نه سرپناه در باستانگرایی، نه پناهگاهی در آرمانگرایی/ تبدیل سیاست به رنج زدایی از زندگی توسط مردم/ پایان عصر فیلسوف‌شاهان و ایدئولوژی‌های فلج‌کننده

کاشی دعوت می‌کند تا حکومت را نه به مثابه «فرشته‌یِ نجات» یا «حقیقتِ متجسد»، بلکه به مثابه «ماشینی کارآمد» برایِ تنظیمِ امورِ حقوقی ببینیم. او با «قانون‌گرا کردنِ سیاست»، می‌خواهد دستِ اربابانِ قدرت و سخن را از «اغواگریِ ایدئولوژیک» کوتاه کند. «سیاست به مثابه احداث خانه»، ایستادن در میانِ دو جبهه است؛ جایی که زبان، در کنارِ مقدوراتِ واقعیِ زندگی می‌نشیند تا نشانِ خود را بر متنِ منازعه مهر کند. سیاستِ آینده، «سیاستِ حضور در کثرت» است؛ جایی که دیگر نه ایدئولوژی، بلکه «رانهِ حیات» و «اعتمادِ سکولار به آینده»، بنیادِ همبستگیِ ایرانیان را می‌سازد.

گروه اندیشه: دکتر سمیه توحیدلو در کانال تلگرامی اش کتاب دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی با عنوان «سیاستی دیگر» را به نقد نشسته است. توحیدلو معتقد است که جواد کاشی در کتاب «سیاستی دیگر» با نقد نوستالژی ویران‌گر بازگشت به «خانه‌های دیروزی»—که سوژه ایرانی را دچار بی‌خانمانی، آوارگی ایدئولوژیک و اتوپیاهای دینی یا ناسیونالیستی کرده—رویکرد «سیاست به مثابه احداث خانه» را در برابر «بازگشت به خانه» قرار می‌دهد. از نظر این استاد دانشگاه کاشی با پیوند زدن آرای ارسطو، ویتگنشتاین، باختین و هانا آرنت، بنیاد سیاست را از آسمان مفاهیم استعلایی و ایدئولوژی‌های سرکوبگر، به «متن زندگی روزمره»، زبان هنر و تکثر امیال تنانه منتقل می‌کند. در این پروژه، سیاست نه محصول آرزواندیشی‌های محال نخبگان قدرت و روشنفکران برج‌عاج‌نشین، بلکه برآمده از «مقدورات واقعی»، «غریزه بقا» و هدف ملموس «کاستن از آلام و رنج‌های انسانی» است. از نظر توحیدلو کاشی عرصه سیاست مدرن ایران را ناشی از فقر ساختار قدرت در برابر غنای زیست روزمره می‌داند؛ جایی که نخبگان، مردم را صرفاً «ماده خامِ سلطه» می‌بینند و با مصادره زبان، ایدئولوژی را به زندان بدل کرده‌اند. در مقابل، این نظریه با تمرکز بر جهان‌های مشترک اولیه—نظیر عشق، دوستی، مسئولیت و اعتماد سکولار—و تبدیل ترس وجودی به همکاری جمعی، خرد موقعیتی و اجماع دورانی را جایگزین کلان‌روایت‌های فربه می‌سازد. در این چشم‌انداز مابعد ایدئولوژیک، روشنفکر نه در مقام «مهندس اجتماعی» یا «فیلسوف‌شاه»، بلکه به عنوان ناظری تسهیل‌گر ظاهر می‌شود تا با قانون‌گرا کردن سیاست و تقلیل حکومت به «ماشینی کارآمد برای تنظیم حقوقی»، دموکراسی را نه به مثابه کالایی وارداتی، بلکه به عنوان «فرمی از باهم‌بودگی و الفت» در بستر زندگی روزمره محقق سازد. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

 سیاست به مثابه «احداث خانه»: بازگشت به زمینِ سفتِ تجربه

جامعه‌یِ ایرانی در دهه‌های اخیر در سودای بازگشت به «خانه‌های دیروزی» بوده است؛ رؤیایی که یا در ناسیونالیسمِ باستان‌گرا ریشه داشت و یا در آرمان‌شهرهایِ ایدئولوژیکِ دینی. اما این سودایِ بازگشت، سوژه‌یِ ایرانی را به «بی‌خانمانی» دچار کرد. جواد کاشی در کتاب «سیاستی دیگر»، با عبور از این نوستالژیِ ویران‌گر، «سیاست به مثابه احداث خانه» را در برابرِ «سیاست به مثابه بازگشت به خانه» قرار می‌دهد. او معتقد است ما نباید به دنبالِ سرپناهی باشیم که پیشاپیش در تاریخ یا الهیات تعریف شده است؛ بلکه باید به مددِ مشارکتِ جمعی و خلاقیتِ فردی، خانه‌ای را برایِ زیستن در عصرِ مدرن «احداث» کنیم.

این پروژه‌یِ احداث، ریشه در چرخشی بنیادی به سویِ «تجربه روزمره» دارد. کاشی با استعانت از ارسطو یادآور می‌شود که اگر حقیقتی در کار باشد، نه در ساحت‌های انتزاعی افلاطونی، بلکه در متنِ همین زندگیِ عملی و جمعیِ مردمان نهفته است. در این ساحت، «زبان» نقشِ تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کند. برخلافِ نگاه سنتی که زبان را ابزاری خنثی می‌دید، کاشی با الهام از ویتگنشتاین معتقد است که معنا نه در ارجاع به واقعیتی بیرونی، بلکه در «کارکردِ کلام در یک فرمِ واقعیِ زندگی» شکل می‌گیرد. در نگاهِ ویتگنشتاینی، «حقیقت» در درون زبان و در کثرت بازی‌های زبانی فضای اجتماعی شهری زاده می‌شود؛ بنابراین، روشنفکر دیگر نمی‌تواند بر هیچ «برج عاجی» صعود کند و برای کلیتِ جامعه حکم صادر کند.

در این میان، «ایدئولوژی» همان زبان بیگانه‌ای است که زندگی مردم را مصادره می‌کند. ایدئولوژی‌ها، با انسجام کاذب نظری، پیچیدگی واقعیت را ذبح کرده و به جای آن، سازه‌های ساده‌سازی‌شده‌ای می‌سازند که برایِ مردم «زندان» است، نه «خانه». در برابرِ این زبان مغلق و بیگانه، کاشی به باختین ارجاع می‌دهد؛ کسی که «امکان رهایی» را در متن زندگی روزمره و چندصدایی آن می‌دید. از نظر کاشی، زبان موفق، زبان سیاستمداران نیست، بلکه زبان هنر و زبانِ زندگی است که در آن، تکثر امیال و اطوار تنانه به رسمیت شناخته می‌شود.

احداث خانه، پروژه‌ای است که «نقشه‌ی ساخت پسینی» دارد؛ یعنی برخلافِ ایدئولوژی‌ها که نقشه‌ها را قبل از ساختنِ خانه بر مردم تحمیل می‌کردند، در اینجا خانه در حال «شدن» است. این سیاست از «دردِ بی‌خانمانی» آغاز می‌شود و برایِ کاستن از آلامِ انسانی به میدان می‌آید. در این وضعیتِ مابعد ایدئولوژیک، سوژه‌یِ ایرانی که دیگر «مخاطبِ وفادارِ» هیچ روایتِ کلی نیست، به یک «سوژه‌یِ سبک‌بال» تبدیل شده که به جایِ انحلال در «مایِ ثقیلِ جمعی»، بر تجربه‌یِ تنانه‌یِ خویش تکیه می‌کند.

در نهایت، «سیاست به مثابه احداث خانه»، نه دعوت به سکون، که فراخوانی برایِ نوعی «غربت‌زدایی» از فضایِ زندگی است. دموکراسی در این نگاه، نه یک قراردادِ صوری در اتاق‌هایِ دربسته، بلکه مشخصه‌یِ یک «خانه‌یِ امن» است که در آن «آشنایی و الفت» به جایِ «ستیز و ستیزِ ایدئولوژیک» می‌نشیند. کاشی با این رویکرد، روشنفکر را نه به مثابه «مهندسِ اجتماعی»، بلکه به مثابه «ناظری دقیق» فرا می‌خواند که باید در کنارِ مردم بایستد، بذرهایِ حقیقت را در متنِ زندگیِ روزمره شناسایی کند و به یاریِ زبانی که از «مقدوراتِ واقعی» برمی‌خیزد، به تشخص‌یابیِ زیستِ جمعی مدد برساند. خانه، ساخته نمی‌شود، بلکه «ساکن» می‌شود؛ و این سکونت، تنها با پذیرشِ این حقیقت میسر است که ما، در بی‌آغوشیِ تاریخ، تنها به «دیگری» و «مشارکت» پناه آورده‌ایم.

 بنیادگریزیِ زندگی سیاسی و خلق معنا: عبور از بنیادهای انتزاعی به جهان مشترک

در فصل دوم کتاب «سیاستی دیگر»، جواد کاشی با کنار گذاشتن پرسش انتزاعیِ «ما کیستیم» از دستور کار سیاست، پیشنهاد می‌دهد که به جای استوار کردن جوامع بر حقیقت‌های کلی و استعلایی، سیاست را بر محور «کاستن از رنج‌ها و آلام ملموس» بنا کنیم. این فصل تلاشی است رادیکال برای بنیادزدایی از سیاست سنتی و بازخوانی مفاهیم «ترس»، «اروس» و «جهان مشترک».

برای درک رنج انسان مدرن، کاشی ابتدا به «هابز» و مفهوم «ترس» رجوع می‌کند. ترس در نگاه هابزی، وضع پیشامدنیِ انسان را دایرمدار خوف از نابودی می‌سازد. اما کاشی این ترس بیرونی را با «ترس وجودی» (از منظر کرکگور و هایدگر) پیوند می‌زند؛ ترسی که ناشی از آشوب، تزلزل و بی‌خانمانی در کلیت زیست انسانی است. ترس در اینجا یک «نابنیاد» است که حیات سیاسی را از ادعاهای پوشالی تهی می‌کند. در کنار ترس، «اروس» (عشق) نیز به عنوان همزاد آن عمل می‌کند. ایدئولوژی‌ها همواره تلاش کرده‌اند با ساختن «پیکره‌های پولادین» و عشق‌های استعلایی (مانند رویکرد افلاطونی یا روسویی)، تن‌های فردی را در یک «مای جمعی بزرگ» منحل کنند. کاشی نشان می‌دهد که این عشق‌های ایدئولوژیک، روی دیگر سکه قدرت‌اند و سرانجام به نفرت و بازتولید ترس می‌انجامند.

نه سرپناه در باستانگرایی، نه پناهگاهی در آرمانگرایی/ تبدیل سیاست به رنج زدایی از زندگی توسط مردم/ پایان عصر فیلسوف‌شاهان و ایدئولوژی‌های فلج‌کننده

برای گریز از اتمیسم لیبرال و بنیادهای انتزاعی، کاشی چهار فهم از «جهان مشترک» را مطرح می‌کند: ۱. فهم طبیعی که به دنبال کاهش آلام بر مبنای اخلاق همسایگی و نوع‌دوستی است؛ ۲. فهم فلسفی (متکی بر هایدگر و مفهوم «دازاین») که در آن زندگی روزمره و زبان، اولویت هستی‌شناختی پیدا کرده و معنا در بستر شبکه رابطی میان انسان‌ها شکل می‌گیرد؛ ۳. فهم سیاسی (متکی بر هانا آرنت) که سیاست را در متن مراودات روزمره و بر پایه «دوستی» و بدون واسطه حاکمیت تعریف می‌کند؛ و ۴. فهم شبکه‌ای (متکی بر برونو لاتور) که جهان را شبکه‌ای نامتعین می‌داند که در آن «فقدان و نادانی»، موتور محرکِ زایش جهان مشترک است.

برای غربت‌زدایی از فضای زندگی، کاشی به کالبدشکافیِ دو سطح از جهان‌های مشترک می‌پردازد: جهان‌های مشترک اولیه که زیرپوستی و بنیادی‌اند و شامل عشق (رابطه با دیگری خارج از رتوریک ایدئولوژیک)، دوستی (حضور فراگیر و روزمره)، مسئولیت (اخلاق مراقبت و مواجهه با چهره دیگری از منظر لویناس)، و ایمان (اعتماد سکولار به قاعده‌مندی عالم و روایت‌های انسجام‌بخشِ مک اینتایر) می‌شوند. در مقابل، جهان‌های مشترک ثانویه قرار دارند که انضمامی و زبان‌مندند؛ حوزه‌هایی چون دین و سیاست. دین به عنوان مهم‌ترین جهان ثانویه، زمانی که توسط متولیان یا ایدئولوژی‌ها مصادره شد، کارکرد خود را از دست داد. ایدئولوژی‌ها و روشنفکران دقیقاً با سوءاستفاده از جهان‌های ثانویه و مصادره‌ی خرده‌روایت‌هایِ عشق و دوستیِ جهانِ اولیه، خواستند یک کلان‌روایتِ فربه و سرکوبگر بسازند.

کاشی در نهایت نتیجه می‌گیرد که روشنفکر باید از برج عاج هدایت‌گریِ توده‌ها پایین بیاید و با تکیه بر مقدوراتِ برآمده از متن زندگی روزمره و جهان‌های اولیه، به تشخص‌یابیِ زیستِ جمعی مدد برساند تا سیاست دوباره در خدمت کاهش رنج انسان‌ها قرار گیرد.

سیاست و زندگی روزمره: گشودگیِ زندگی در برابرِ تنگیِ فضایِ منازعه

در فصل سوم، جواد کاشی به قلبِ بحرانِ سیاست در ایران می‌زند: شکافی عمیق میان دو پنجره‌یِ گشوده به سوی هم؛ یکی پنجره‌ای که نخبگانِ قدرت و اهلِ سخن به سویِ مردم گشوده‌اند و دیگری، پنجره‌ای که مردم رو به نخبگان باز کرده‌اند. از نگاهِ نخبگان، مردم «ماده‌یِ خام» برایِ طرح‌اندازی، تصمیم‌گیری و اعمالِ سلطه‌اند، اما از نگاهِ مردم، نخبگان بازیگرانی هستند که اغلب جذابیت‌شان را از دست داده و موردِ تردیدند. کاشی معتقد است عرصه سیاست ایران توسطِ «پرصداها» اشغال شده است، در حالی که مردم تماشاگرانِ منفعل نیستند؛ بلکه کنشگرانِ صامتی‌اند که با بی‌اعتنایی به منازعاتِ نخبگان، معنایِ این منازعات را تهی می‌کنند.

کاشی عرصه سیاست را در سه جهانِ بالنسبه مستقل می‌بیند: ۱. قلمروِ مادیِ منازعه (چرخه‌یِ قدرت)، ۲. قلمروِ اظهاری و زبان‌مند (شبکه‌یِ آموزه‌ها)، و ۳. قلمروِ مبتنی بر متنِ زندگی روزمره. معضلِ اصلی اینجاست که ساختارِ سیاست، نسبت به غنایِ زندگی روزمره «فقیر» است. اربابانِ سخن و قدرت، با «مصادره‌یِ زبان»، قابلیت‌هایِ کلام را در خدمتِ فرم‌دهیِ دستوری به جامعه گرفته‌اند. آن‌ها حقیقت را با «آرزواندیشی‌هایِ محال» درمی‌آمیزند تا افق‌هایِ دلنوازی برایِ منازعه بسازند، اما این سازه‌ها چون از «مقدوراتِ واقعی» مردم فاصله دارند، به «کوررنگیِ سیاسی» دچارند.

کاشی به تحلیلِ عمیقِ مکانیسمِ سلطه می‌پردازد. در جهانِ مدرن، قدرت باید در «بدنِ دیگری» خانه کند؛ چرا که قدرتِ بی‌خانمان، ترس‌آور است. افرادِ جست‌وجوگرِ امنیت، خود را به بدنِ یک حامی (رهبر، ایدئولوژی یا ساختار) می‌سپارند. اما سلطه، عقلانیتی محاسبه‌گر دارد که هدفش «فرم‌بخشی» به مردم است. گروه‌هایِ مقاومت نیز، هنگامی که مبارزه را به یک اصلِ اخلاقی تبدیل می‌کنند، خود به «خانه‌یِ اعمالِ سلطه» بدل می‌شوند. در این بازیِ منازعه، مردم همواره شکست‌خوردگانی هستند که باید فرمِ فاتح را بپذیرند تا «نوبتِ منازعه‌یِ بعدی» فرا برسد. کاشی تأکید می‌کند که این «اقتصادِ قدرت»، با «عقلانیتِ محاسبه‌گر» تداوم می‌یابد؛ اما مردم در متنِ زندگی، تا جایی که بقایشان تهدید نشود، در برابرِ این بنیادهایِ ناقضِ زندگی مقاومت می‌کنند.

نقطه‌یِ عطفِ این فصل، مفهومِ «مقدوراتِ عملی» است. کاشی معتقد است باید از «آرزواندیشی‌هایِ بزرگ» (که با منطقِ زندگی و بقا سازگار نیستند) فاصله گرفت. او سه مؤلفه برایِ تشخیصِ قلمروِ مقدورات پیشنهاد می‌دهد: ۱. تجربه‌یِ تاریخی (آینه‌یِ تمام‌نمایِ توان‌بودهایِ ملت)، ۲. خردِ موقعیتی (شناختِ محدودیت‌ها و امکان‌هایِ هر فرهنگِ خاص) و ۳. اجماعِ دورانی (حساسیت‌هایِ مشترکِ مردم در یک دورانِ خاص). مقاومتِ واقعی، مقاومتی است که از «حد و حدودِ خود» غافل نیست؛ این مقاومت، قابلیتی است که ریشه در «غریزه بقا» دارد و نه در هیجاناتِ زبانیِ روشنفکرانه.

کاشی نسخه‌یِ پایانیِ خود را ارائه می‌دهد: روشنفکرِ «فیلسوف‌شاه» (از سنخِ افلاطونی) پاسخگویِ دردِ امروز نیست. روشنفکرِ دوران، باید در کنارِ مردم بایستد، یورشِ «خیال‌اندیشی‌هایِ کلامی» را مهار کند و به جایِ رهبری، در «تشخص‌یابیِ زندگیِ روزمره» مددکار باشد. سیاست باید به زبانِ هنر نزدیک شود؛ یعنی به جایِ «امرِ قاطع و یکدست»، باید «امرِ داوری‌کننده و گشوده» باشد.

کاشی تأکید می‌کند که خواستِ دموکراسی در ایران، نه یک «وارداتِ فکری»، بلکه ریشه در «متنِ زندگیِ روزمره» دارد (مطالبه‌یِ امنیت، انتظامِ حقوقی و رفاه). او معتقد است باید برایِ هر مطالبه‌یِ سیاسی، دو نسخه داشت: یکی برایِ حکومت و یکی برایِ متنِ زندگی. دموکراسی نه یک ایدئولوژی، بلکه «فرمی از باهم‌بودگی» است که در «تعلیقِ غایت» متولد می‌شود. سوژه‌یِ سیاسیِ کاشی، کسی نیست که از «خودش» فاصله گرفته، بلکه کسی است که برایِ «طرحِ زندگیِ خود» دفاعِ اخلاقی دارد.

در نهایت، کاشی دعوت می‌کند تا حکومت را نه به مثابه «فرشته‌یِ نجات» یا «حقیقتِ متجسد»، بلکه به مثابه «ماشینی کارآمد» برایِ تنظیمِ امورِ حقوقی ببینیم. او با «قانون‌گرا کردنِ سیاست»، می‌خواهد دستِ اربابانِ قدرت و سخن را از «اغواگریِ ایدئولوژیک» کوتاه کند. «سیاست به مثابه احداث خانه»، ایستادن در میانِ دو جبهه است؛ جایی که زبان، در کنارِ مقدوراتِ واقعیِ زندگی می‌نشیند تا نشانِ خود را بر متنِ منازعه مهر کند. سیاستِ آینده، «سیاستِ حضور در کثرت» است؛ جایی که دیگر نه ایدئولوژی، بلکه «رانهِ حیات» و «اعتمادِ سکولار به آینده»، بنیادِ همبستگیِ ایرانیان را می‌سازد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2263803

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 2 =

آخرین اخبار