۴ نفر
۱۹ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۷:۳۷
 توسعه  در برزیل

برزیل به کشوری همگانی مشهور است که سابقه ی همگرایی ادغام فرهنگی بالا دارد.تساهل مذهبی بسیار بالاست.به عنوان مهم ترین بستر توسعه هیچگاه گرفتار جنگ های استقلال طلبانه و خشونت مشابه سایر کشورهای مستعمره اسپانیا نبوده است.پرتغالی ها ساختاری ایجاد کردند که مورد پذیرش بوده است.حتی مدل های سیاسی پرتغال موثر بر ساختار کشور بوده است.

نشریه مثلث در شماره بهمن ماه خود مصاحبه ای با هادی اعلمی فریمان داشته که متن این مصاحبه را اینجا در اختیار شما قرار داده ایم.

ابتدا کلیاتی درباره ی توسعه  مطرح فرماییدکه اساسا توسعه از دیدگاه شما چیست؟

اول لازم است چند نکته ی کلی عرض کنم.ابتدا اینکه اجازه دهید سنت شکنی کنیم و بر خلاف عرف آکادمیک  که تمام مباحث سیاست، توسعه و اقتصاد از جایگاه تئوری های آمریکایی و اروپایی مطرح می شود و دانشگاهیان فقط بازتاب دهنده ی این ها هستند خارج شویم و کمی هم با دیدگاه شرقی مسائل را بازنگری کنیم.دوم اینکه مسائل توسعه را جدید ببینیم،یعنی با دیدگاهی تازه و با در نظر گرفتن عناصر جدید مثل جنبش های تغییر بدون رهبر در سراسر جهان و حرکت جوانان در کشورها.براین مبنا اگر بخواهیم تعریفی از توسعه بدهیم باید آن را مستقیم با کارآمدی،عدالت،رفع نابرابری و رضایت مردمی محاسبه کنیم.رفع نابرابری اساسا آرزوی دیرینه ی بشری است.لذا توسعه جریانی ترکیبی از عناصر اقتصادی،فرهنگی،اجتماعی  و سیاسی است که بتواند کارآمدی سیستم سیاسی را افزایش دهد،رفاه اقتصادی به ارمغان آورد و رضایت کامل مردم را همراه داشته باشد و نتیجه ی این بروز خلاقیت و تکامل روحی انسانی است.اما به باور من توسعه ازاین منظر ارتباط مستقیم با مقوله ی آزادی دارد.قویا معتقدم که اگر کشورهایی مثل هند و برزیل و افریقای جنوبی مسیر توسعه را پیموده اند،این ها آزادی را نهادینه کرده و به آن احترام گذاشته اند.بنابراین توسعه و آزادی قرینه ی موثر بر هم هستند.البته فکر می کنم هیچ کشوری توسعه یافته ی کامل نیست،بلکه همه ی کشورها در مسیر توسعه هستند و ترکیب تکامل اقتصادی و تکامل روحی و فکری توسعه ی کامل است.علت اینکه کامل نیست این است که رفع نابرابری به حد مطلوبی نرسیده که رضایت مردمان را جلب کرده باشد.

این پاسخ گرچه فرعی است اما در مدل چینی توسعه بدون آزادی حاصل شده است؟

بله چینی ها به توسعه اقتصادی جهان شمولی دست یافته اند.اما برابر تعریف اول ما خبری از تکامل فکری و خرد جمعی نیست.کار کردن مثل ماشین های خودکار بدون آزادی زنجیره توسعه را کامل نمی کند.اگر این توسعه مطلوب است،بخش از چین که هنگ کنگ است و مفاهیم آزادی و خرد جمعی را تجربه کرده ،چرا زیر بار مدل توسعه اقتدارگرایانه حزب کمونیست نمی رود.قطعا اگر این آگاهی در سایر نقاط چین تسری پیدا کند همین مطالبات خواهد بود.چین صراحتا اعلام سرکوب کرده است.

در بحث توسعه در برزیل، ابتدا به عنوان مقدمه کلیاتی از مسائلی که موجب شد تا برزیل مسیر توسعه را طی کند،مطرح کنید؟

موضوعات تاریخی،سیاسی و فرهنگی برزیل بسیار گسترده و موضوع پژوهش بسیاری از آثارمحققان بوده است.اساسا  گفت و گوها و مناظره های توسعه از برزیل شکل گرفته و دلایلش هم زیاد است که در مجال اینجا نیست.اما چند نکته  در سرفصل توسعه مهم است.ابتدا اینکه برزیل به کشوری همگانی مشهور است که سابقه ی همگرایی  ادغام فرهنگی بالا دارد.تساهل مذهبی بسیار بالاست.به عنوان مهم ترین بستر توسعه هیچگاه گرفتار جنگ های استقلال طلبانه و خشونت مشابه سایر کشورهای مستعمره اسپانیا نبوده است.پرتغالی ها ساختاری ایجاد کردند که مورد پذیرش بوده است.حتی مدل های سیاسی پرتغال موثر بر ساختار کشور بوده است.عنصر استعماری پرتغال خودش بستر توسعه را ایجاد کرده،برخلاف اسپانیا که درگیری خونینی با مستعمرات خود داشت.پرتغالی ها سعی می کردند وضعیتی مسالمت آمیز و آرام در اداره کشورداشته اند.اساسا برزیل متولد یک کشور اروپایی است که ساختار سیاسی آن بسیار شبیه ساختار حکومتی ایالات متحده است.موضوع بعدی هم مساله فکری برزیلی هاست.برزیل به لحاظ وسعت و فرهنگ غنی خود همواره داعیه هماوردی  با ایالات متحده در همه ی حوزه ها داشته است.ایالات متحده ای در آمریکای لاتین بوده است.مساله بعدی نظامیان برزیلی هستند.روابط نظامیان و جامعه مدنی همواره در وضعیتی آماده باش بوده ،گرچه خشونت بوده ،اما هیچ گاه تجربه ی خشونت تاریخی مانند آرژانتین و شیلی و بولیوی را نداشته اند.در مقاطع مختلف ارتش به عنوان نیروی ثبات بخش نهایی مطرح شده،یک مثال تاریخی هست که در سال ۱۹۶۸و۱۹۷۲ ارتش به دلیل رقابت های داخلی احزاب خواست قید دموکراسی را بزند وسیستمی تکنوکراتیک بدون سیاست پیاده کند،اما به محض شوک های نفتی و اقتصادی ارتش ها به سیستم دموکراتیک بازگشتند.عرضم این است که مقامات ارتش همواره از صبر و درایت راهبردی برخوردار بوده اند.ارتش دریافته است که خارج از وظایف رسمی توان اداره اقتصاد را ندارد،به علاوه هیچ مدلی در جهان نیست که ارتش توانسته باشدموفق شود،جز نظام های اقتدارگرا.در تاریخ همه ی کشورهای آمریکای لاتین ارتش،به جز استثناها، در نهایت به نفع دموکراسی و احزاب و جامعه ی مدنی کنار کشیده است.

علت این صبر راهبردی چه بوده است،منافع نیروهای مسلح تامین می شده و ضرورتی به مداخله نبوده است؟

با توجه به تجربیات موجود یکی ساختار سیاسی برزیل است که درعین فدرالی بودن به نظام اقتدارگرایی با بوروکراسی وسیع شبیه است.رئیس جمهور از اختیارات وسیع برخوردار است و در مواردی می تواند نقش مشابه اختیارات ارتش داشته باشد.یکی هم فرهنگ سیاسی ارتش برزیل است،احتمالا نقش خود را به عنوان حافظ جامعه ی سیاسی پذیرفته اند.ساختار بوروکراتیک خویشاوند سالاری هم که تولیدکننده فساد اداری است سهم را به همه می دهد.اما به باور من نظامیان برزیل چون نقش سیاست خارجی کشور برایشان اهمیت دارد و همه ی روسای جمهور تقریبا این را پیگیری کرده اندو برآن اتفاق نظر دارند،توازن موجود را پذیرفته اند.البته این وضع در چارچوب سیاست خارجی است.من به پژوهشی از مونیزباندیرا استناد می کنم که نوشته بودحکومت های نظامی حاکم برزیل از دهه ۱۹۷۰ که اوج رشد اقتصادی این کشور بود تعریف از اهداف ملی را  به شکل بسیار بلندپروازانه ای توسعه داده، این بلندپروازی کماکان در هزاره جدید به عنوان اصول اساسی سیاست خارجی برزیل باقی مانده است .

در بحث های توسعه برزیل به یاد داریم که ابتدا با مکاتب وابستگی تعریف می شد؟توضیحی درباره دهه ۶۰ و ۷۰ و مسائل مطروحه بدهید،باتوجه به اینکه تمرکز بر مسائل جدید است،لطفا به اختصار مطرح کنید.

اولین مکاتبی که مسائل آمریکای لاتین به دقت بررسی کردند.مربوط به نظریه های توسعه و کم توسعه یافتگی بود که با عنوان نوسازی،کم توسعه یافتگی و وابستگی در دانشگاه ها تدریس می شود.اساسا تبیین آمریکای لاتین با مکتب وابستگی انجام شده.کاردوسو که خود برزیلی است از موسسین پارادایم وابستگی در کنار باران و سوئیزی و لنین اسمش آمده است.نگاه کاردوسو شبیه نگاه لنینی در دهه ی ۵۰ بود که می گفتند این کشورها از منظر سیاسی  استقلال دارنداما در شبکه های از وابستگی مالی و دیپلماتیک گرفتار هستند.کاردوسو به توسعه ملی مستقل برزیل معتقد بودو بعدا در سه مقطع ۹۱و ۹۸تا ۲۰۰۲رئیس جمهور شدو همین نظرات منشا تحولی شد که ناشی از همین مناظرات تئوریک بود.کاردوسو معتقد بود که توسعه از طریق صدور کالا با سرمایه گذاری خارجی ممکن است و سه را بیشتر ندارد،وابستگی،استقلال و انقلاب و او استقلال را توصیه می کرد.

با توجه به اینکه کاردوسو مبتکر تئوری وابستگی بود ،آیا موفق شد واین نظرات توسط دولت مستقر پذیرفته شد؟و اساسا ارزیابی از دولتش خود کاردوسو چیست؟

بعدها تحولی ایجادشد.اما قبلش برزیل یک  دوره سیاست کورپوریستی با ماهیت پوپولیسم را از ۱۹۳۰و ۱۹۴۵ با وارگاس به عنوان پدر فقرا تجربه کرده بود که شبیه پرون در آرژانتین بود.بی قانونی،مخالفت با احزاب،تمرکز قدرت و سانسور شدید و در عین حال سیستم رفاه اجتماعی ویژگی آن بود.اما این نظرات بعدها منشا تحول شد.برزیل دشمن خارجی نداشت.فقط در درون نیاز به گفت و گو و ایجاد پارادایم جدید داشت که در طول عمر دولت ها عملی می شد و راه های مختلف آزموده شد و ضعف ها در مسیر اصلاح می شد.اما درباره عملکرد کاردوسو نظرات متفاوت است. تحلیل‌گران دو نظریه دارند، گروهی وی را مجری سیاست‌های نئولیبرال و طرفدار ایالات متحده می‌دانند که مجری برنامه‌های خصوصی‌سازی و سیاست‌های تعدیل بوده است و به شکل اساسی شالودة حرکت صنعتی کشور را پایه‌گذاری کرده و رشد اقتصادی کشور مرهون سیاست‌های او می‌باشد.گروهی هم در مخالفت او را عامل استمرار فقر و بی‌عدالتی در کشور می‌دانند و رویکرد مردم به لولا را نوعی مخالفت با وی می‌دانند. موافقان کاردسو با استناد به آمارهای اقتصادی رشد جی دی پی را از ۲۰۰۰-۱۹۸۰ معادل ۸ درصد می‌دانند و همین رشد را در ۲۰۰۶-۲۰۰۰ حدود ۵/۳ درصد می‌دانند و به علاوه استدلال می‌کنند که لولا همان راه کاردوسو را طی می‌کند.

