۶ نفر
۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۷:۵۰
خاطرات وکیل/ اقدام علیه نظام ،بهانه ای برای پناهندگی

بهرام را از دوران سربازی می شناختم،جوانِ پر انرژی با روابط عمومی عالی، طوری که در همان یکی دو روز ابتدای دوره آموزشی با غالب بچه های گردان رفیق شد،هریک از بچه ها گیر و گرفتاری داشت بهرام بود که پا پیش می گذاشت و مشکل را حل می کرد.

وجه اشتراک هم خدمتی هایم این بود که اکثر قریب به اتفاق به دلیل عدم قبولی در رشته مورد علاقه یا دانشگاه مورد نظرشان،سربازی را به تحصیل در رشته تحصیلی یا دانشگاهی که دوست نداشتندترجیح داده بودند.همین بهرام چون دانشکده پزشکی شیراز قبول نشده بود،به عوض رفتن به دانشکده پزشکی فسا آمده بود سربازی تا مجددا کنکور بدهد.به قول خودش یا پزشکی شیراز یا هیچ.

بنا بر شناخت قبلی که از بهرام  در دوران سربازی داشتم،زمانی که تماس گرفت تا ملاقاتی با وی داشته باشم،دو نکته برایم عجیب بود:یکی زمانی که وی را آقای دکتر خطاب کردم و گفت کدام دکتر؟ وبعد هم شرط تنها بودنم داخل دفتر!

برایم عجیب بود بهرام با آن روابط عمومی،بخواهد بدون حضور دیگران در دفتر با من ملاقات کند!هر چه بود فارغ از رفاقت،به چشم وکیل و موکل،خواسته اش قابل احترام بود و مطاع ،لذا در روز و ساعتی که دفتر مراجعه کننده نداشت با وی قرار ملاقات گذاشتم...

مرور خاطرات گذشته و نقل اتفاقات دوران ماضی خاصیت ذاتی دیدار با دوستان قدیمی است .بنا بر همین سبب،بهرام پیش از طرح موضوع شروع کرد از گذشته ها صحبت کردن وآه کشیدن!اینقدر از بد روزگار و سخت بودن شرایط گفت که شاکی شدم و به حالت اعتراض گفتم:اینقدر هم که میگی طعم زندگی تلخ و گس نیست.در پاسخ به جمله معترضه ام نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت:حسن ساقی رو یادت هست؟گفتم:آره،لاتِ محل و ساقی محل...

من و بهرام علاوه براینکه در سربازی با هم بودیم،دوران کودکی و نوجوانی را در محله درب شیخ شیراز*هم محل بودیم.محله ای که مصادیق واقعی پارادوکس و تضاد را در آن به وفور می شد دید.جوانان محل دو دسته بودند عده ای سر به راه و جبهه رو و عده ای لات و مواد فروش،از ابتدای کوچه طاق ساعت که محل زندگی ما بود تا انتهای کوچه حدود بیست تا خانه وجود داشت که یکی در میان از این دو جماعت دیده می شد.

نکته قابل توجه، وجه  اشتراک همه ی اهالی محل،رفتن به مسجد قوام و اقتدا به حاج آقا احمدی امام جماعت مسجد بود.روحانی ساده و به معنای واقعی کلمه مردمی.حاج آقا احمدی را از صبح تا شب در محل می شد دید،در صف نان و نفت،درانتظار اعلام کوپن قند و شکر و...

با مرور این خاطرات به بهرام گفتم:نکنه اومدی  علیه حسن ساقی عارض بشی؟گفت: نه، گفتم:پس چی؟گفت: تو که حتما آقا جمال رو یادت هست؟گفتم:عجب سوالی می پرسی. مگر ممکنه کسی مثل من آقا جمال رو یادش رفته باشه،من هر چه از نماز و دعا و کتاب وادب و ...دارم از او یاد  گرفته ام!بهرام خدایی آمدی اینجا که مشکل حقوقی ات رو بگی یا...

کلامم را قطع کرد و گفت:اگر همه چی خوب یادت هست بگو ببینم خاص ترین اتفاقی که آن سال های جنگ و جبهه داخل محل صدا کرد چی بود؟

حالا نوبت من بود تا از اعماق وجود آه بکشم و با یادآوری اتفاقی که بهرام از آن یاد کرد،بغض کنم...

ما بچه های مسجد،دو دسته بودیم .عده ای مثل من و بهرام که برای جبهه رفتن خیلی بچه بودیم ،داخل پایگاه به جمع آوری کمک های مردمی و اداره کتابخانه مسجد و چادر کمک به جبهه و... تحت مدیریت آقا جمال مشغول بودیم و عده ای هم بچه های جبهه بودند.در این بین خانواده آقا جمال موقعیت خاصی داشتند،چهار برادر با پدر و مادر پیری که بزرگ  و معتمد محل حساب می شدند.به جز بچه های مسجد هیچ یک از اهالی محل خبر نداشتند که بین برادرها قراری هست که یکی شیراز مراقب پدر و مادر باشدو مابقی راهی منطقه شوند. این روال و قاعده از چشم اهالی محل پنهان بود تا...

جلوی مسجد چادر کمک های مردمی همواره بر قرار بود و هر وقت اتوبوس اعزام به منطقه قصد حرکت داشت،اهالی محل آنجا نقل و شیرینی پخش می کردند،تا اینکه یک روز دیدم  لات ها وساقی های محل دور چادر جمع شده اند و برای حسن ساقی صلوات ختم می کنند.جماعت را کنار زدم و رفتم جلو ببینم چه خبر است که دیدم حسن ساقی لباس خاکی به تن کرده و انگاری راهی جبهه است. ارادتم به آقا جمال و برادران وی که تمام ایام جنگ جبهه بودند و ما را مشغول الذمه کرده بودند تا هیچ یک از اهالی محل را از این موضوع خبردار نکنیم به همراه خامی و بچگی ام سبب شد تا بگم:به به حسن آقا انشاالله خط تشریف می برید؟حسن ساقی دستپاچه گفت:اگه خدا قبول کنه دارم میرم تا کمپوت و...

نوچه هاش وسط حرفش پریدند و گفتند:ها بچه جون این فضولی ها به تو نیومده،حسن آقا خیلی وقته نیت خط مقدم کرده...

حسن ساقی دو ماه نشده برگشت و پای قدمش گوسفند قربانی کردند وحسن ساقی شد حاج حسن و برو بیایی برای خودش داشت تا روزی که خبر شهادت آقا حسام برادر بزرگ آقا جمال پیچید توی محل!حرف و گفت اهالی محل که می گفتند مگر اینها هم اهل جبهه بودند، بغضی شد توی گلویم  که تا به امروزادامه داره...

- آره بهرام جان اتفاقات آن روزها  را خوب یادم هست،بدتر اینکه یادم هست، پس از جنگ حسن ساقی،ببخشید!حاج حسن شدند...و آقا جمال رفت داخل مغازه دو متری پدرش شد فروشنده آفتابه و لگن ...

حالا تو بگو هدفت از یادآوری این خاطرات چی هست؟آمدی حال مرا خراب کنی؟

بهرام گفت:خوب شد خودت اینها را گفتی،تا نخوام برای توجیه خواسته و درخواستم توضیح و تفصیل بدهم.خودت خوب می دونی من اگر آن سال رفته بودم دانشگاه الان لااقل پزشک عمومی بودم و سرم گرم کار...

کلامش را قطع کردم و گفتم:مگر بعدش ادامه ندادی؟گفت:نه بعد از خدمت هر چه کنکور دادم قبول نشدم و پس از چند سال، افسردگی و هزار تا مرض روحی-روانی آمد سراغم.بگذریم الان کارد به استخوان رسیده و میخوام از اینجا برم،قصد مهاجرت دارم.گفتم:بهرام جان من کار مهاجرت نمی کنم و اساسا به چنین موضوعی مسلط نیستم...

خواسته و توقع بهرام را  قبلا هم از چند نفر شنیده بودم که برای اخذ پناهندگی به دنبال داشتن سوء سابقه هستند تا به واسطه این موضوع بتوانند از کشور مورد نظرپناهندگی بگیرند!مدتی بود که با این شکل از توقعات روبه رو شده بودم و به همگی بلا درنگ ضمن جواب منفی،عواقب خطرناک و جبران ناپذیر چنین موضوعی را تذکر می دادم،.ضمن مخالفت شدید با چنین طرز تفکری همان مشاوره های پیشین ،آمیخته با دلسوزی های یک رفیق به بهرام ارائه دادم.سعی کردم طوری از عواقب چنین خطایی وی را بترسانم که حتی الامکان مانع پیگیری موضوع  توسط بهرام نزد سایر همکاران شوم اما ...

حدود یکسال و چند ماه پس از آن روز،خانواده بهرام آمدند دفتر:پس از دیپورت بهرام،وی در فرودگاه بازداشت شده و الان پرونده اش  در دادگاه انقلاب مطرح است.

بهرام پس از خروج غیر قانونی از کشور با جعل اوراق قضایی خودش را متهم به اقدام علیه امنیت و...معرفی  کرده تا به این واسطه موفق به اخذ پناهندگی شود.دفتر حمایت از پناهندگان پس از مکاتبه با سفارت ایران و بررسی سوابق بهرام متوجه جعلی بودن اوراق شده،ضمن دیپورت بهرام،مراتب به پلیس گذرنامه اعلام می شود. اشتباهات بهرام به همین موضوع ختم نشده،بلکه وی برای واقعی جلوه دادن موضوع اتهام اقدام به انتشارخزعبلاتی علیه نظام در فضای مجازی و..کرده بود که ضمیمه پرونده خروج غیر قانونی وجعل اوراق ،سبب انتساب اتهامِ تبلیغ علیه نظام و...علیه بهرام شده بود.

تنها راه رفع اتهام  تبلیغ علیه نظام و...اثبات فقدان سوء نیت در انتشارپیام ها توسط وی در فضای مجازی بود.کلید حل این مسئله هم نزد آقا جمال بود تا به عنوان شخصی که از کودکی با روحیات بچه های محل آشنا بوده به عنوان مطلع در دادسرا به ذکر اوصاف تربیتی و..بهرام بپردازد بلکه با شهادت شهود این اتهام از بهرام رفع یا موجبات تخفیف وی فراهم شود.با زحمت فراوان آقا جمال را راضی کردم تا ضمن معرفی خودش با بازپرس صحبت کند.خدا را شکر بازپرس،آنقدری آقا جمال و خانواده ی وی را می شناخت که با ضمانت ایشان نیازی به شهادت مابقی بچه ها نشد.بازپرس قول مساعدت داد.

علیرغم این موضوع اتهام جعل اوراق قضایی* و خروج غیر قانونی *از کشور به تنهایی چند سالی زندان داشت که تاوان اشتباه بهرام بود و چاره ای جز تحمل نداشت.پس از محکومیت بهرام با او صحبت کردم تا در زندان مراقب رفتار و کردارش باشد بلکه بنا بر ماده 46یا56قانون مجازات شرایطی فراهم شود تا پس از تحمل یک سوم از مدت حبس،برای وی تقاضای آزادی مشروط یا تعلیق اجرای مجازات کنم.

*درب شیخ محله ای قدیمی در شیراز که آرامگاه شیخ روزبهان در این محل نزدیک به باغ قوام السلطنه (معروف به باغ قوام و خانه زینت الملوک) است.

* درماده525قانون مجازات ضمن معرفی حالت های مختلف جعل اسناد و اوراق دولتی برای این جرم مجازات سنگین حبس از یک تا ده سال لحاظ شده.

 بنابر قانون موصوف به قانون گذرنامه مصوب سال51مجازات خروج غیر قانونی از کشور دو تاشش ماه حبس است.

ماده46قانون مجازات:در جرایم تعزیری درجه3تا8دادگاه می تواند در صورت وجود شرایط مقرر ......دادستان یا قاضی اجرای حکم پس از اجرای یک سوم مجازات از دادگاه تقاضای تعلیق نماید.همچنین محکوم می تواند پس از تحمل یک سوم مجازات....تقاضای تعلیق مجازات کند.(منظور از تعلیق مجازات این است که بنا به شرایطی اجرای مجازات محکوم برای یک تا پنج سال متوقف شده،چنانچه محکوم در طول دوران تعلیق مرتکب جرمی نشود و دستورات دادگاه را اجرا کند،کلا مجازات وی حذف می شود)

ماده56:نظام نیمه آزادی(یا همان جهادی که بین مردم معروف است)حالتی است که محکوم به حبس دوران زندانی اش را به فعالیت های حرفه ای،آموزشی و...خارج از زندان می گذراند.

*وکیل دادگستری

کد خبر 1485685

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۱۰:۱۵ - ۱۳۹۹/۱۲/۰۳
    0 0
    حالا حسن کمپوت گیرش اومد؟ یا شد اختلاسگر ؟
  • مهدی گل مریمی IR ۲۳:۱۵ - ۱۳۹۹/۱۲/۰۳
    0 1
    باتشکر از بیان فصیح وقلم بلیغ دکتر جعفرپور عزیز مثل همیشه لذت بردیم