ما انتظار داشتیم وارد مدینه فاضله بشویم اما همه چیز تغییر کرده بود؛ خانم‌های چادری کمتر شده بود دیگر مثل گذشته قریب به اتفاق مردم ریش نداشتند...

به گزارش خبرآنلاین، نخستین کتاب درباره خاطرات یکی از رزمندگان استان گیلان با عنوان «یک وجب و چهار انگشت» خاطرات شفاهی عظیم حقی با مصاحبه و تدوین محمد پورحلم، از سوی سوره مهر منتشر شد. این کتاب از کودکی حقی شروع می شود و تا تمام شدن دوران اسارت ادامه پیدا می کند.

بخش اول کتاب درباره کودکی وی در شهر کومله از توابع لنگرود و آمیخته با کار کشاورزی، شالی کاری و چای کاری و بعد هم اتفاقات اوایل انقلاب در شهر کومله است. بخش دوم کتاب درباره جنگ و اعزام او با رضایتنامه جعلی از پدر و مادر به جبهه هاست که در عملیات کربلای 5 اسیر می شود.

باقی اتفاقات کتاب هم خاطرات دوران اسارت او در تکریت عراق است؛ از سال 66 تا 69 که به وطن باز می گردد.

نویسنده در مورد کتاب گفته است: خاطرات شفاهی به گونه ای است که بعضا تناقض هایی در بیان خاطرات مشاهده می شود برای همین از پژوهش میدانی و گفتگو با دیگر همرزمان او در کتاب استفاده کردم.

بنابرگزارش خبرآنلاین، در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«به خاک ایران که رسیدیم بچه ها سجده کردند ولی من اینکار را نکردم پیش خودم فکر کردم شاید یک نوع بت پرستی باشد. نیم ساعت اول درگیری بود، بچه ها به سمت خائن ها هجوم می بردند البته من کسی را نزدم و گفتم حالا که وارد خاک ایران شدیم باید تابع قانون باشیم اما چون درگیری همچنان ادامه داشت، بچه های سپاه مداخله کردند و گفتند خائن ها تنبیه می شوند، حتی اعدامی هم بین اینها داریم، شما اجازه بدهید که به قرنطینه برسیم آنجا تکلیف روشن می شود. بعد یک چلو مرغ حسابی به ما دادند که خیلی خوشمزه بود و من هر چقدر سعی کردم نتوانستم نصف یک پرس غذا را بخورم! با اینکه چشمم داشت درمی آمد ولی معده ام آنقدر کوچک شده بود که گنجایش یک وعده غذای کامل را نداشت، بچه ها توی حال و هوایی بودند که غذا به چشم شان نمی آمد و نوکی به غذا زدند و رها کردند!

بعد دوباره سوار اتوبوس های ایرانی شدیم و به سمت اسلام آباد غرب حرکت کردیم و شب در مسجد پادگان الله اکبر اسلام آباد خوابیدیم، درست همانجا مسجدی که موقع اولین اعزام به جبهه شبی را آنجا گذرانده بودیم. هشت نه سال تند و تند از جلو چشمم می گذشت و من در غمی شیرین غوطه می خوردم. صبح به سمت فرودگاه اسلام آباد رفتیم، شب وقتی از تلویزیون استقبال ها را تماشا می کردیم انگار همه چیز عوض شده بود، حتی مردم هم پوست انداخته بودند و برای آزادی اسرا می رقصیدند.

صبح فردا با یک هواپیمای نظامی که 70 نفر جا داشت به سمت تهران حرکت کردیم، البته ما 139 نفر بودیم که بیشتر بچه ها مثل اتوبوس های شهری سرپا ایستادند، از جمله من که تمام طول پرواز را کنار پنجره هواپیما به طبیعت ایران نگاه می کردم. جاسوس های اردوگاه تا مرز خسروی با ما بودند که بعد از ورود به ایران خیلی کتک خوردند اما منافق ها را خیلی زودتر از ما جدا کردند و به جا دیگری انتقال دادند.

به فرودگاه که رسیدیم بیش از هرچیز فراوانی استقبال کننده ها به چشم می آمدند که با گل و شیرینی بچه ها را در آغوش می گرفتند، خیلی ها عکس فرزندشان را یکی یکی به ما نشان می دادند که من یکی از عکس ها را شناختم و به خانواده اش گفتم: «پسر شما با ماست، همین الان می آید.» آنها از خوشحالی سر از پا نمی شناختند و مرا غرق در بوسه کردند. از فرودگاه سوار ماشین شدیم و در حالی که از شهر عبور می کردیم آنچه که بیش از همه توجه مرا جلب کرده بود تغییراتی بود که در مردم به وجود آمده بود، ما انتظار داشتیم وارد مدینه فاضله بشویم اما همه چیز تغییر کرده بود حتی چهره ها و لباس ها، تعداد خانم های چادری هم کمتر شده بود دیگر مثل گذشته قریب به اتفاق مردم ریش نداشتند، درست مثل آدم های اتوبوس ما، ریش های زیادی تراشیده شده بود. مردم هم چون با لباس های زرد بودیم ما را می شناختند و دست تکان می دادند، توی ترافیک هم می آمدند کنار اتوبوس و با ما دست می دادند...»

ناشران و نویسندگان کشور می‌توانند برای معرفی آثار و تازه‌های خود با نشانی Ketab@khabaronline.ir مکاتبه کنند. 

291/60

کد خبر 146130

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۶:۲۳ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۵
    0 0
    خدا حفظشون کنه.