تاثیر مکتب اکلا دراین بین چی بود؟

اکلا گروهی از اقتصاددانان سازمان ملل بودند که به نظریه استعمار داخلی اهمیت می دادندو شرایط خارجی را کم اهمیت می دانستند و به کسب استقلال ملی از طریق برنامه ریزی دولتی معتقد بودند. البته بعدها تجدید نظر کردند .جوزف نای زمانی  نوشت که اقتصاددانان اکلا درنظریه ای جدیدبر دومساله به عنوان محدودیت های بالقوه رشدتاکیدکرده اند.ابتداساختاراقتصادی کشورهای کم توسعه و سپس ماهیت بی حفاظت بودن آنها در مقابل اقتصاد بین الملل.البته ریشه اکلا بهره کشی و نومارکسیستی است.اما این ها الان کار نمی شود و مربوط به گذشته است.به نظرم از مدل های اقتصاد سیاسی الان اقتصاد مختلطی مورد نظر است که مشکلات و موانع  را برطرف کند.

پس بهتر است به دوره ی جدیدتر بپردازیم.حزب کارگر و لولا داسیلوا چگونه ساختار توسعه را تغییر دادند؟ابتدا کلیات را بفرمایید.

لولا داسیلوا با هدف مبارزه با فقر و بی عدالتی وارد کار شد.اساسا خاستگاه او از محله ای فقیر نشین و محروم بود و همین ها عوامل محرکه ای برای مبارزه با فقر شد.همیشه رهبران یک حرکت باید زمینه ی فکری و فرهنگی و تربیتی خاصی داشته باشند تا حرکتی بر مبنای ادراک آن ها شکل بگیرد.انتخاب  او نمادی از مطالبات برای تغییرات سیاسی و اجتماعی بود و آرزوی میلیون‌ها برزیلی برای جنگ علیه فقر و بی‌عدالتی  بود. لولا در حالی به قدرت رسید که اولویت‌های دولت وی جنگ علیه فقر-  بهبود سطوح آموزش – تساوی در خدمات اجتماعی – رشد سریع اقتصادی – سیاست مالی منضبط – کاهش تورم – احترام به قراردادهای خارجی – اشتغال جوانان – ریشه‌کنی گرسنگی با هدف کلان رسیدن به رفاه برای ملت بود.همچنین اصلاحات مربوط به زمین و سازماندهی آنها از جمله اقدامات وی بود.

ارزیابی کلی از کارنامه ی دو دوره ی او چیست؟

 البته تحلیل‌گران دوره اول مدیریت لولارا «دوره سوم کاردوسو» نام گذاشته اند. برخی ارزیابی‌ها رشد اقتصادی و اشتغال را در دو سال اول دوره لولا خوب ارزیابی کردند.

به واقع دوره اول لولا به پیگیری سیاست‌های کاردوسو گذشت اما بخشی از حزب کارگران به همین دلیل منتقد لولا شد. البته دولت وی  ادعا کرد هدف را خارج از سال‌های نئولیبرال کاردوسو پیگیری می‌کند.اما یک مساله ویژگی لولا را به لحاظ شخصیتی متمایز می کندو این مربوط به قدرت گفت و گوی سیاسی اوست. سیاست لولا در دوره اول گفتگوی مستقیم با دو هزار سازمان جامعه‌مدنی، نمایندگان کارگری، گروه‌های زنان، محیط ‌زیست، بومیان و مجامع مصرف کننده بوده ا ست که موفق عمل کرده است. در برزیل شخصیت گرایی و کیش شخصیت نهادینه شده است، گرچه تفکیک قوا رعایت می‌شود، قوه قضاییه از مداخله نهادها آزاد است و آزادی مدنی رسماً تضمین شده است اما شخصیت‌گرایی فراتر از نهادگرایی است.

البته برخی چالش های فساد هم داشت که بعدا منتهی به دادگاهی شدن و زندان رفتن اوشد که مسائلش گسترده است ،فقط اشاره کنم این مفاسد در ساختار حزب کارگر اتفاق افتاده است. لولا از مردم به خاطر این رسوایی ها عذرخواهی کرد .

دوره ی دیلما روسف برنامه های لولا ادامه یافت و اساسا کارنامه ی موفقی داشت؟

در دوره ی روسف یک تفاوت معنادار با دوره داسیلوا هست.داسیلوا خیلی به سیاست  خارجی فعال جهانی علاقه داشت.در قضیه مسایل هسته ای ایران ملاحظه کردید چگونه فعالانه واردشد.طیف فعالیت خودش را همه جا از افریقا تا خاورمیانه و آسیای جنوب شرقی گسترش داد.اما روسف برعکس او دستورکارجهانی و منطقه ای را به حداقل رساند.دیپلماسی ریاستی به طورکامل رهاشد. دردوره ی دوم  هم روسف نیز به دلیل اهمیت مسائل و مشکلات داخلی کشورش اولویت را به مسائل اقتصادی وداخلی داد.علتش هم مشخص است. نارضایتی داخلی از هزینه های مربوط به المپیک و شورش حاشیه های محروم.حاشیه نشین ها یکی از اساسی ترین مشکلات دولت هادر برزیل است.

مجال گفت وگو کم است و مسائل برزیل خیلی گسترده است و هدف ما ارزیابی کلی از مسائل است تا درکی کلی از شرایط کشور داشته باشیم،پرسش من این است که شرایط کشور به کجا رسید که دولتی با عناصر معروف چپ ناگهان با تغییر مسیر راست گرایی افراطی را پیشه کرد،حتی مطرح شده که بولسانارو ترامپ آمریکای لاتین است؟

ابتدا باید عرض کنم مردم هیچگاه نگرش ثابتی درباره ی یک جریان سیاسی ندارند.نگرش ها متغیر است و ارتباط مستقیم با کارآمدی و کارنامه موفق اقتصادی دارد.هرجای دنیا اگر دولتی موفق به رفع بیکاری،ایجاد اشتغال و رفع فقر و یا نابرابری شود قطعا صرف نظر از هر پیشینه ای او را انتخاب می کنند،اگر جایی موفق نشود هم به او رای نمی دهند.اکنون که جنبش های تغییر سراسری شده مردم آزادی و رفع نابرابری و مخالفت با طبقه ی حاکم ثروتمند را مطرح می کنند.جنبش ۹۹درصدی وال استریت علیه ۱ درصدی ها نماد و تابلو کار این جنبش هاست. بولسانارو در یک فرایند تبلیغاتی علیه فساد سیاسی حزب کارگر و کارگزاران سیاسی و با نگاهی ملی گرایانه و اقتدارگرایانه واردکار شد.درمقطعی که پرونده فساد سیاسی حزب کارگر گشوده شد،فضاسازی او مهم بود،با ترکیبی از سابقه ی ارتشی و با اظهار نظر محکم علیه فساد مورد اقبال قرار گرفت.به هرحال لولا روانه زندان شد.اما بولسانارو هم مانند بسیاری از روسای جمهور پس از تصدی متوجه شد آنچه در تبلیغات انتخاباتی گفته شده فاصله ی زیادی در اجرا دارد.در بسیاری از اقدامات تقریبا تجدیدنظر کرد.اما روش سیاسی متفاوتی هم در داخل و هم در خارج اتخاذ کرد.در داخل هم سعی کرده از مرزهای قانونی تجاوز نکند.اساسا ساختار سیاسی برزیل خیلی شبیه ایالات متحده است و قدرت ها همدیگر را محدود و کنترل می کنند.

اکنون که لولا داسیلوا از زندان آزاد شده امیدی برای کسب ریاست جمهوری او هست؟

لولا داسیلوا اصلا جرم را قبول نداشت. ایشان موضوع را سیاسی و خود را قربانی مهندسی سیاسی می داند.البته تمام مسائل بعدی به میزان و نوع محدودیت قوه قضاییه برزیل بر می گردد.اگر مانعی قانونی برای او در نظر گرفته نشود و حزب کارگر هم بازسازی شود و برنامه ی موفق و زمان بندی شده برای ارتقای اقتصاد کشور ارائه شود احتمالا موفقیت بالایی در انتخاب مجدد خواهد داشت.برای این کار لولا باید به مداخله سیاسی و سازماندهی مجدد در کشور بپردازد، به علاوه  دولت فعلی با جریان جنبش، جوانان و توده‌های تهیدستی مواجه است که کماکان مطالبات گسترده خود را در دولت مطرح می‌نمایند و بسیار بعید است بولسانارو بتواند مشکلات اقتصادی را رفع کند.

در موضوع روابط خارجی برزیل با ایالات متحده سمت و سو در دولت قبلی چگونه بود و اکنون ارزیابی شما چیست؟

روابط با منطق سیاسی برزیل و ایالات متحده همیشه ماهیتی رقابت آمیز داشته است.اما در زمینه های تجاری و فنی و فناوری همواره مذاکرات رو به پیشرفتی داشته اند.در دوره ی لولا این وضع ادامه داشته،روسف و اوباما ملاقات برنامه ریزی شده در ۲۰۱۳درکاخ سفیدداشتند که باز موضوع همکاری درزمینه آموزشی فنی بود.اما  بعدا پس از افشای مواردجاسوسی امنیت ملی ادوارد اسنودن،لغو وناتمام رهاشد.کاخ سفید از روسف پوزش نخواست.این اختلافات با آمریکایی ها  از کودتای ۲۰۰۹درهندوراس بیشتر شد. برزیل باتوجه به رشد دولت های چپگرا به طور ویژه بر اوناسور متمرکزشد و حضورش را در سراسر آمریکای لاتین و کارائیب تثبیت کرد. برزیل سلاک را ایجاد کردکه نوعی نهادگرایی منطقه ای قدرتمند را ترویج می کرد.درمجموع ورود چین به بازارجهان و نقش برزیل در روابط با چین و نقش برزیل در بریکس برای یافتن جایگاه در جهان چندقطبی موجب شد ایالات متحده نقش کمتری دراین کشور در روابط داشته باشد.در مجموع برزیل قدرت منطقه ای است که در صورت بازگشت به نظام اعتماد ساز و همکاری با کشورها به سرعت قدرت رهبری خود را بازیابی می کند که منوط به فاصله گرفتن از رقابت های منطقه ای است.

به عنوان پرسش آخر به نظر شما رفع نابرابری در برزیل یا سایر کشورهای دارای نابرابری ممکن خواهدبود؟

پرسشی بسیار پیچیده است که ایده آل بشریت است و اکنون همان روابط بین ۹۹درصدی ها و ۱درصدی هاست.یک کتابی موزیو تیم  به اسم  ۱ درصدی ها و بقیه ما منتشر کرده که انگار اینها دو جهان کاملا متفاوت دارند.روش های فعلی برای رفع نابرابری تمرکز بر مالیات است که به نظرم جز برخی از کشورهای اسکاندیناوی که تا حدی نابرابری را مدیریت کرده اند،سایرین در رفع آن شکست خورده اند.تاریخ گواه خوبی است.اقتصاد سیاسی ۴مدل دارد،کاپیتالیستی،سوسیالیستی،دستوری و مختلط.این ها نتوانسته اند راه کار بدهند.اساسا نبرد موجود طبقاتی بین اغنیا و فقراست.به نظرم هیچ راهی برای بشر به جز رجوع با قرائت های الاهیاتی وجود ندارد.اگر نظام چهارم اقتصادی را الاهیاتی و اخلاقی تصور کنیم،این نظام ثروتمندان را ملایم یا شدید مکلف به توزیع مازاد ثروت می کند،براخلاف اجبار توسط سوسیالیست ها یا پادشاهان که اموال را مصادره می کردند.نظام اخلاقی بر پایه اختیار و با گسترش عقل و خرد جمعی ثروتمندان را برپایه فطرت وادار به کمک به هم نوع می کند،می توان انتظار داشت با رشد و تکامل این خرد و ایجاد جنبش هایی برای توزیع ثروت مازاد به این مقصود رسید،مانند جنبش هایی مانند حمایت از اقلیم،محیط زیست و حقوق زنان و یا کودکان.به نظرم این ایده آل است، اما تنها راه است و در غیر این صورت بشریت کماکان در سیکل خشونت طبقاتی وکشتارورقابت برای منافع و ریاست برای رفع نابرابری خواهد ماند تا  زمانی که این آگاهی برای همگان کسب شود.

* منتشرشده در مجله مثلث . بهمن ۱۳۹۸

کد خبر 1350245

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =