مذاكرات اسلام آباد

۰ نفر
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۹
میناب: آزمون شکست‌خورده حقوق بین‌الملل در حمایت از کودکان

حمله به یک مدرسه، صرف‌نظر از جغرافیا و هویت قربانیان، همواره یکی از صریح‌ترین خطوط قرمز در حقوق بین‌الملل بشردوستانه به شمار می‌آید.

مدرسه، در منطق این نظام حقوقی، نه فقط یک «ساختمان»، بلکه تجلی نهادی از حیات غیرنظامی و استمرار نسل انسانی است؛ مکانی که باید از منطق جنگ مصون بماند. با این حال، آنچه در فاجعۀ مدرسۀ شجره طیبه در میناب رخ داد، نشان داد که حتی این هسته‌های بنیادینِ حمایت نیز در برابر منطق قدرت، شکننده‌اند.

مسئله این یادداشت صرفاً اثبات وقوع یک نقض نیست؛ زیرا در اصل نقض، تردیدی وجود ندارد. مسئله، صورت‌بندی این پرسش بنیادین است که چرا با وجود یک قرن قاعده‌سازی در حمایت از کودکان در مخاصمات مسلحانه، همچنان شاهد چنین فجایعی هستیم. دعوی اصلی این نوشتار آن است که فاجعۀ میناب را باید نه به‌عنوان یک رویداد منفرد، بلکه به‌مثابۀ نشانه‌ای از یک تحول عمیق‌تر در نظم بین‌المللی فهم کرد: گذار تدریجی از یک نظام هنجارمحور به نظمی که در آن، اجرای قواعد حقوقی به نحو فزاینده‌ای تابع ملاحظات قدرت، گزینش سیاسی و مصونیت بازیگران قدرتمند شده است. در چنین نظمی، کودکان به‌ویژه در جوامعی که در حاشیۀ توازن قدرت جهانی قرار دارند، به نخستین قربانیان شکاف میان «قانون» و «اجرا» بدل می‌شوند.

میناب به‌مثابۀ یک موردپژوهی حقوقی: کالبدشکافی نقض

برای فهم دقیق جایگاه فاجعۀ میناب در حقوق بین‌الملل، لازم است آن را از سطح روایت به سطح تحلیل دکترینال ارتقا دهیم. در این چارچوب، چند اصل بنیادین حقوق بین‌الملل بشردوستانه به‌طور هم‌زمان در معرض نقض قرار گرفته‌اند.

نخست، اصل تفکیک که به‌عنوان سنگ بنای حقوق مخاصمات مسلحانه شناخته می‌شود، دولت‌ها را ملزم می‌سازد که در هر زمان میان اهداف نظامی و اشیای غیرنظامی تمایز قائل شوند. مدرسه، به‌عنوان یک شیء ذاتاً غیرنظامی، تا زمانی که به‌طور مؤثر در خدمت عملیات نظامی قرار نگرفته باشد، از حمایت کامل برخوردار است. حمله به چنین هدفی، در فقدان شواهدی دال بر تغییر ماهیت آن، نقض صریح این اصل تلقی می‌شود.

دوم، اصل تناسب که حتی در فرض وجود یک هدف نظامی مشروع نیز کاربرد دارد، هرگونه حمله‌ای را که تلفات غیرنظامی آن در مقایسه با مزیت نظامی مورد انتظار «بیش از حد» باشد، ممنوع می‌کند. تلفات گستردۀ کودکان در یک فضای آموزشی، به‌گونه‌ای که آثار آن فراتر از هرگونه توجیه نظامی قابل تصور باشد، نشان‌دهندۀ نقض این اصل است.

سوم، اصل احتیاط در حمله، که دولت‌ها را موظف می‌سازد تمامی اقدامات ممکن را برای به حداقل رساندن آسیب به غیرنظامیان اتخاذ کنند. هدف قرار گرفتن یک محیط آموزشی، آن هم در شرایطی که ماهیت غیرنظامی آن به‌وضوح قابل شناسایی است، با این تعهد در تعارض جدی قرار دارد.

افزون بر این اصول کلی، کودکان در حقوق بین‌الملل از حمایت‌های ویژه‌ای برخوردارند. مقررات مندرج در پروتکل‌های الحاقی به کنوانسیون‌های ژنو و نیز تعهدات ناشی از کنوانسیون حقوق کودک، دولت‌ها را ملزم می‌سازد که در تمامی اقدامات خود، ملاحظات خاص مربوط به آسیب‌پذیری کودکان را مدنظر قرار دهند. نقض این تعهدات، به‌ویژه زمانی که به مرگ یا آسیب گستردۀ کودکان منجر شود، می‌تواند در چارچوب حقوق کیفری بین‌المللی به‌عنوان جنایت جنگی مورد ارزیابی قرار گیرد. بر این اساس، فاجعۀ میناب را می‌توان نه صرفاً یک حادثۀ تراژیک، بلکه مصداقی از نقض چندلایۀ قواعد بنیادین حقوق بین‌الملل دانست؛ نقضی که در صورت احراز عناصر مادی و روانی لازم، قابلیت صورت‌بندی در قالب مسئولیت کیفری بین‌المللی را نیز دارد.

 از انباشت هنجار تا بحران اجرا: شکاف ساختاری

با وجود این چارچوب نسبتاً جامع حقوقی، پرسش اساسی همچنان باقی است: چرا چنین قواعدی قادر به پیشگیری از وقوع این فجایع نیستند؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم عبور از سطح متن قواعد و ورود به سطح سازوکارهای اجرای آن‌هاست. در طول قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم، جامعۀ بین‌المللی مجموعه‌ای گسترده از اسناد، نهادها و سازوکارهای نظارتی را برای حمایت از کودکان در مخاصمات مسلحانه ایجاد کرده است. از اعلامیه‌های اولیه تا کنوانسیون‌های الزام‌آور، و از سازوکارهای گزارش‌دهی سازمان ملل تا تأسیس دیوان کیفری بین‌المللی، همگی نشان‌دهندۀ ارادۀ هنجارسازی در این حوزه‌اند. با این حال، این انباشت هنجاری، به‌طور فزاینده‌ای با نوعی «رخوت اجرایی» همراه شده است.

مسئله، فقدان قاعده نیست؛ بلکه گزینشی بودن اجرای آن است. سازوکارهای موجود، به‌ویژه در مواردی که پای منافع قدرت‌های بزرگ در میان است، یا دچار سکون می‌شوند یا با ملاحظات سیاسی محدود می‌گردند. شورای امنیت، به‌عنوان رکن اصلی حفظ صلح و امنیت بین‌المللی، در بسیاری از موارد به دلیل تعارض منافع اعضای دائم، قادر به اتخاذ تصمیمات مؤثر نیست. دیوان کیفری بین‌المللی نیز، هرچند از حیث هنجاری پیشرفتی مهم محسوب می‌شود، در عمل با محدودیت‌های صلاحیتی و فشارهای سیاسی مواجه است. در چنین شرایطی، فاصله‌ای فزاینده میان «آنچه قانون می‌گوید» و «آنچه در میدان رخ می‌دهد» شکل می‌گیرد. فاجعۀ میناب را باید در متن همین شکاف تحلیل کرد: نه به‌عنوان شکست یک قاعده خاص، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از ناکارآمدی نسبی نظام اجرای حقوق بین‌الملل در مواجهه با قدرت.

تحول ساختاری نظم بین‌المللی: از هنجار به قدرت

برای درک عمیق‌تر این ناکارآمدی، باید آن را در بستر تحول گسترده‌تر نظم بین‌المللی قرار داد. نظام پس از جنگ جهانی دوم، هرچند همواره با کاستی‌هایی همراه بوده، بر نوعی تعادل میان «قدرت» و «قاعده» استوار بود. منشور ملل متحد، با ممنوعیت توسل به زور و تأکید بر حل‌وفصل مسالمت‌آمیز اختلافات، چارچوبی هنجاری فراهم آورد که در درون آن، حقوق بین‌الملل بشردوستانه نیز توسعه یافت. با این حال، تحولات دهه‌های اخیر نشان‌دهندۀ نوعی فرسایش در این چارچوب است. چندجانبه‌گرایی، که زمانی ستون اصلی نظم بین‌المللی تلقی می‌شد، به‌تدریج جای خود را به رویکردهایی داده است که در آن‌ها، ملاحظات قدرت و منافع ملی، بر تعهدات هنجاری غلبه می‌کند. در این بستر، اجرای حقوق بین‌الملل نه به‌صورت یکنواخت، بلکه به‌شکل گزینشی و نابرابر صورت می‌گیرد. این «گزینش‌گرایی» در حوزه مسئولیت‌پذیری، پیامدهای مستقیمی برای حمایت از کودکان دارد. زمانی که برخی دولت‌ها عملاً از پیگرد مصون می‌مانند، هنجارهای حمایتی تضعیف شده و اثر بازدارندگی آن‌ها کاهش می‌یابد. فاجعۀ میناب، در این معنا، نه یک استثنا، بلکه تجلی یک الگوی نگران‌کننده است: الگویی که در آن، شدت نقض لزوماً به شدت پاسخ بین‌المللی منجر نمی‌شود.

کودکان به‌مثابۀ شاخص فروپاشی هنجاری

در میان تمامی گروه‌های غیرنظامی، کودکان نخستین و آشکارترین قربانیان این شکاف ساختاری‌اند. دلیل این امر، صرفاً آسیب‌پذیری فیزیکی آنان نیست، بلکه جایگاه نمادین آن‌ها در نظام حقوقی و اخلاقی بین‌المللی است. کودکان، در ادبیات حقوق بشر، به‌عنوان گروهی شناخته می‌شوند که نیازمند حمایت مضاعف‌اند؛ از این رو، میزان حفاظت از آنان می‌تواند به‌عنوان شاخصی برای سنجش کارآمدی کل نظام تلقی شود.

زمانی که حمله به یک مدرسه، با چنین ابعاد انسانی، نتواند به واکنشی متناسب و مؤثر در سطح بین‌المللی منجر شود، این پرسش به‌طور جدی مطرح می‌شود که آیا نظام موجود همچنان قادر به ایفای کارکرد حمایتی خود هست یا خیر. به بیان دیگر، وضعیت کودکان در مخاصمات مسلحانه، آینه‌ای است که در آن می‌توان میزان فاصله میان آرمان‌های حقوق بین‌الملل و واقعیت‌های سیاسی را مشاهده کرد.

بازاندیشی در پاسخگویی: از ترمیم شکاف تا بازطراحی سازوکارها

پذیرش این واقعیت که شکاف میان هنجار و اجرا به یک ویژگی ساختاری در حقوق بین‌الملل معاصر بدل شده است، ما را ناگزیر می‌سازد که از چارچوب‌های سنتی پاسخگویی فراتر برویم و به بازطراحی مفهومی و نهادی بیندیشیم. مسئله دیگر صرفاً «اجرای بهتر قواعد موجود» نیست، بلکه بازاندیشی در این پرسش بنیادین است که آیا سازوکارهای موجود اساساً برای مواجهه با الگوی جدید نقض‌ها، که در آن قدرت‌های برخوردار از مصونیت عملی نقش پررنگ دارند، کفایت می‌کنند یا خیر. در سطح حقوق کیفری بین‌المللی، هرچند اساسنامۀ رم دیوان کیفری بین‌المللی ظرفیت‌های مهمی برای تعقیب جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت فراهم آورده است، اما تجربه عملی نشان می‌دهد که این نظام با محدودیت‌های جدی مواجه است. صلاحیت دیوان، چه از حیث سرزمینی و چه شخصی، وابسته به رضایت دولت‌ها یا ارجاع شورای امنیت است؛ و همین وابستگی، آن را در برابر ملاحظات سیاسی آسیب‌پذیر می‌سازد. از این‌رو، یکی از مسیرهای قابل تأمل، تقویت و فعال‌سازی اصل «صلاحیت جهانی» در نظام‌های حقوقی داخلی است. این اصل به دولت‌ها اجازه می‌دهد بدون توجه به محل ارتکاب جرم یا تابعیت مرتکب و قربانی، نسبت به تعقیب برخی از شدیدترین جنایات بین‌المللی اقدام کنند. در سال‌های اخیر، نمونه‌هایی از به‌کارگیری این صلاحیت در محاکم ملی برخی کشورها مشاهده شده که نشان می‌دهد، در صورت وجود اراده سیاسی و زیرساخت حقوقی، می‌توان بخشی از خلأ ناشی از محدودیت‌های دیوان کیفری بین‌المللی را جبران کرد.

در عین حال، باید به یک خلأ مفهومی نیز توجه داشت: اگرچه حمله به اشیای غیرنظامی و اهداف حفاظت‌شده در چارچوب کلی جنایات جنگی جرم‌انگاری شده است، اما «کودک» به‌عنوان یک سوژۀ حقوقی خاص، هنوز به‌طور کامل در مرکز این جرم‌انگاری قرار نگرفته است. به بیان دیگر، حقوق کیفری بین‌المللی هنوز به‌طور نظام‌مند، «جنایات علیه کودکان در مخاصمات مسلحانه» را به‌عنوان یک دسته‌بندی مستقل و با ویژگی‌های خاص خود صورت‌بندی نکرده است. از این منظر، می‌توان به ضرورت توسعه دکترینال در جهت شناسایی و تصریح «جرایم کودک‌محور» اشاره کرد؛ جرایمی که در آن‌ها، نه‌تنها ماهیت هدف (مانند مدرسه یا مهدکودک)، بلکه وضعیت ویژه قربانیان (کودکان) در تعیین شدت جرم و مسئولیت مرتکب نقش تعیین‌کننده داشته باشد. چنین رویکردی می‌تواند در قالب تفسیر موسع از مواد موجود در اساسنامۀ رم یا حتی در بلندمدت، از طریق تدوین پروتکل‌ها یا اسناد تکمیلی جدید پیگیری شود.

افزون بر بعد کیفری، نباید از ظرفیت‌های حقوق مسئولیت بین‌المللی دولت‌ها نیز غفلت کرد. بر اساس اصول مسئولیت دولت‌ها برای اعمال متخلفانه بین‌المللی، هرگونه نقض تعهدات ناشی از حقوق بین‌الملل -از جمله تعهدات بشردوستانه- موجب مسئولیت بین‌المللی دولت مرتکب می‌شود و تعهداتی همچون توقف عمل متخلفانه، جبران خسارت و تضمین عدم تکرار را به همراه دارد. با این حال، مشکل اصلی در این حوزه، نه در نبود قواعد، بلکه در ضعف سازوکارهای الزام‌آور برای تحقق این مسئولیت است. در این زمینه، می‌توان به تقویت نقش مراجع شبه‌قضایی و سازوکارهای حقیقت‌یاب بین‌المللی اندیشید؛ سازوکارهایی که هرچند الزام‌آور به معنای کلاسیک نیستند، اما می‌توانند از طریق مستندسازی دقیق، ایجاد فشار سیاسی و شکل‌دهی به افکار عمومی جهانی، زمینه را برای پاسخگویی فراهم کنند.

در کنار این‌ها، نقش نهادهای تخصصی سازمان ملل، به‌ویژه سازوکار «نظارت و گزارش‌دهی درباره کودکان و مخاصمات مسلحانه»، اهمیت ویژه‌ای دارد. این سازوکار که در پی قطعنامه‌های شورای امنیت شکل گرفته، با ثبت و طبقه‌بندی نقض‌های شش‌گانۀ شدید علیه کودکان (از جمله کشتن و مجروح کردن کودکان و حمله به مدارس)، می‌تواند به‌عنوان پایگاهی برای اقدام‌های بعدی، اعم از تحریم‌های هدفمند، فشارهای دیپلماتیک و حتی تعقیب کیفری عمل کند. با این حال، کارآمدی این سازوکار نیز در نهایت به ارادۀ سیاسی دولت‌ها، به‌ویژه در شورای امنیت، وابسته است.

از منظر تکمیلی، نمی‌توان نقش جامعۀ مدنی، رسانه‌ها و افکار عمومی جهانی را نادیده گرفت. در بسیاری از موارد، آنچه موجب فعال شدن سازوکارهای رسمی شده، نه صرفاً تعهدات حقوقی، بلکه فشار ناشی از افکار عمومی برای دولت‌ها بوده است. مستندسازی مستقل، انتشار روایت‌های مبتنی بر شواهد، و پیگیری مستمر موارد نقض، می‌تواند به کاهش فضای مصونیت کمک کند. در جهانی که سازوکارهای رسمی گاه با بن‌بست مواجه می‌شوند، این «پاسخگویی غیررسمی» می‌تواند نقشی مکمل و در مواردی تعیین‌کننده ایفا کند. در نهایت، باید پذیرفت که هیچ‌یک از این راهکارها به‌تنهایی قادر به حل مسئله نیستند. آنچه ضرورت دارد، نوعی رویکرد چندلایه و ترکیبی است که در آن، ابزارهای کیفری، سازوکارهای مسئولیت دولت، نهادهای نظارتی و فشار افکار عمومی، به‌صورت هم‌افزا عمل کنند. بازاندیشی در پاسخگویی، در این معنا، نه یک اصلاح جزئی، بلکه تلاشی برای بازسازی پیوند گسسته میان «هنجار» و «قدرت» در حقوق بین‌الملل است؛ پیوندی که بدون آن، حتی پیشرفته‌ترین قواعد حمایتی نیز در برابر واقعیت‌های سخت سیاست بین‌الملل، بی‌اثر خواهند ماند. پذیرش وجود این شکاف، به معنای انکار ارزش حقوق بین‌الملل نیست؛ بلکه پیش‌شرطی برای بازاندیشی در شیوه‌های تقویت آن است. در این چارچوب، می‌توان به ضرورت توسعه سازوکارهای پاسخگویی اشاره کرد که به‌طور خاص بر حمایت از کودکان متمرکز باشند.

از جمله این راهکارها، می‌توان به تقویت صلاحیت جهانی در رسیدگی به جنایات علیه کودکان، توسعه تفسیرهای موجود از جنایات جنگی به‌گونه‌ای که حمله به مراکز آموزشی به‌صورت صریح‌تری جرم‌انگاری شود، و نیز ایجاد سازوکارهای تخصصی در درون یا در کنار نهادهای موجود برای پیگیری این دسته از جرایم اشاره کرد. همچنین، تقویت نقش نهادهای غیردولتی و افکار عمومی جهانی در مستندسازی و پیگیری این موارد، می‌تواند به کاهش شکاف میان هنجار و اجرا کمک کند.

 نتیجه‌گیری: میناب به‌مثابۀ یک هشدار

در نهایت، فاجعۀ میناب را باید فراتر از یک رویداد محلی یا ملی دید. این واقعه، در سطحی عمیق‌تر، هشداری است نسبت به وضعیت کنونی حقوق بین‌الملل: نظامی که از حیث هنجاری غنی، اما از حیث اجرایی با چالش‌های جدی مواجه است. اگر این شکاف نادیده گرفته شود، خطر آن وجود دارد که حتی بنیادین‌ترین قواعد حمایتی نیز به تدریج کارکرد خود را از دست بدهند.

میناب می‌تواند صرفاً به یکی از ده‌ها نامی بدل شود که در حافظۀ جمعی جهان ثبت و سپس فراموش می‌شوند؛ یا می‌تواند به نقطه‌ای برای بازاندیشی جدی در نسبت میان قدرت و قاعده در حقوق بین‌الملل تبدیل گردد. انتخاب میان این دو، نه فقط یک انتخاب سیاسی، بلکه آزمونی برای اعتبار اخلاقی و حقوقی نظام بین‌المللی است.

«میناب نباید صرفاً در سطح محکومیت باقی بماند. آنچه اکنون ضرورت دارد، گذار از واکنش به اقدام است: پیگیری بی‌وقفۀ پاسخگویی از طریق سازوکارهای ملی و بین‌المللی، تقویت مستندسازی حقوقی، و تبدیل حمایت از کودکان در مخاصمات مسلحانه به یک مطالبه غیرقابل اغماض در عرصۀ جهانی. تنها در چنین صورتی است که می‌توان امید داشت شکاف میان هنجار و اجرا، هرچند اندک، ترمیم شود.»

*پژوهشگر و حقوقدان

۴۷۲۳۲

کد مطلب 2213169

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین