان بخواهند باید اطاعت شود.»

سرانجام پدرم پس از مدتها زندگى مخفى خود را به شهربانى مشهد معرفى نمود و از آنجا به زندان قصر منتقل شد و بیش از سه سال را در آنجا گذارند.در سال 1317 با آزاد شدن مرحوم پدرم ما به تهران آمدیم و با توجه به اینکه پدرم ممنوع المنبر بود و درآمدى هم نداشت، خودش به اتفاق دو برادر بزرگترم به حجره‏اى در مدرسه سپهسالار رفتند و بقیه خانواده در اتاقى کوچک که در بازارچه نایب السلطنه قرار داشت مقیم شدند، سرگردانى پدر براى تدبیر معاش و بى‏اطلاعى او از تشریفات نام نویسى، رفتن مرا به مدرسه به تعویق انداخت تا بالاخره در دبستان فرهنگ ثبت نام کردم.

در سال 1321 وارد دبیرستان شدم، در آن حال آشفتگى وضع معیشت خانواده، آرامش خاطرى براى من باقى نگذاشته بود. لذا با یک تصمیم ناگهانى، در نیمه بهمن همان سال درس را رها کردم و به بازار روى آوردم و مدت 3 سال به شاگردى مغازه و تحصیلدارى تجارتخانه مشغول شدم، تا اینکه دو برخورد اتفاقى مرا از این کار منصرف ساخت، از این رو جامع المقدمات را برداشتم و به مدرسه خان مروى آمدم و مرحوم پدرم مرا به استاد سالخورده‏اى به نام حاج سید هادى ورامینى سپرد.

آن مرحوم که مى‏گفت در صرف و نحو شاگرد مرحوم حاجى میرزا آقا کوچک ساوجى بوده، در مدت 4 ماه صرف میر و عوامل ملا محسن وانموذج و صمدیه را با کوششى هر چه تمامتر براى من درس گفت و قرار گذاشت روزى در حضور پدرم از من آزمایش به عمل بیاورد.در روز موعود، او شروع به خواندن قرآن کریم کرد و نوع کلمات را از نظر صرفى و حالت آنها را از نظر نحوى از من سؤال مى‏کرد و من بى‏درنگ پاسخ مى‏دادم.این نخستین بار بود که طعم موفقیت در علم را چشیدم.

پدرتان کی فوت کرد؟

در اسفندماه 1337 همین سال پدرم با عارضه سکته ناگهانى دار فانى را وداع کرد و خلق انبوهى از روحانیون و متدینین بازار تهران او را از بیمارستان بازرگانان تشییع کردند و در قم به خاک سپردند.

مرحوم پدرم مردى با تقوى و مؤمن و فعال و پرکار بود و تا آخرین ماههاى حیاتش از کوشش و جهد در راه علم باز نایستاد چنانکه تقریبا یکماه و نیم پیش از درگذشتش براى کتاب روضات الجنات چاپ قدیم که فاقد فهرست بود و بدشوارى شرح حال علماى مورد نیاز از آن به دست مى‏آمد فهرست مضبوط و منظمى تهیه کرد چنانکه آخرین دست نبشته آن مرحوم همان است که در آخر آن فهرست بدین گونه آمده است.

هیچ وقت شد که تصمیم بگیرید درس را رها کنید و به دنبال ثروت بروید؟

بله . راستش یک بار وقتى من در سال اول دبیرستان بودم، مقدارى از علم زده شدم و از مدرسه بیرون آمدم و به دنبال کسب و کار آزاد رفتم. بعد یکى، دو مورد سفر پیش آمد که به اتفاق پدرم به مشهد رفتم و این در حالى بود که در آن شرایط سنى بشدت نسبت به مسائل مذهبى و دینى بخصوص مسائلى که پدرم روى منبر ایراد مى‏کردند، کنجکاو بودم. به این ترتیب بعد از ان علم زدگی نخستین مشوق من مرحوم پدرم بودند. بعد هم که خوشبختانه تحصیلم را پى گرفتم، با چند نفر استاد ممتاز روبرو شدم که تاثیرى عمیق بر من گذاشتند و تا آخر عمر آنها را فراموش نخواهم کرد این اشخاص عبارت بودند از مرحوم ادیب نیشابورى که در خدمتشان ادبیات عرب و معانى بیان مى‏خواندم، مرحوم میرزا محمد على مدرس تبریزى که در تهران استاد فقه من بودند و دیگر مرحوم آقا شیخ محمد تقى آملى که استاد فلسفه من بودند، در هر حال هم هر گونه تلاش و کوششى که بنده در راه علم انجام مى‏دهم مرهون الطاف و بزرگواری هاى این بزرگان و نفس گرم مرحوم پدرم است، خداوند، باران رحمت بیکرانش را بر آنها بریزاناد.

در مسیر زندگی تان هر جا تعارضی بین علم اموزی و امور مادی پیش امده، چه کرده اید؟

بنده شخصا هر کجا که تعارضى میان علم و امور مادى برایم پیش آمده، احساس کرده‏ام که به سمت علم گرایش و تمایل بیشترى داشته‏ام. وقتی بین تحصیل علم و رفتن به بازار مانده بودم، با تشویق های پدر و روبرو شدن با استادان برجسته، علم را انتخاب کردم. سختی های مادی اش را هم به جان خریدم. البته مدتى در جوانى فکر مى‏کردم که درس مى‏خوانم و مدرک مى‏گیرم چون درس بدون مدرک بى‏فایده است، و به همین دلیل هم براى ثبت نام به دانشکده الهیات رفتم.در آنجا به من گفتند سن تو 17 سال است.در حالى که ما کمتر از 18 سال را نمى‏پذیریم هر چند در آن ایام دانشجوى الهیات-معقول و منقول-را با گواهینامه بعضى از اساتید بزرگ قبول مى‏کردند.

با این حال به من گفتند که باید تا سال آینده صبر کنى. سال بعد که مى‏خواستم به دانشگاه بروم على‏رغم اینکه خیلى خوشحال بودم، اما مى‏دانستم که براى اخذ مدرک است که دارم این کار را مى‏کنم.در همان وقت موردى پیش آمد که ناگزیر شدم به مشهد بروم و لحظه‏اى که در آنجا چشمم به استاد ادیب نیشابورى افتاد این تردید در وجودم شکل گرفت که به تهران بیایم و لیسانس بگیرم، یا در آنجا بمانم و چیز یاد بگیرم.

ولى سرانجام کفه علم برترى پیدا کرد و ترجیح دادم همانجا بمانم، بعد هم که لیسانس گرفتم تردیدى پیش آمد که یا با رتبه ادارى در تهران بمانم و یا با چند برابر حقوق با رتبه دبیرى به شهرستان بروم، دیدم اگر در تهران بمانم مى‏توانم از محضر اساتید بزرگوارى مثل آقایان سید کاظم عصار، آقا شیخ محمد تقى آملى، آقا میرزا ابوالحسن شعرانى و الهى قمشه‏اى‏ استفاده کنم و در عین حال دنبال یک رشته دیگر دانشگاهى هم بروم و از وجود استادان گرانقدرى نظیر مرحوم همائى، مرحوم فروزانفر و مرحوم بهمنیار کسب فیض کنم، به این دلیل حقوق ماهیانه 160 تومان را به همراه بهره‏هاى علمى در تهران پذیرفتم و حقوق 800 تومانى شهرستان را رها کردم.این موضوع بارها در زندگى من تکرار شده است.

یکبار هم هنگامى که دانشجو بودم از مصر دعوت کردند که در کنگره اسلامى دانشجویان شرکت کنم. در همان حال هم عده‏اى از دوستانم مشغول سرمایه‏گذارى براى تأسیس یک مدرسه‏اى بودند از این رو به من هم پیشنهاد کردند که با همان اندک پولى که داشتم در این کار شرکت کنم و همه ساله هم منفعت پولم را بگیرم.اما من ترجیح دادم آن را بابت کرایه رفت و برگشت بپردازم و به قاهره بروم چون فکر مى‏کردم در آنجا کتابى مى‏بینم، کتابى مى‏خرم و با اساتیدى گفت وگو مى‏کنم.

 الان هم خیلى خوشحالم که آن کار را کردم و هنوز لذتش را احساس مى‏کنم، هرگز هم براى من این حالت که کفه مادیات بر کفه علم غلبه کند پیش نیامده است.به همین دلیل هم هست که هر وقت ریاست و یا مسئولیتى از این قبیل را به عهده‏ام قرار مى‏دادند به نحوى خودم را کنار مى‏کشیدم تا این توفیق علمى را از دست ندهم.این مسئله همیشه در من بوده و هست یعنى اگر الان هم هنگام خروج از اینجا به من بگویند مى‏توانى به خانه بروى و استراحت کنى و یا در فلان محل که مجلس سخنرانى برپاست چند کلمه چیز یاد بگیرى، بدون تردید دومى را بر مى‏گزینم و این به غیر از طینت و نهاد انسان، به چیز دیگرى ارتباط پیدا نمى‏کند.

خیلی جاها گفته اید که میرزا مهدی آشتیانی خیلی روی شما اثر گذاشت. کی و کجا با ایشان آشنا شدید؟

نوجوان که بودم بى‏صبرانه منتظر بودم تا سیوطى را نزد استاد شروع کنم چون مى‏دانستم به دشوارى چنین استاد نحوى مى‏توان یافت.اما مرگ ناگهانى استاد در اورازان طالقان، کاخ آرزوى مرا فرو ریخت. ناچار در جستجوى استاد نحو به مدرسه‏هاى مختلف تهران مراجعه کردم، تا اینکه یکى از تاجرزادگان تهران که به درس طلبگى آمده بود گفت که در مدرسه سپهسالار قدیم که پشت مدرسه مروى قرار دارد، استادى اهل آذربایجان، درس سیوطى حاشیه و مغنى مى‏دهد.

در درس مغنى او آقاى میرزا عبد الجواد حکیمى- دکتر عبد الجواد فلاطورى استاد دانشگاه کلن آلمان- و چند تن دیگر حاضر مى‏شدند. به این ترتیب من هم به درس سیوطى و حاشیه ایشان راه پیدا کردم.ولى از استاد چندان راضى نبودم، چون ایشان خود از طلبگى سر خورده بود و به هنگام درس هم جسته گریخته سخنان مأیوس کننده بر زبان مى‏آورد، اما بر خلاف این استاد، دیگر مدرس بزرگ و بزرگوار آن مدرسه مرحوم مغفور میرزا مهدى آشتیانى- رضوان الله علیه- که از نوابغ روزگار و نوادر عصر ما بود، بر شوق و ذوق من واقف گردید و حجره و راتبه‏اى در آن مدرسه برایم مقرر فرمود و همین تشویق او سبب شد که من درس را رها نکنم و با کوشش هر چه بیشترى آن را ادامه بدهم.

در این موقع دو تن از مدرسان بزرگ مشهد به تهران آمدند که در آن مدرسه آمد و شدى داشتند یکى مرحوم شیخ محمدرضا ترابى خانرودى و دیگرى حاج شیخ حسین وحیدى خراسانى. من و آقاى علوى فرصت را مغتنم شمرده و معالم الاصول را نزد مرحوم ترابى و شرح منظومه منطق را نزد آقاى وحیدى خواندیم وجود این دو استاد ارجمند موجب شد که آن مدرسه محل رفت و آمد فضلاى خراسان گردد.

چه شد که بعد از آن دوره به مشهد رفتید؟ تهران برای تحصیل بهتر نبود؟

در تابستان 1326 میان دو امر مخیّر بودم:یکى رفتن به مشهد و تحصیل علم به طور جدى خصوصا که خانواده‏ام با رفتن من موافقت کرده بودند و دیگرى رفتن به دانشکده معقول و منقول براى اخذ لیسانس که دیگر مانع سنى برایم وجود نداشت و مسلما من که طالب علم بودم اولى را بر مى‏گزیدم زیرا این آرزوى من بود که مغنى و مطول را که پیش استادان کم مایه در تهران خوانده بودم دوباره پیش استادى مبرز همچون ادیب نیشابورى بخوانم.

آقاى ترابى هم که گفتم علاقه‏مندى‏ام را به ادبیات عرب شاهد بود مرا تشویق به تحصیل در مشهد کرد. سخنان او و موفقیت هایى که آقاى عبد الجواد حکیمى و محمد جعفر جعفرى لنگرودى- استاد دانشکده حقوق- در درس ادیب نیشابورى به دست آورده بودند بیش از پیش مرا مصمم کرد که به مشهد بروم.خانواده من به جهت بیمارى مالاریا که گریبانگیرم شده بود صلاح ندانستند در مشهد تنها زندگى کنم لذا به فکر افتادم تحصیلات خود را در دانشکده علوم معقول و منقول ادامه دهم.براى نام نویسى که مراجعه کردم گفتند حداقل سن براى ورود هجده سال است و من هر چند گواهینامه علمى از آقایان آقا میرزا مهدى آشتیانى و آقا میرزا محمود شهابى خراسانى داشتم و مسلما در امتحان ورودى موفق مى‏شدم، به علت اینکه یکسال تا هجده سالگى من باقى بود نتوانستم وارد شوم. از خاطرات این دوره وضع رقت‏بار مرحوم حاج میرزا مهدى آشتیانى بود.

ایشان درس فلسفه مى‏گفتند و بسیارى از فضلا از جمله مرحوم شیخ ابراهیم صاحب الزمانى و سید جلال الدین آشتیانى در آن شرکت مى‏کردند. آن مرحوم که از نوابغ روزگار و لقب «فیلسوف شرق» واقعا در خور وى بود. متأسفانه در کمال عسرت مى‏زیست و بارها در سر درس دچار عارضه خون‏ریزى معده شد. یکبار که او را به بیمارستان رضانور انتقال دادند وقتى بیمارستان آتش گرفت و او را بر روى تخته پاره‏اى به سوى دیگر عمارت منتقل مى‏کردند. مرا دید که به دیدنش آمده بودم، چشمانش پر اشک شد و دعا کرد که من در جریان علم و عالمى به سرنوشت او دچار نگردم. یک بار دیگر او را به این حالت دیدم و آن وقتى بود که به همراهى یک از همدرسانم به دیدن او در خیابان نایب السلطنه رفتیم.

زن صاحبخانه فحاشى و ستیزگى فراوانى در مورد اخذ اجاره یا افزودن آن کرد و وقتى که خانه را ترک کرد استاد با همان وقار همیشگى رو به ما کرد و گفت«تازه این بار ملاحظه شما را کرد و ملایم‏تر بود». مرحوم پدرم در آغاز مرا همراهى کرد و از سرپرست مدرسه نواب در مشهد خواست تا حجره‏اى در اختیار من گذاشته شود.در مدت کوتاهى وسایل مختصرى براى زندگى تهیه کردم و پدرم ده من زغال براى من خرید تا کرسى بگذارم و اتاقم در زمستان گرم باشد ولى من در تمامى آن زمستان چنان سرگرم درس و بحث بودم که حتى دستى به زغالها نزدم، از ساعت 7 صبح تا 9 به درس مطول مرحوم ادیب مى‏رفتم و از 10 تا 12 به درس شرح لمعه و قوانین مرحوم حاجى میرزا احمد مدرس یزدى و از 2 تا 4 بعد از ظهر به بیان مطول درس دیگر مرحوم ادیب و بقیه اوقات را با همدرسانم به مباحثه مى‏پرداختم.

پس چرا در مشهد نماندید و برگشتید تهران؟

مدت یکسالى که من در حوزه علمیه مشهد بودم از بهترین سنین زندگى من محسوب مى‏شود خصوصا که علاوه بر دسترسى به استادان فاضل و دانشمند و استفاده از درس آنان، با برخى از بزرگان اهل تقوى و فضیلت آشنا شدم که از میان آنان مى‏توانم مرحوم شیخ مجتبى قزوینى و آقا میرزاد جواد آقا تهرانى را نام ببرم. در نظر داشتم که اگر در مشهد براى ادامه تحصیل بمانم از درس دو مدرس بزرگ فقه و اصول آن شهر یعنى مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینى و مرحوم حاج شیخ محمد کاظم دامغانى استفاده کنم.چند صباحى هم به درس این دو بزرگوار رفتم ولى متأسفانه به علل مادى در مشهد نتوانستم بمانم و به تهران برگشتم و این فرصت پیش آمد که تحصیلات خود را در فقه و اصول و فلسفه نزد بزرگان و مشایخ تهران ادامه دهم و با ورود به دانشکده معقول و منقول در جریان دروس دانشگاهى قرار گرفتم.

در امتحان ورودى دانشکده که در شهریور 1327 صورت گرفت و متجاوز از دویست نفر شرکت کرده بودند من شاگرد سوم شدم و در همان امتحان با مرحوم شهید دکتر بهشتى آشنا شدم که ایشان شاگرد دوم شده بودند. درس هاى دانشکده در برابر آنچه که ما در حوزه‏ها اندوخته بودیم سطحى و جزئى بود لذا ما فقط در امتحانات آخر سال شرکت مى‏کردیم.

در خلال سالهاى 1327 و 1330 که دانشجوى دانشکده معقول و منقول محسوب مى‏شدم، به جاى حضور در کلاسهاى درس رسمى به درس مدرسان بزرگ تهران رفتم و دوره‏هاى عالى فقه و اصول و فلسفه و کلام را نزد مرحوم سید محمد کاظم عصار و مرحوم میرزا محمد على مدرس تبریزى و مرحوم شیخ محمد تقى آملى و مرحوم شیخ ابو الحسن شعرانى و مرحوم میرزا مهدى الهى قمشه‏اى فرا گرفتم و از مفاوضات و مجالس مرحوم میرزا مهدى آشتیانى نیز برخوردار شدم.خداوند همه آنان را غریق رحمت خود گرداند.این بزرگواران مرا به تشویق‏هاى علمى خود مفتخر ساختند و بر جد و جهد و اجتهاد من شهادت دادند و در نتیجه از دو مرجع بزرگ یعنى مرحوم حاج شیخ محمد حسین کاشف الغطا و مرحوم حاج سید محمد تقى خوانسارى موفق به اخذ درجه اجتهاد رسمى شدم که همان موجب معافیت من از خدمت نظام وظیفه شد و توانستم بدون وقفه به تحصیل و تحقیق ادامه دهم.

در سال 1330 براى اخذ لیسانس دوم که منتهى‏ به دکترى هم مى‏شد وارد دانشکده ادبیات شدم و فقط در برخى از کلاس ها از جمله درس فرانسه شرکت مى‏کردم. مرحوم آیت الله کاشانى معتقد بود که در من فصاحتى وجود دارد که در معلمى باید از آن استفاده کنم و وقتى تعلل مرا در امر استخدام دید گفت:«شما بیسوادا خودتونو کنار مى‏کشین که همه جاها را کافرا گرفتن» کلمه «بیسواد»تکیه کلام آن مرحوم بود لذا نامه‏اى در صلاحیت من به وزارت فرهنگ نوشت و من به تشویق آن مرحوم از آن سال کار تدریس در دبیرستان را شروع کردم.از همان سال اول تدریس با دو دوست صمیمى آقایان دکتر سید جعفر شهیدى و دکتر سید على موسوى بهبهانى آشنا شدم که نعمت مصاحبت و مجالست هر دو هنوز پایدار است، خداوند به هر دو عمرى طولانى عطا بفرماید.

در سال دوم دانشکده ادبیات که حضور در کلاسها اجبارى بود مناسب دانستم که لباس روحانیت را که مدت پنجسال بر تن داشتم ترک کنم و در این امر با مرحوم پدرم و مرحوم راشد مشورت کردم و آنان متفق القول بودند که من براى تدریس و تحقیق ساخته شده‏ام و این امر مقید به لباس خاصى نیست.در دانشکده مورد محبت و احترام استادان بودم.از دکتر ذبیح الله صفا و دکتر محمد معین تصحیح متون ادب فارسى را آموختم و مرحوم بدیع الزمان فروزانفر تحلیل تاریخى ادوار مختلف فرهنگ اسلامى و ادب فارسى را به من آموخت و آشنایى با اساتید دیگر، مرا با فرهنگ ایران باستان آشنا کرد.

در سال 1333 در زبان و ادبیات فارسى لیسانس گرفتم و بلافاصله در دوره دکترى شرکت کردم.در این مدت تدریس در دبیرستان هم کماکان ادامه داشت.در سال 1334 دوره دکترى علوم معقول و منقول افتتاح شد و من در دکترى معقول ثبت نام کردم.مرحوم استاد محمود شهابى کتاب شفا و مرحوم راشد کتاب اسفار و مرحوم فروازنفر رساله قشیریه را تدریس مى‏کردند. در سال 1336 دوره دکترى زبان و ادبیات فارسى را به پایان رساندم و در سال 1337 دوره دکترى علوم معقول و منقول پایان یافت.

چطور شد که به کانادا رفتید و تصمیم گرفتید شرح منظومه را در غرب منتشر کنید. انگار استقبال زیادی از سوی استادان فلسفه آمریکایی شد؟

بله . در سال 1344 به دعوت دانشگاه«مک گیل» براى تدریس به کانادا عزیمت کردم و در آنجا بود که با همکارى و تشویق چند استاد خارجى تصمیم گرفتیم میراث علمى شیعه را که تا آن زمان ناشناخته مانده بود، به دنیاى علم معرفى کنیم، بدین منظور جهت شروع کار، شرح منظومه را انتخاب کردیم که با اسلوب علمى جدید آن را به چاپ رساندیم. علت برگزیدن شرح منظومه به این جهت بود که مى‏دانستیم نشر ترجمه سبزوارى، آنچه را که غریبان شایع کرده‏اند که فلسفه اسلامى با ابن رشد ختم گردیده، باطل خواهد ساخت، که این نظر درست از آب درآمد، چنانچه وقتى‏ ترجمه ما در سال 1977 در نیویورک چاپ شد و نام سبزوارى براى نخستین بار در دائرة المعارف هاى علمى و فلسفى وارد گردید، همه وجود یک فیلسوف ناشناخته قرن نوزدهم در ایران را با تعجب تلقى کردند.پس از آن از من خواسته شد که استادى یکى از دانشگاههاى خارجى را به طور دائم بپذیرم، ولى من اقامت در ایران و تدریس به ابناى وطن را با هیچ مقام و موقعیتى در خارج نمى‏توانستم مقایسه کنم.

در بازگشت، مدتى در حوزه علمیه قم عهده‏دار تدریس«روش تصحیح انتقادى و نشر متون اسلامى» بودم و در بنیان‏گذارى«دائرة المعارف تشیع»و «دائرة المعارف اسلامى»هم سهمى داشتم.در چندین کنگره علمى داخلى و خارجى نیز شرکت نمودم و در سال جارى به مدت یک نیمسال تحصیلى در دانشگاه مک‏گیل کانادا به تدریس کلام و اصول فقه شیعه پرداختم و مجموعه‏اى را تحت عنوان«میراث علمى شیعه»پایه‏گذارى کردم که ترجمه امهات متون علمى شیعه از جمله ترجمه انگلیسى معالم الاصول در این مجموعه چاپ و منتشر شد.

/62

کد خبر 139045

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 11 =