خاطرات ناصرالدین‌شاه: قربانی کردن گوسفند جلوی شاه رسم بی‌معنی قدیم است/  کرمانشاهان از بغداد بسیار آبادتر است

نزدیک شهر، تجار، کسبه و اهل شهر استقبال آمده بودند. شیشه‌نبات که رسم قدیم ایران است، به طرف کالسکه انداخته می‌شکستند. الحمدلله که در کالسکه بودیم، اگر سوار اسب بودیم یقینا اسب رم می‌کر

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ناصرالدین‌شاه قاجار در خاطرات روز چهارشنبه ۲۶ شوال ۱۲۸۷ (۲۸ دی ۱۲۴۹) نوشت: باید به عمادیه کرمانشاهان برویم. صبح از خواب برخاسته، هوا گرفته بود. شب هم برف و باران آمده بود، صبح هم می‌آمد. رخت پوشیده، رفتم توی کالسکه خرقه هم پوشیده. بسیار سرد بود، برف هم می‌آمد. اطراف گرفته و مِه بود. راندیم، دوفرسنگی که رفتیم، دست چپ در دامنه کوهی به ناهار افتادیم. زمین زیاد گِل بود. هوا گاهی باز می‌شد، گاهی ابر، گاهی باران، گاهی برف و تگرگ، هوای خوبی بود. حکیم طولوزون، یحیی‌خان بودند، روزنامه خواندند.

بعد سوار شده رفتم به کالسکه نشسته راندیم. هوا به همان ترکیب‌ها بود الی عمادیه. در راه از شاهزادگان کرمانشاهان، علمای کرمانشاهان مثل آقا عبدالله، آقا محمدابراهیم وغیره استقبال آمدند. بعد نزدیک شهر، تجار، کسبه و اهل شهر استقبال آمده بودند. شیشه‌نبات که رسم قدیم ایران است، به طرف کالسکه انداخته می‌شکستند. الحمدلله که در کالسکه بودیم، اگر سوار اسب بودیم یقینا اسب رم می‌کرد. چنان‌چه اسب‌های سایرین بسیار رم می‌کردند. صدای شکستن شیشه‎‌نبات و ناله گوسفندهایی که قربانی می‌کردند، با فریاد و همهمه زن و مردم مخلوط شده بود. سامعین را خوش نمی‌آمد. بخصوص از کشتن گوسفندها که این هم رسم بی‌معنیِ قدیم است که حیوانی را در سر راه بکشند بی‌جهت؛ و جزء تشریفات ورود و خروج سلطان و غیره قرار بدهند.

زن‌های این شهر روبندی سیاه که از موی اسب می‌سازند و اسم او را پیچه می‌گویند، بر روی خود می‌آویزند که کسی روی‌شان را نبیند – چنان‌چه رسم اسلام است که زن‌ها در پرده باشند – اما این پیچه طوری است، قدری که زن سرش را بلند می‌کند که نگاه کند، بینی او مثل چوب دُهاچه [دوشاخه] پیچه را بلند می‌کند، کلّ روی زن آشکارا پیدا می‌شود و هیچ این اسباب حائل صورت زن نمی‌شود. زن‌های عراق عرب هم همه این نوع روبند، دارند. اگر این رسم را موقوف کنند بسیار خوب است، چیزی اختراع کنند که حائل صورت باشد.

خلاصه چون هوا سرد بود و گاهی برف وتگرگ می‌آمد، همه‌جا با کالسکه آمدیم. از سرقبرآقا گذشته، همه‌جا از طرف مغرب شهر گذشته، به طرف عمادیه رفتیم. دیوار قلعه قدیمی به نظر آمد که دور شهر را محیط بوده است، حالا خراب است. از عمادالدوله سوال شد، گفت از بناهای مرحوم محمدعلی‌میرزا بود. عمارت‌های دیوانی شهر که مشهور به کاخ است، خیلی بلند از توی شهر پیدا بود، بسیار به نظر عمارت معتبری آمد. شهر کرمانشاهان بسیار آباد و معتبر است، از شهر بغداد بسیار آبادتر است. اگر مثل شط بغداد رودخانه این‌جا بود و این خانه‌ها را در طرفین رودخانه به درازی می‌ساختند، البته طول آبادی از سه فرسنگ متجاوز می‌شد. چون این شهر در توی دره و روی تپه‌ها است، به نظر نمی‌آید. دو مساوی بلکه بیشتر از آبادی بغداد است.

چون کالسکه از پل قره‌سو باید می‌گذشت و به عمادیه می‌رفت، قدری راه دور شد. از پل گذشتیم. نزدیک عمادیه دره بود. اسب به واسطه گِل لیز می‌خورد. پیاده شدم رفتم، باز سوار شدم. دم در عمارت سردر پایین، باز نهری بود و گِل هم بود. ابراهیم‌خان را جلو فرستادم ببیند راه چطور است. سد کوچکی در نهر بود، روی سد گل و لیز بود، من هم سواره رفتم، اسب دست و پایش رفت، کم مانده بود بیفتد و ما زمین بیفتیم. الحمدلله خودداری کرده نیفتادیم. گذشته رفتیم عمارت. در سردر کوچک پایین منزل کرده. بخاری بود، گرم خوب. نماز کردیم. عرفانچی پیدا شد – از یعقوبیه برای عروسی کردنِ دختر عمادالدوله پیش آمده بود – ملاحظه شد. از این قرار از عروسی خودش تعریف کرد. لازم شد اعمالی که کرده است بنویسم:

اولا سه‌روزه از یعقوبیه به چاپاری به کرمانشاهان آمده است و در خانه مرتضی‌قلی‌میرزا پسر عمادالدوله منزل داده بودند. بلافاصله به عمادالدوله پیغام داده است که می‌دانی من چرا آمده‌ام؟ برای عروسی دختر تو است. عمادالدوله اول عذر آورده بود که حالا نمی‌شود، اگر هم بشود، باید مهمانی، آتش‌بازی، ساز نقاره باشد. عرفانچی گفته بود من که پول نخواهم داد، اگر عمادالدوله خرجش را بدهد بسیار خوب بکند. عمادالدوله هم قبول کرده، آتش‌بازی و مهمانی و غیره، ساز و نوازی راه انداخته بودند. شب عروسی، عمادالدوله به سمت ماهی‌دشت به استقبال آمده بود. عرفانچی را حمام دامادی با ساز و غیره برده بودند. شب عروسی، برادر عمادالدوله که اسمش محمدرحیم‌میرزا است دست به دست داده بود، اما عوض این‌که عروس را بیاورند خانه عرفانچی، عرفانچی را مثل عروس، با آتش‌بازی، ساز نقاره برده بودند. قبل از دست به دست دادن، در جایی که همه بودند و شام می‌خوردند، او را هم برده بودند. آتش‌بازی می‌کردند، پاچه‌خیزک [نوعی فشفشه که به دور خود می‌چرخد] می‌انداختند، به کلاه و گردن مردم می‌رفت. پدر و مادر عرفانچی را و عمادالدوله را فحش می‌دادند مردم. به عرفانچی گفته بودند شام نخور، گرسنه بوده است، در مجلس یک نون بزرگ را لوله کرده با پنیر خورده بود. بعد برده بودند اندرون، شیرین‌پلو آورده بودند که با عروس بخورد، یک قاب شیرین‌پلو خورده بود. ینگه‌ها، گیس‌سفیدها گفته بودند این گاو است یا داماد؟ این چه چیز است؟ زنی که آفتابه لگن آورده بود، عرفانچی پنج‌هزار توی لگن ریخته بود. زنکه بد گفته نگرفته بود. گل‌کمری که از جانب عروس سر حمام با رخت باید می‌گذاشتند، خودشان نداشته‌اند، عرفانچی گفته بود من دارم؛ گل‌کمر خودش را به پانصد تومان فروخته بود، دوباره [گل]کمر را هم صاحب شده بود. صبح عروسی، عرفانچی مقوم [قیمت‌گذار/ ارزیاب] و دلال آورده آن‌چه عروس از هر چیز جهیز آورده بود، داده بود قیمت کرده بودند. خلاصه کارهای غریبی کرده است.

بعد از شام خوابیدیم. بلنده...

منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه قاجار از ربیع‌الاول ۱۲۸۷ تا شوال ۱۲۸۸ ق. به انضمام سفرنامه کربلا و نجف، به کوشش مجید عبدامین، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۸،  صص ۲۵۵-۲۵۲.

۲۵۹

کد مطلب 2170490

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 12 =