چرا سلاطین ترک زبان به فارسی شعر می سرودند؟/ از فردوسی تا شفیعی ‌کدکنی با نگاهی تازه / تاریخ تفکر ایرانی دستگاه فلسفی ندارد

آنان که به غلط گمان می‌کنند حکومت‌ها و جریان‌های سیاسی حاکم مروج زبان فارسی بوده‌اند، قطعا می‌دانند که برخی از سلاطین عثمانی به فارسی غزل می‌سرودند، محمود غزنوی چهارصد شاعر پارسی‌گو در دستگاه خود داشت که عنصری ملک‌الشعرای دربارش به گفته خاقانی «به ده بیت صد بدره و برده یافت، از نقره دیگدان زد، و از زرآلات خوان ساخت». نصرالله فلسفی در کتاب «زندگانی شاه عباس» می‌نویسد که او به حدی شیفته شعر فارسی بود که در محفل شاعران حضور می‌یافت و گاه شعر آنان را نقد می‌کرد.

 گروه اندیشه: پیام حیدرقزوینی در مقدمه گفت و گویی که با دکتر بقایی ماکان در روزنامه شرق انجام داده می نویسد:««از فردوسی تا شفیعی ‌کدکنی» با عنوان فرعی «نگاهی دیگر به عرصه شاعری» عنوان تازه‌ترین کتاب محمد بقایی ‌ماکان است که همان‌طور که از عنوانش هم برمی‌آید، جستارها و مقالاتی درباره شعر فارسی از دوران کلاسیک تا معاصر است. در این کتاب به چهره‌های شاخص شعر فارسی، از منظری که پیش از این کمتر مورد توجه بوده، پرداخته شده است. جستارها و مقالات این کتاب نه براساس یک تصمیم قبلی بلکه هریک بنا به مناسبتی نوشته شده‌اند و ازاین‌رو هریک از فصل‌های کتاب را می‌توان مجزا و مستقل از سایر بخش‌ها خواند اگرچه ویژگی‌های مشترکی این مقالات را به هم مرتبط کرده‌اند. به مناسبت انتشار کتاب «از فردوسی تا شفیعی ‌کدکنی» با محمد بقایی ‌ماکان درباره برخی ویژگی‌های زبان و شعر فارسی گفت‌وگو کرده‌ایم. در حاشیه گفت‌وگو به این موضوع هم پرداخته‌ایم که چرا در آثار مکتوب ما به نثر توجه کمتری شده و آیا این مسئله ارتباطی با گسترش‌نیافتن تفکر فلسفی در ایران داشته است یا نه. بقایی ماکان با تأکید بر اینکه تنها عامل عدم گسترش آثار منثور را باید در خود زبان فارسی جست‌وجو کرد، می‌گوید: «در تاریخ تفکر ایرانی اگر از گاثاهای زرتشت که سهروردی هم تحت‌تأثیر آن است، بگذریم، چیزی به نام دستگاه فلسفی برآمده از ایران نداشته‌ایم... آنچه در ایران به نام فلسفه اسلامی معروف افتاده درواقع کلام است که با فلسفه تفاوت دارد. کلام مباحثی فراطبیعی است که در آن موضوعاتی مانند جبر و اختیار و روح و جسم با اصطلاحاتی دیریاب و دشوار و درهم‌تنیده مطرح می‌شود که از همان نخستین سده‌های اسلامی میان معتزله و اشاعره و دیگر فرقه‌های اسلامی رواج داشت که همچنان ادامه دارد. بنابراین آنچه را که فلسفه می‌نامیم و آزاداندیشی جزء جدانشدنی آن است، حرکت چشمگیری در جامعه ایرانی نداشته است. ذهن جمعی جامعه ایرانی آن‌قدر که به شعر گرایش دارد عنایتی به فلسفیدن ندارد و فلسفه‌بافی در اصطلاح عامه مرادف حرف بی‌معنا است. بنابراین وقتی چیزی به نام فلسفه خواستار چشمگیر ندارد، تأثیرش نه‌تنها در زمینه آثار منثور به‌خصوص ادبیات داستانی، بلکه در دیگر موارد نیز محسوس است». این گفت و گو را در ادامه می خوانید: 

****

عنوان فرعی کتاب «از فردوسی تا شفیعی کدکنی»، نگاهی دیگر به عرصه شاعری است. منظور از نگاهی دیگر در این کتاب چیست؟ آیا در جستارهای این کتاب قصد داشته‌اید از وجوهی متفاوت و تازه به بررسی شعر شاعران فارسی‌زبان بپردازید و آیا می‌توان گفت این ویژگی مشترک تمام این جستارها است؟

می‌دانید که در دهه‌های معاصر کتاب‌هایی در زمینه زندگی، آثار و افکار شاعران زبان فارسی به‌وسیله نویسندگان خارجی و داخلی تألیف شده که هریک از آنها به تعدادی از شاعران از منظری خاص پرداخته‌اند که معمولا یک فاصله زمانی را شامل می‌شود. مثل «از سعدی تا جامی» نوشته ادوارد براون، «از رودکی تا بهار» تألیف اسلامی ندوشن، «با کاروان حله» اثر عبدالحسین زرین‌کوب و چند کتاب دیگر که در مجموع نشان از آشنایی کلی با برخی از شاعران زبان فارسی دارند. مطالب بعضی از این کتاب‌ها چندان به هم شبیه است که می‌توان آنها را در یک کتاب خلاصه کرد.

ازاین‌رو برای نمایاندن تفاوت موجود در این تحقیق، عنوان فرعی «نگاهی دیگر به عرصه شاعری» انتخاب شده تا خواننده مردد دریابد با نگاهی تازه و متفاوت نسبت به شاعران منتخب مواجه خواهد شد. برای مثال وقتی برخی دیدگاه‌های فرزانه توس با آرای فیسلوفان معتبر غربی مقایسه می‎‌شود، وقتی عطار از منظر غرب‌اندیشی مورد بحث قرار می‌گیرد، وقتی دیدگاه‌های سنایی در شعر شاعران امروز بررسی می‌شود، وقتی نگرش‌های معنوی شاملو ارزیابی می‌شود، وقتی از ناصرخسرو و نظامی نکته‌هایی نو به میان می‌آید، و دیگر مواردی از این دست که شامل بسیاری از شاعران از فردوسی تا شفیعی کدکنی می‌شود، یعنی نگاهی دیگر به عرصه شاعری. بنابراین هریک از شاعران مورد بحث از منظری مورد توجه قرار گرفته‌اند که می‌توان گفت در کنار اندیشه محوری آنان جای گرفته است.

در این کتاب شعر شاعران فارسی‌زبان را از دوره کلاسیک تا معاصر مورد بررسی قرار داده‌اید. به نظرتان شعر فارسی در طول زمان چقدر بازتاب زمانه و وضعیت اجتماعی و تاریخی‌اش بوده است؟

در تاریخ ادبی ایران فقظ شعر میدان‌دار این عرصه بوده است. قسمت‌های قابل توجهی از تاریخ ایران را در دیوان شاعران می‌توان یافت. «شاهنامه» تاریخ ایران از پیشدادیان تا پایان ساسانیان را شامل می‌شود. از دیوان منوچهری با مسائل عصر غزنوی آشنا می‌شویم، از شعر کسایی مروزی به وقایع دوره سامانی و غزنوی پی می‌بریم، از دیوان امیر معزی رویدادهای زمان ملکشاه و سنجر را کشف می‌کنیم، تا بیایید به اشعار سعدی و حافظ و بعد هم دوره مشروطه که از هریک احوال همان زمانه استنباط می‌شود.

حتا بخش قابل توجهی از رویکردهای فلسفه ایرانی را هم باید در شعر فارسی جست‌وجو کرد. در خیام، ناصرخسرو، مولوی، هادی سبزواری، بیدل دهلوی، اقبال لاهوری، ابوالقاسم میرفندرسکی، میرداماد و کمال‌الدین اسماعیل و بسیاری دیگر.

ازاین‌رو می‌توان نتیجه گرفت که شعر فارسی چنان‌که مصطلح شده آینه تمام‌نمای تاریخ و فرهنگ و مدنیت ایرانی است. در همین دوره اخیر از نیما به بعد کمتر شاعری پیدا می‌کنید که جامعه‌اندیش نبوده باشد.

در این کتاب جای برخی شاعران خالی است که در مقدمه به این نکته اشاره کرده‌اید و دلیل این غیاب را توضیح داده‌اید. اما به جز شاعرانی چون حافظ، شاعران عصر مشروطه نیز در این اثر غایب هستند. چرا فصلی از کتاب را به شعر اجتماعی عصر مشروطه و شاعران آزادی‌خواه آن دوره از تاریخ معاصر ایران اختصاص نداده‌اید و نظرتان درباره شعر آن روزگار چیست؟

حقیقت این است که در شعر مشروطه به جز مضمونی واحد که همان انتقاد از اوضاع زمانه و تشویق مردم به کسب آزادی است، حرف تازه‌ای پیدا نمی‌شود که البته دراین‌باره بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. بنابراین از آنجا که در این کتاب هدف «نگاهی دیگر به عرصه شاعری» بوده به کندوکاو این موضوع که خود نیاز به دفتری جداگانه دارد، به‌طور کامل پرداخته نشده، البته ناگفته نماند که هرجا نیاز افتاده ذکر جمیل شاعران این ایام هم فروگذار نشده و از بهار و عشقی و ایرج و لاهوتی و عارف و دهخدا نکته‌هایی به میان آمده، ولی از این میان فصلی مستقل به اشرف‌الدین گیلانی معروف به «نسیم شمال» اختصاص یافته که به نظرم او را باید سرحلقه شاعران یا سرایندگان عصر مشروطه به شمار آورد که اندیشه‌هایی نو و بسیار درخور تأمل را که در این کتاب به آنها پرداخته شده با شیرین‌زبانی که باب مذاق مردم است مطرح می‌سازد.

این شیوه‌ای است که بعدها در شعر دوره مشروطه و حتا نثر این ایام و سال‌های بعد از آن رواج می‌یابد و شاعران و نویسندگان سعی می‌کنند هرچه بیشتر به زبان مردم نزدیک شوند. گزافه نخواهد بود اگر بگوییم نسیم شمال تأثیرگذارترین چهره در ادبیات منظوم و منثور دوره‌های اخیر است. بی‌سبب نیست که شادوران سعید نفیسی او را از همه ناموران آن روزگار نامورتر می‌داند و می‌گوید «نسیم شمال هر هفته ولوله‌ای در تهران به پا می‌کرد، زیرا فریاد او فریاد ملت ایران بود».

بنابراین اگر از میان شاعران مشروطه فصلی مفصل به او اختصاص داده شده ازآن‌رو بوده که گرچه در شمار اختران پرفروغ ادب فارسی نیست، ولی نکته‌ها و اندیشه‌های مطرح در شعرش نشان از باریک‌بینی و جامعه‌اندیشی و وطن‌پرستی او دارد. او پایه‌ریز سبکی خاص در طنز است که می‌توان آن را نوعی «تخَرخُر» نامید که بعدها در «چرندپرند» دهخدا دیده می‌شود.

در ادبیات فارسی شعر بیش از نثر مورد توجه بوده و برخی منتقدان دلیل آن را شکل‌نگرفتن تفکر انتقادی دانسته‌اند. به نظر شما چرا در سنت ادبی ما نثر کمتر از شعر مورد توجه بوده و آیا این اتفاق ارتباطی با تنومند نشدن تفکر فلسفی در ایران داشته است؟

همه صاحب‌نظران معترف‌اند به اینکه ذهن ایرانی شیفته شعر است. هر ایرانی –حتا مردم عامی- ابیاتی در حافظه دارند که آنها را به مناسبت بر زبان می‌آورند. حقیقت این است که روح ایرانی با شعر سرشته است. چنین احوالی را در میان کمتر جامعه‌ای می‌توان سراغ داشت. در اینجا پرسشی پیش می‌آید که منشأ این گرایش از کجاست؟ پاسخ این است که از شرینی و زیبایی و دلربایی و عشوه‌ها و غمزات زبانی که ایرانیان با آن سخن می‌گویند، انتظاری جز این نباید داشت. زبان فارسی آن‌قدر شاعرانه و آهنگین است که جملات معمولی آن قابل تقطیع به یکی از اوزان عروضی است. بنابراین وقتی شعر یا آثار منظوم مجالی برای بروز کلام منثور باقی نمی‌گذارند، یادآور این بیت حافظ است که:

نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم باد مصلا و آب رکن‌آباد

آنان که به غلط گمان می‌کنند حکومت‌ها و جریان‌های سیاسی حاکم مروج زبان فارسی بوده‌اند، قطعا می‌دانند که برخی از سلاطین عثمانی به فارسی غزل می‌سرودند، محمود غزنوی چهارصد شاعر پارسی‌گو در دستگاه خود داشت که عنصری ملک‌الشعرای دربارش به گفته خاقانی «به ده بیت صد بدره و برده یافت، از نقره دیگدان زد، و از زرآلات خوان ساخت». نصرالله فلسفی در کتاب «زندگانی شاه عباس» می‌نویسد که او به حدی شیفته شعر فارسی بود که در محفل شاعران حضور می‌یافت و گاه شعر آنان را نقد می‌کرد.

از چنین شواهدی که تعدادشان به هزاران می‌رسد، می‌توان دریافت که تنها عامل عدم گسترش آثار منثور در خود زبان فارسی است، چندان که برخی از نویسندگان مانند ابراهیم گلستان، گلشیری، چوبک، اخوان ثالث، ابوالقاسم پاینده، ابوالفضل بیهقی، عطار، محمد منور و بسیاری دیگر که آثاری داستانی، عرفانی و تعلیمی از آنان به جای مانده نثری شعرگونه دارند. همچنین آنچه امروزه به شعر سپید موسوم شده درواقع گرایش به کلام موزون است که سابقه‌ای هزارساله دارد.

پس این عقب‌افتادگی نثر از نظم یا به عبارتی عدم گسترش آثار منثور نسبت به آثار منظوم ارتباطی به رواج‌نداشتن تفکر فلسفی در ایران نداشته است که بعضی بر آن تأکید دارند؟

توجه داشته باشید که اگر در تاریخ تفکر ایرانی از گاثاهای زرتشت که سهروردی هم تحت‌تأثیر آن است، بگذریم، چیزی به نام دستگاه فلسفی برآمده از ایران نداشته‌ایم، حکمای بزرگ ایرانی از قبیل پورسینا و فارابی یا ارسطویی بوده‌اند یا افلاتونی. پورسینا مشایی بوده، فارابی در تبیین افلاتونی اسلام راهی را رفت که آگوستین در تفسیر افلاتونی مسیحیت. او با جمع آرای آن دو حکیم معروف یونانی حرفی تازه عرضه نکرده. نظام فکری صدرای شیرازی ترکیبی است از تفکرات مشایی، اشراقی، عرفانی و دینی. او بیشتر متأله است تا فیلسوف.

از این‌روست که به او «صدرالمتألهین» می‌گویند. آنچه در ایران به نام فلسفه اسلامی معروف افتاده درواقع کلام است که با فلسفه تفاوت دارد. کلام مباحثی فراطبیعی است که در آن موضوعاتی مانند جبر و اختیار و روح و جسم با اصطلاحاتی دیریاب و دشوار و درهم‌تنیده مطرح می‌شود که از همان نخستین سده‌های اسلامی میان معتزله و اشاعره و دیگر فرقه‌های اسلامی رواج داشت که همچنان ادامه دارد.

بنابراین آنچه را که فلسفه می‌نامیم و آزاداندیشی جزء جدانشدنی آن است، حرکت چشمگیری در جامعه ایرانی نداشته است. اقبال در مقدمه کتاب «سیر حکمت در ایران» که آن را سال‌ها پیش ترجمه کرده‌ام درباره ارتباط ایرانیان با فلسفه می‌گوید: «ذهن ایرانی بیشتر گرایش به امور جزئی دارد و در نتیجه نمی‌تواند دستگاه فکری منسجمی را با پرداختن به اصول کلی و واقعیات مشهود بنیاد نهد... اندیشه ایرانی به پروانه‌ای نیم‌مست می‌ماند که از گلی به گل دیگر پر می‌کشد و از این‌رو نمی‌تواند کل بوستان را یکجا ببیند.

به همین سبب ژرف‌ترین اندیشه‌ها و احساسات ایرانی اکثرا در غزل تجلی می‌یابد که مرکب از ابیاتی نامرتبط و مبین ظرافت روحی هنری است... حقیقت این است که ایرانیان عنایت کامل به ایجاد دستگاه فلسفی ندارند». نتیجه اینکه ذهن جمعی جامعه ایرانی آن‌قدر که به شعر گرایش دارد عنایتی به فلسفیدن ندارد و «فلسفه‌بافی» در اصطلاح عامه مرادف حرف بی‌معنا است. بنابراین وقتی چیزی به نام فلسفه خواستار چشمگیر ندارد، تأثیرش نه‌تنها در زمینه آثار منثور به خصوص ادبیات داستانی، بلکه در دیگر موارد نیز محسوس است.

نقد ادبی پدیده‌ای است که به صورت منسجم و علمی در سنت غربی شکل گرفته و وارد شده است. به نظرتان برای گسترش نقد ادبی چقدر به ترجمه نظریه‌های نقد نیاز داریم و ارزیابی‌تان از وضعیت نقد شعر در چند دهه اخیر ایران چیست؟

نقد ادبی بر درخت ادب فارسی اگر نگوییم شاخه‌ای خشکیده است، ولی می‌توان به یقین گفت که پژمرده است؛ چندان‌ که نقادان واقعی در این زمینه از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کنند. به نظرم علت این پژمردگی در نبود یا کمبود آثار چشمگیر است که درخور نقد یا تجزیه و تحلیل باشد. برای مثال در همین پنجاه سال اخیر کمتر اثر ادبی را می‌یابید که نظر منتقدی صاحب‌نظر را به خود جلب کرده باشد. البته آثاری به طور اتفاقی پدید آمده که مورد توجه قرار گرفته، ولی اینها استثناء و شهاب ثاقبی بوده‌اند که چندان دوام نیاوردند.

آنچه در حوزه ادبیات و همین‌طور سینما وجود ندارد استمرار و قاعده است. در هر دو مورد گاهی آثاری درخور نقد واقعی پدید آمده، ولی آنها را نمی‌توان شاهدی برای جریانی کلی در زمینه‌های مذکور دانست. بنابراین موضوع نقد به معنای درست کلمه نیاز به محمول نقدپذیر دارد و چون محمول درخور توجه بسیار اندک است، منتقد هم کمیاب می‌شود یا اصلا پدید نمی‌آید.

بر این اساس اگر صدها کتاب هم درباره راه و روش صحیح نقد به فصیح‌ترین زبان ترجمه شود برای ناقدی که در جامعه او به ندرت اثری نقدپذیر تولید می‌شود، مصداق کشتی به خشکی راندن است. چنین کسی به سوارکار ماهری می‌ماند که حتا مرکبی ضعیف هم زیر پا ندارد. نتیجه اینکه برای گسترش نقد ادبی اول باید به آثار زمینه‌ساز اندیشید.

درباره نقد شعر در چند دهه اخیر نظرتان چیست؟

به نظرم پاسخ به این پرسش را می‌شود از آنچه در خصوص نقد گفتم بیرون کشید. شعر نیز در این دوران جز در مواردی بسیار معدود وجهی چشمگیر نداشته و از این‌رو نقدها نیز مانند خود شعر ضعیف بوده است. کتاب‌هایی که در این زمینه به چاپ رسیده نقد شعر دهه‌های گذشته است. در خصوص سروده‌های سال‌های اخیر نقدی پرمایه صورت نگرفته و اگر گرفته چندان سطحی و ضعیف بوده که نشان از ناآگاهی ناقد دارد.

منتقد آثار ادبی به خصوص شعر نه تنها باید با زیر و بم ادب فارسی به خوبی آشنا باشد، بلکه باید برای ارزیابی مفاهیم مکتوم در شعر فلسفه هم بداند. مثال بارز از منتقدی که دارای این دو ویژگی برجسته است و آثارش در زمینه نقد شعر معتبر، استاد شفیعی کدکنی است که آخرین بخش کتاب به بررسی شعر و دیدگاه‌های ایشان اختصاص یافته.

شعر یا داستان امروز فارسی را چقدر دنبال می‌کنید و نظرتان درباره شعر امروز چیست؟ اگر بپذیریم که شعر مهم‌ترین رسانه موجود در تاریخ فرهنگی ما بوده، به نظرتان جایگاه این رسانه در سال‌های اخیر کم‌رنگ نشده است؟

به جرئت می‌توان گفت شعر فارسی در این ایام کم‌رنگ نشده، کاش کم‌رنگ می‌شد، به کلی بی‌رنگ شده، تبدیل به لوحی سفید شده که باید در انتظار بود تا همانند آخرین سرداران شعر فارسی دوباره سخنورانی پدید آیند و آثاری بر آن بنگارند که اعتبار ازدست‌رفته‌اش را بازیابد تا آنان که زیر چتر «شعر نو» پای در کفش ادیبان می‌کنند و به قول بهار غوره نشده مویز شده‌اند به خود آیند تا به گفته اخوان تفاوت میان شعر و معر  را دریابند.

216216

کد مطلب 2258208

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =

آخرین اخبار