عادت ناپسند ایرانیان: آمادگی برای هر نوع عزاداری بدون درس آموزی نهادمند از آن / از رنج تا قاعده:مسئله ناتمام سیاست در ایران

ایرانیان، به‌حق، مردمان اندیشه و تأمل‌اند. اما تأمل ما غالباً در افق اخلاق و معنا یا حماسه  و سوگ سیر کرده، نه در سپهر طراحی نهاد و تحدید قدرت. فاجعه‌هایمان به روایت خیانت و قهر روزگار فروکاسته شده‌اند؛ حاکم بد آمده و رفته، نخبگان نکوهش شده‌اند، مردم تبرئه یا ملامت شده‌اند، اما پرسش بنیادین کمتر طرح شده است: قدرت چرا بی‌مهار بود؟ چه نهادی غایب بود که چنین شد؟ کدام سازوکار می‌توانست تکرار این رنج را ناممکن یا دست‌کم پرهزینه کند؟

 گروه اندیشه: این که چرا دردهای ما التیام نمی یابد، موضوعی است قابل تامل که هم اکنون در همه شبکه اجتماعی سرایت دارد. در اصل دردها قبل از تبدیل شدن به «عقل نهادی» به «سوگواری اخلاقی» تبدیل شده است. همین باعث شده، نیروها از مدار صلاحیت دردهای نهادینه شده خارج شوند. این موضوعی است که سهند ایرانمهر در کانال خود به آن پرداخته و اکنون مطلب مذکور پیش روی شماست. 

****

در تاریخ پرحادثه ما، هرگاه فاجعه‌ای سیاسی رخ نموده است-چه اشغال سرزمین، چه استبداد فرمانروایان- بیش از آنکه این فاجعه به مدرسه‌ای برای «عقل نهادی» بدل شود، به مجلسی برای «سوگواری اخلاقی» تبدیل شده است. ما بسیار گریسته‌ایم، بسیار گفته‌ایم، بسیار سروده‌ایم؛ اما کمتر آموخته‌ایم چگونه قدرت را مهار کنیم. درد را به زبان آورده‌ایم، اما آن را به قاعده بدل نکرده‌ایم. و این همان فاصله‌ای است که میان رنج بردن و خرد آموختن افتاده است.

ایرانیان، به‌حق، مردمان اندیشه و تأمل‌اند. اما تأمل ما غالباً در افق اخلاق و معنا یا حماسه  و سوگ سیر کرده، نه در سپهر طراحی نهاد و تحدید قدرت. فاجعه‌هایمان به روایت خیانت و قهر روزگار فروکاسته شده‌اند؛ حاکم بد آمده و رفته، نخبگان نکوهش شده‌اند، مردم تبرئه یا ملامت شده‌اند، اما پرسش بنیادین کمتر طرح شده است: قدرت چرا بی‌مهار بود؟ چه نهادی غایب بود که چنین شد؟ کدام سازوکار می‌توانست تکرار این رنج را ناممکن یا دست‌کم پرهزینه کند؟

در اینجاست که معمولاً صدایی برمی‌خیزد و می‌گوید: «اکنون وقت این سخن‌ها نیست؛ میدان، میدان عمل است. بگذارید این وضع تمام شود، سپس به قاعده و نهاد می‌پردازیم.» این سخن، در ظاهر واقع‌گرایانه و عمل‌پسند است، اما در باطن، همان تأخیر خطرناکی را بازتولید می‌کند که تاریخ ما بارها بهایش را پرداخته است. گویی اندیشیدن را می‌توان به بعد موکول کرد، بی‌آنکه عمل، بی‌نقشه و بی‌قطب‌نما، خود به تکرار همان بیراهه نیانجامد. تجربه تاریخی به‌روشنی نشان می‌دهد که «زمانِ عملِ بی‌طرح»، درست همان زمانی است که طرحِ فاجعه بعدی ریخته می‌شود و راه‌حلی که همیشه از آن می‌پرسند هرچه که باشد باید همراه با این مقدمه ضروری باشد.

اگر چشم از خود برگیریم و به تاریخ دیگران بنگریم، درس‌ها آشکارتر می‌شود. اروپا پس از جنگ‌های مذهبی، وقتی از خون سیر شد، دریافت که مسئله، ناپاکی نیت این یا آن فرقه نیست، بلکه آمیختگی باور و تعصب با شمشیر است. پس به‌جای اصلاح دل‌ها، به اصلاح ساختارها پرداخت. صلح وستفالی نه موعظه بود و نه توبه‌نامه؛ قاعده بود و قرارداد. فاجعه به حقوق ترجمه شد، و جنگ به استثنا بدل گشت، نه قاعده.

آلمانِ پس از ۱۹۴۵ نیز می‌توانست در پناه روایت قربانی‌بودن یا افسانه خیانت، از زیر بار مسئولیت بگریزد. اما چنین نکرد. گذشته را نه دفن کرد و نه اسطوره ساخت، بلکه آن را به میز تشریح آورد. قانون اساسی‌اش، همچون آینه‌ای شکسته اما صادق، بازتاب همان فاجعه بود: قدرت باید تقسیم شود، کرامت انسان باید غیرقابل تعلیق باشد، و هیچ اراده‌ای-حتی اراده اکثریت-نباید بی‌مهار بماند. اینجا فاجعه به حکمت نهادی بدل شد.

در تاریخ ما، تنها لحظه‌ای که نسیمی از این عقلانیت وزید، مشروطه بود. تلاشی شریف برای آنکه استبداد به قانون سپرده شود و قدرت به حساب‌کشی عادت کند. اما این نوزاد نحیف، پیش از آنکه راه رفتن بیاموزد، زیر بار منازعه مشروعیت و فقر فرهنگ نهادی از نفس افتاد. قانون بود، اما حافظه نبود؛ نهاد بود، اما پاسدار نهاد نبود. و استبداد، این بار با زبانی نو، بازگشت.

پس از آن، حافظه ما زخمی ماند اما آموزگار نشد. کودتا، انقلاب، جنگ و تحریم، هر یک داستانی شدند برای روایت رنج، نه متنی برای بازطراحی قدرت. ما گذشته را به یاد آوردیم، اما آن را به دادگاه و آرشیو و قاعده نسپردیم. تفاوت ما با دیگران نه در عمق رنج، که در سرنوشت رنج است: رنج آنان قانون شد، رنج ما قصه‌ی غُصه و شعر.

در چنین زمینه‌ای، امید بستن به احیای یک الگوی تاریخیِ متمرکز از قدرت فردی و شمایل باشکوه بیش از آنکه نشانه عبور از این چرخه باشد، نشانی از تداوم همان خیال دیرینه است: امید به نجات از طریق صورت، نه سیرت ؛ از طریق نماد، نه سازوکار. گویی اگر جامه عوض شود، تن نیز درمان می‌شود. حال آنکه تاریخ - چه تاریخ ما و چه تاریخ دیگران - به‌وضوح می‌گوید که هیچ شکلی از حکومت، به‌صرف شکل بودن، ضامن آزادی و عدالت نیست. آنچه ضامن است، شبکه‌ای از محدودیت‌هاست که بر گردن قدرت می‌افتد.

اگر هر نظم یا شکل دیگری، قرار است پاسخ رنج‌های ما باشد، باید از همان راهی برود که اروپا و آلمان رفتند: ترجمه فاجعه به نهاد. تفکیک قوا، استقلال قضا، پاسخ‌گویی بی‌امان، و حافظه‌ای که خطا را فراموش نکند و تکرار را ناممکن سازد. بی‌این‌ها، بازگشت به هر صورت تاریخی، تنها جابه‌جایی نام‌هاست، نه دگرگونی معنا.

خلاصه کلام آن‌که ما بسیار اندیشیده‌ایم، اما کمتر ساخته‌ایم. بسیار گفته‌ایم، اما کمتر قاعده نهاده‌ایم. تا وقتی از فرهنگ تفسیر به سیاست طراحی نرسیم، فاجعه با چهره‌های تازه باز خواهد گشت. و امید، اگر بر نهاد ننشیند، خود به یکی از صورت‌های خوش‌سیما اما ناکام همان تکرار بدل خواهد شد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2181389

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 4 =

آخرین اخبار