۳ نفر
۱۲ فروردین ۱۴۰۰ - ۱۱:۰۱

بی فشنگ، چه قشنگ

محمود اسعدی
بی فشنگ، چه قشنگ

اکنون که تمام گلها در آفتاب بهاری به رویم لبخند می زنند یاد روزی افتادم که محاصره شده بودیم ؛بی غذا و آب و آذوقه و فشنگ ،چه قشنگ!

مثل حالا که از همه سو فرسوده شده ایم.وقتی بیسیم مدام می گفت نیروهای کمکی در راهند من نیز همان جمله را برای نیروها تکرار می کردم گرچه می دانستم نه جاده ،نه نیرو ‌ونه توانی باقیمانده است.در آن لحظات که صدای تانک و توپ وخمپاره چون موسیقی مرگ نزدیک می شد من به یاد آدم هایی افتادم که شهره شهر بودند: دیوانگان ! کسانی که چون کودکان  هر چه می خواستند بی ملاحظه دیگران در ملا عام مرتکب می شدند و مردم بر بی عقلی شان میخندیدند.حالا اما تنها آرزویم دیدن دوباره همان مجنونان بود.امروز که قلبم به مغزم چنگ می اندازد مثل آدمی هستم که همه چیز دارد وهیچ چیز ندارد؛ چه قشنگ!
حالا که به اطراف نگاه می کنم :بازار وتالار و ایران مال که پر از اجناس وماکولات است ؛سر در گریبانم فرو می آورم گویی باز از بیسیم پیامی می اید : نیروها در راهند ؛ ارزانی هم ؛زمزمه می کنم چه قشنگ !
یادم آمد کمی چیز ها نوشته ام  و دیگران چه بسیار نوشته وخوانده اند ونانوشته ها بسیارتر ؛اما انگار حشو و لغو ‌و مزاح ورطب و یابس ؛مطاع گرانبهایی است که مسکن درد و فقر و دانایی است شاید بی درد شوم؛چه قشنگ!
عید آمد و چه خوب آمد سال نو . ومن نگرانم چگونه ‌ جامه نودرختان را از دید کودکان پنهان‌کنم؛ مباد چون دیوانگان طلب کنند وبخواهند آنچه نبایدو بگویند انرا که فقط زمزمه عاقله کسان است که زلال و راست گویی جز به نازرنگی و سادگی تعبیر نخواهد شد؛ چه قشنگ!

کد خبر 1500354

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =