به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، آناهید خزیر نوشت: «سووشون» نام یک مراسم آیینی است در سوگ سیاوش، قهرمان اسطورهای ایران که از دیرباز در برخی از مناطق ایران رایج بوده است و قدمتی دیرینه دارد. اما سیاوش که بود؟ و چرا داستانش این چنین در دل مردم باقی ماند؟
آیین سوگ سیاوش در عزاداریهای محرم در ایران بازتابهای بسیاری داشته است و گویی هر سال سیاوش همانند ققنوس از خاکستر خویش سربرمیآورد، زنده میشود و باز میمیرد و باید به سوگش نشست. در ایران تقریبا هیچ اسطورهای به اندازه سیاوش دارای پیشینه تاریخی نیست و کمتر اسطورهای به اندازه آن، شواهد زنده در نامهای جغرافیایی دارد.
سیاوش در فرهنگ ایران یک شخصیت مذهبی بهشمار میرفته و جنبه روحانی و معنوی داشته است. مشارکت اساطیری مهر و آناهیتا در تشییع جنازه سیاوش و این خبر ثعالبی که پس از کشته شدن سیاوش «بادی سخت وزیدن گرفت و غباری غلیظ برخاست و همه جا در تاریکی سنگین فرو رفت» در شاهنامه فردوسی آمده است.
«سیاوشان» نام آیین سوگ سیاوش و نیز مکانهایی است که در آنها آیین سوگ سیاوش انجام میشده است. این نام کوتاه شده «سوگ سیاوش» است، چرا که همه نامهایی که به این شکل آمده است با آیین سوگ سیاوش ارتباط دارد.
گذشته از این، در گویش قدیم شیراز به همین معنی سوگ سیاوش به کار میرفته که اثر آن، چه در داستانی به همین نام نوشته سیمین دانشور (سووشون) و چه به صورت نام مسجدی در شیراز باقی مانده است. همچنین نشانههای سوگ سیاوش بر آثار سفالی کهن خوارزم و ماءورالنهر، نقاشیهای دیواری پنجکند سغد، آثار سفالی جدیدتر و نیز در برخی از آیینهای عزا و تعزیه در ایران امروز باقی مانده است. شواهد دیگری از بخشهای اصیل اسطوره سیاوش در جاهای دیگر از جمله هنر مینیاتور ایران هم بازمانده است.
مهرداد بهار معتقد است که روایت سیاوش روگرفتی از روایت بینالنهرینی تموز یا دموزی است. از نظر او سیاوش نقش ایزد نباتی را ایفا میکند و مرگ او برابر است با مرگ یا شهادت ایزد گیاهی که بعد از چندی در هیئتی جدید تجدید حیات میکند، درست آنگونه که دانه بعد از دفن در زیر زمین، به صورت گیاه تجدید حیات میکند.
سیاوش در روایت ایرانی، روگرفتی از آگنی ودایی است. آنگونه که آگنی فرزند دیائوس و پریتوی خدایان آسمان و زمین است، سیاوش نیز فرزند کاووس به عنوان نمودگار دیائوس خدای آسمان و مادرش از توران زمین به عنوان نماینده مادر زمین و زن ایزد زایندگی است.
سیاوش مانند آگنی ایزد آتش، با هر مرگ و خاموشی دوباره تجدید حیات مییابد. آنگونه که کرچمر گفته زایش آتش از مادرزمین، موجب مرگ مادر است، زایش سیاوش نیز مرگ مادرش را به دنبال دارد. آتش در غالب رویاهای سیاوش و دیگران در گزارش فردوسی، همواره نماینده خودِ سیاوش است.
خروج سیاوش از ایران به توران، تعبیر دیگری از هبوط آگنی ایزد آتش، از سرزمین پدریاش آسمان به زمین به عنوان میهن مادری اوست. مرگ سیاوش و رویش گیاه خون سیاوشان از خون او، تعبیری است از خاموشی آتش انسانی و تجدید حیات به صورت آتش نباتی یا به اصطلاح متون مزدیسنی«اوروازیشته».
علی بلوکباشی بر این باور است که آیین سوگواری پیشزمینههایی داشته است. وی میگوید: «با گرویدن ایرانیان به اسلام و پذیرش مذهب تشیع، بسیاری از رفتارها و باورهای فرهنگی و آیینی کهن ایرانی که با ساختار فرهنگی و انگارههای دینی ـ مذهبی جدید در تقابل بودند، کمکم از یادها رفتند و رفتارها و باورهایی که با تصورات اجتماعی و فرهنگی ـ آیینی تازه تعارض نداشتند، با آنها درآمیختند و یا با صبغهای تازه به حیات اجتماعی خود ادامه دادند.
یکی از این آیینها که زمینهساز و شکلدهنده ذهنیت مذهبی و رفتارهای آیینی ـ نمایشی ایرانیان شیعی در مراسم عزاداری حسینی شد، به احتمال فراوان شکل آیینی ـ نمایشی سوگواری مردم بخارا در سالگرد کشتهشدن سیاوش بود که قرنها در ژرفای فرهنگ و ذهنیت جامعه ایرانی حضور داشت. برخی مناسک آیینی در نمایش «مصائب میترا» را نیز در شکل اجرایی مراسم عزاداری مصائب امامحسین(ع) بیتأثیر ندانستهاند.
برخی دیگر هم میان دستهگردانیهای محرم و نمایش مصائب امامحسین(ع) با نمایش شمایل مصائب مسیح(ع) در اروپای قرون وسطی و مراسم هفته مصائب مسیح(ع) در برخی از سرزمینهای مسیحی شباهتهایی یافتهاند و فاجعه شهادت امامحسین(ع) در تاریخ شیعه را نیز مانند مصلوب کردن حضرت مسیح(ع) در تاریخ مسیحیت نقطه عطفی بزرگ دانستهاند.»
مرگ سیاوش اتفاقی در گذشته نیست؛ بلکه بخشی از «اکنون ابدی» است که آیینهای سوگ و البته عناصری از جشنهای نوروزی، آن را تکرار میکنند. در طول تاریخ بسیاری از آیینهای کهن بر اثر دگرگونی شرایط زمانه و تغییر دین و دولت از یادها رفتند و پارهای نیز با زندگی جدید درآمیختند و باقی ماندند.
سوگ سیاوش جزو معدود رسومی است که گذر زمان نقش چندانی در دگرگونی آن ایفا نکرده است. دلیل آن را میتوان نگاه تقدسگونه بشر به مسئله «شهادت» دانست. مسئله مرگ و بهویژه مرگی که در راه حق و راستی باشد، همواره میان افرادبشر ستودنی و مهم جلوه کرده است. ماندگاری این تفکر از زمانهای گذشته تا به امروز در آیینها خاص منعکس شده است.
سیاوش یکی از بارزترین کسانی است که شخصیت مقدس گونهاش، سبک متفاوتی از سوگواری را در مرگش بوجود آورد که تا به امروز از آن تاثیر بسیاری گرفتهاند. چنانچه شاهد وجود عناصر یکسانی میان سوگ سیاوش و سوگواری «چمر» در مناطق غربی ایران هستیم.
در این میان ممکن است شخصیتها تغییر شکل یابند اما اجزای تشکیلدهنده غالبا مفهوم یکسانی را منتقل میکنند. چمر، مراسمی است که امروزه در نقاط معدودی از کشور ایران، بهویژه در روستاها و شهرهای کوچک، به هنگام درگذشت برخی از افراد شاخص، بزرگان و جوانان یک طایفه، به منظور نکوداشت آنان برگزار میشود.
در این مراسم به قصد تاثیرگذاری بیشتر، از عناصر نمایش و اشعار و موسیقی و نیز فضاسازی خاص، استفاده میشود که شباهتهای بسیای به عناصر و اجزای داستان سوگ سیاوش دارند. عناصری چون کتل بستن، خاک بر سر ریختن، گیس بریدن، روی خراشیدن که میتوان آنها را متاثر از سوگواریهای شاهنامه و بهویژه اسطوره سیاوش دانست.
در آیین سوگ سیاوش، شبیه او را میساختند و در عماری و محملی میگذاشتند. این عماری یا محمل را که چهار سویش گشوده بود بر دوش میگذاشتند و مویهکنان و سینهزنان در گذرگاههای شهر میگرداندند. شکلهای بسیار کهن آیین سیاوش را مییابد به کمک منابع کهن و مکتوب شناسایی کرد. منابع گوناگونی به آیینهای سیاوش اشاره کردهاند.
