دکتر سعید زیباکلام، استاد فلسفه دانشگاه تهران، نگاهی متفاوت به وحدت حوزه و دانشگاه دارد. برای آشنایی با دیدگاه های وی متن سخنرانی او را که سال 1385 در مجله سوره، شماره 26 چاپ شده است بخوانید.

موضوع بحث ما،وحدت حوزه و دانشگاه است و پیشاپیش لازم است به دوستان عرض کنم که نظراتم‏ در این زمینه قدری نسبت به آنچه که شما تا به امروز در محافل مختلف دانشگاهی و حوزوی راجع‏ به این موضوع شنیده‏اید غیر متعارف و متفاوت خواهد بود.اولین و مهم‏ترین سؤالی که مطرح است‏ این است که وضعیت وحدت حوزه و دانشگاه در حال حاضر چگونه است؟این مسئله محوری‏ترین‏ سؤالی است که ما بدان می‏پردازیم.برای پاسخ به این سؤال،سه محور را مورد بررسی اجمالی قرار می‏دهم:یکی عرصه معرفتی حوزه و دانشگاه و دیگری تعامل فکری و پژوهشی حوزه و دانشگاه‏ و آخرین عبارت است از نگرش و قضاوت رایج و متقابل حوزه و دانشگاه و اینکه حوزویان و دانشگاهیان نسبت به یکدیگرچه نگرش و قضاوتی دارند.
عرصه معرفتی حوزه و دانشگاه
ابتدا به محور اول،عرصه معرفتی حوزه و دانشگاه می‏پردازیم.در ابتدا لازم است به این مسئله‏ بپردازیم که حوزه‏ها یا عرصه‏های معرفتی در حوزه‏های علمیه چه هستند؟
پاسخ به این سؤال دشوار نیست.عمدتا فقه فردی و قدری هم فلسفه اسلامی-که پسوند آن مهم‏ است-در این عرصه جای دارند.به رغم تأثیری که حضرت امام(ره)داشتند و به رغم تأکیدات‏ مرحوم شهید مطهری و علامه طباطبایی،درس فلسفه اسلامی جزء دروس اجباری طلاب و حوزویان‏ نیست و عمومیت هم ندارد.این افراد که از شخصیتهای حوزوی بودند وزنه فلسفی‏شان کمتر از وزنه‏ فقهی‏شان نبوده است.به واسطهء تأثیر این بزرگواران و سایران،مقدار کمی از فلسفه اسلامی در حوزه، عمومیت دارد ولی قبلا همین اندازه هم در حوزه‏ها نبود.یعنی اگر کسی وارد حوزه‏های علمیه بشود ممکن است مطلقا از فلسفه چیزی یاد نگیرد.البته اگر خودش مایل باشد می‏تواند به کتابخانه برود یا اینکه استادی پیدا کند و سالها زحمت بکشد و کار کند که آن یک بحث دیگری است.یعنی آنجایی‏ هم که فلسفه کار می‏شود در برخی مدارس،ممکن است استادی باشد که به فلسفه تعلقی داشته باشد کلاس درسی هم داشته باشد و هیچ اجبار و الزامی هم برای ایشان نباشد.در واقع آنجا هم فلسفه‏ اسلامی تدریس می‏شود.حالا همین سؤال را درباره دانشگاه مطرح می‏کنیم که حوزه‏های معرفتی در دانشگاه چه هستند؟فکر می‏کنم عناوینی را که برمی‏شمارم،مشکل را حل خواهد کرد و خیلی واضح‏ و روشن،مقصودم را در خواهد یافت:علوم طبیعی،فنی مهندسی،علوم اجتماعی و علوم انسانی.
علوم اجتماعی از علوم انسانی جداست
من‏ علوم انسانی را از علوم اجتماعی جدا می‏کنم و این خلط رایجی که در دانشگاهها و هم در حوزه‏ها وجود دارد،یک خلط واقعا ویرانگر و رقت‏انگیزی است.علوم انسانی جدای از علوم اجتماعی است‏ و این دو حوزه متفاوت از یکدیگر هستند.علوم اجتماعی همانگونه که از نامش برمی‏آید عبارت است‏ از جامعه‏شناسی و خانواده‏اش-علم جامعه‏شناسی خانواده بزرگی است و در دسته علوم اجتماعی قرار می‏گیرد-،علوم سیاسی و خانواده‏اش،اقتصاد و خانواده‏اش و در برخی موارد،روانشناسی اجتماعی هم‏ جزء علوم اجتماعی قرار می‏گیرد.
درحالی‏که منظور از علوم انسانی فلسفه،تاریخ،فقه،عرفان،کلام،ادبیات،منطق،زبان‏شناسی و...است. علوم انسانی با علوم اجتماعی تفاوتهای بسیاری دارد که اکنون فرصت بحث در این زمینه نیست.
وجه اشتراک حوزه و دانشگاه
از این مرور بسیار اجمالی در مورد عرصه‏های معرفتی حوزه و دانشگاه به سرعت و سهولیت می‏توانیم‏ نتیجه بگیریم که بخش بسیار کوچکی از علوم انسانی است که بین حوزه و دانشگاه مشترک است.در واقع‏ دانشکده‏های الهیات،بخش کوچکی از علوم انسانی است که بین حوزه و دانشگاه مشترک است.
در علم تاریخ هم،حوزه،دروس مشترکی ندارد و بخش کوچکی از علوم انسانی در دانشگاه و حوزه‏ هم‏پوشانی دارد امادروس و گرایشهای آنها یکسان نیستند.یعنی حتی تاریخی هم که در حوزه تدریس‏ می‏شود،تاریخ اسلام است و دیگر اینکه تاریخ صدر اسلام هم اجباری نیست.یعنی شما می‏توانید در حوزه بیست سی سال درس بخوانید و راجع به اسلام کار کنید،زحمت بکشید و فقیه مسلم و متبحری‏ بشوید بدون آنکه تاریخ خوانده باشید!این مسئله کاملا امکان‏پذیر است و هیچ استعبادی برای وقوع آن‏ وجود ندارد.عنوان تاریخ دانشگاه و حوزه تنها یک اشتراک لفظی است؛آنجا منظور از تاریخ،تاریخ‏ صدر اسلام است و اینجا در دانشگاه گرچه تاریخ اسلام خوانده می‏شود اما خیلی موضوعات دیگر هم به اسم تاریخ،خوانده می‏شود:تاریخ تمدنهاتاریخ جنگها و صلحها،تاریخ هنر،تاریخ فنون،تاریخ‏ علوم،تاریخ تکنولوژی،تاریخ آرای اقتصادی و خیلی رشته‏های دیگر مرتبط به تاریخ که در دانشگاهها به آنها پرداخته می‏شود.درحالی‏که تاریخ در حوزه،فقط به معنای تاریخ اسلام موضوعیت دارد،آن‏ هم تاریخ صدر اسلام،که همین مقدار هم اجباری نیست و از طلاب و حوزویان خواسته نمی‏شود که‏ حتما باید با فلان استاد و مدرس،درس تاریخ صدر اسلام را بگذرانید،سیره نبوی(ص)را حتما باید کار بکنید،اصلا هیچ وجوبی ندارد و کاملا اختیاری است.اما شاید طلبه‏ای به این موضوعات علاقه‏مند باشد در آن صورت خودش باید در این زمینه مطالعه داشته باشد.ممکن است با خود فکر کنید که این‏ موارد عادی است و لزومی به مطرح شدن نارد،اما بعدا نتایجی از آنها خواهیم گرفت که مهم است.
تعامل فکری و پژوهشی میان حوزه و دانشگاه
محور دوم بحث ما،تعامل فکری و پژوهشی میان حوزه و دانشگاه است.این محور را سه شاخه می‏کنیم. 1)همایشی تخصصی 2)هم‏فکری و همکاری جهت انتشار مجلات تخصصی 3)هم‏اندیشی و همکاری در طرحهای پژوهشی.
