وقتی نقل چند شب بیخوابی ام را شنید، گفت سالها تو با خاطرات وکیل نقل وقایع کردهای ، بد نیست حالا شنونده باشی و گفت:
سه شبانهروز از ورود مرد جوان میگذشت؛ سه روز و سه شب که خیلی بیشتر از ۷۲ ساعت طول کشیده بود ، زمان گویی ایستاده بود. هر بار که چشم میگشودم، او را میدیدم؛ مانند سایهای که از مرز خواب عبور نمیکند، مدام در آن فضای محدود قدم میزد.
هفتاد و دو ساعت بیداریِ محض، بدون ذرهای غذا، بدون لحظهای آرامش. تنها زمانی که از اتاق بازجویی بازمیگشت، با حالی مضطرب و بیجان، تکهای نان خشک را با جرعهای آب فرو میداد و در گوشهای از اتاق، مثل کودکی خسته، کِز میکرد؛ اما قرار نمیگرفت و دوباره، چرخهی بیامان قدم زدن آغاز میشد.
پرسشهای رنگارنگ آمیخته با نگرانی بر اتمسفر اتاق سنگینی میکرد ، اما مجالی برای گفتگو نبود. حتی حسام که در این روزهای پرفشار لبخند همیشگیاش را نثارمان میکرد ، دیگر نمیخندید.
با حسام و جواد هماهنگ کردم تا در هواخوری، سراغ افسر نگهبان برویم. میخواستیم از وضعیت بحرانی مرد جوان بگوییم.
پیش از آنکه کلامی بر زبان جاری کنم، افسر با لحنی تند و سرد گفت: کاری به بنده خدا نداشته باشید! شرایط او با شما فرق دارد.
با استیصال گفتم: آقا، چهار روزه که چش بر هم نذاشته و چیزی نخورده. میترسم بلایی سرش بیاید. اگه بشه یه مسکن ساده هم بدید بلکه چند ساعتی بخوابه...
افسر با تندی حرفم را قطع کرد: زبون آدمیزاد حالیت نمیشه ؟ گفتم دست از سرش بردارید و بذارید به حال خودش باشه!
ناامید و سرخورده به محوطه برگشتیم. حسام، با همان خوش قلبی و لبخندی که همیشه بر صورتش نقش داشت، پیشنهاد داد: کاش به بهونهی سیگار کشیدن سراغش بریم. نباید بذاریم توی این تنهایی اش، تنها بمونه.
هر سه، بیصدا راه افتادیم. در گوشهای از حیاط روی زانوهایش آوار شده بود و خودش را در آغوش گرفته بود.
با چشمانی که از بیخوابی، خون گرفته و گود رفته بود، به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. وقتی به او نزدیک شدیم، حسام با تردید گفت: فکر کنم فهمید میخوایم حرف بزنیم، بلند شد که بپیچونه!
اما اشتباه میکردیم. او نه برای فرار از ما، بلکه از روی احترام، به سختی از جا برخاست و با صدایی آغشته به اندوه و غم ، پیش از هر کلامی بابت بیداریها و قدم زدنهای بیوقفهاش از ما عذرخواهی کرد.
انگار اندوه و بغضِ نشسته در گلویش مُسری بود و راه گلوی من و جواد و حسام را گرفت و اشک در چشمان ما حلقه زد.
جلوتر رفتم و او را به آغوش کشیدم. در حالی که با مهربانی بر شانههایش ، که سنگینی غمی ناگفته را تحمل میکرد، دست میکشیدم، گفتم: نه مشتی، این چه حرفیه؟ همه ما این روزها را چشیدیم؛ هر کی به اندازهی وسعش .
بعدتر سعی کردم با لبخندی و لو تصنعی ، باب گفتگو را صمیمی تر کنم ، بلکه ذرهای از سختی این لحظات را بشکنم.
حسام که حالا چهرهاش بدون لبخند برایمان غریبه شده بود گفت ؛ ما نگرانِتیم. چهار روزه که هیچی نخوردی و نخوابیدی. نکنه میخوای بلایی سر خودت بیاری ؟!
بیست دقیقهی هواخوری با کلماتِ تلخ سپری شد.
سوت پایان هواخوری که زده شد ، دیوارهای بلند زندان بار دیگر شاهد بارانی شدن گونههای مردانی بود که هر یک در آنسوی دیوار دغدغه و دلبستگی را جا گذاشته بودند .
در اولین جلسهی بازجویی، بازپرس راجع به بازداشت کسانی حرف زده بود و مختصاتی از روز دستگیری مرد جوان نقل کرده بود که سبب تردید وی به بازداشتِ نامزدش شده بود .
به سلول که بر گشتیم، سکوتِ سنگینی بر فضای اتاق حاکم شد. عاشقِ دلشکسته دوباره به همان گوشهی اتاق عزیمت کرد و به همان نقطهی ناپیدا خیره مانده. اما حالا میدانست که دیگر تنها نیست و هر یک از ما با وی در تحملِ رنج و درد اشتراک داریم ؛ یکی دلنگران زن و فرزند و یکی نگران مادری پیر و... .
ما نگاههایمان را ، که تنها دارایی امان در این چاردیواری است ، در طبق اخلاص نهاده و به او میگوییم : تو در این تنهایی، تنها نیستی.
* وکیل دادگستری_شیراز




نظر شما