رضا پهلوی،منوتو، اینترنشنال و رویای سقوط قریب‌الوقوع ایران

در ماه‌های منتهی به حمله‌ی نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران، یک سوال بنیادی مطرح است که کمتر به آن پرداخته شده: چه کسانی با ترویج انگاره «اسقاط قریب الوقوع نظام جمهوری اسلامی ایران» در دولت ایالات متحده آمریکا و حتی میان بخشی از مردم داخل و دیاسپورا رویا پردازی کردند؟

ناگفته پیداست که با درز ذره ذره برخی اطلاعاتی که جسته گریخته از منابع غربی منتشر می شود ادراک مهاجمین به ایران در صبح 9 اسفند 1404( 28 فوریه) فروپاشی و اسقاط سریع و حداکثر ظرف چند روزه جمهوری اسلامی ایران بوده است.

پاسخ به سوال فوق، ما را به یک ساختار آشنا می‌رساند. ساختاری که نظریه‌پرداز پست‌استعماری گایاتری چاکراورتی اسپیواک[1] آن را «مخبر بومی»[2] می‌نامد.

اما «مخبر بومی» کیست؟

اسپیواک اصطلاح «خبرده بومی» را از مردم‌نگاری استعماری وام می‌گیرد. در آن سنت، مخبر بومی کسی بود که اطلاعات خام فرهنگی فراهم می‌آورد_ داده‌ای که قدرت استعماری تفسیرش می‌کرد، سیاست می‌ساخت، و بر اساسش تصمیم می‌گرفت. مخبر بومی هرگز خودش مفسر نبود؛ او ابزار بود، نه عامل. مهم‌تر از همه، خبرده بومی کسی بود که با ارائه‌ی تصویری از «داخل» به قدرت بیرونی، مشروعیت مداخله را تأمین می‌کرد_ حتی اگر آن تصویر ناقص، آرزومندانه، یا کاملاً جعلی بود[3]

رضا پهلوی در سال‌هایی که حسرت سلطنت را می‌کشید، خصوصا دهه اخیر، دقیقا همین کارکرد را ایفا کرده است. البته تاکید بر روی این فرد نباید ما را به این گمان غلط برساند که وی عاملیتی داشته است، بلکه باید «صرفا کارگزار بودن» وی را هر آن و لحظه از نظر دور نداریم. 

شبکه منوتو ، کارخانه نوستالوژی سازی های مالیخولیایی و سوپررنگی

اما موفقیت این مخبر بومی نیازمند اسباب و لوازمی است. یک نیاز آن، نیاز به توده‌ای که باور کند و آرزو کند. اینجاست که شبکه‌ی منوتو وارد معادله می‌شود. این شبکه از همان ابتدا  و هم زمان با آغاز فشار تحریم ها در دولت دوم احمدی نژاد و بعد زخم های نه‌چندان التیام یافته 88،خود را نه به عنوان رسانه‌ای سیاسی، بلکه «فرهنگی و سرگرمی» معرفی کرد. این موضع‌گیری استراتژیک بود: سیاست مستقیم مخاطب را دفع می‌کند، اما موسیقی، فیلم‌های دوران پهلوی، و بازسازی تصویری خیالی و متکی بر اوهام غیر قابل دسترس، از «ایران قبل از انقلاب» به طور غیر مستقیم مخاطب را هدف قرار می دهند و بدون اینکه مخاطب احساس کند دارد، پیام سیاسی دریافت خواهد کرد.

آنچه منوتو ساخت یک «آرشیو احساسی» بود: جشن‌های ۲۵۰۰ ساله درخشش داشت، اما ساواک غایب بود؛ تهران «پاریس خاورمیانه» نمایش داده می‌شد، اما فقر و سرکوب در آن جایی نداشت. صحبت از پیشرفت و اختراعات می شد اما اشاره به اختراعات و ابداعات ساواک، یعنی «دستگاه آپولو»! نبود. در یک کلام شبکه منوتو اسطوره‌ی پهلوی را نه با تبلیغ مستقیم، بلکه با زبان دلتنگی و خاطره های خودساخته تولید کرد.

پیوند این رسانه با روایت رضا پهلوی ساختاری است: او در واشنگتن  به نخبگان سیاسی می‌گفت مردم ایران منتظر تغییرند؛ منوتو همین ادعا را در سطح توده با تصویر و احساس مستند می‌کرد. یکی با زبان ژئوپولیتیک، دیگری با زبان نوستالژی های برساختی بنا شده بر اکاذیب، اما هر دو یک روایت واحد را پیش می‌بردند. بخشی از مخاطبان منوتو، که واقعاً از وضع موجود خسته بودند، بدون آنکه بدانند به «داده»ای در دست همان ساختار خبرده بومی بدل شدند — نه صدایی داشتند، نه نمایندگی‌شان با کسی بود، اما به عنوان شاهدِ یک اشتیاق عمومی به کار می‌رفتند.

از اواخر دهه‌ی نود_ هم‌زمان با خروج ترامپ از برجام که کشور را وارد دوره ای طولانی از بحران های عمیق کرد که تا امروز هم ادامه دارد_  رضا پهلوی در محافل سیاسی واشنگتن، در اتاق‌های فکر نئوکان‌ها، و این اوخر در جلسات مشترک با مقامات اسرائیلی(بدون هیچ واهمه از برسازی شدن به عنوان یک کارگزار اسرائیل)، یک روایت ثابت را تکرار کرده است: مردم ایران آماده‌ی قیام‌اند، جمهوری اسلامی از درون پوسیده، و تنها یک فشار خارجی، اقتصادی یا نظامی کافی است تا جمهوری اسلامی سقوط کند. این روایت در هر بزنگاه بحران_ از اعتراضات ۸۸ تا ۹۸ تا اعتراضات 1401با شدت بیشتری تکرار شده است، و هر بار که نظام سرپا ماند، نه با تجدیدنظر در تحلیل، بلکه با وعده‌ی «دفعه‌ی بعد» همراه شد.

سایه‌ی چلبی بر تهران

این ساختار پیش‌تر نیز آزموده شده بود. احمد چلبی، سیاستمدار عراقی که در آستانه‌ی حمله‌ی ۲۰۰۳ آمریکا به عراق نقش مخبر بومی را برای افراطی ترین کنشگران بازی کرد، اطلاعاتی درباره‌ی سلاح‌های کشتار جمعی صدام و همچنین ارتباط صدام با القاعده ارائه داد که بعدها کذب محض از آب درآمد. البته بعدها ارتباطات وثیق و البته نه چندان پنهان وی با جنگ‌سالاران آمریکایی لو رفت و دروغگویی وی نیز آشکار شد.  او وعده داد که مردم عراق آمریکایی‌ها را با گل و شادی استقبال خواهند کرد. نتیجه را همه می‌دانیم: یک جنگ فاجعه‌بار که صدها هزار کشته برجای گذاشت، کشوری را ویران کرد، و زمینه را برای ظهور داعش فراهم آورد. چلبی بعدها اعتراف کرد که اطلاعاتش نادرست بود،(هر چند که او قطعا از ابتدا می دانست ولی پرداختن به این مطلب در این مقال نمی گنجد) اما آن زمان دیگر دیر شده بود.

الگوی رضا پهلوی و چلبی از یک جنس است: هر دو مشروعیت‌شان را از «دانستن داخل» می‌گرفتند، هر دو به دنبال بازیابی قدرت از دست رفته بودند، و هر دو تصویری از کشورشان ارائه دادند که با آرزوهای قدرت‌های خارجی همخوانی داشت، نه با واقعیت زمینی.

عاملیت اصلی: اسرائیل

اما برای تحلیل و تدقیق بیشتر مساله نباید از خاطر ببریم که، عاملیت اصلی در این معادله با اسرائیل است.  این نوشتار اصلا در پی وزن‌دهی به درجه آزادی عمل پهلوی نبوده و و او را یک عروسک خیمه شب بازی اسرائیلی‌ها  می داند که در زمین تحریم زده جمهوری اسلامی توانست بذر براندازی بکارد و لااقل مشروعیت بین المللی( ولو تا حدودی و در نزد طبقه خاصی از حامیان‌شان) جهت مداخله بیگانه بسازد.

دولت نتانیاهو در طول سال‌های اخیر با سرمایه‌گذاری سیاسی و اطلاعاتی گسترده، این روایت را که «ایران ضعیف است و آماده‌ی سقوط» در واشنگتن و پایتخت‌های اروپایی تزریق کرده. این استراتژی دو هدف موازی داشت: از یک سو، مانع از هرگونه تفاهم دیپلماتیک آمریکا با ایران شود؛ از سوی دیگر، زمینه‌ی حمایت آمریکا از اقدام نظامی را فراهم کند. برسازی روایت داخلی سقوط قریب الوقوع بر عهده بال رسانه ای اسرائیل، یعنی شبکه تروریستی اینترنشنال بود که برخلاف شبکه منوتو که خود را یک شبکه سرگرمی جا میزد، این بار اینترنشنال بدون هیچ پرده پوشی از انتساب به اسرائیل خود را یک رسانه خبری! معرفی می کرد.

در این چارچوب، رضا پهلوی یک دارایی ارزشمند بود، نه لزوماً به عنوان یک بازیگر مستقل، بلکه به عنوان صدایی که روایت اسرائیل را با لهجه‌ی «ایرانی» بازتولید می‌کرد. در چندین نوبت، دیدارهای مستقیم رضا پهلوی با مقامات اسرائیلی_ از جمله در تل‌آویو_ این هماهنگی را از حوزه‌ی پنهانی و خفا به حوزه‌ی عمومی منتقل کرد. کسی که ادعا می‌کند نماینده‌ی مردم ایران است، با رژیمی که آشکارا به دنبال تغییر رژیم در ایران وتجزیه جغرافیای ایران است دیدار می‌کند، این تناقض به خودی خود روشنگر است که معادلات چگونه است و هوش چندان بالایی نمی خواهد تا متوجه نیات پهلوی از این جنب و جوش ها بشویم.

رضا پهلوی در واشنگتن از «مردم ایران» سخن می‌گفت، اما مردم ایران، نه آن‌هایی که در لس‌آنجلس تلویزیون می‌بینند و بخش اندکی از دیاسپورای ایرانی را تشکیل می‌دهند، بلکه آن‌هایی که داخل ایران زندگی می‌کنند هیچ‌گاه به او وکالت ندادند. این شکاف میان ادعای نمایندگی و واقعیت آن، محور انتقاد اسپیواک به مخبر بومی است. مردمی که هرچند از بی کفایتی‌ها و 15 سال تحریم کمرشکن کلافه شده‌اند اما هیچ گاه راه بهروزی را در خارج از مرزها و نزد اوباش و اراذلی که خواهان تجاوز بهخ کشورشان هستند نمی‌جویند.

میراث یک رویافروشی و هزینه ای از جیب و خون مردم ایران

اگر حمله به ایران، همان‌گونه که در عراق رخ داد، بر اساس روایتی نادرست از «آمادگی مردم برای استقبال» و «سستی رژیم» صورت گرفته باشد، مسئولیت تاریخی این روایت‌پردازی روشن است. اسرائیل منافع استراتژیک خود را دنبال کرد . این قابل فهم، هرچند قابل نقد، است. آمریکا در دام همان منطقی افتاد که در عراق تجربه کرده بود. اما رضا پهلوی — کسی که مدعی دلسوزی برای ایران و ایرانیان است — نقشی را ایفا کرد که به لحاظ ساختار با منافع مردمی که نمایندگی‌شان را ادعا می‌کند در تضاد بود. جالب آن که رضا پهلوی به تاسی از خاندان خود با حقارتی مثال زدنی آویزان آمریکا و اسراییل برای کسب قدرت شد. شاید تجربیات تاریخی پدر و پدربزرگش که سلطنت خود را مدیون به ترتیب آمریکا و انگلیس بودند در این روند بی اثر نبوده باشد.

اما آنچه اکنون و پس از گذر زمان از این وقایع دهشتناک می‌بینیم به وضوح در می‌یابیم که رضا پهلوی در خوشبینانه ترین حالات حتی خواب کسب قدرت را نیز نمی‌بیند، بلکه تنها و تنها انگیزه وی از ورود به این مهلکه ویرانی ایران بوده و هست و گزافه نیست اگر بگوییم جام «منفورترین ایرانی صد سال گذشته ایران» را از مسعود رجوی ربود و به خود اختصاص داد.

 

[1] Gayatri Chakravorty Spivak

[2] Native informant

[3]

Spivak, G. C. (1999). A critique of postcolonial reason: Toward a history of the vanishing present. Harvard University Press.

1717

کد مطلب 2222469

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین