نویسنده کتاب «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» می‌گوید داستان باید ساده باشد و به جای ادا و اطوارهای تکنیکی مخاطب را به حال و هوایی تازه ببرد.

آزاده میرشکاک: وقتی شنیدیم بهروز افخمی قرار است از روی رمانی که همسرش؛ مرجان شیرمحمدی منتشر کرده، فیلمی بسازد، کنجکاوی‌مان برای مطالعه این داستان بلند که چند ماهی است نشر ثالث آن روانه بازار نشر کرده، بیشتر شد.

کتاب «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» را خواندیم و نویسنده و همسرش را به کافه خبر دعوت کردیم. ماحصل آن نشست پیش روی شماست.

سیدعبدالجواد موسوی: خانم شیرمحمدی در رمان «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از پیچیدگی خبری نیست. این اثر، ساده و بی تکلف نوشته شده و تکنیک‌هایی که ما امروز در آثار داستانی با آن مواجهیم در آن دیده نمی‌شود. این شکل روایت را تعمدا انتحاب کرده‌اید؟

مرجان شیرمحمدی: شیوه داستانگویی من این است. نمی توانم بگویم تعمدی داشتم، چون فکر می کنم داستان را باید به این شکل تعریف کرد. راستش به کار بردن تکنیک‌های پیچیده در داستان یا ادا درآوردن در نثر را نه می پسندم، نه می فهمم. به هر حال این شیوه من برای داستان گویی است.

موسوی: فکر نمی کنید وقتی این‌طور می نویسید ممکن است کسانی بگویند این شیوه داستان نویسی ابتدایی است؟

شیرمحمدی: اصلا برایم مهم نیست. این روش من است. من نسخه نمی پیچم و ادعا نمی‌کنم این بهترین روش است. این روشی است که من می پسندم و فکر می کنم در داستان گویی، اصل خود داستان است و چیزهای دیگری اگر بخواهد به آن علاوه شود شهیدش می کند. اصل همان داستانی است که باید تعریف شود به شیوه سالم، شیوا و درستش.

موسوی: در  شیوه داستان‌گویی‌تان از سینمای آقای افخمی هم تاثیر گرفته‌اید؟

شیرمحمدی: من قبل از اینکه با بهروز آشنا شوم نویسنده بودم و شاید به این دلیل از هم خوشمان آمد که شباهت هایی در سلیقه داشتیم که ما را به هم نزدیک می‌کرد. بالاخره همان‌قدر که من از ایشان تاثیر گرفته‌ام احتمالا، او هم از من در زندگی تاثیر گرفته. نمی شود تاثیر را انکار کرد و در عین حال هم نمی‌توان مرزبندی دقیقی قائل شد و نوع و جنس این تاثیر و تاثر را به‌طور مشخص تعیین کرد. به هر حال زندگی کردن با این آدم در نگاه من به خیلی چیزها تاثیر داشته ولی در مورد داستان نویسی مطلقا نه.

موسوی: در مورد اصل قصه تعریف کردن هم؟

شیرمحمدی: در این مورد تاکید و اصرار دارم که نه. من اگر قرار باشد از میان نویسنده‌های ایرانی از کسی تاثیر گرفته باشم، جعفر مدرس صادقی بوده ولاغیر... خب من و بهروز نگاهمان به هم خیلی شبیه است، وقتی شبیه است خیلی نمی توانیم چیزی از هم یاد بگیریم.

موسوی: شما فعالیت سینمایی دارید. آدم‌های داستان شما هم بازیگرند. فضای اثرتان هم کاملا رئال است. این مساله بدون اینکه آدم بخواهد این پرسش را به وجود می‌آورد که فلان شخصیت داستان که کارگردان خیلی مهمی است چه کسی می تواند باشد؟ نکند منظور نویسنده فلان کارگردان مشهور سینماست؟ شما گاهی مشخصات آدم‌های داستان‌تان را طوری ارائه می‌دهید که آدم فکر می کند نویسنده چرا این‌قدر آدرس می دهد؟ نکند می خواهد به شخص خاصی اشاره کند بدون اینکه اسمش را بیاورد؟ این شخصیت‌ها در زندگی واقعی شما حضور داشته‌اند؟

شیرمحمدی

شیرمحمدی: نه، واقعا حضور نداشتند. اینها آدم هایی هستند که می توانند باشند، می توانند نباشند. من البته شناختی کلی از جامعه سینمایی دارم چون در این عرصه فعالیت کرده ام ولی به هیچ وجه شخص خاصی در نظرم نبوده، در هیچ  کجا. چند نفر دیگر هم که کتاب را خوانده بودند به این نکته اشاره کردند و اسم هایی آوردند که من تعجب کردم برای اینکه موقع نوشتن، این آدم ها اصلا مد نظرم نبودند.

آزاده میرشکاک: اتفاقا من با خواندن این کتاب  احساس نکردم شخصیت‌هایی مثل پرویز و شهدخت برگرفته از کسانی هستند که خانم شیرمحمدی در زندگی کاری اش با آنها مواجه بوده. من به این فکر می کردم که اگر ایشان بازیگر نبود، می خواست چه شغلی به پدر و مادر آذر بدهد؟ یعنی بازیگر بودن پدر و مادر شخصیت اصلی داستان چه تاثیری روی کل رمان دارد؟ نمی توانستند پزشک باشند؟ اخیرا مد شده نویسنده ها داستان‌شان را نه لزوما منطبق بر واقعیت، اما بر اساس فضای شخصی خودشان می نویسند.

شیرمحمدی: چه اشکالی دارد؟

میرشکاک: اشکالی ندارد به شرط آنکه آن فضای شخصی نقشی مهم و اساسی در پیشبرد داستان داشته باشد، طوری که بدون آن، اثر داستانی قوام پیدا نکند.

موسوی: یا اینکه آن فضای شخصی این قابلیت را داشته باشد که تبدیل به یک تجربه عمومی شود.

شیرمحمدی: تنها در عرصه هنر است که شما می توانید بدون داشتن تحصیلات آکادمیک و تجربه قبلی یک‌دفعه یک حرکت نبوغ آسا نشان بدهید. من آدمی را سراغ ندارم که یک دفعه دانشمند شود یا برنامه ریز کامپیوتر بشود. شهدخت، زمینه و استعداد بازیگری داشته اما خودش از آن بی‌خبر بوده و وقتی فرصتی برایش پیش آمده، از آن استفاده کرده و از قضا خوش درخشیده و همین باعث شده شوهرش به او حسودی  کند. پس اگر این آدم‌ها در داستان من بازیگرند به این دلیل بوده که با هیچ شغل دیگری نمی‌شد زمینه حسادت پرویز و اختلاف او با شهدخت را مهیا کرد. ضمن اینکه وقتی نویسنده به چیزی اشراف دارد چه بهتر که درباره آن بنویسد. و حتی اگر جزئیاتش را هم وارد داستان  نمی‌کند، درباره این جزئیات اطلاعات کافی داشته باشد و بداند دارد راجع به چه چیزی می نویسد. اگر پرویز دیوان بیگی در کتاب من یک استاد ریاضی محض در دانشگاه بود، نمی شد زن اش ناگهان و در مدتی کوتاه از او سبقت بگیرد، ضمن اینکه من از ریاضی سردرنمی‌آورم تا بتوانم شخصیت یک ریاضی‌دان را به درستی در اثرم ترسیم کنم.

موسوی: در رمان شما بخش مربوط به مهمانی بسیار مفصل است و مرا تا حدودی یاد فضای فیلم های مهرجویی می‌انداخت.

شیرمحمدی: اما من اصلا تحت تاثیر مهرجویی نبوده‌ام. تحت تاثیر فیلم برگمن بودم؛ «فانی و الکساندر». حتی آن صحنه ‌ای را که فرهاد ملافه می کشد روی خودش و روح می شود و دنبال بچه ها می کند، مستقیما از آن فیلم بلند کرده‌ام.

موسوی: به نظرتان بخش مربوط به مهمانی کمی طولانی نیست؟ البته این مهمانی در آشنایی ما با آدم های داستان بسیار تاثیر دارد. یعنی اینجاست که ما به آدم ها نزدیک می شویم. در اصل اگر این فصل نبود جمع کردن این آدم ها و نزدیک کردن تک‌تک آنها به هم کار سختی بود. با این حال نسبت به بقیه رمان این بخش یک مقداری طولانی تر است.

شیرمحمدی: خب اگر شما بخواهید در یک خط این داستان را برای کسی تعریف کنید چه می گویید؟ داستان این است که خانواده ای به دلیل برگشتن دخترشان چندروزی دور هم جمع می شوند. طبیعتا این بخش از داستان باید قوی تر باشد. اصل داستان درباره همین است که خانواده ای که به دلیل زندگی شهری و اقتضائاتش  نمی توانند کنار هم و نزدیک هم باشند، توانسته‌اند چند روزی آن هم خارج از شهر، دور هم جمع  شوند.

موسوی: راستی اصطبل را با ص می نویسند دیگر؟

شیرمحمدی: با ص و ط می نویسند.

موسوی: چون در کتاب شما با س آمده پرسیدم.

میرشکاک: من هم به چند مورد از چنین اشتباهاتی برخوردم. مثلا علی الخصوص، الی‌الخصوص نوشته شده یا در جایی عجالتا، اجالتا نوشته شده. در موردی دیگر غرض با ق نوشته شده که این یکی به احتمال قوی غلط تایپی است و من نمی توانم بگویم خانم شیرمحمدی اشتباه کرده است.

شیرمحمدی: یک جای دیگر هم من اشتباه کرده‌ام و به جای اهل و عیال نوشته‌ام عهد و عیال اما اشتباهات تایپی دیگر به من مربوط نیست.

میرشکاک: حتی اگر هم شما اشتباه کرده‌اید، ویراستار کتاب باید قبل از چاپ آن را اصلاح می‌کرد.

شیرمحمدی: من هر وقت به املای کلمه‎ای شک می‌کنم بلافاصله سراغ فرهنگ لغت می‌روم اما به عهد و عیال چون در محاوره آن را به همین صورت به کار می‌بریم شک نکردم، نگو که درستش اهل و عیال است!

موسوی: حرفی که خانم میرشکاک می گوید درست است. این درست که شمای نویسنده باید بلد باشید چطور بنویسید، اما در روزگار ما بالاخره یک چیزهایی تفکیک شده و ناشر و ویراستار جایگاهی دارند. ویراستار بابت این کار حقوق می گیرد.

شیرمحمدی: اما به نظر من نویسنده باید زبانی را که دارد با آن می نویسد بشناسد و سواد نوشتن داشته باشد. من جایی که اشتباه کرده‌ام باید اشتباهم را قبول  کنم.

میرشکاک: خوب است که شما تا این حد متواضعید و برای خودتان در این اشتباهات سهم قائلید ولی من فکر می کنم این اشتباه فقط شامل حال شما نمی شود.

موسوی: شما در مراحل نشر یا بعد از آن مشکلی نداشتید؟

شیرمحمدی: چرا مشکلاتی بود ولی بهتر است صحبتی از آن نکنیم. مثلا بعد از انتشار چند نفر از دوستانم تماس گرفتند و گفتند در کتابفروشی‌های انقلاب کتاب را پیدا نکرده‌اند اما وقتی با دفتر نشر تماس گرفتم و این مساله را با آنها در میان گذاشتم جواب قانع‌کننده‌ای نگرفتم. جواب دادند چه کار کنیم؟ کتاب فروش ها را بزنیم؟

بهروز افخمی برای تبدیل  رمان «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» به فیلمنامه جنبه کمدی آن را پررنگ‌تر کرده است.

موسوی: شما وقتی می نوشتید اصلا به اینکه این اثر تبدیل به فیلمنامه شود، فکر کرده بودید؟

شیرمحمدی: بله، به این فکر کرده بودم.

موسوی: آقای افخمی شما این کتاب را تبدیل به فیلمنامه کرده‌اید؟

افخمی: بله. اتفاقا این داستان برای کارگردانی خود مرجان فیلمنامه شد.

موسوی: با هم این کار را کردید؟

افخمی: بله، پارسال.

موسوی: یعنی پیش از انتشار کتاب؟

افخمی: بله، همین که داستان را نوشت و تمام کرد.

شیرمحمدی: تقریبا یک سال و نیم پیش، زمستان 90.

موسوی: در اصل داستان تغییری داده‌اید؟

افخمی: اول قرار بود مرجان این فیلمنامه را کارگردانی کند، برای همین سعی کردم خود داستان را تبدیل به فیلمنامه کنم. یعنی فکر می کردم باید به سلیقه مرجان نزدیک باشد و در مرحله کارگردانی با فیلمنامه غریبگی نکند، اما مرجان بعدا فکر کرد چون این داستان بازیگران زیادی دارد ممکن است به عنوان اولین تجربه کارگردانی به مشکل بخورد به همین دلیل به من گفت خودت کار را کارگردانی کن، من ترجیح می دهم با داستان جمع و جورتری کارگردانی را شروع کنم. اینجا بود که من فکر کردم اگر بخواهم این داستان را کارگردانی کنم باید چه تغییراتی در آن ایجاد کنم تا جنبه کمدی  کار پررنگ‌تر شود. البته در عین حال مواظب بودم که درام داستان به یک چیز مسخره تبدیل نشود و فضای کار طوری نباشد که انگار رسما می‌خواهیم تماشاچی را بخندانیم. سعی من این است که کمدی موقعیت به وجود بیاورم، موقعیتی که هم می شود به آن خندید و هم می شود آن را جدی گرفت. اما به هرحال جنبه کمدی و خنده دار قضایا مطابق روحیه من جالب تر است. در نتیجه فیلمنامه ای که الان نوشته شده با تغییراتی که برای کارگردانی من در آن انجام شده داستان را تا حدودی به طرف خنده دار بودن برده.

موسوی: البته در خود داستان هم نوعی طنز و شوخ طبعی، ساری و جاری است.

افخمی: شوخ طبعی این رمان برای یک قالب ادبی مناسب است. وقتی قرار است یک مولفه را از ادبیات وارد سینما کنیم باید ببینیم اساسا قابلیتش را دارد که عینا وارد سینما شود یا اینکه باید در آن تغییراتی ایجاد کنیم. من دیدم آن ملایمتی که در طنز این کتاب هست با نثر روان و خوش‌خوان کتاب هماهنگ است و شاید در فیلم سازی اجرای آن کار آسانی نباشد. بنابراین کمی طنز کار را پررنگ کردم.

موسوی: اگر خانم شیرمحمدی همسرتان نبود و شما این کتاب را جایی می دیدید باز هم تصمیم می گرفتید آن را تبدیل به فیلمنامه کنید؟

افخمی: بله، من این داستان  را دوست دارم. داستان های قبلی اش را هم دوست دارم. داستان «این یک فصل دیگر است» را هم خیلی دوست دارم کار کنم، بعضی از داستان های کوتاه مرجان را هم دوست دارم. تازه اینکه داستان خوبی است، خیلی از داستان های ضعیف و کمتر خوش خوان در ادبیات فارسی هست که دوست دارم اگر فرصتی پیش آمد آنها را هم فیلم کنم. فکر می کنم خط داستانی رمان «آذر، پرویز، شهدخت و دیگران»  به اندازه کافی قوی هست تا بتوان فیلم خوبی از آن ساخت.

موسوی: یکی از چیزهایی که بعضی ها درباره فیلم گاوخونی می گفتند، این بود که شما صرفا از روی علاقه شخصی به آن داستان یا به جعفر مدرس صادقی آن فیلم را ساختید.

شیرمحمدی: اصلا شما می دانید جعفر مدرس صادقی باعث آشنایی ما شد؟ یعنی باعث آشنایی بیشتر ما؟ من قبلا از طریق سینما بهروز را می شناختم، کارش را هم به عنوان کارگردان خیلی می پسندیدم. از آنجا که سبک جعفر را دوست داشتم، دوستی ام با او عمیق شد. از آن طرف هم بهروز چون جعفر را دوست داشت، او را پیدا کرده بود و با او دوست شده بود. در واقع دوستی هر دوی ما با جعفر باعث آشنایی مستقیم‌مان شد.

موسوی: من هم جعفر را دوست دارم، این وجه اشتراک همه ماست که او را دوست داریم. حرف من چیز دیگری است. می خواهم بگویم در مورد این فیلم بعضی ها می گفتند خود داستان گاوخونی قابلیت سینمایی نداشته ولی چون آقای افخمی داستان را دوست داشته، خواسته آن را تبدیل به اثر سینمایی کند. شما با این حرف موافقید؟ گاوخونی را فیلم موفقی در کارنامه افخمی می دانید؟ فکر کنید آقای افخمی اینجا نیست و جواب بدهید.

شیرمحمدی: من این فیلم را یکبار در جشنواره دیدم و خوشم آمد. اما یکبار دیگر در کانادا نسخه ای به دستم رسید که نسخه خوبی نبود و یکی دو نکته کوچک به نظرم رسید که الان یادم نیست و به بهروز هم گفتم. بله، فیلم بدی نیست ولی فیلمی نیست که همه آن را بپسندند.

موسوی: یک جاهایی از فیلم آقای افخمی داستان را از رو می‌خواند، درست است؟

افخمی: من جاهای دیگر هم گفته‌ام «گاوخونی» را به نوعی سر جدالی که با خودم داشتم ساختم. جدال بر سر اینکه این داستان قابل فیلم کردن هست یا نیست. من حدود ده سال گاوخونی را سر کلاس های فیلمنامه نویسی و داستان نویسی برای بچه‌ها می‌خواندم. برای این می خواندم که به آنها بگویم داستان هایی هست که وقتی آن را می خوانید می بینیدش، تمام آن را هم می بینید، هم می شنوید، هم در فضای آن زندگی می کنید، گویا واقعا برایتان اتفاق افتاده. ولی وقتی می خواهیم همین داستان را تبدیل به فیلم کنیم نمی شود.

من سعی می‌کردم با این کار تفاوت تصویر ادبی و ذهنی با تصویر واقعی که دوربین عکاسی ثبت می کند را توضیح بدهم. از خودم این سوال منطقی را می‌پرسیدم که چرا ما به خودمان اجازه می دهیم یک داستان را قرائت کنیم و بگذاریم توی ضبط صوت ماشین یا منزل و به آن گوش بدهیم، اما به خودمان اجازه نمی دهیم روی همین ها تصاویری بگذاریم که داستان را خراب نکند و به داستان صدمه نزند و در عین حال بگوییم این یک فیلم است که گاوخونی را می توانید در آن بشنوید و دنبال کنید، حالا که نمی‌توانیم از آن یک اقتباس سینمایی داشته باشیم آیا قدغن است که تصاویری بگیریم و بگذاریم روی صدای کسی که داستان را قرائت کرده و بگوییم این همان ویدیو آرت است. واقعا قدغن است؟ بنابراین اول با این فکر شروع کردم. یعنی فکر کردم با یک دوربین دیجیتال فیلم بگیرم؛ از نقطه نظر شخصی که بعدا یواش‌یواش می فهمیم آدمی است که این داستان برایش اتفاق افتاده و دارد در خیابان راه می رود و با خودش حرف می زند و ما صدایش را می شنویم و دوربین هم دارد جای نقطه نظر او جلو می رود، هیچ‌وقت هم خود او را نمی بینیم جز مثلا در ویترین مغازه ای یا بازتاب روی شیشه ای. من این ایده را به علی معلم پیشنهاد کردم و او هم اظهار علاقه کرد، به عنوان فیلم اولش می خواست در تهیه آن شریک باشد. با هم قرار گذاشتیم یک فیلم نفروش بسازیم اما هرچقدر جلو رفتم بیشتر متوجه شدم علی به عنوان تهیه کننده دارد عواملی را که فکر می کند می توانند باعث فروش بیشتر فیلم شوند وارد داستان می کند...

موسوی: که بهرام رادان یکی از آنها بود.

افخمی: بهرام رادان، عزت انتظامی، دوربین نگاتیو و دوربین سنگین 535 که فکر می کنم خیلی هم ما را اذیت کرد، یعنی اگر دوربین سبک با حرکت های نرم تر داشتیم خیلی نتایج بهتری می گرفتیم. در مجموع یک فیلم حرفه ای‌تر ساخته شد اما از آن چیزی که با محتوا و با فرم داستان جور در می آمد فاصله داشت. می خواهم بگویم گاوخونی یک جور مبارزه‌طلبی بود برای ساختن داستانی که خود من هم فکر می کردم به لحاظ تئوری قابلیت فیلم شدن را ندارد.

موسوی: رمان اخیر خانم شیرمحمدی چقدر به جهان سینمایی شما نزدیک است؟

افخمی: خب این داستان خیلی سینمایی تر است. ضمنا من سینمای خاصی ندارم. من داستان می سازم.

موسوی: شما معتقدید یک داستان باید خوب تعریف شود، این حرفی است که همیشه می‌زنید. از این منظر سوال می‌کنم.

افخمی: بله، این داستان می تواند خوب تعریف شود، البته مود و فضایی را که با کلمات در این اثر شکل گرفته و طنز ملایمی را که در داستان حس می‌شود، به آسانی نمی توان به سینما منتقل کرد برای همین هم به خودم اجازه دادم در فیلمنامه تغییراتی بدهم که البته ممکن است بگویند روح داستان در این تغییرات از بین رفته یا صدمه خورده، ولی خب این یک فیلمنامه است. فیلمی دیگر است.

موسوی: چرا فکر می‌کنید نمی شود طنز این اثر را در فیلم هم نشان داد وقتی حتی در دیالوگ ها کاملا جریان دارد؟

افخمی: حرف من فقط درباره طنز این اثر نیست. منظورم به‌طور کلی ملایمتی است که در داستان وجود دارد. طبع آرامی در نویسنده احساس می شود که من آن طبع آرام را ندارم که بخواهم در کارگردانی رعایت کنم. من خیلی غلیظ فیلم می سازم.

میرشکاک: راستی اسم این کتاب از کجا آمده؟ البته معلوم است از کجا آمده، اسم شخصیت های اصلی داستان است اما چرا این اسم؟ خیلی آوانگارد است و این کنجکاوی را به وجود می‌آورد که این آدم‌ها که هستند و من چرا باید زندگی آنها را بخوانم؟ در عین حال با خودم فکر کردم نکند نویسنده برای انتخاب اسم کتابش دچار بلاتکلیفی بوده؟

شیرمحمدی: این اسم پیشنهاد بهروز بود، اسمی که من اول انتخاب کردم «خانواده دیوان بیگی» بود. اما بهروز یک فیلم فرانسوی دیده بود به نام «ونسان، فرانسوا، پل و دیگران»، اسم کتاب مرا از همان‌جا گرفت و به من پیشنهاد داد. من هم دیدم اسم قشنگ تری است و بدون چون و چرا پسندیدم و قبول کردم.

موسوی: نوعی سادگی در این اسم هست. به نوعی سهل ممتنع است.

افخمی: انگار با یک جور ملایمت می گوید بیایید راجع به چند آدم که می خواهم قصه شان را برایتان بگویم صحبت کنیم. حس این اسم، همین است و فکر می کنم با حس خود داستان جور درمی آید.

موسوی: خانم شیرمحمدی قصد دارید ادبیات را دنبال کنید و باز هم بنویسید یا می خواهید سینما را جدی تر پیگیری کنید؟

شیرمحمدی: قطعا ادبیات را دنبال می‌کنم. اگر قرار باشد انتخاب کنم، ترجیح می‌دهم نویسنده باشم تا بازیگر. اگر امروز به من بگویند قانونی آمده که شما فقط می توانید یک کار بکنید من بدون ذره ای فکر کردن یا بر سر دوراهی قرار گرفتن نوشتن را انتخاب می کنم. برای اینکه کار خلاقه ای است. خیلی فرق دارد.

موسوی: شما که بهتر می‌دانید، سینما جذابیت های خاص خودش را دارد. درآمد و شهرتش خیلی بیشتر است ولی نویسندگی بدبختی هایی دارد. حرفی که می‌زنید از سر آگاهی و انتخاب است؟ می دانید انتخاب نویسندگی چه مصایبی به دنبال دارد؟

شیرمحمدی: (خنده) از لحاظ مالی؟ این قضیه خیلی مهم نیست. خب من می نویسم، بهروز پول درمی آورد.

افخمی: (خنده) خانم من یک آدم سنتی است. 

شیرمحمدی: (خنده) من بخش فرهنگی را به عهده می گیرم، بهروز بخش اقتصادی خانواده را.

رمان شیرمحمدی

این رمان را انتشارات ثالث، چندی پیش روانه بازار کتاب کرده است.

میرشکاک: در ابتدای بحث شما گفتید ترجیح می‌دهید به ساده‌ترین شکل داستان‌تان را تعریف کنید. بدون پیچیدگی، بدون آنکه روایت موازی بیاورید، بدون آنکه زاویه دید تغییر کند. بدون آنکه بخواهید مخاطب تان را آزار بدهید؛ برخلاف داستان‌نویسانی که دوست دارند جوری بنویسند که هرکسی نتواند بفهمد. شما با این نگاهی که دارید، به تعریف رمان عامه پسند نزدیک می‌شوید. برای اینکه به این ورطه نیفتید چه تمهیداتی را در نظر می‌گیرید. یکی اش از نظر من تکیه بر عنصر مهم دیالوگ است. چیزی که ما در رمان های عامه‌پسند مثل کارهای فهیمی و مودب پور و... نمی بینیم. شما چه تلاشی به کار می‌بندید که در عین حال که روایتی خطی و ساده دارید، متهم نشوید به اینکه دارید رمان عامه پسند می نویسید. البته ممکن است دوست داشته باشید رمان عامه پسند بنویسید!

شیرمحمدی: ببینید، من خیلی این مرزبندی ها را نمی فهمم. داستان خوب برای من داستانی است که مرا ببرد به حال و هوایی دیگر و آن حال و هوا برای من لذت بخش باشد و وقتی کتاب تمام می شود، گاه گداری که یادش می افتم حال و هوایش در من زنده شود. کتاب خوب از نظر من باید مود داشته باشد. این یکی از چیزهایی است که فکر می کنم داستان هایم دارند و سعی می کنم داشته باشند. نکته دیگر اینکه من توضیح اضافه نمی دهم، در داستان های من جایی را نمی توانید پیدا کنید که بگویید روده درازی کرد، بگویید حوصله ما را سر برد یا توضیح اضافه داد. خود من داستان هایی را دوست دارم که واقعی باشند. داستان هایی را دوست دارم که ادا و اصول نداشته باشد. داستان هایی که نویسنده نخواهد فرضیات، باورها و اعتقادات خودش را به من بچپاند.

میرشکاک: حال و هوا و ایجاز؛ شما بر این دو عنصر تکیه دارید.

شیرمحمدی: بله، در طول سال هایی که کتاب خوانده‌ام حداقل تاثیری که از کتاب های خوب گرفته‌ام، همین دو عنصر بوده و سعی کرده‌ام به عنوان نویسنده در آثارم این نکات را رعایت کنم. یعنی خواننده را واقعا وارد حال و هوای داستان کنم و بگذارم روی موج حال و هوا و مود داستان سوار شود و حرکت کند. به نظر من داستان خوب همین است، فکر نمی کنم به چیز بیشتری نیاز داشته باشد. از مانیفست دادن، از پیام دادن، از ادعا کردن به شدت بدم می آید، از پیچیدگی بدم می آید. خودم آدم پیچیده ای نیستم، از آدم های پیچیده هم خوشم نمی آید. از داستان های پیچیده هم خوشم نمی آید و داستان  پیچیده هم نمی‌نویسم.

5858

کد خبر 316266

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 11 =