چنین گفت یکی از سرایندگان خاوری.
- ویژه در سالی که آسمان هم به فرمان مرکوری است.
چنین گفت یکی از سرایندگان باختری.
- آشوبش مردمان را در سراسر جهان، فرجامی هست؟ چنین پرسید آنکه در مردمان و انبوه آنان درمانده است و چنین پاسخ شنید از آنکه بر باروی مرگ رانده است:
«... خواه فرجامی باشد این خیزش و آشوبش را خواه تا آن فرجام ایزدی، فرسنگها مانده باشد، ما راه نخواهیم گرداند. نه به دستان و نه به داستان، که خود راندیدن، افسون «دستان» ماست و داستانها را سربهسر، به گوش مردگان شنیدن، آموزه نیای سیمرغ پرورد برابر با جان ما؛ که زمین گویچهای است، بازیِ پیران کهن را، و بیشتر از این زمره یکی است، یاری خرداد را کمر بسته و...
... با تو نشاید سخن گفتن؛ این به نتوان گفت. با تو نباید سخن گفتن - این، هرکس نتواند گفت.
با تو... تو... آری تو! سخنها گفتهاند و نشنودهای. چونک از همان دودهای! و این گفته نه گمان است، که فرزند دستان را، بهدست اندر، کمان است. پیش از تو پهلوانان را دوال کمر گسسته و جگربند نیز، هیچش نه بیم از مرگ، که پیر و پروردگار اوست و نه پرواش از زندگی که مام و دای آناهیدوار او. تواش ندیدهای، زانکه به دیده، دیدار موشانت دادهاند و آنگه موش کور و گوش و هوشی به دُروج این و آن به هم در پیوسته و سخت سزاوار نکوهش و ریشخند نیز. با تو... آری آری، تو... ورنه فراتر از تو باد است و فروتر از تو خاک! و ما زنده به پیغام اردویسور اناهیدیم که اورمزد با خشم او، خشمگین میشود و با خشنودی او خشنود. ایدون باد، ایدونتر به فرّ بهرام و رجاوند.
«آفریدگان هرمزد به خدایی و دستوری، دادمندی و برترپایگی به آسودگی ایستادهاند. رویاروی آفریدگان اهریمن... .
ترا با قرآن چکار، اگر فرمود: و شارکهم فیالاموال و الاولاد» و با سخن مردگان چکار؟ خواه مجوس، خواه قرمطی، خواه خرم دین، خواه مزدکی، خواه شیطانپرست، خواه غالی، خواه... هرکه توگویی و همانندان تو، بس بسیاران گویند. ایستادهایم آنچنان که باد - با نرمی نرم، با درشتی درشت که رحماء بینهم فرمود و اشداء علی الکفار. آنچنان که نخست پایه چینودپل، که خشم فرو میبرد و گاهی، آهی، نه آشکار و نه پنهان، برمیآورد؛ که:والکاظمین الغیظ فرموده است و العافین عن الناس، نه دیو آنچنان که فلان گفت و گنبد گیتی... مگر آنگونه که پیران و پیشوایان میفرمایند: دیو و دیوا و دوا، یگانگی اورمزدی را، ورنه، «بسدیو» گواه شهریاری انسان بس، از آنسو؛ و از اینسو، عمران و آل عمران علیهمالسلام بس. اگر از «مله ابیکم ابراهیم» بهرهمندیت داده باشند ایزدیان و آسمانیان.
تو میگویی سوکوارم. دیر مپایاد سوک تو! سوکوار کیستی؟ زنده جاودان؟! سوک تو شاید سور آسمانیان باشد که هرچه را... بگذریم، بگذار آنان که نه آینهبیناند و نه دیدار بین، به گمان همانندی آسمان با زمین، شرمسار گفتار خویش باشند پس از مرگ. شهریاران را با سوک و سرور مستمندان چکار؟ آسمانیان را با زمین چکار؟
اگر گیتی خود همین است که تو میبینی و گمان میبری، سر و سرهنگ ایزدیان، شهریار آسمانیان، خداوندگار سخن و داد و دین و دهش و زهد و بندگی و بردباری ومهربانی و فروتنی و بخشش و بخشایش و نماز و روزه و کشت و کار و نبرد پیاده و سوار، آنکو در دژ آشوبزاد، پنهان از چشم پریان و آدمیان و فرشتگان، و به آشکارا درمزگت، به گشایش اورمزدی رسید، چونک، نه همچون مردان، بلکه همچون زنان، از پشت سر، بر او تیغ آختند؛ آنگاه که یگانه بیچون و چند را، پیشانی بر خاک نهاده بود و از میان سه تن که به آهنگ کشتن وی، تیغ برکشیده بودند، شمشیر نگونبختترین نگونبختان، به آن جان سراپا فرهمندی رسید، هم بدانجای سر، که در جوانیش، تیغ مردی هزار مرد، فرود آمده بود، عمرو بن عبدود نام و... چه میگفتم؟ آری، فرمود: فزت و ربّ الکعبه» و... آری همو که چنان زاد و چنین رفت. فرمود. ... باری پیش ازین، گیتی را گفته بود «طلقتک ثلاثه، لا رجوع فیها» اکنون تو در سودای همان زنی که شهریار شهریارانش سه طلاق گفت. سرگردانی و سوگمند... نه با تو گفتند که خودسر مباش؟!
به خویشکاری خود غره، در غربال آزمون ایزدی افتاده چه توانی کرد؟ جز گردن نهادن به نبهره مردمان آدمی روی اهرمن خوی؟! خود کرده را هیچگاه تدبیر نبوده است... آزمون توست، این، نه آزمون من؟! آزمون مسلمانی است و من باری هرگز دعوی مسلمانی نکردهام و اگر مسلمانان را یاری دادهام، از آنرو بودهست که روزگاری با مسلمانان همراه بودهام و گمان میبردهام که مسلمانم. دیرگاهی است که دریافتهام «شیطانپرست» بودهام و خود این را نمیدانستهام. ونه من، همکیشان من همه شیطانپرست بودهاند و من این را نمیدانستهام.
