وقتی کتاب مهدیان دروغین را می‌نوشتم (که عرض کنم چاپ دوم مفصل‌تر و با اضافات فراوان است) سعی کردم فهرستی از مدعیان مهدویت را در طول تاریخ به صورت کوتاه معرفی کنم. امروز وقتی کتاب نصیحة‌المشاور ابن فرحون یعمری (م 769) را می‌خواندم به دو مورد جالب برخوردم.

معلوم می‌شود دنیای اسلام همیشه از این قبیل موارد داشته و باید متاسفانه بگویم خواهد داشت. یعمری می‌نویسد:
یک بار یک یمنی که مدعی شریف بودن [سیادت] بود، به مدینه آمد. شکل زیبایی و قد بلند بالایی داشت، با آرامش و حشمت. جماعتی هم او را همراهی کرده و تعظیمش می نمودند. او می گفت که «صاحب الزمان» است. سپس با همراهانش در «دار النفیس» در سمت شامی [شمالی] مسجد نبوی اقامت کرد. گروهی از مردم متمایل به وی شدند: «فانعطف علیهم الناس و هادَوهم، و تمکنّوا من خاطر الفاخر تمکّنا جیدا». او هم به آنان می گفت وقتی ظهور کند آنها از مقربین او خواهند بود. مدتی گذشت و هدایای زیادی به او داده می شد... خودش در حفظ نفس و مراعات ریاست خود رفتار شگفتی داشت. وقتی زمان طولانی شد، به تدریج مردم از اطرافش پراکنده شدند. او که این حالت را دید، راهی عراق شد و دیگری خبری از وی بدست نیامد.

مدتی بعد، مردی از اهالی تونس، که پدرم او و پدرش را می شناخت، این رویه را پیش گرفت. او چنان می نمود که از ارباب الحقیقه ست. شماری از طواشی یا همان خدام حرم و جز آنان به او متمایل شدند و او را مقرب داشتند. هدایای فراوانی از لباس و طعام به وی داده می شد، به طوری که از بس خورد، چاق شد. گاهی می گفت: الان خضر (ع) پیش من بود و به من چنین و چنان گفت. اندکی بعد می گفت: سلطنت فلان جا و بهمان جا از آن من است.

همین طور پیش رفت تا گفت: قلم با من سخن گفت، من ملکوت را می بینم و ترهات دیگر از این دست. عده ای از اهل خیر برخاسته مطالب او را به حاکم منتقل کردند. او را در یک مجلس بزرگی که شیخ الخدام هم بود، حاضر کردند. دسته از عوام را هم آوردند. از مردم حاضر خواستند هر کسی هرچه از او شنیده بیان کند. مطالب متفاوتی نقل کردند که سازگار با هم نبود.

حتی دو نفر هم حاضر نشدند بر چیزی شهادت بدهند، رهایش کردند و او هم به قاهره رفت. در آنجا شهرتی یافت، و پیروانی جمع کرد. سپس به عراق رفت و در آنجا کشته شد.

کد خبر 698694

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 11 =