گروه اندیشه: مطلب حاضر خلاصه ای است از مطلبی که از ریچارد رورتی در شماره ۲۴ سیاستنامه منتشر شده است. این مطلب با کالبدشکافی دیدگاه هانس بلومنبرگ، به نقد دو کلانروایت متضاد درباره هویت عصر مدرن میپردازد؛ روایتی که مدرنیته را رهایی مطلق عقل از خرافه میداند و دیدگاه بدیلی که آن را صرفاً نسخه سکولارشدهی آخرتشناسی مسیحی قلمداد میکند. متن تبیین میکند بلومنبرگ با رد توامان علمگرایی روشنگری و الهیات هایدگری، به دنبال دفاع از خودآگاهی و هویت مستقل انسان مدرن است.
****
بلومنبرگ شیوه آلمانی اندیشیدن به چیزها را- که با یونانیان شروع می کنند و پیش از آنکه سخنی از خودشان بگویند، راهشان را می گیرند و مثلاً به سیسرون، گالیله و شلینگ می رسند- کاملاً تقلید کرده، اما کاری را که معمولاً ما همگی به طور ضمنی و با بی دقتی می کنیم، با صراحت و وظیفه شناسی انجام داده است. ما همگی تاریخ اندیشه کنسروشده خودمان را اینور آنور می بریم و هر زمان که لازم است، بازش می کنیم و قاشق قاشق از آن برمی داریم.
برخی از ما که خودمان کار تاریخی نمی کنیم، معمولاً مجبور می شویم در کلاس هایمان داستان کس دیگری را (مثلاً داستان آگوستین، مکولی، مارکس، اچ. جی.ولز، ویل دورانت و غیره) را دستچین کنیم. این داستان ها فهم ما را در این خصوص که در گذشته چه چیز زنده و چه چیز مُرده است، تعیین می کنند و بنابراین دریافتِ ما را در اینباره شکل می دهند که قدم های حیاتی رو به جلو یا اشتباهات یا گسست ها چه زمانی رخ داده اند.
بیشتر اندیشمندان همچنان بر این باورند که تعیین کننده ترین قدم از بین همه قدم ها را در قرون هفدهم و هجدهم برداشته ایم، زمانی که از تعصب، خرافه و ایمان به خدا خارج شدیم. از آن زمان به بعد، به برکت علوم طبیعی در حال گسترش، رواج اشکال هنری جدید، نهادهای سیاسی هر چه دموکراتیک تر و چیزهای دیگری که برای عالَمِ بی خدا ضروری اند و اعتماد بهنفس مان را حفظ کرده اند، آزاد و آزادتر شده ایم.
دیدگاه بدیل دیگری که در اقلیت است و البته در دهه های اخیر میان اندیشمندان فرانسوی و آلمانی به دیدگاه اکثریت تبدیل شده، این است که قرون هفدهم و هجدهم صرفاً «صورت هایی سکولارشده» از مضامین مختلف دینی را به نمایش گذاشته اند. این داستان، بینش های مربوط به پیشرفت انسان را که مصادیقی از آن ها را می توان نزد میل، مارکس، دیویی و راولز یافت، چونان نسخه هایی انسانانگاری شده و مبتذل شده از آخرت شناسی مسیحی مردود می شمرند.
این دیدگاه در نقل قولی از کارل لوویت، که والاس آن را در «مقدمه مترجمِ» بسیار روشن و مفیدش آورده، خلاصه است: «ذهن مدرن تصمیمش را نگرفته که میخواهد مسیحی باشد یا پاگان. این ذهن، یک چشم با ایمان میبیند و یک چشم با عقل. و از همینروست که دیدگانش در مقایسه با اندیشه یونانی یا انجیلی، تار و مغشوش است.»
نباید چنین پنداشت که بلومنبرگ خواهان احیای علم گرایی روشنگری است. او را نباید قهرمان «عقل» در برابر چیزی دانست که گاهی وقت ها (به نحو گمراه کنندهای) «عقل ناباوری هایدگری» نامیده می شود. او به درستی «تاریخ وجودِ» خودِ هایدگر را چونان قسمی الهیاتِ احیاشده اُکامی نقد می کند، اما به همین میزان مخالف سرسخت این ایده است که عصر مدرن عصری است که «در آن عقل، و بنابراین رسالت طبیعی بشر، سرانجام دست بالا را می یابد.»
همانطور که او خود می گوید، «ایده عقلی که خود را از بردگی قرون وسطایی اش رها می کند، فهم این نکته را ناممکن می سازد که این بردگی اصلاً چگونه در ابتدا بر قدرت مقوم روح انسان تحمیل شده... این توضیح خودآگاهی عقلِ قطعاً پیروزمند را دچار تردید ساخت و موجب تشکیک در امکان ناپذیری تکرار انقیاد آن شد.»
در نظر بلومنبرگ، تلاش علمگرایانه روشنگری برای بنیان نهادن خود و اثبات خود- و میل آن به اینکه خود را چیزی بیش از تلاش استیصال آمیز دیگری از سوی گونه انسان برای برخورداری از قسمی نقطه اتکا بنمایاند- لاجرم تلاش ارتجاعی هایدگر را برای فراتر رفتن از «بنیان نهادن» در پی داشت (و نیز می توان اضافه کرد که به همین میزان بازی همه چیز زبان استِ فرانسوی را به عنوان واکنش در پی داشت).
ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما