سقوط دومینوی توسعه در چاه ناترازی صندوق‌ها /ضرورت اصلاحات ساختاری رفاه، با هدف ثبات / رمزگشایی از بازی معیوب دولت، مجلس و تأمین اجتماعی

  توسعه و گفت‌وگو دو مفهوم جدایی‌ناپذیرند. هیچ جامعه‌ای بدون گفت‌وگو، شنیدن دیدگاه‌های متفاوت و تلاش برای رسیدن به درکی مشترک از مسائل خود، مسیر توسعه را طی نکرده است. توسعه تنها حاصل انباشت سرمایه، رشد اقتصادی یا پیشرفت فناوری نیست، بلکه پیش از همه، محصول توانایی یک جامعه در گفت‌وگو درباره مسائل مشترک و جست‌وجوی راه‌حل برای آن‌هاست. نظام تأمین اجتماعی نیز یکی از مهم‌ترین عرصه‌های این گفت‌وگو است. شاید بتوان گفت که کیفیت و پایداری نظام تأمین اجتماعی، خود یکی از معیارهای اصلی توسعه‌یافتگی هر جامعه است.

گروه اندیشه: شهاب فولادی، کارشناس حوزه رفاه و تأمین اجتماعی، در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرارداده به موضوع ارتباط توسعه با بحران صندوق های بازنشستگی و ضرورت توجه به بحران این صندوق ها با توجه به لایحه ارائه شده از سوی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی پرداخته است. موضوعی که بی توجهی به آن از منظر کارشناسان، به عنوان یکی از عوامل مهم در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تلقی می شود. انسداد در سیستم رفاهی و ناترازی مالی ناشی از عمل به تعهدات اجتماعی، و ارتباط وثیق آن با بحران بودجه و سقوط اقتصادی در اواخر دهه ۱۹۸۰ از عوامل اصلی بحران صندوق های بازنشستگی در شوروی سابق به شمار می رود.  تله جمعیتی و پیری جمعیت،  اصلاحات پوپولیستی گورباچف در سال ۱۹۸۹ و چاپ پول و تورم افسارگسیخته که منتهی به از هم پاشیدن ارزش روبل، قحطی کالا در فروشگاه‌ها، ایجاد صف‌های طولانی و در نهایت سقوط کامل زنجیره تأمین داخلی بود در ورشکستگی صندوق های بازنشستگی بسیار تعیین کننده بودند. 

 از این منظر مقاله شهاب فولادی پاسخی است به نقدهای وارده بر لایحه جدید تأمین اجتماعی، که در آن به کالبدشکافی نظام رفاهی کشور به عنوان یکی از اصلی‌ترین شاخص‌ها و پیش‌شرط‌های توسعه‌یافتگی می‌پردازد. فولادی با تأکید بر اینکه توسعه پایدار فراتر از انباشت سرمایه، حاصلِ ظرفیت گفت‌وگوی اجتماعی و پیوند میان داده‌های کلان با واقعیت‌های انسانی است، ناترازیِ مالی صندوق‌های بازنشستگی و بیمه‌ای را یک ابرچالش توسعه‌ای قلمداد می‌کند. از منظر اقتصاد توسعه، متن آشکار می‌سازد که سازوکار معیوب فعلی — که در آن دولت و مجلس بدون تأمین منابع واقعی، تعهدات جدید به سازمان تأمین اجتماعی تحمیل می‌کنند — ریشه اصلی اخلال در انباشت ثروت و پیش‌بینی‌پذیریِ محیط کسب‌وکار است. در نهایت، با نقد پیشنهاد لایحه مبنی بر تغییرِ صِرف در ترکیب منابع بازنشستگی، هشدار داده می‌شود که جابه‌جایی اسمیِ سهم‌ها بدون ایجاد منابع پایدار جدید، نه‌تنها ناترازی را حل نمی‌کند، بلکه استقلال استراتژیک سازمان را مخدوش می‌سازد؛ در نتیجه، خروج از این بحران، نیازمند شجاعتِ آغاز اصلاحات ساختاری در حوزه‌های بیمه بیکاری، یکپارچگی درمان و رفع موانع پیمانکاری قبل از تعمیق کامل بحران است. این مقاله را در ادامه می خوانیدک 

****

پیش مقدمه

توسعه و گفت‌وگو دو مفهوم جدایی‌ناپذیرند. هیچ جامعه‌ای بدون گفت‌وگو، شنیدن دیدگاه‌های متفاوت و تلاش برای رسیدن به درکی مشترک از مسائل خود، مسیر توسعه را طی نکرده است. توسعه تنها حاصل انباشت سرمایه، رشد اقتصادی یا پیشرفت فناوری نیست، بلکه پیش از همه، محصول توانایی یک جامعه در گفت‌وگو درباره مسائل مشترک و جست‌وجوی راه‌حل برای آن‌هاست. به همین دلیل، در مسیر توسعه ناگزیر هستیم نه فقط یکدیگر را تحمل کنیم، بلکه دیدگاه‌های متفاوت را به رسمیت بشناسیم و امکان طرح و نقد آن‌ها را فراهم آوریم. نظام تأمین اجتماعی نیز یکی از مهم‌ترین عرصه‌های این گفت‌وگو است. شاید بتوان گفت که کیفیت و پایداری نظام تأمین اجتماعی، خود یکی از معیارهای اصلی توسعه‌یافتگی هر جامعه است.

این حوزه با مسائل و چالش‌های متعددی مواجه است، از پایداری مالی صندوق‌ها و پوشش بیمه‌ای گرفته تا عدالت در دسترسی به خدمات درمانی و حمایت از گروه‌های آسیب‌پذیر. طبیعی است که درباره راه‌حل‌ها اختلاف نظر وجود داشته باشد، اما پیش از توافق بر سر راه‌حل‌ها، باید بتوانیم درباره خود مسائل به درکی مشترک برسیم. لایحه «اصلاح قانون تأمین اجتماعی و ایجاد نظام جدید تأمین اجتماعی» که اخیراً از سوی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی ارائه شده، فارغ از نقاط قوت و ضعف آن، فرصتی برای شکل‌گیری چنین گفت‌وگویی فراهم کرده است.

یادداشت «هر سطر، یک روایت» نیز تلاشی بود برای نشان دادن این‌که هر بخش از این لایحه در مواجهه با چه مسئله‌ای شکل گرفته است، هرچند ممکن است بسیاری با راه‌حل‌های پیشنهادی آن موافق نباشند. نقدها و واکنش‌هایی که به آن یادداشت و به خود لایحه مطرح شد، بخشی از همین فرآیند گفت‌وگو است. از این منظر، اختلاف نظر نه تهدید، بلکه فرصتی برای روشن‌تر شدن ابعاد مسئله و پخته‌تر شدن راه‌حل‌هاست. متن پیش رو نیز در همین چارچوب نوشته شده است، تلاشی برای پاسخ به برخی نقدهای مطرح‌شده و ادامه دادن گفت‌وگویی که موضوع آن یکی از مهم‌ترین مسائل رفاهی و توسعه‌ای کشور است.

دروغ‌های این همه راست

 عجیب است؛ گاهی کافی است قلم به دست بگیری و چند سطر بنویسی تا غوغایی برپا شود. یادداشت «هر سطر، یک روایت» را پس از مطالعه (لایحه اصلاح قانون تأمین اجتماعی و ایجاد نظام جدید تأمین اجتماعی) نوشتم. با همه فرازهای آن موافق نبودم و امروز هم نیستم، اما در میان سطرهایش نکاتی می‌دیدم که ارزش تأمل داشت و اراده‌ام را برای روشن‌تر دیدن مسئله تحریک می‌کرد. نشستم و نوشتم، نه از موضع دفاع مطلق و نه از جایگاه مخالفت مطلق. نوشتم تا از خلال چند روایت، درباره مسئله‌ای حرف بزنم که زندگی میلیون‌ها نفر به آن گره خورده است.

بعد از انتشار یادداشت، واکنش‌های فراوانی دریافت کردم، از این بابت خوشحالم. این تجربه بیش از هر چیز بار دیگر به من یادآوری کرد که قلم چه اندازه مهم و چه اندازه مقدس است و چقدر باید در به‌کارگیری آن مسئولانه رفتار کرد.  از همه کسانی که وقت گذاشتند و نوشته این دانشجوی حوزه رفاه را خواندند، صمیمانه سپاسگزارم. از دوستان و بزرگوارانی که نقد نوشتند، بیشتر. بسیاری از نقدها دقیق، دلسوزانه و آموزنده بود و کمک کرد زوایایی را ببینم که پیش از آن کمتر به آن‌ها توجه کرده بودم. حقیقتاً از این گفت‌وگوی کارشناسی بسیار آموختم. از گروه دیگری نیز تشکر می‌کنم، کسانی که به جای نقد، اتهام زدند و به جای استدلال، حکم صادر کردند که «این نوشته دروغ است».

از آن‌ها هم سپاسگزارم. دست‌کم وقت گذاشتند و متن را خواندند و خواندن، در هر حال، کار ارزشمندی است. نمی‌خواهم گفت‌وگوی کارشناسی را به سطحی فروبکاهیم که در آن برچسب جای استدلال را بگیرد و سوءظن جای گفت‌وگو را. راستش را بخواهید، نه چنین کاری را بلد هستم و نه آن میدان، زمین بازی من است. من ترجیح می‌دهم همچنان از مسیر پرسیدن، توضیح دادن و استدلال کردن پیش بروم؛ حتی اگر در نهایت به این نتیجه برسیم که اختلاف‌نظرهایمان همچنان پابرجاست.

از این رو تصمیم گرفتم درباره برخی از نکاتی که در نقد یادداشت «هر سطر، یک روایت» مطرح شد، توضیحاتی بدهم و آنچه را آموخته‌ام با دیگران به اشتراک بگذارم. با این حال، خوب می‌دانم که نادانسته‌هایم بسیار بیشتر از دانسته‌هایم است. این نوشته تلاشی برای اثبات حقانیت خودم نیست، تلاشی است برای ادامه دادن یک گفت‌وگو. گفت‌وگویی که امیدوارم در آن، استدلال بر اتهام و فهمیدن بر قضاوت پیشی بگیرد.

اولاً - نخستین نقدی که مطرح شد این بود که یادداشت من بر چند روایت فردی استوار است و نمی‌توان از چند تجربه محدود، نتیجه‌گیری عمومی کرد. اگر مقصود این باشد که سیاست‌گذاری نباید صرفاً بر پایه روایت‌ها شکل بگیرد، با این گزاره موافقم. اما یادداشت من قرار نبود یک تحلیل آماری یا پژوهش علمی باشد، هدف آن نشان دادن چهره انسانی مسائلی بود که معمولاً میان اعداد و جداول گم می‌شوند. روایت‌ها جایگزین داده نیستند، آن‌ها به داده‌ها معنا می‌بخشند. در علوم اجتماعی، ما فقط با اعداد سروکار نداریم، بلکه با انسان‌هایی مواجهیم که آن اعداد بازتاب زندگی آن‌هاست. حتی اگر این روایت‌ها نماینده همه جامعه نباشند، شنیدن آن‌ها اهمیت دارد. به باور من، یکی از کارکردهای مهم علوم اجتماعی و حوزه رفاه، شنیدن رنج‌های انسانی و تبدیل آن‌ها به مسئله عمومی است. حتی اگر آن رنج در ابتدا فقط صدای یک گروه کوچک باشد. بسیاری از مهم‌ترین اصلاحات اجتماعی تاریخ نیز از همین نقطه آغاز شده‌اند، از جایی که کسی درد دیده‌نشده‌ای را روایت کرده و آن را به گوش دیگران رسانده است. من این نگاه را می‌پسندم و معتقدم هر کسی که در حوزه رفاه و تأمین اجتماعی تصمیم‌سازی یا تصمیم‌گیری می‌کند، باید در کنار آمارها و مدل‌ها، توانایی شنیدن روایت‌های انسانی را نیز داشته باشد. زیرا در نهایت، موضوع تأمین اجتماعی نه صندوق‌ها هستند و نه نسبت‌های مالی؛ موضوع اصلی، انسان‌هایی هستند که زندگی‌شان به این نظام گره خورده است.

ثانیاً - دومین نقد به روایت سلمان مربوط می‌شد. گفته شد که سلمان یک روستایی است و به احتمال زیاد تحت پوشش بیمه سلامت قرار دارد، نه تأمین اجتماعی، بنابراین مثال ارتباطی با موضوع یادداشت ندارد. به گمان من، این نقد بر مسئله‌ای فرعی متمرکز شده و از مسئله اصلی فاصله گرفته است. اتفاقاً اگر بپذیریم سلمان تحت پوشش بیمه سلامت بوده، پرسش مهم‌تر می‌شود: چرا اساساً سفره‌های درمان در کشور از یکدیگر جدا هستند؟ چرا کیفیت و دسترسی به خدمات درمانی برای شهروندان مختلف، بسته به صندوق بیمه‌ای، شغل یا محل زندگی آن‌ها متفاوت است؟ آیا سلامت نباید حقی باشد که همه شهروندان به شکلی برابر از آن برخوردار شوند؟ مقصود من از روایت سلمان، بحث درباره نوع دفترچه بیمه او نبود، مسئله اصلی وجود شکاف‌ها و نابرابری‌هایی بود که در نظام درمانی مشاهده می‌شود. به همین دلیل معتقدم این نقد، ناخواسته مؤید همان نکته‌ای است که در یادداشت مطرح شده بود: اینکه هنوز با نظامی مواجه هستیم که در آن دسترسی و کیفیت خدمات درمانی برای همه افراد یکسان نیست و سفره‌های درمان همچنان از یکدیگر جدا مانده‌اند.

ثالثاً – در نقد دیگری گفته شد که نوشته‌ام «بیمه بیکاری کسری دارد» و این گزاره را دروغ دانسته‌اند. اگر کسی چنین ادعایی کرده باشد، من نیز با آن موافق نیستم. تا آنجا که می‌دانم، صندوق بیمه بیکاری در بسیاری از سال‌های عادی نه‌تنها کسری نداشته، بلکه با مازاد منابع نیز مواجه بوده است. اما مسئله‌ای که در یادداشت به آن اشاره کردم چیز دیگری بود. چالش اصلی زمانی خود را نشان می‌دهد که اقتصاد با بحران مواجه می‌شود، زمانی که رکود، کرونا، جنگ یا سایر شوک‌های اقتصادی به تعدیل گسترده نیروی کار منجر می‌شوند و تقاضا برای حمایت‌های بیمه بیکاری ناگهان افزایش می‌یابد. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح می‌شود که آیا منابع انباشته‌شده این بخش به طور کامل برای حمایت از بیکاران حفظ شده است یا خیر. فارغ از این بحث، به گمان من موضوع مهم‌تر جایگاه بیمه بیکاری در نظام رفاهی کشور است. بیمه بیکاری صرفاً یک پرداخت جبرانی نیست، بلکه بخشی از سیاست‌های بازار کار است، ابزاری برای حمایت از نیروی کار، بازگشت به اشتغال و مدیریت شوک‌های بازار کار. از همین رو معتقدم ماهیت آن با بازنشستگی متفاوت است و وجود نهادی مستقل و متمرکز بر سیاست‌های اشتغال و حمایت از بیکاران، ایده‌ای قابل تأمل و شایسته بحث کارشناسی است.

رابعاً –  در نقد دیگری گفته شد که یکی از ریشه‌های اصلی ناترازی سازمان تأمین اجتماعی، عدم پرداخت به‌موقع و به ارزش واقعی تعهدات دولت به این سازمان است. این گزاره را درست می‌دانم و اساساً با آن اختلافی ندارم. اتفاقاً معتقدم این موضوع یکی از مهم‌ترین آسیب‌های ساختار فعلی است. مسئله اینجاست که در بازی فعلی، سازمان تأمین اجتماعی مسئول وصول منابع است، اما اختیار تعیین بخشی از مصارف در دست نهادهای دیگری قرار دارد. مجلس و دولت می‌توانند با قانون‌گذاری یا تصمیمات اجرایی، تعهدات جدیدی ایجاد کنند، اما مسئولیت تأمین منابع آن در نهایت بر دوش سازمان باقی می‌ماند. از سوی دیگر، دولت نیز در بسیاری از موارد تعهدات گذشته خود را به‌صورت کامل، جاری و متناسب با ارزش واقعی آن‌ها پرداخت نکرده است. حاصل این وضعیت، تشدید ناترازی و انتقال فشار به سایر بخش‌های سازمان است، فشاری که آثار آن را در حوزه‌هایی مانند درمان، خدمات بیمه‌ای و سایر تعهدات نیز می‌توان مشاهده کرد. به همین دلیل، از نظر من مسئله فقط شناسایی یک مقصر نیست، بلکه اصلاح یک سازوکار معیوب است. بازی فعلی، بازی خوبی برای تأمین اجتماعی نیست و تداوم آن نیز چشم‌انداز امیدوارکننده‌ای پیش روی ما قرار نمی‌دهد. به همین دلیل معتقدم باید درباره طراحی قواعد جدید و اصلاحات ساختاری گفت‌وگو کرد.

خامساً – در نقد دیگری گفته شد که روایت من درباره فشار ناشی از حق بیمه قراردادها و حق بیمه پیمان بر کسب‌وکارها نادرست است و به عنوان شاهد نیز به این نکته اشاره شد که این مقررات دهه‌هاست در نظام حقوقی کشور وجود دارد. اما وجود طولانی‌مدت یک قانون، به‌خودی‌خود دلیلی بر کارآمدی یا عادلانه بودن آن نیست. اتفاقاً یکی از نشانه‌های وجود مسئله، تلاش‌های مکرر فعالان اقتصادی، تشکل‌های بخش خصوصی و حتی برخی نهادهای سیاست‌گذار برای اصلاح یا بازنگری در این سازوکار بوده است. نقد اصلی نیز متوجه همین موضوع است که بخشی از فعالان اقتصادی، با فرآیندهایی مواجه می‌شوند که از نگاه آن‌ها پرهزینه، زمان‌بر و گاه غیرقابل پیش‌بینی است. حتی در مواردی که معافیت قانونی وجود دارد، مانند برخی قراردادهای پژوهشی، تجربه عملی بسیاری از افراد نشان می‌دهد که بهره‌مندی از این معافیت‌ها همیشه ساده و یکسان نیست و گاه به پیگیری‌های متعدد و برداشت‌های متفاوت شعب وابسته می‌شود. به همین دلیل، مسئله‌ای که در روایت شهربانو مطرح شد نه وجود یا عدم وجود یک ماده قانونی، بلکه تجربه‌ای است که بخشی از شهروندان و فعالان اقتصادی در مواجهه با این سازوکارها از سر می‌گذرانند. ممکن است درباره راه‌حل‌ها اختلاف نظر وجود داشته باشد، اما اصل بحث درباره هزینه‌های مبادله، پیش‌بینی‌پذیری و سهولت فعالیت اقتصادی، موضوعی واقعی و قابل تأمل است و نمی‌توان آن را صرفاً با ارجاع به قدمت یک قانون نادیده گرفت.

اما در پایان: در پایان، بد نیست تأکید کنم که من نیز نقدهای جدی به این لایحه دارم. مهم‌ترین نقد من به پیشنهاد تغییر ترکیب منابع سازمان تأمین اجتماعی، به‌ویژه در حوزه بازنشستگی، از دو جهت است. نخست آنکه وقتی با یک ناترازی ساختاری مواجه هستیم، صرف تغییر ترکیب منابع الزاماً مسئله را حل نمی‌کند. اگر عینک ما پایداری مالی سازمان تأمین اجتماعی باشد، باید بیش از هر چیز به تأمین منابع جدید و ایفای کامل تعهدات دولت بیندیشیم، نه صرفاً جابه‌جایی سهم منابع موجود. دوم آنکه این تغییر ممکن است جایگاه سازمان تأمین اجتماعی را در نظام حکمرانی تغییر دهد. سازمانی که امروز، دست‌کم تا حدی، در برابر مداخلات دولت و مجلس از استقلال نسبی برخوردار است، ممکن است به نهادی تبدیل شود که صرفاً مطالبه‌گر بودجه بیشتر برای سخاوت غیرضرور باشد. با این همه، نقد لایحه به معنای نادیده گرفتن همه ظرفیت‌های آن نیست. به گمان من، در حوزه‌هایی مانند تفکیک بیمه بیکاری، یکپارچگی خدمات درمانی، اصلاح حق بیمه پیمان و توسعه پوشش بیمه‌ای برای مشاغل پلتفرمی، ایده‌هایی وجود دارد که دست‌کم شایسته گفت‌وگو و بررسی کارشناسی‌اند. آنچه بیش از هر چیز نگرانم می‌کند، نه اختلاف بر سر یک لایحه، بلکه انکار ضرورت اصلاح است. نمی‌توانیم منتظر بمانیم تا بحران عمیق‌تر شود و سپس به فکر چاره بیفتیم. اصلاح سخت است، پرهزینه است و راهی سنگلاخ پیش روی خود دارد. اما ما، خواه بخواهیم یا نه، بازیگران این صحنه‌ایم و مسئولیت داریم درباره آینده آن سخن بگوییم، نقد کنیم و راه‌حل پیشنهاد دهیم. بله، اعتراف می‌کنم که از من بازیگران آگاه‌تر، باتجربه‌تر و توانمندتری در این میدان حضور دارند. اما پرسش همچنان پابرجاست:

چگونه باید بازی کرد،

با دستی این همه خالی،

با دهانی این همه در بند،

با سراب‌هایی این‌چنین فریبنده،

و با دروغ‌های این همه راست

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2230416

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 5 =

آخرین اخبار