یعنی چه فحش های آب دار؟/ سرمایه‌داری و پوپولیسم از فحش و توهین تغذیه می‌کنند/ «دشنام» زیست‌جهان انسانی و فضای عمومی را منهدم می‌کند

نزاکت، در دست قدرت‌مندان حربه‌ای است تا هرگونه اعتراض بی‌پرده یا بیان خشمگینانه‌ فرودستان را به بهانه‌ بی‌ادبی، فقدان متانت و توحش از دایره‌ مشروعیت خارج سازند. در برابر این انحصار، طبقات فرودست در محله‌ها و حاشیه‌ها بازارهای زبانیِ موازی بنا می‌کنند که در آن‌ها جسارت در ناسزاگویی و شکستن تعارفات بورژوایی، نوعی سرمایه‌ منفی و نماد مردانگی یا سرکشی به شمار می‌رود؛ هرچند بوردیو هشدار می‌دهد که این مقاومت غریزی، در نهایت فرودستان را در همان جایگاه فاقدان صلاحیت گفت‌وگو تثبیت کرده و سلطه را دوام می‌بخشد.

 گروه اندیشه: در جامعه ایرانی به طرز شگفت آوری سطح گفتار، تنزل یافته است. برخی که خود را از قضا پژوهشگر می دانند، بی مهابا زبان به تکفیر و توهین می گشایند و دیگری را شیاد می نامند، برخی نیز در همان دام ضد حقوق بشری افتاده و در وانفسای ایران زبان به توهین و تحقیر متقابل می پردازند. امتداد چنین فرهنگی در حوزه اجتماعی بسیار جالب تر است، قیافه های اتوکشیده و کراوات بسیار شیک و سانتی مانتال، وقتی بر سر یک پارک زبان به اعتراض به یکدیگر می گشایند، تمام تبار و طرف مقابل را به انواع توهین های جنسی می بندند و نشان می دهند شخصیت خودشان تا چه اندازه از مدل ماشین شان و برند لباسشان بسیار عقب تر است. فراگیری این پدیده به چه معنایی است؟ توهین و دشنام چه ابعادو ماهیتی دارند؟ و چه زمانی به کار می روند؟ احمد آخوندی و دکتر محسن جاویدموید در مقاله ای مشترک، به تحلیل جامع و تبارشناسانه پدیده «ناسزا و دشنام» به‌عنوان یک کنش پیچیده نمادین در تلاقی روان‌کاوی، جامعه‌شناسی انتقادی و اقتصاد سیاسی پرداخته اند. نویسندگان مطلب با نفی نگاه‌های تقلیل‌گرایانه اخلاقی، نشان می‌دهند که ناسزا از منظر عصب‌روان‌شناسی و روان‌کاوی فرویدی و لاکانی، واکنشی زیستی به شوک‌ها، تخلیه کاتارسیس‌گونه رانه‌های سرکوب‌شده (به‌ویژه جنسی و مرگ) و مواجهه با بی‌زبانی در برابر امر واقع و تروماست. در سطح روان‌شناسی اجتماعی، دشنام ابزاری برای جبران کین‌توزی فرودستان، مرزبندی هویتی و انسداد مدارهای همدردی از طریق انسانیت‌زدایی از دیگری است. از دیدگاه جامعه‌شناسی انتقادی، زبان حوزه‌ای نابرابر از سرمایه نمادین است که در آن، نزاکت ابزار سرکوب فرادستان و هتاکی گاهی ابزار مقاومت کارناوالی فرودستان قلمداد می‌شود. با این حال در عرصه سیاست، ناسزا با تخریب کنش ارتباطی هابرماسی، تقلیل رقیب به دشمن اشمیتی و بهره‌برداری پوپولیست‌ها از عقده‌های توده‌ها، موجب زوال حوزه عمومی و رواج منطق حذف می‌شود. در نهایت، در عصر سرمایه‌داری متأخر، فناوری‌های دیجیتال و پلتفرم‌های مجازی با تجاری‌سازی «بار شناختی» و بهره‌برداری از «اقتصاد خشم» و گمنامی، ناسزاگویی را به صنعتی سودآور بدل کرده‌اند. این نوشتار هشدار می‌دهد که غلبه زبان دشنام، نشانه‌ای از انسداد کانال‌های مشارکت مدنی و زوال مشروعیت نهادی است که با فرسایش زبان مشترک، جامعه را به سمت توحش مدنی و خشونت عریان سوق می‌دهد. این مقاله را در ادامه می خوانید:

**** 

مقدمه: زبان به‌مثابه آوردگاهِ نزاع و بازتولید سلطه

زبان هرگز ابزاری خنثی، آینه‌ای شفاف یا صرفاً محملِ انتقالِ گزاره‌های منطقی و کارکردی برای دادوستد پیام نبوده است. از همان لحظه‌ای که انسان با ورود به نظم نمادین، هستی خود را درون دستگاه دلالت‌ها بازیافت، زبان به کانون اصلی منازعه، جایگاه صورت‌بندی قدرت، بستر تثبیت سلسله‌مراتب طبقاتی و بازتاب تنش‌های متراکم ناخودآگاه جمعی بدل شد. در این پهنه، پدیده ناسزا، دشنام یا آنچه در زیست روزمره با تعبیر عامیانه‌ فحش شناخته می‌شود، حاشیه‌ای کم‌اهمیت، لغزشی تصادفی یا عارضه‌ای اخلاقی در گوشه‌وکنار گفتار نیست؛ بلکه یکی از متراکم‌ترین، پیچیده‌ترین و افشاگرترین کنش‌های نمادین در تاریخ تمدن بشری است.

تحلیل دشنام نیازمند گسست از تقلیل‌گرایی‌های اخلاق‌محور و ورود به ساحت‌های تلاقی روان‌کاوی، جامعه‌شناسی انتقادی و فلسفه‌ سیاسی است. این پرسش که چرا انسان‌ها در لحظات اوج درماندگی یا خشم به دشنام پناه می‌برند، چه نیروهایی در ساختار سیاسی از دشنام به‌مثابه تکنولوژی انضباطی یا ابزار بسیج توده‌ای بهره می‌گیرند، و چگونه بازار هتاکی به نشانه‌ زوال فضای عمومی بدل می‌شود، ما را به بازخوانی پیوند میان سوژه، بدن، طبقه و دولت فرامی‌خواند. ناسزا مرز باریکی است که در آن، زیست‌شناسی عصبی، پس‌رانه‌های غریزی، منازعات طبقاتی و اراده‌ معطوف به قدرت با یکدیگر پیوند می‌خورند.

خاستگاه‌های روان‌شناختی و روان‌کاوانه: رانه‌ها، تابوشکنی و بازگشت امر سرکوب‌شده

در پایه‌ای‌ترین لایه، ناسزا واکنشی عصب‌شناختی و پیوندخورده با کهن‌ترین بخش‌های مغز، یعنی دستگاه لیمبیک و به‌ویژه هسته‌ آمیگدال است. مطالعات عصب‌روان‌شناسی نشان می‌دهند که دشنام‌ها در نیمکره‌ راست و در لایه‌های زیرقشری مغز پردازش می‌شوند، در حالی که کلام ساختاریافته، استدلالی و منطقی محصول فعالیت قشر مخ، به‌ویژه در نیمکره‌ چپ است. هنگامی که سوژه با شوک ناگهانی، درد فیزیکی غیرقابل‌تحمل یا ترومای روانی روبه‌رو است، مهارِ قشر مخ برای لحظاتی متوقف می‌شود و واژگانی که بار عاطفی و تابوزده دارند، با شدتی انفجاری پرتاب می‌شوند. در این ساحت، دشنام نقش کاهنده‌ درد ایفا می‌کند؛ نوعی تخلیه‌ تنش زیستی یا کاتارسیس غریزی که آستانه‌ مقاومت فیزیولوژیک فرد را بالا می‌برد.

اما در افق روان‌کاوی زیگموند فروید، قضیه فراتر از فیزیولوژی صرف است. تمدن بشری بر پایه‌ سرکوب نظام‌مند رانه‌های اولیه، یعنی رانه‌ جنسی و رانه‌ مرگ یا تخریب قوام یافته است. فرهنگ برای تضمین بقای نظم اجتماعی، دیوارهایی نفوذناپذیر از شرم، احساس گناه و نزاکت بر گرد اندام‌های تناسلی، فضولات بدنی، ترشحات زیستی و تمایلات ویرانگر بنا می‌کند. تبارشناسی واژگان ناسزا نشان می‌دهد که دشنام‌ها در تمامی جوامع انسانی تقریباً بدون استثنا بر چند کانون مشخص استوارند:

نخست، اندام‌ها و اعمال جنسی که هدف آن‌ها تخریب جایگاه سوژه و تحمیل نوعی تسلط فالیک و بدنی است؛
دوم، مواد دفعی، فضولات بیولوژیک و ترشحات کثیف که بازگشتی نمادین به مرحله‌ مقعدی رشد و بهره‌گیری از حربه‌ آلوده‌سازی است؛
سوم، زیر سؤال بردن تبار، ناموس، شجره‌نامه و وفاداری خانوادگی که پیوندهای مشروعیت‌بخش هویتی را نشانه می‌رود؛
و چهارم، هتک مقدسات، تابوهای مذهبی و مرگ که اتوریته‌ استعلایی حاکم بر وجدان جمعی را به لرزه درمی‌آورد.

هنگامی که انسان زبان به دشنام می‌گشاید، در حقیقت امر سرکوب‌شده را با خشونت به صحنه‌ خودآگاه فرامی‌خواند. ناسزا نوعی شورش زبانی ناخودآگاه علیه اقتدار سرکوبگر ابرمن است. از منظر ژاک لاکان، زبان همان نظم نمادینی است که سوژه را قوام می‌بخشد، اما همواره در پس این نمادسازی، چیزی مهارناپذیر و تروماتیک به نام امر واقع کمین کرده است. خشم‌های بنیادین، مواجهه با زوال ساختارها یا احساس اختگی و ناتوانی مطلق، نقاطی هستند که زبان متعارف از بازنمایی آن‌ها عاجز می‌ماند. در این لحظات بحرانی، دشنام ابزاری برای لمس بی‌واسطه‌ امر واقع است؛ واژه‌ای که بار معنایی و منطقی‌اش تهی شده و تنها وزن صوتی، برندگی تهاجمی و شوک زبانی آن بر جا مانده است تا سوژه ناتوانی خود در بیان تروما را جبران کند.

پویایی روان‌شناسی اجتماعی: از کین‌توزی تا انسانیت‌زدایی سازمان‌یافته

در سطح روابط جمعی، ناسزا سازوکاری فراتر از تخلیه‌ فردی می‌یابد و به یک ابزار مرزبندی هویتی و سلاح روانی برای طرد بدل می‌شود. فردریش نیچه در تبارشناسی اخلاق، مفهوم کین‌توزی را به‌مثابه وضعیت روانی سوژه‌ای تبیین می‌کند که توانایی کنش‌گری مستقیم، تغییر واقعیت مادی و تسلط بر جهان پیرامون را ندارد. چنین سوژه‌ای، استیصال و خشم فروخورده‌ خود را در قالب کینه‌ای عمیق انباشته می‌سازد و سپس آن را در پوشش قضاوت‌های کین‌توزانه و دشنام‌های پنهان و آشکار برون‌ریزی می‌کند.

در این معنا، هتاکی مداوم در میان لایه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، مظهر ناتوانی در تغییر مناسبات قدرت و تلاش برای کثیف‌کردن و خوارداشتن ساحت نمادین فرادستان است؛ تسکینی خیالی برای دردی واقعی.

از سوی دیگر، بر پایه‌ نظریه‌ هویت اجتماعی، ناسزا نقشی بنیادین در مرزبندی میان درون‌گروه و برون‌گروه دارد. انسان‌ها برای تحکیم حس تعلق به قبیله، حزب یا طبقه‌ خود، نیاز به تعریف یک دیگری دارند.

دشنام در این فرایند هم‌زمان دو کارکرد متضاد اما مکمل دارد: از یک‌سو پیوندهای درون‌گروهی را با تولید یک لحن مشترک، غیررسمی و خودمانی مستحکم می‌کند، و از سوی دیگر، فرایند انسانیت‌زدایی را علیه برون‌گروه کلید می‌زند.

هنگامی که یک گروه سیاسی یا اجتماعی، رقیب خود را با برچسب‌های شنیع، واژگان حیوانی یا استعاره‌های ناظر بر پستی بیولوژیک و فضولات توصیف می‌کند، مدارهای همدردی اخلاقی در ذهن پیروان غیرفعال می‌شوند. این دقیقاً همان سازوکاری است که در طول تاریخ، خشونت کلامی را به مقدمه‌ مستقیم و ضروریِ پاک‌سازی‌های قومی، سرکوب‌های خیابانی و توجیه جنایت‌های سیاسی بدل کرده است.

نظریه‌های جامعه‌شناسی انتقادی: ناسزا در چرخ‌دنده‌های قدرت و میدان‌های طبقاتی

پیر بوردیو در نظریه‌ زبان و قدرت نمادین تصریح می‌کند که زبان هرگز یک رسانه‌ خنثی نیست، بلکه شکلی از سرمایه‌ زبانی است که در میدان‌های اجتماعی به‌صورت کاملاً نابرابر توزیع شده است. طبقات حاکم با برکشیدن لهجه‌ استاندارد، رعایت قواعد پیچیده‌ نزاکت و گفتمان اداری، نوعی خشونت نمادین را بر طبقات پایین تحمیل می‌کنند.

نزاکت، در دست قدرت‌مندان حربه‌ای است تا هرگونه اعتراض بی‌پرده یا بیان خشمگینانه‌ فرودستان را به بهانه‌ بی‌ادبی، فقدان متانت و توحش از دایره‌ مشروعیت خارج سازند. در برابر این انحصار، طبقات فرودست در محله‌ها و حاشیه‌ها بازارهای زبانیِ موازی بنا می‌کنند که در آن‌ها جسارت در ناسزاگویی و شکستن تعارفات بورژوایی، نوعی سرمایه‌ منفی و نماد مردانگی یا سرکشی به شمار می‌رود؛ هرچند بوردیو هشدار می‌دهد که این مقاومت غریزی، در نهایت فرودستان را در همان جایگاه فاقدان صلاحیت گفت‌وگو تثبیت کرده و سلطه را دوام می‌بخشد.

در مقابل این رویکرد ساختارگرا، میخائیل باختین با واکاوی فرهنگ عامه در قرون وسطی و رنسانس، کارکردی رهایی‌بخش و براندازانه برای زبان عامیانه و هتاکی قائل است. او مفهوم کارناوال را پیش می‌کشد؛ بزنگاه‌هایی موقت که در آن‌ها سلسله‌مراتب فئودالی، تقدس کلیسایی، تمایزهای طبقاتی و قوانین رسمی حاکمیت معلق می‌شدند.

در کارناوال، تمرکز بر پیکر ناموزون، اغراق در نمایش اندام‌های پایینی بدن، مدفوع و عمل جنسی، حربه‌ای توده‌ای برای پایین‌کشیدن امر قدسی و حاکمان متفرعن به سطح خاک و گوشت بود. دشنام‌های میدانی در نگاه باختین، نوعی خنده‌ ویرانگر و در عین حال نوزاینده‌اند که ساختارهای منجمد قدرت را به سخره می‌گیرند و زبان را از قفس تملق و تقدس آزاد می‌سازند.

ساحت سیاست: از زوال حوزه عمومی تا پوپولیسم اقتدارگرا

در عرصه‌ سیاست، هتاکی و به کارگیری زبان توهین‌آمیز به ندرت تصادفی است؛ بلکه پاسخی ساختارمند به بحران‌های مشروعیت و تغییری پارادایمی در شیوه‌ سلطه است. یورگن هابرماس زیست اجتماعی دموکراتیک را مشروط به کنش ارتباطی می‌داند؛ فرایندی که در آن سوژه‌ها با تکیه بر استدلال عقلی، شواهد و مفاهمه در حوزه‌ عمومی به گفت وگو می‌نشینند.

ورود ناسزا به ساحت عمومی، کنش ارتباطی را به محاق برده و آن را به کنش استراتژیک معطوف به حذف تبدیل می‌کند. دشنام، بن‌بستِ تفکر است؛ چراکه ناسزا پاسخی ساختارمند برنمی‌تابد و گفتگو را در همان لحظه‌ پرتاب واژه متوقف می‌سازد. بدین ترتیب، زیست‌جهانِ تفاهمی فرومی‌پاشد و جای خود را به میدان زورآزمایی و سلطه‌ عریان می‌دهد.

این انهدامِ مفاهمه، پیوندی وثیق با نظریه‌ کارل اشمیت پیرامون جوهر امر سیاسی دارد. از نگاه اشمیت، سیاست نه در گفت وگوهای بی‌پایان لیبرالی، بلکه در تصمیم‌گیری قاطع و تعیین مرز میان دوست و دشمن متولد می‌شود. سیاستمداری که ناسزا را وارد ادبیات رسمی می‌کند، رقیب خود را از جایگاه حریفی که باید با او رقابت کرد، به جایگاه دشمنی نامشروع که باید نابود و تحقیر شود، تنزل می‌دهد. دشنام، خاکستری‌های صحنه‌ سیاست را می‌سوزاند و جهان را به میدانی دوقطبی بدل می‌سازد که در آن هرگونه میانه‌روی، نشانه‌ای از وادادگی قلمداد می‌شود.

تئودور آدورنو و دیگر نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت در کالبدشکافی فاشیسم و روان‌شناسی شخصیت اقتدارگرا نشان داده‌اند که چرا توده‌ها مجذوب رهبرانی می‌شوند که بی‌پروا دشنام می‌دهند. رهبر پوپولیست با به‌کارگیری زبان کوچه و بازار و توهین به ساختارهای سنتی، نخبگان و نهادهای قانونی، نمایشی کاذب از اصالت، جسارت و صراحت ترتیب می‌دهد. توده‌ای که خود را نادیده‌گرفته‌شده، تحقیرشده و ناتوان می‌یابد، در هتاکی‌های رهبر نوعی ارضای روانی و قدرت عاریه‌ای را تجربه می‌کند. رهبر با فحاشی، عقده‌های ناخودآگاه پیروانش را نمایندگی کرده و با فرافکنی تمام کاستی‌ها بر سر یک اقلیت یا دشمن موهوم، آنان را در مدار سرسپردگی کور نگاه می‌دارد.

سرمایه‌داری متأخر و اقتصاد توجه در زیست‌بوم دیجیتال

در دهه‌های اخیر با ظهور شبکه‌های اجتماعی، بازار ناسزا به واسطه‌ معماری فنی پلتفرم‌ها دگرگونی بنیادینی را از سر گذرانده است. در چارچوب نظریه‌ سرمایه‌داری نظارتی شوشانا زوبوف، داده‌ها و توجه کاربران، نفت خامِ این اقتصاد نوین هستند. الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی بر پایه‌ افزایش تعامل و زمان حضور کاربر طراحی شده‌اند، و روان‌شناسی رفتار تأیید می‌کند که هیچ احساسی به اندازه‌ خشم اخلاقی و نفرت کلامی، میل به بازنشر، نظردهی و درگیری احساسی ایجاد نمی‌کند. از این رو، الگوریتم‌ها ذاتاً خنثی نیستند؛ آن‌ها برای تولید سود مادی، گزنده‌ترین و نفرت‌پراکن‌ترین پیام‌ها را به صدر می‌کشانند و به دشنام پاداش دیده‌شدن می‌دهند.

هم‌زمان با این اقتصاد خشم، پدیده‌ هویت‌زدایی و گمنامی در فضای مجازی، بازدارنده‌های تاریخی و هنجارهای شرم را منحل کرده است. انسان نقاب‌دار در پشت صفحات ناشناس، بدون پرداخت هیچ‌گونه هزینه‌ حیثیتی یا اجتماعی، تکانه‌های وحشی ناخودآگاه خود را رها می‌سازد. تکرار بی‌وقفه‌ این خشونت زبانی به کاهش حساسیت شناختی جامعه می‌انجامد. وقتی حجم هتاکی از آستانه‌ تحمل معنایی فراتر رود، کلمات قدرت شوکه‌کنندگی خود را از دست می‌دهند و جامعه برای دستیابی به همان میزان تخلیه‌ هیجانی یا جلب توجه، ناگزیر به خلق دشنام‌های شنیع‌تر و تهاجم‌های ویرانگرتر روی می‌آورد؛ گردابی شتابنده که زبان مشترک را نحیف، فرسوده و فاقد قابلیت تفکر انتقادی می‌سازد.

فرجام: جامعه‌ای که کلماتش را به مسلخ می‌برد

ناسزا دماسنج سلامت روانی، میزان مشروعیت نهادی و بلوغ اخلاقی یک جامعه است. هنگامی که در یک ساختار اجتماعی، کانال‌های مشارکت سیاسی مسدود، توزیع عدالت مخدوش و ظرفیت‌های زبان مدنی برای احقاق حق ناکارآمد شوند، کلمات به سمت مرزهای انفجار و دشنام سرازیر می‌شوند.

دشنام اگرچه در شکل کارناوالی یا خاستگاه زیستی خود فریادی مقطعی برای تنفس روانی و مقاومت در برابر اقتدار کور است، اما هنگامی که به منطق غالب در حکمرانی، رسانه‌ها و مناسبات جمعی بدل شود، نقطه‌ آغاز توحش مدنی است. زوال زبان، مقدمه‌ زوال فضیلت‌های دموکراتیک است؛ جامعه‌ای که توانایی اندیشیدن در قالب کلمات سنجیده را از کف بدهد، در نهایت زیست سیاسی خود را نیز به دست ارعاب و خشونت عریان خواهد سپرد، چراکه زبان، مرز نهایی جهان ماست و تخریب زبان، انهدام جهان مشترک انسانی است.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2270638

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 5 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین