به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ جرج اورول (زاده ۲۵ ژوئن ۱۹۰۳ در موتیهاری، بنگال، هند - درگذشته ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰ در لندن، انگلستان)، رماننویس، مقالهنویس و منتقد انگلیسی بود که به دلیل رمانهای عمیقاً تأثیرگذار خود، «مزرعه حیوانات» (۱۹۴۵) و «هزار و نهصد و هشتادوچهار» (۱۹۴۹) که خطرات حکومتهای توتالیتر (تمامیتخواه) را بررسی میکنند، به شهرت رسید.
اورول آثار بسیار دیگری نیز نوشت؛ از گزارش تجربیاتش در جنگ داخلی اسپانیا («زنده باد کاتالونیا» [۱۹۳۸]) گرفته تا مقالاتی درباره زبان سیاسی، آشپزی انگلیسی و نحوه درست کردن یک فنجان چای بینقص. با این حال، همین دو رمان ضدآرمانشهری (پادآرمانشهری) او بود که جایگاهش را به عنوان صدایی تقریباً پیشگو در ادبیات قرن بیستم تثبیت کرد.

از هند استعماری تا انگلستان و برمه
او در بنگالِ هند، در طبقه «صاحبها» (اصطلاحی که در هندِ دوران استعمار برای خطاب قرار دادن یا اشاره به اروپاییهای دارای جایگاه اجتماعی به کار میرفت) متولد شد. پدر او یکی از کارگزاران ردهپایین بریتانیایی در خدمات کشوری هند بود؛ و مادرش که اصالتی فرانسوی داشت، دختر یک بازرگان ناموفقِ چوب تیک در برمه (میانمار امروزی) بود. نگرش آنها از نوع «اشراف بیزمین» بود؛ آنگونه که اورول بعدها افراد طبقه متوسط پایین را - که ادعای جایگاه اجتماعی داشتند اما درآمدشان با این ادعا همخوانی کمی داشت - چنین نامید.
بنابراین، اورول در فضایی از «خودپسندیِ فقیرانه» بزرگ شد. پس از بازگشت به انگلستان همراه با والدینش، در سال ۱۹۱۱ به یک مدرسه شبانهروزی مقدماتی در سواحل ساسکس فرستاده شد؛ جایی که در میان سایر پسران، به دلیل فقر و نبوغ فکریاش متمایز بود. او در کودکی پسری عبوس، گوشهگیر و عجیبوغریب بود و بعدها در مقاله خودزندگینامهایاش با عنوان «چنین بود شادیها» (۱۹۵۳) که پس از مرگش منتشر شد، از سختیها و تیرهبختیهای آن سالها روایت کرد.
اورول موفق به دریافت بورسیه تحصیلی در دو مدرسه برتر انگلستان، یعنی «ولینگتون» و «ایتون» شد. او مدت کوتاهی در مدرسه اول تحصیل کرد و سپس ادامه تحصیلاتش را در ایتون گذراند. «آلدوس هاکسلی» (که بعدها شاهکار پادآرمانشهری خود، «دنیای قشنگ نو» را نوشت) یکی از معلمان او بود و در همین دوران حضور در ایتون بود که اورول اولین نوشتههایش را در نشریات دانشکده منتشر کرد.
اورول به جای ثبتنام در دانشگاه، تصمیم گرفت سنت خانوادگی را دنبال کند و در سال ۱۹۲۲ به عنوان دستیارِ رئیس پلیس منطقه، راهی برمه شد تا در «پلیس امپراتوری هند» خدمت کند. او در چندین پاسگاه محلی خدمت کرد و در ابتدا به نظر میرسید یک مأمورِ نمونه امپراتوری باشد. اما از دوران کودکی سودای نویسندگی در سر داشت و زمانی که دریافت مردم برمه تا چه حد تحت سلطه بریتانیاییها هستند، از نقش خود بهعنوان یک افسر پلیسِ استعماری بیش از پیش احساس شرم کرد.
او بعدها تجربیات و واکنشهایش نسبت به حکومت امپراتوری را در رمان «روزهای برمه» (۱۹۳۴) و دو جستار خودزندگینامهای درخشان با نامهای «یک اعدام» (۱۹۳۱) و «شلیک به فیل» (۱۹۳۶) بازگو کرد. این آثار، نمونههایی کلاسیک از نثرِ تحلیلی هستند که در آنها اورول آنچه را از «کارهای کثیفِ امپراتوری از نزدیک» دیده و همچنین تأثیراتِ انسانیتزدای امپریالیسم بر استعمارگر و استعمارشده را توصیف میکند.
مخالفت با امپریالیسم و طرد بورژوازی
در سال ۱۹۲۷، اورول در دوران مرخصی در انگلستان، تصمیم گرفت که دیگر به برمه بازنگردد؛ و در اول ژانویه ۱۹۲۸، با استعفا از پلیس امپراتوری، قدمی سرنوشتساز برداشت. او پیش از آن، در پاییز ۱۹۲۷، مسیری را آغاز کرده بود که قرار بود شخصیتش را به عنوان یک نویسنده شکل دهد. او که از این بابت احساس گناه میکرد که موانع نژادی و طبقاتی مانع از معاشرت و همنشینی او با مردم برمه شده بود، با خود اندیشید که میتواند بخشی از این گناه را با غوطهور شدن در زندگی فقرا و مطرودانِ اروپا جبران کند.
او با پوشیدن لباسهای کهنه و مندرس، به مناطق فقیرنشینِ شرق لندن (East End) رفت تا در مهمانخانههای ارزانقیمت در میان کارگران و گدایان زندگی کند؛ مدتی را در بخشهای فقیرنشین پاریس سپری کرد و به عنوان ظرفشوی در هتلها و رستورانهای فرانسوی کار کرد؛ همچنین با ولگردان حرفهای، در جادههای انگلستان به پرسه زدن پرداخت و با طبقه کارگر لندن در کوچگردیهای سالانهشان برای کار در مزارع گل خشخاش (Hopfields) در منطقه کنت همراه شد.
این تجربیات، مواد اولیه لازم برای نگارش کتاب «آسوپاسها در پاریس و لندن» را در اختیار اورول قرار داد؛ کتابی که در آن حوادث واقعی به شکلی بازآرایی شدهاند که گویی داستانی روایت میشود. انتشار این اثر در سال ۱۹۳۳، نخستین موفقیتهای ادبی را برایش به ارمغان آورد.
سال بعد، اولین رمان اورول با عنوان «روزهای برمه» منتشر شد که الگوی داستانی آثار بعدی او را تثبیت کرد؛ الگویی شامل ترسیمِ شخصیتی حساس، وظیفهشناس و از نظر عاطفی منزوی که با یک محیط اجتماعیِ سرکوبگر یا ریاکار در تضاد است. شخصیت اصلی «روزهای برمه»، یک مدیر جزء است که میکوشد از فضایِ دلگیر و کوتهفکرانه ملیگراییِ افراطیِ همکارانِ استعمارگرِ بریتانیاییاش در برمه بگریزد. با این حال، همدلیهای او با مردم برمه به یک فاجعه شخصیِ غیرمنتظره ختم میشود.
قهرمانِ رمان بعدی اورول، «دختر کشیش» (۱۹۳۵)، زنی مجرد و ناراضی است که در میانِ تجربیاتش با کارگران کشاورزی، به رهاییِ کوتاه و ناخواستهای دست مییابد. کتاب «آس و پاس» (۱۹۳۶) نیز درباره دستیار کتابفروشی است که به ادبیات گرایش دارد و تجاریگریِ پوچ و مادیگراییِ زندگیِ طبقه متوسط را خوار میشمارد؛ اما درنهایت، به خاطرِ ازدواجِ اجباری با دختری که دوستش دارد، با رفاهِ بورژوایی آشتی میکند.
آخرین رمان او (آس و پاس) برآمده از تجربیات اورول در دوران کار در یک کتابفروشی در منطقه «هامپستد» لندن بود؛ جایی که او با اولین همسر خود، «آیلین اوشانسی»، آشنا شد. آیلین فارغالتحصیل دانشگاه آکسفورد، شاعر و روانشناسی از خانوادهای مرفه بود. آنها در سال ۱۹۳۶ با هم ازدواج کردند و در روستای «والینگتون» مستقر شدند و تقریباً در ۱۰ سالِ پس از آن، به صورت دورهای در آنجا زندگی کردند.
ماهیت رابطه آنها همواره مورد بحث و اختلاف نظر زندگینامهنویسان مختلف بوده است. اورول بدون شک شوهری سختگیر بود که تصورات صلب و انعطافناپذیری درباره امور خانهداری داشت؛ او همچنین به دنبال روابط با زنان دیگر نیز بود. با این حال، اوشانسی نقش مهمی در نویسندگی او ایفا میکرد؛ او هم به عنوان تایپیست و هم به عنوان ویراستارِ متن در کنار اورول بود و بر ایدههای او، ازجمله در اثر «مزرعه حیوانات»، تأثیر گذاشت.
تنها فرزند آنها، «ریچارد هوراشیو بلر» (که این زوج در سال ۱۹۴۴، زمانی که او تنها چند هفته داشت، او را به فرزندخواندگی پذیرفتند)، همواره بر این باور بود که مادرش از نظر فکری با اورول برابر بوده است. با این وجود، جنبههای خاصی از ازدواج آنها و برخی احساسات بیانشده در نوشتههای خصوصی اورول، نشاندهنده یک «نقطه کور» در دیدگاههای او نسبت به روابط قدرت و نقشهای جنسیتی است.
اشمئزاز و انزجار اورول از امپریالیسم، نهتنها منجر به رد کردن سبک زندگی بورژوایی از سوی او شد، بلکه باعث یک جهتگیریِ سیاسیِ جدید نیز گشت. او بلافاصله پس از بازگشت از برمه، خود را یک «آنارشیست» معرفی کرد و تا چندین سال نیز به همین عنوان باقی ماند. با این حال، در طول دهه ۱۹۳۰، او کمکم خود را یک «سوسیالیست» میدانست؛ هرچند تفکرات او چنان با گرایشهای آزادیخواهانه (Libertarian) همراه بود که هرگز نتوانست آن قدمِ بعدی را که در آن دوران بسیار رایج بود یعنی اعلام خود به عنوان یک «کمونیست» بردارد.
تعدادی از جستارهای متأخر او، بهویژه مقاله «چرا مینویسم» (۱۹۴۶) و پیشگفتاری که بر نسخه اوکراینیِ کتاب «مزرعه حیوانات» (۱۹۴۷) نوشت، روند تکامل سیاسی او را در این دوران مستند میکنند. او در قطعه دوم (پیشگفتار) چنین نوشت: «تا سال ۱۹۳۰، من درکل خودم را یک سوسیالیست نمیدانستم. در واقع، تا آن زمان هنوز دیدگاههای سیاسیِ مشخصی نداشتم. من بیشتر از آنکه به دلیل تحسینِ نظریِ یک جامعه برنامهریزیشده به سمت سوسیالیسم متمایل شوم، بهخاطر بیزاری و اشمئزاز از شیوه ظلم و بیتوجهی به بخشهای فقیرترِ کارگران صنعتی، به سوی سوسیالیسم کشیده شدم.»
از جاده اسکله ویگان تا جنگ جهانی دوم
نخستین کتاب سوسیالیستی اورول، یک رساله سیاسی بدیع و نامتعارف به نام «جاده ویگان پیر» (۱۹۳۷) بود. این کتاب با توصیف تجربیات او زمانی آغاز میشود که برای زندگی در میان معدنچیانِ بیبضاعت و بیکارِ شمال انگلستان رفته بود تا زندگی آنها را از نزدیک مشاهده کرده و با آنان شریک شود؛ کتاب در پایان، به مجموعهای از انتقادات تند و تیز از جنبشهای سوسیالیستی موجود ختم میشود.
این اثر، گزارشگریِ گزنده را با لحنی از «خشمِ سخاوتمندانه» درمیآمیزد؛ لحنی که قرار بود مشخصهی نوشتههای بعدیِ اورول باشد.

در زمانی که کتاب «جادهای به اسکله ویگان» در حال چاپ بود، اورول و همسرش در اسپانیا به سر میبردند. او برای گزارش دادن از جنگ داخلی اسپانیا که میان ناسیونالیستهای محافظهکار تحت حمایت فاشیستها و دولت جمهوریخواه چپگرا درگرفته بود رفته بود. او برای پیوستن به جبهه جمهوریخواهان در اسپانیا ماند و در صفوف شبهنظامیانِ «حزب وحدت مارکسیستی» (POUM) در جبهههای آراگون و تروئل جنگید و به درجه ستوان دوم رسید.

اورول در تروئل بهشدت مجروح شد؛ تیری که تکتیرانداز به گلویش زد، باعث شد صدای او برای همیشه تغییر کند و حالتی از «آرامیِ عجیب و گیرا» به گفتارش بدهد. بعدتر، در ماه مه ۱۹۳۷، پس از آنکه در بارسلون علیه کمونیستهای طرفدار استالین - که در حال سرکوب رقبای سیاسیِ خود در جناح چپ بودند - جنگیده بود، او و همسرش مجبور شدند از ترس جانشان از اسپانیا فرار کنند.
این تجربه، ترسی مادامالعمر از کمونیسم در او برجای گذاشت؛ ترسی که نخستینبار در روایتِ زنده او از تجربیاتش در اسپانیا، یعنی کتاب «زنده باد کاتالونیا» (۱۹۳۸)، منعکس شد؛ کتابی که بسیاری آن را یکی از بهترین آثار او میدانند.

اورول پس از بازگشت به انگلستان، در نوشتن رمان «هوای تازه» (۱۹۳۹) رویکردی متناقض و محافظهکارانه از خود نشان داد. در این کتاب، او با استفاده از خاطرات نوستالژیک مردی میانسال، به بررسی «نجابت» انگلستانِ گذشته میپردازد و نگرانیهایش را درباره آیندهای که با تهدید جنگ و فاشیسم روبهرو بود، ابراز میکند.
هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد، اورول برای خدمت نظامی رد صلاحیت شد و در عوض، مدیریت بخش هندِ بیبیسی (BBC) را برعهده گرفت. او در سال ۱۹۴۳ بیبیسی را ترک کرد و به عنوان ویراستار ادبیِ نشریه «تریبون» (Tribune) مشغول به کار شد؛ نشریهای سوسیالیستی و چپگرا که با «آنورین بوان»، رهبر حزب کارگر بریتانیا، در ارتباط بود.
در این دوره، اورول به روزنامهنگاری پرکار تبدیل شد و مقالات و نقدهای بسیاری نوشت. همچنین نقدهای جدی و عمیقی ازجمله جستارهای کلاسیک او درباره «چارلز دیکنز» و «هفتهنامههای پسرانه» و تعدادی کتاب درباره انگلستان (بهویژه «شیر و تکشاخ»، ۱۹۴۱) منتشر کرد. این آثار، احساسات میهنپرستانه را با دفاع از یک «سوسیالیسم آزادیخواهانه و غیرمتمرکز» ترکیب میکردند؛ دیدگاهی که تفاوت بسیاری با سوسیالیسمِ عملشده توسط حزب کارگر بریتانیا داشت.

«مزرعه حیوانات» و «هزار و نهصد و هشتادوچهار»
در سال ۱۹۴۴، اورول نگارش کتاب «مزرعه حیوانات» را به پایان رساند؛ یک افسانه سیاسی (Fable) که براساس داستان انقلاب روسیه و خیانتِ «جوزف استالین» به آن نوشته شده است.
در این کتاب، گروهی از حیوانات مزرعه، اربابانِ انسانستیز و استثمارگر خود را سرنگون کرده و آنها را بیرون میرانند تا جامعهای برابریخواه برای خود بنا کنند؛ جامعهای که نماد آن فرمانِ «همه حیوانات برابرند» است. اما درنهایت، خوکها که رهبران باهوش و قدرتطلبِ حیوانات بودند انقلاب را منحرف کرده و دیکتاتوریای برپا میکنند که زنجیرهای آن حتی از اربابانِ انسانِ سابقشان نیز ستمگرانهتر و بیرحمانهتر است. در پی این تحول، فرمان آنها تغییر یافته و به این جمله بدل میشود: «همه حیوانات برابرند، اما برخی حیوانات از بقیه برابرترند.»
نقد اورول بر کمونیسم و استالین در زمانی مطرح شد که روسیه متحد بریتانیا و ایالات متحده علیه دیکتاتور آلمانی، آدولف هیتلر، بود. بسیاری از نویسندگان و ناشران به دلیل نگرانی از اینکه هرگونه اظهار نظر منفی درباره استالین به تلاشهای جنگی متفقین آسیب برساند، در این کار تردید داشتند. علاوه بر این، همدردی بسیاری از چپگرایان بریتانیایی با آرمانهای کمونیستی و ناباوری آنان نسبت به سوءاستفادههای سیاسی و پاکسازیهای استالین، پذیرش احتمالی این کتاب را با پیچیدگی بیشتری مواجه کرده بود.
خود اورول متوجه این معضل بود و در سال ۱۹۴۷ نوشت:
«آنچه بیش از هر چیز در طول ده سال گذشته میخواستم انجام دهم، تبدیل نویسندگی سیاسی به یک هنر است.» —جورج اورول در «چرا مینویسم» (۱۹۴۶)
همانطور که پیشبینی میشد، اورول در ابتدا برای یافتن ناشری برای این شاهکار کوچک با مشکل مواجه بود، اما وقتی کتاب در اوت ۱۹۴۵ منتشر شد، «مزرعه حیوانات» او را به شهرت رساند و برای اولین بار در زندگیاش، طعم رفاه و آسایش مالی را به او چشاند.
«مزرعه حیوانات» یکی از بهترین آثار اورول، سرشار از طنز و تخیل و به شکلی ستودنی نوشته شده است. انتخاب سبک روایی ساده و تقریباً کودکانه توسط اورول کاملاً آگاهانه بود تا اطمینان حاصل کند که کتاب جذابیت گستردهای دارد و بهراحتی به زبانهای دیگر ترجمه میشود.
با این حال، زندگی شخصی اورول در این دوران با تراژدی همراه بود. مدت کوتاهی پس از تکمیل «مزرعه حیوانات»، اورول و همسرش صاحب اولین و تنها فرزند خود شدند، اما پیش از آنکه کتاب منتشر شود، اورول همسرش را از دست داد؛ «آیلین اوشانسی» در مارس ۱۹۴۵ بر اثر نارسایی قلبی در حین عمل جراحی درگذشت.
حدود یک سال بعد، اورول به همراه خواهرش «آوریل»، پسرش و خدمتکارش به خانهای دورافتاده در جزیره «جورا» (Jura) در مجمعالجزایر هبرید نقلمکان کردند. او این خانه را با درآمد حاصل از فروش «مزرعه حیوانات» خریده بود و بخش عمدهای از سالهای پایانی عمر خود را در آنجا سپری کرد.
اورول در این دوره همچنان به انتشار مقالات در نشریات ادامه میداد و آثار جذابی از موضوعات متنوع، مانند گنجینههای عتیقهفروشیها تا تحلیلهایی پیرامون یهودیستیزی در بریتانیا و جنگ هستهای مینوشت (جالب است که «مزرعه حیوانات» تنها چند روز پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی منتشر شد).
یکی از مشهورترین مقالات اورول با عنوان «سیاست و زبان انگلیسی» در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. او در این مقاله، پیوندی میان «اصولگرایی سیاسی و همنوایی» (Conformity) با «تخریب و تنزل زبان انگلیسی» برقرار میکند؛ تخریبی که به زعم او در نمونههای گوناگون از نوشتارهای طفرهآمیز، بیمعنی و اصطلاحات مبهم سیاسی نمود پیدا میکند.
او در بخشی از این مقاله مینویسد:
«در عصر ما، سخنرانیها و نوشتههای سیاسی عمدتاً دفاع از چیزهای غیرقابلدفاع هستند… بدین ترتیب، زبانِ سیاسی ناگزیر باید سرشار از تعارفات (اِفمیسم)، مصادره به مطلوب و ابهامهایِ تار و مبهم باشد. روستاهای بیدفاع از آسمان بمباران میشوند، ساکنانش به حومه رانده میشوند، گلههایشان به رگبار بسته میشوند و کلبههایشان با گلولههای آتشزا به آتش کشیده میشود: به این کار ایجاد صلح (Pacification) میگویند.»

این ایدهها در آخرین کتاب اورول، یعنی رمان «۱۹۸۴» (۱۹۴۹)، به شکل یک کیفرخواست سیاسیِ نافذ و کوبنده درآمدند؛ رمانی که او پس از سالها اندیشیدن درباره دو تهدید بزرگِ نازیسم و استالینیسم، به عنوان یک «هشدار» نوشت.
داستان در آیندهای خیالی میگذرد که جهان در سلطه سه ابرقدرتِ پلیسی و تمامیتخواه است که در جنگی ابدی با یکدیگرند. قهرمان داستان، «وینستون اسمیت»، یک کارمند دونپایه حزب در یکی از این دولتهاست. عطش او برای حقیقت و شرافت، وی را به شورشی پنهانی علیه دولتی سوق میدهد که بقای خود را از طریقِ تحریفِ نظاممندِ واقعیت و بازنویسیِ مداومِ تاریخ تضمین میکند.
اسمیت رابطها عاشقانه با زنی همفکر خود آغاز میکند، اما دیری نمیگذرد که هر دو توسط «پلیس فکر» بازداشت میشوند. حبس، شکنجه و «بازآموزیِ» اسمیت که در پی میآید، صرفاً برای درهم شکستنِ فیزیکی یا وادار کردن او به تسلیم نیست؛ هدف اصلی، ریشهکن کردنِ هستیِ ذهنیِ مستقل و کرامتِ روحانیِ اوست، تا جایی که دیگر نتواند به چیزی جز آن چهرهای که پیشتر از همه از آن متنفر بود — یعنی رهبرِ نمادینِ حزب، «برادر بزرگ» — عشق بورزد.
تسلیم شدن اسمیت در برابر تکنیکهای وحشتناکِ شستوشوی مغزی توسط بازجویانش به اندازه کافی تراژیک است، اما قدرتِ اصلیِ رمان از نگاهِ دقیق و همهجانبه اورول به سرانجامِ منطقیِ نظامهای توتالیتر (تمامیتخواه) نشأت میگیرد: اینکه «عشق به قدرت و سلطه بر دیگران»، در قالبِ نظارتِ دائمی و دروغگوییِ همهجای حاضر در یک دولت پلیسیِ شکستناپذیر، به کمالِ خود رسیده است؛ دولتی که تحتِ حاکمیتِ آن، تمام فضایل انسانی بهآرامی فاسد و نابود میشوند.
هشدارِ اورول نسبت به خطرات بالقوه توتالیتاریسم، تأثیر عمیقی بر همعصران و خوانندگانِ نسلهای بعدی گذاشت؛ به طوری که عنوانِ کتاب و بسیاری از واژگان و عباراتی که او ابداع کرد (مانند «برادر بزرگ تو را میپاید»، «زباننویسی/Newspeak» و «دوفکری/Doublethink»)، به نمادها و اصطلاحاتِ رایج برای توصیفِ سوءاستفادههای سیاسیِ مدرن تبدیل شدند.
اورول آخرین صفحاتِ «۱۹۸۴» را در خانهاش در جزیرهی «جورا» نوشت. او در تمام آن مدت، بین دورههای بستری شدن در بیمارستان به دلیل بیماریِ سل، با تلاش بسیار کار میکرد. او مدت کوتاهی پیش از مرگش با «سونیا براونل»، که دستیارِ ویراستاری در مجله هورایزن بود، ازدواج کرد. سرانجام در سپتامبر ۱۹۴۹ پس از انتقال به بیمارستانی در لندن انتقال یافت و در ژانویه ۱۹۵۰ در ۴۶ سالگی درگذشت.
منبع: britannica
ترجمه: امیرمهدی نادری






نظر شما