۰ نفر
۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۰
به یاد حسین آهی؛ مستوری و مستی همه کس نتوانند

انجمن شاعران ایران مراسم یادبود «حسین آهی» را به شکلی برازنده و در شأن نام و «خلوصِ» این شاعر و ادیب ارزشمند کشورمان برگزار کرد.

پس از حدود پنج سال دوری از کشور، در اولین ساعات ورود به این آب و خاک، خبرِ رفتنِ این آشنای طریق مستی و مستوری، آه از نهاد بلند می کرد. سالها به گرمی صدایش و به شوریدگی در اجراهایش و خلوص در کلامش، اخت شده بودیم و این رفتن، زودهنگام بود. هنوز مشتاق بودیم که شرح غزل حافظ برایمان بگوید و با همان وسواسی که در سخن گفتن داشت، از مولانای بزرگ برایمان قصه ها برشمرد. مراسم مذکور، فرصتی و بهانه ای بود تا جمعی از دوستدارانش، مجلسی "فراتر از یک مجلس ختم" برگزار کنند و حکایت این تعبیر را به خاطر بنشانند که: «به آیین مستان بریدم به خاک» 

ادبیات و اقتصاد! 
روزگار ما، روزگاری است که انگیزه ها و حرکت ها و تکاپوها و شوق ها، عمدتا بر یک پایه استوار و برقرار گردیده و آن «انگیزه های اقتصادی» است. هر کسی و هر صنفی می کوشد تا از تخصصش و دانشش به قدر وسع، «تولید ثروت» کند. بی آنکه منتقد این ماجرا باشیم اما در خاطرمان باید بماند که هنوز هستند فئه قلیلی که پایه و مبنای حرکات شان، و تنفس شان، اقتصاد نیست. نه اینکه معیشت اینها «فرشته مسلکانه» است و بی نیاز از پول؛ خیر! ولی در تنفس این جماعت، بیش از آنکه «اقتصاد» حاضر باشد «سلوک» حاضر است. حی و حاضر. تمام قد! حسین آهی، از این جماعت بود.

گزارشی از مجلس آهی
می گوید: « به صحرا شدم، عشق باریده بود» ... پنجشنبه عصر، خسته و خواب آلوده از سفر طولانی به خانه شاعران ایران شدم، عشق باریده بود. ساعد باقری در حال سخن گفتن پشت تریبون بود و طنین گرم صدایش تو را می برد به ناکجاآباد خاطرات دم افطار رمضان های دوران نوجوانی. آخر چقدر این صدا گرم است. چرا؟!
دوستان حسین آهی آمدند و رفتند و خاطره ای گفتند و یا شعری خواندند. به حُسن سلیقه، عکس حسین آهی با همان تی شرت ساده (ای که بار اول دیدیمش و این سوال را ایجاد می کرد که شاعر سالک و تی شرت؟!) بر روی میزی بیرون سالن در میان گل، و بر پشت تریبون، نشسته بود.
عبدالجبار کاکایی سخن گفت. صدایش بوی سحرهای رمضان ۱۳۸۱ را می دهد. (راستی چرا دیگر این صدا را نمی شنویم؟! کجاست این عبدالجبار؟
حسام الدین سراج، خواند. چه پرطنین. اسماعیل امینی سخن گفت، به آرامش و ادب.  

روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم!
صحبت های سهیل محمودی در یک نکته برایم بسیار جالب بود. سهیل گفت که آهی را از زمانی که «ابن آهی» خطابش می کردند (سالهای دهه پنجاه) می شناسد. همان سالها که جوانی با لباس و شلوار جین و با عبا و زلفهایی مشکی و بلند و براق به مجلس ها و گعده ها شعر می خوانده... آهی به گونه ای زیست که امروز بیشتر افراد او را "ادیب" می شناسند حال آنکه در «مقام شاعری» او بر قله ای رفیع تکیه زده بوده؛ اما چرا کمتر، آهی را "شاعر"، می شناسیم؟
چون که این قِسم شاعران در سلوک و معاش خود، بیش از آنکه بخواهند با «نامِ خود» به عرصه بیاییند، (و "برند"سازی کنند) اولویت را بر کمتر شرح کردنِ حدیث نفس قرار می دهند. و عجب تناقضی!
دنیای امروز دنیای "سِلف برندینگ" است؛ اسم خودت را اینقدر بِبَر تا همگان بشناسند تخصصت را. اما شاعری اینچنین را با برندسازی چه کار؟!

مستوری و مستی همه کس نتوانند
و جسارتی کردم!  به محبت و لطف آقا ساعد عزیز رفتم تا چندکلامی از حسین آهی بگویم. گفتم در این محفل ارجمند، من جزء معدود حاضرانم که حسین آهی را از نزدیک ندیده ام. اما زمانی بود که به گذشته ی این سالهایی که رفت نگاه می کردم، از خود سوال می کردم که در میان اینهمه شغل ها و حرفه ها و آدم ها که در آمریکا و ژاپن بر سر راه آمدند، کدام حرفه است که در ایران هست و فقط در ایران هست؟! (و جای دیگر نیست) شاید بتوان گفت: شاعران و خوشنویسان.
این دو، فرقشان با دیگران این است که تخصص شان (فنّ ادبیات و فنّ خوشنویسی) «به تنهایی» به کار نمی آید. یعنی تا شاعر یا خوشنویس، متصل به عالم «معنا» نباشد، و تا رگه هایی از معنویت (یا آنکه آن آقا «امر قدسی» نامش نهاده) در کارشان نباشد، محصولِ کارگاه ذهن و روحشان، زیبا نیست. ماندگار نیست.
خطاط در ژاپن هم داریم ( "شُودو" می نویسند). شاعر در ژاپن هم داریم ( "هایکو" می سرایند). اما کجاست جوشش خون و شور و معنا در کارشان؟ کجاست آنکه بی باده کند جان ترا مست؟ کجاست؟! جنس خلوص این جماعت را، می توان حس کرد. می توان شناخت. در شکرستان ازلی روزگارت همصحبت با مولانای جان و حافظ عزیز و اقبال لاهوری باد.


* منتشر شده در کانال تلگرام نویسنده

کد خبر 1287137

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 10 =