انجویشیرازی، که به تحقیق پیرامون آیینهای زنده در فرهنگهای ایرانی پرداخته بهموازات آن از زبان مردم کمک میگیرد تا آیینهای سیاوشان را معرفی کند. وی میگوید: «وقتی زال از خبر مرگ سیاهوش آگاه شد، نعرهای کشید و با دو دست به سر و صورت زد و بنا کرد گریه زاری کردن. رستم که تا آن وقت زال را در یک چنان وضع و حالی ندیده بود، سخت تعجب کرد و چون از خبر مرگ سیاهوش آگاه شد، مغفر دیو سفید را به زمین زد و بنا کرد گریستن.
بعد فرمان داد فرامرز به آهنگ بمپور بلوچ به خاک توران زمین حمله کند و خود چون سودابه را بانی و باعث قتل سیاهوش میدانست، سوار بر رخش شد و یکه تنها به طرف پایتخت پخش شد و مردم شهرها و آبادیها و عشایر ایران به خاطر مرگ سیاهوش ماتم گرفتند و به کاوس نفرین کردند.»
یکی از گزارشهای دقیق از آیین سوگ سیاوش را ثعالبی ارائه میدهد: «چون گزارش کشته شدن سیاوش به ایران رسید، زمین از گریه مردم به لرزه درآمد و سوگ همگانی شد و این داغ را سخت بزرگ انگاشته، سوگواریها کردند و در این هنگام حال کیکاووس چونان حال فریدون به هنگام شنیدن گزارش مرگ ایرج بود.
رستم را دردی جانکاه گرفت که او را از پای افکند به گونهای که نتوانست سواره به نزد کیکاووس بیاید. ناگزیر پیاده و سر و پای برهنه و گریان بر شاه درآمد و گفت: شاها، آن روز خطا کردی که فرزند بیمانندت را آواره ساختی و او را ناگزیر کردی که به دشمن پناه ببرد تا زمین را از خونش سیراب کردند.
اینک از مرگ او پشت ما شکست و کارها نابسامان شد. همه این گرفتاریها پیامد همدلی تو با سودابه و چشمپوشی تو از تبهکاری آن جادوی پتیاره است. پس بیدرنگ به کاخ زنان درآمد و گیسوی سودابه را گرفت و او را کشان کشان تا جایگاه آورد و همانجا در پیش شوهر او را کشت.
کیکاووس هیچ دم نزد و خوار و زبون بر جای نشست. رستم و دیگر سران به سوگ نشستند و هفت شبانه روز سر و پای برهنه آیین سوگواری به پا داشتند.» ابن بلخی نیز میگوید: «کیکاووس چون خبر حادثه سیاوش شنید، جزع بسیار کرد و گفت سیاوش روحانی را من کشتم نه افراسیاب.»
حسن میرعابدینی در کتاب «صدسال داستان نویسی در ایران» نیز که به شرح سوگواری برای سیاوش بر اساس منابع بعد از اسلام پرداخته است. چنین آورده است: «پیلسم، گریان و روان پرغم نزد لهاک و فرشیدورد رفت و به ایشان گفت که دوزخ از بوم افراسیاب بهتر است.
بتازیم و نزدیک پیران برویم. پس نزد پیران رسیدند، همه چیز را به او گفتند که سیاوش را چگونه کشتهاند. پیران چون بشنید، از تخت فرو افتاد و از هوش رفت پس جامه بر تن چاک کرد و موی خویش برکند و خاک بر سر ریخت. چون سیاوش کشته شد، از خانه سیاوش خروشی برآمد و ماهرویان موی کندند و فرنگیس گیسوی چون کمند خویش را برید و آنها را بر کمر ببست. پس به آواز بر جان افراسیاب نفرین کرد.
خروش او به گوش افراسیاب رسید. به گرسیوز گفت او را از آن جای نهفت به کوی آورد و روزبانان موی او را بکشند و چادر او بدرند و آنقدر با چوب او را بزنند تا فرزند خود را بیفکند. همه نامداران بر این دستور او نفرین کردند که کسی تا آن وقت داوری از این گونه ندیده بود.
چون به کاوس آگاهی رسید که افراسیاب سیاوش را با بیگناهی چون مرغی سر برید و در سوگ او مرغان به درد مینالند و شهر توران همه پرداغ و دردند، کاوس جامه بر تن بدرید و رخ بکند و از تخت فرود آمد و بر خاک نشست.
ایرانیان با مویه و زاری به آن سوگ رفتند. سیاوش گویان بزرگان چون طوس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و رهام همه جامهها کبود و سیاه کردند و به جای کلاه خاک بر سر ریختند؛ شیدوس بعد از کشته شدن سیاوش، سیاه پوشید و به آن جامه، پیش کیکاوس اندر رفت و هیچ نماز نکرد به او گفت نه سلام و نه سجده تو را، و از آن پس هرگز نخندید مگر در جنگ.»
سیاوش از چهرههای معروف شاهنامه است. درحقیقت یکی از اسطورههای ایرانی است که او را تجسم ایزد سروش دانستهاند. درباره نسب و ویژگیهایش از تاریخ بلعمی تا سیاستنامه نظام الملک نوشته شده؛ میدانیم که پسر کیکاوس بوده و از کیانیان به شمار میآمده.
خوش اندام و پهلوان بوده، با صورتی همچو ماه و در کمان زدن و اسب سواری و کشتی بیرقیب. بخشنده و خوش مشرب بوده و پیشگو. همین ویژگیها باعث شد که سودابه (نامادریاش) به او دل بندد اما سیاوش پاکدامن، گناه نکرد گرچه با فریبکاری سودابه، به عبور از آتش محکوم شد. آتشی که به سلامت از آن گذشت.
اما تراژدی اصلی زندگی سیاوش در پایان آن است. سیاوش به تعبیر امروزی یک پناهنده به حساب میآید؛ به ناچار، از سرزمین پدری که قدر او را ندانست و به او بدگمان شد و پهلوانانی که تنهایش گذاشتند، سرانجام به توران زمین پناه جست.
افراسیاب او را با روی خوش پذیرفت و حتی دخترش فرنگیس را همسر او کرد. اما سروش غیب در رویا مرگ قریبالوقوع را برای سیاوش آشکار کرد. در بیداری اطرافیان افراسیاب با حسادت و بداندیشی علیهاش توطئه کردند. سیاوش بیگناه و مظلومانه، اسیر یک توطئه شد؛ دست و پایش را بستند و سرش را داخل تشتی زرین گذاشتند و از تن جدا کردند، مبادا که خونش بر زمین بریزد و از آن گیاهی بروید. خون را بر خاک بیابان پاشیدند.
دریغا از آن همه زیبایی و جوانی که چنین بخت ناخوشی داشت. مظلومیت سیاوش و داستان غمبارش هم دل کیکاوس و رستم را آتش زد و هم مردم ایران زمین را. آتش دل کیکاوس و رستم باعث برافروختن جنگهای تازه شد، به کینخواهی.
اما آتش دل مردم تبدیل به افسانهها و قصههایی شد که از دل آن مراسم و آیین سوگ سیاوش خلق شد. آتش نزد ایرانیان تمیزدهنده پاک بود از ناپاک. کسی که پاک بود و درستکار اگر وارد آتش میشد آتش او را نمیسوزاند. سیاوش چنین آزمایشی را پذیرفت.
در باور مردم از خون سیاوش که بر خاک ریخته شد، گیاهی رویید با نام «پر سیاوشان» که بر هر برگش سر بریدهای دیده میشد و نشان از رویش دوباره داشت. مراسمی نیز به یاد مرگ مظلومانه او هر سال برپا شد، مراسمی که در مناطق مختلف به شکلها و اسامی گوناگون شکل گرفت و آنچه مورد اشاره و الهام بخش کتاب سووشون بوده است، مراسمی است که عشایر فارس به شکل تعزیه در سوگ سیاوش اجرا میکردند.
چنین گفت موبد به شاه جهان
که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتوگوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند هست ارجمند
دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران
پر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند
که بر بیگناهان نیاید گزند
۲۱۶۲۱۶














نظر شما