۳ نفر
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۰۷:۵۰
خاطرات وکیل/ 21 رمضان، پیوند قلب ستایش به پدر

شش دانگ حواسم به مراجعه کننده بود که منشی سراسیمه وارد اتاق شد و موبالیش را تحویلم داد،تنها کلامی که از لابه لای گریه های همسرم شنیدم: جانان...تخت...افتاد.

از آن لحظه تا زمانی که دخترم  را به آغوش کشیدم چیزی به خاطر ندارم و نمی دانم چطور مسیر دفتر تا منزل را طی کردم.بعدها منشی نقل می کرد که بدون توجه به مراجعین طوری با شتاب از دفتر خارج شدید که متوجه شکستن میز عسلی وسط سالن پذیرایی نشدید.جانان چند ماه بیشتر نداشت که در حالِ خواب با سر از تخت به زمین افتاده بود.
به منزل که رسیدم،صورت کبود دخترم و چشمان گریان مادرش تنها تصویری بود که می دیدم،برام جالب بود همسرم  در آن حال و هوا  که برای سلامتی جانان نذر و نیاز می کرد  گفت:آخر هفته باید بریم  شیرخوارگاه ،همین الان به نیت پنج تن، برا سلامتی دخترم نذر کن پنج دست لباس دخترونه برای بچه های شیرخوارگاه خرید کنی و آخر هفته سفره حضرت رقیه (س) داخل خونه بندازم.گفتم:شیرخوارگاه چرا؟همسرم با همان حال گریان گفت:بعدا برات توضیح می دهم...

بعد که خیالمون بابت سلامتی دخترم راحت شد همسرم گفت:ثریا خانم همین خانمِ واحد روبه رو داخل گروه ساختمون پیام گذاشته که:دیشب داخل مترو  صحنه ی عجیبی دیده،کنار نوزاد چند ماهه ای  یادداشتی بوده که انگار خانواده اش از بزرگ کردن بچه عاجز بودند و ...بچه های مترو به110زنگ می زنند و طفل معصوم را تحویل شیرخوارگاه میدهند،همینطور که پیام ثریا خانم  را می خوندم به دلم افتاد که فردا بریم شیرخوارگاه و هر کمکی از دستمون بر میاد برای این بچه ها انجام دهیم.

به جا آوردن نذر سلامتی جانان  و دیدن بچه ها بهانه ی ورود به شیرخوارگاه بود  اما نگاه لبریز از تمنای کودکانی که غریبانه زنان و مردان حاضر در اتاق بازی را عمو و خاله صدا می کردند شد حکمی بر وجوب مراجعه ی مجدد به شیرخوارگاه و بازی با  کودکانی که هیچ مفهومی از واژه ی مادر و پدر در ذهن خویش نداشتند،به قول مددکار شیرخوارگاه،اینجا تنها نقطه ی زمین است که ساکنینش با واژگان پدر و مادر غریبه اند.

برای دقایقی رها ازحصار شغل و سن و سال  پا به پای بچه ها سیر و سفری کردم به کودکی،وقت بازی و ملاقات رو به پایان بود که مصطفی درِ گوش مددکار چیزی گفت و خاله نرگس لب گزید و گفت:نه الان که وقت فیلم دیدن نیست،پا درمیانی من و اصرار بچه ها که گویی نقشه ای در سر دارند سببی شد تا خواسته ی مصطفی اجابت شود.

تیتراژ فیلم، پدری  را نشان می داد که چهار دست و پا کودکش را دور اتاق می چرخاند...پیش از آنکه کلامی به تمنا باز کنند دعوتشان کردم به سواری وچه سواره های مهربان و معصومی که شاید برای اولین بار در تاریخ زندگی اشان اشک شوق را تجربه کردند.

نقل اتفاقات شیرخوارگاه وضرورت همراهی با ایشان دلیلی شد تا برخی همکاران در تامین نیازهای شیرخوارگاه،دست یاری داده،گروهی ایجاد و هر ماه بخشی از مایحتاج بچه ها را از قبیل شیر خشک،دارو،گوشت و..تهیه می کردیم،ادامه راه تا به امروز با یاری موکلین و دوستان ،حال خوبی را برایمان ارمغان آورده است.

یکی از همان روزهایی که از شیرخوارگاه بر می گشتم با کامله مردی مهربان آشنا شدم،کاپوت ماشینش را بالا زده بود و چشم انتظار امداد خودرو، که یک دست تکان دادن پرسش گونه سبب توقف و معاشرتی چند دقیقه ای با ایشان شد:خودش را حاج صمد معرفی کرد وقتی فهمید منم شیرخوارگاه بودم گفت:قربون حکمت خدا برم،نه9ماه بنده اش را چشم انتظار تولد نوزادش می گذاره وهنوز بند ناف بچه نیفتاده امانتی اش را از پدر و مادر پس می گیره!با لحن پرسشی گفتم:بد نباشه؟گفت:بد نبینی،چند ماه پیش یکی از کارگران ساختمان برای زایمان خانمش مقداری پول قرض گرفت ، رفت و چندماهی پیداش نبود تا اینکه دیروز سیاه پوش آمد سر ساختمان و خبر از فوت نوزادش داد،بنده خدا خیلی حالش خراب بود،غروب که کارگرها دست از کار کشیدن  و کارگاه خلوت شد دیدم هنوز مشغول بار زدن نخاله هاست و مثل بارون بهار اشک می ریزه،به خودم گفتم بالاخره عزیز از دست داده و بهتره گریه کنه تا سبک شه با همون صدای ناله سر به آسمون کرد و یکدفعه از ناله دست کشید و شروع کرد به کفر گفتن که بی اختیار رفتم سمتش و سیلی محکمی زدم به صورتش،با سیلی که زدم گریه ی قاسم بند آمد و نوبت من شد که بغضم بترکه،بیچاره قاسم با آن حال و احوال لیوانی آب برام آورد و گفت:حاج صمد شما برای همه ی کارگرها مثل برادر بزرگتر هستی و دست به خیری اما دردِ من و زینت آنقدری بود که نفهمیدم دارم چه کار میکنم.

حاج صمد:قاسم بابا بگو چه کار کردی که مستحق کفر گفتن هست؟قاسم:زینت رو تخت بیمارستان بود که زائو آمد پیشم و گفت بچه ای که دنیا آمده الان سالم هست و مشکلی نداره ولی تا قبل از یکسالگی نیاز به عمل جراحی داره که اگر از همین الان به فکر درمانش نباشید ممکنه  بچه فوت کنه!خانمت هم دو سه هفته باید تحت نظر باشه  ،حاجی جان شما از حال و روز من خبر داری که با پول کارگری باید نون ننه و بابای خودم و زینت هم بدهم با خودم گفتم بچه را میزارم داخل مسجد بلکه بنده خدایی پیداش کنه و دوا درمونش کنه...بعد از سه هفته صبح که زینت مرخص شد و آمد خونه سراغ  طفل معصوم  را گرفت به دروغ بهش گفتم بچه سرِ زا رفته،داخل بیمارستان بهت نگفتم تا هول نکنی ... چند روز پیش بی خبر از من رفته بیمارستان و فهمیده بهش دروغ گفتم زمین و زمون برام سیاه کرده،حالا شما که فهمیده و بزرگتر من هستی بگو منِ بیچاره چه کار بایست می کردم میزاشتم طفل معصوم جلو چشمای من و ننه اش بابت بی پولی  تلف بشه!!!

حاج صمد:از آن روز تا الان هر چی شیرخوارگاه داخل شهر بوده سر زدم بلکه بچه ی قاسم و پیدا کنم که تا الان فرجی نشده.

 چند روزی ازگفتگوی من و حاج صمد نگذشته بود که حاجی زنگ زد وراجع به طلب و حسابی که از مهندس داره برام حرف زد:چهل سال برای مردم معماری کردم و یک خط قرارداد* تا به حال ننوشتم و جز همین یک موردِ آخری تاحالا از کسی عارض نشدم اما این کارفرمای از خدا بیخبر یکسال است که آپارتمان هایش را تحویل گرفته و پول مرا نداده.

 چند هفته پس از تقدیم دادخواستِ مطالبه ی اجرت المثل* اجرای عملیات عمرانی پروژه با جلب نظر کارشناس *جلسه ی دادرسی با حضور یکی از همکاران به عنوان وکیلِ کارفرما تشکیل شد که ایشان در دفاع از دادخواست تقدیمی منکر توجه دعوی به موکلشان شده* گفتند:مهندس منکر وجود رابطه ی قراردادی با حاج صمد هست و مدعی است اصلا وی را نمی شناسد لذا مورد مشمول ماده84قانون آیین دادرسی مدنی است*.

 مستندات  و اظهارات حاج صمد در کذب بودن ادعای مهندس و عدم حضور خوانده در جلسه دادرسی،دلیلی شد تا قاضی دستور تجدید جلسه ولزوم حضور مهندس را به  وکیل وی ابلاغ کند تا خوانده خودش راجع به انکار قرارداد توضیح دهد.جالب اینکه در جلسه ی بعد،همکار محترم ضمن اعلام انصراف از ادامه ی وکالت از مهندس اظهار کردند:لازم است بابت دروغگویی موکلم از رئیس دادگاه،همکار محترم و خواهان دعوی عذرخواهی کنم،جهت اطلاع عرض می کنم پس از انتقال دستور جلسه به موکلم ایشان در کمال خونسردی و وقاحت از دروغگویی خویش راجع به انکار وجود رابطه ی قراردادی پرده برداشتند و من نیز به همین دلیل به ایشان اعلام کردم علاوه بر استعفا از پرونده،موضوع را به محکمه انتقال می دهم...

 علی رغم اینکه دادگاه حق الزحمه حاج صمد را  با احتساب دیرکرد،هزینه دادرسی ، حق الزحمه کارشناس و حق الوکاله وکیل، مبلغی نزدیک به صد میلیون اعلام کرد اما درجلسه ی اجرای حکم حاج صمد کاری کرد تا همه انگشت به دهان فقط نظاره گر منش و مناعت طبع وی باشند:کل طلب من از این آقا شصت و پنج میلیون بیشتر نیست وراضی به گرفتن خسارت نیستم.هزینه های دادگاه و...را هم به فرزندان وی می بخشم.شاید به عنوان وکیلِ حاجی تکلیف داشتم به تذکرو ارشادِ وی اما رفتار حاجی زبانم را قفل کرده بود و تنها کاری که در آن حال و هوا توانستم انجام دهم نگاهی بود به چشمان با حیا و محجوب حاجی که گفت:بابت حساب و کتاب خدمت شما می رسم.

با ورود حاج صمد به دفتر،پیک موتور سوار همراه با یادداشتی ،دعوتنامه ی شیرخوارگاه برای مراسم احیاء لیالی قدر را تحویلم داد.دعوت به مراسم قاعده ی هر ساله ی شیرخوارگاه بود، اما محتوای یادداشت قلبم را به درد آورد:جناب وکیل سلام،پیرو کمک های گروه وکلا به این مجموعه،معروض می دارد که چند ماهی است نوزادی به جمع بچه ها اضافه شده که بنا بر نظرپزشک متخصص مجموعه دارای بیماری قلبی است و می بایست بلافاصله تحت عمل جراحی قرار گیرد...اینکه کی و چطور گونه هایم خیس شده بود را نمی دانم، تنها چیزی که به خاطر دارم دستان پینه بسته ی حاج صمد است که روی شانه هایم نشست و گفت:چیزی شده اقای وکیل...

سعی کردم خودم را جمع و جور کرده ابتدا به کار حاج صمد بپردازم تا سرِ فرصت بابت تامین بودجه ی مورد نیاز شیرخوارگاه با همکاران صحبت کنم،نکته ی جالب جلسه ی من و حاج صمد در بحث حق الوکاله و میزان مبلغی بود که حاجی بر مبنای حکم دادگاه برایم در نظر داشت و من با توجه به مبلغ  دریافتی حاجی مخالف دریافت حق الوکاله مندرج در قرارداد بودم و خودم را مستحق مبلغی کمتر از آنچه حاجی اصرار به پرداخت آن داشت می دانستم،اصرار و انکارهای مدام دوطرف سبب شد تا حاجی ادامه ی گفتگو را به بعد موکول کند،دقایقی پس از خاتمه ی گفتگو و خروج حاجی از دفتر همزمان دو پیامک به گوشی ام رسید:

جناب وکیل،پسر عزیزم،در این دنیا که آدم هایی مثل مهندس حاضر نیستن حق و حقوق چندتا کارگر بدهند پیدا کردن انسانی که بابت دردِ قلب غریبه ای  اشک می ریزد بهترین سرمایه است و یقینا پول بی ارزشترین متاع،خدا را شکر در این شصت و چند سال عمرم آنقدری که دستم جلوی نامرد دراز نشود،پول و سرمایه داشته و دارم،اگر هم تصمیم به شکایت علیه مهندس گرفتم برای گرفتن پول نبود بیشتر می خواستم به او بفهمانم که دنیا حساب و کتاب دارد و خدا یی که می فرماید: فمن یعمل  مثقال ذره خیرا یره...نمی گذارد حق کسی پایمال شود.پس امشب با خیال راحت بخواب و نگران هزینه ی جراحی آن  بچه نباش،فردا صبح خودم تا حسابداری بیمارستان همراهی ات می کنم و کل طلبی که برام از مهندس گرفتی تقدیم می کنم،ضمنا حق الوکاله را همان مبلغی که باید، واریز کردم.

شب21ماه رمضان کنار حاج صمد قرآن به سر ذکر یا رفیق و من لا رفیق له تکرار می کردم وگونه های بارانی حاج صمد را نظاره می کردم که گفت:میشه فردا بریم بیمارستان ملاقات آن بچه؟

وقت ملاقات حاج صمد به اتفاق جوان بیست و چند ساله ای وارد اتاق ستایش شدند،تلاقی نگاه ستایش با نگاه قاسم معجزه ای را رقم زد ...

یادداشت همراه ستایش در شیرخوارگاه کلید حل معمای سردرآوردن ستایش از مسجد تا کابین مترو بود:ما این بچه را داخل مسجد پیدا کردیم و فکر کردیم می تونیم بزرگش کنیم اما بعد متوجه شدیم که بچه بیمار هست و ما توان درمان بچه را نداریم حالا هر کسی این طفل معصوم و پیدا کرد بداند که بچه مریض است و نیاز به دوا و درمون داره...

وکیل دادگستری

*در شرایط فعلی جامعه بر فرض وجود هر گونه رابطه دوستی و خانوادگی باید توجه داشت که نوشتن یک خط قرارداد مانع بروز دعاوی حقوقی و کیفری است لذا  مراقب باشید ،بهانه ی اعتماد نداشتن یا سوء تفاهم و...مانع تنظیم قرارداد نشود.

*اجرت المثل عبارت است  مبلغی معادل ارزش ریالی حق الزحمه متعارف کاری که شخص برای دیگری انجام داده(دستمزد کار انجام شده،زمانی که بین کارگر و کارفرما نسبت به مبلغ معینی توافق نشده) و یا منفعتی که شخص از مال دیگری استیفا کرده مانند سکونت در منزل مسکونی یا استفاده از خودرو شخص=چیزی شبیه اجاره بها در زمانی که طرفین(مالک و استفاده کننده)بر مبلغ معینی توافق نکرده اند،که توسط کارشناس تعیین می شود

*ماده84قانون آیین دادرسی مدنی به ذکر ایراداتی که شخص می تواند نسبت به دادخواستی که علیه او طرح شده پرداخته مواردی از قبیل ذینفع نبودن مدعی(خواهان)عدم سمت خواهان،عدم توجه ادعا به خوانده و...

کد خبر 1509794

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 0 =