اکنون دیری است که نه سوک مسلمانان را و نه سور و سرورشان را به گاه و جای نزدیک میشوم. بیم ان دارم که از من و کیش من و آنکه میپرستیدهام و نمیدانستهام شیطان بوده است، آنان را گزندی سهمگینتر از این که خود با خود میکنند، فراز آید، از دور و نزدیک و آسمان و زمین! زیرا آنکه من و همکیشانم او را ندانسته پرستیدهایم و به گمان مسلمانان، همچنانش میپرستیم، چندان سهمگین و هراسانگیزست که مسلمانان از او به خدای خویش میپناهند. و... «استعاذه»؟ آری، از... نه! مرا و آنان را که همکیشان منند از شیطان هیچ پروا و پرهیزی نیست، زیراک به لعنت نیز نمیارزد. او نیز سرفکنده «آزمون ایزدی» است.
نیای کلان آدمیان را سجده نکرد، تا در شمار فرشتگان نباشد و در گوشهای دوردست، بس بسیار دور از آن جایگاه و پایگاه اورمزدی، با ما بر خاک باشد و بیازماید آنان را که دعوی پاکی و نیکی و دادگری و راستی و یکتاپرستی دارند. و سپاس اورمزد را که این هیچکس، نه هرگز دعوی پاکی و نیکی داشته، نه در زمره امیران بوده تا در غربال «آزمون دادگری» بیفتد، نه فروتر از این، وزیر و مشاور و معاون و... نه هیچ گردنهای، نه راهی، نه چاهی، نه مهری، نه ماهی، همین روسیاهی برآورده گرد از بدان و ددان، بهنامی که نامیدهاندش علی تازیان، و او خود به هنگام پیکار فرموده است:
«انّا الذی امّی سمتنی حیدره»
یاد باد احمد عزیزی را، روزی بر او نهیب زدم: «حیدر» به طیبت گفت: «هی پنجره!» و من اکنون سایهای هستم بر «پنجره» افتاده و او ماهی در برکه بیداری. باری اگر سوکی بایدم برپا داشتن، بایستهتر آنک سوک وی باشد یا... چرا سوک؟ نه مرا، نه همکیشان مرا، هیچ سوک نیست. ویژه سوک اردویسور اناهید، که گنبد مزارش آسمان است و زمین، جز بار سایه او را نتواند کشیدن، زیراک او مینوی همه آبهاست. آبانش از همین روی نامیده آن یگانه بیچون چند، یکتای بیهمانند. دادار دادگر
نیاز فاطمه دارم دلی که در سینه است
اگر نه یوسف اویم، غلام او هستم
از این بیش هیچ نرسد مسلمانان را از این نامسلمان که منم، مگر آنکه مرا به یاد آرند: تو مگر آن نیستی که بر آردویسوراناهید چنین موئیدهای:
«ای مادر ای پرنده که بر بادها گذشت!
چون ماه نو خمیده شد از یادها گذشت
وز یاد برد مهریهاش را و دور شد!
بگذار تا پرنده تقدیر بر شانههای هر که نشسته است...
- ...کور شد
اسفندیار بود و نمیدید
جز خویشتن به دهر کسی را،
روئینتن از بلا
این است آن اجابت شیرین و بیدعا!
ای خم شده ز بام ندانسته در بهشت
و آزار دیده گاه ازین گورزاد پیر
دنیا همین، همیشه همین بودهست
آه ای شگرف و ژرف...
- چراهای سوخته!
- آه ای بلند و...
- نقش بناهای سوخته
- ای گفتوگوی بیهنران را خریده نغز
وانگه مرا شمرده...
- گداهای سوخته
ای مادر ای پرنده که بر بادها گذشت!
و آنسوی نیک و بد،
از بامها و شعبده یادها گذشت!
- از یادها و دیده و دیدار
این را به خاک خاطرهات بسپار!
- آری، هنوز همنفسی هست
در ما شکسته...
- بیسر و پاهای سوخته
- اکنون یگانگی کن و با بادها بیا!
با امتداد خاکی فریادها بیا
انسان دوباره بوزنه...
- بوزینه است باز
دانش چراغ و مرغ، همان دینه است باز!
- برگشتن از که میطلبی؟ نارضا رسید!
با پهلوی شکسته به این کبریا رسید!
- کی بادها به خاطر ما راه میبرند؟
ما را کجا به بارگه شاه میبرند؟
هرکس حکایتی به تصور چرا کنند؟
تا چند زنده خاطره ماجرا کنند؟!
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمیکشد
ماییم و داغ...
- بس کن ادهای سوخته
آنک ببین! تمام زمین کام مام ماست
با روضهها و یاد عزاهای سوخته!
خاموش کن چراغ دلت را...
- ... چه فایده؟
با فرق این شکافته وان...
- بس کن ای بلید!
شمر و یزید قافیه، بر باد میدهند
سرها زتن جدا شده، پاهای سوخته!
- آن مام بانوان و... جوان، مام آسمان!
مام زمین...
- رها کن و برگرد!
«زنی صداق زنی دیگرست میدانید؟
زن مطلقه افسونگرست میدانید؟»
ای آسمان! به پاسخ این دستها ببار!
- دیوارهای گمشده، درهای سوخته!
- ای وای! باز قافیه تغییر رأی داد...
- پس کو؟ کجاست پیکر سرهای سوخته؟
- بنگر به بانگ مام و کپرهای سوخته







نظر شما