منظورم از همایشهای تخصصی،همایشهایی است که طی آنها میلیاردها تومان حیف و میل می‏شود. چهار تا چشم آبی و مو بور از خارج دعوت می‏کنیم و فرشهای قرمز برایشان پهن می‏کنیم!شانزده‏ وعده غذا به آنها می‏دهیم و نمی‏دانیم که داریم چه کار می‏کنیم و می‏خواهیم خودمان را خفه کنیم!اینها همان کسانی هستند که اصلا ملا صدرا یا اسم امام محمد غزالی به گوششان هم نخورده است و اصلا کاری به اینها ندارند!اصلا نمی‏دانند ملا هادی سبزواری چی بوده؟!یا کی بوده؟!در بهترین حالت، ابو علی سینا را آن هم فقط دپارتمانها و مراکز پژوهشی شرق‏شناسی و بعضی از اساتیدشان می‏شناسند و آثارش را می‏خوانند،همان طوری که فرهنگ لغات را می‏خوانند!وگرنه در جریان اصلی فلسفه غرب، ابو علی سینا که یک صدم و یا حتی یک هزارم،جایی ندارد!بالای منابر و در سخنرانیها خیلی حرفها زده می‏شود که امروزه کتابهای ابو علی سینا را باز می‏کنند و بسیار از آن بهره‏مند می‏شوند!!البته بد نیست‏ این قصه‏ها را به عامه مردم بگوییم!اما واقعا این خبرها نیست!خیلی ساده برای اینکه بدانیم مفاخر و مشاهیر بسیار محترم فرهنگ اسلامی ایران،در حوزه‏های فکری معاصر غرب تا چه حدّ موضوعیت‏ دارند،بهتر است مجلات علمی پژوهشی غربی را بگیرید و در قسمت ارجاعات و پانوشتهای هر مقاله‏ نگاه کنید که البته خیلی هم وقت نمی‏گیرد و کار سختی هم نیست-ببینید به چه میزان و تعدادی این‏ اسامی آورده شده یا تکرار شده؟!در فصلنامه‏های علمی پژوهشی در حوزه فلسفه چهار شماره در سال منتشر می‏شود و در کتابخانهء دانشگاه امام صادق(ع)،انجمن حکمت‏ و فلسفه،دانشگاه تهران و...هم موجود است.ببینید اسمی از ابن سینا، ملا صدرا،غزالی و...هست یا نه؟اگر توانستید تعداد قابل توجهی از این‏ اسامی پیدا بکنید،آن وقت هم من حرفهای خود را پس می‏گیرم!اصلا چنین‏ چیزی وجود ندارد.قدمای غربیها در قرن پانزده تا هفده میلادی،تا حدودی‏ ابو علی سینا را می‏شناختند اما امروزه ابو علی سینا در فلسفه و علم آنها جایی‏ ندارد،بعد از ابو علی سینا،شیخ اشراق،ملا صدرا،میر فندرسکی،میر داماد، ملا هادی سبزواری و حتی معاصران خودمان علامه طباطبایی جایگاه و موضوعیتی در غرب ندارند.
نه اینکه این افراد بی‏اهمیت هستند،نه!اصلا چنین منظوری ندارم و شما هم‏ چنین برداشتی اصلا نکنید.منظورم این است که اینها را نمی‏شناسیند و حرفی‏ هم از آنها نمی‏زنند.چون اصلا برایشان اهمیت یا موضوعیت ندارد.حالا ما چه کار می‏کنیم؟می‏آییم برای معرفی‏شان،میلیاردها تومان هزینه می‏کنیم! بعد از دو سه روز پذیرایی از آنها با انواع اطعمه و اشربه و...فکر می‏کنیم الآن‏ اینها می‏آیند در سه چهار روز باقی مانده،موع استراحت در هتل استقلال یا هنگام پذیراییها و بازدیدها و گردشها،می‏نشینند و چند مقاله درباره ملا صدرا می‏خوانند!نه اصلا این طوری نیست.فقط آنها را به اصفهان و شیراز و به‏ گردشهای مختلف می‏بریم بعد هم در فرودگاه مهرآباد،به هرکدام یک جعبه‏ صنایع دستی هدیه می‏دهیم و بدرقه‏شان می‏کنیم!اما خود همین غربیها که‏ همایش برگزار می‏کنند،همهء لبخندهای ما به گریه و خشم تبدیل می‏شود. آن وقت است که می‏گویید این کار یعنی چه؟!باید عرض کنم وقتی شما در اجلاسهای بین المللی مقاله‏ای داشته باشید و در آن اجلاس هزار فیلسوف‏ شرکت داشته باشند،هم بلیت رفت و برگشت،هم هزینه اقامت و پذیرایی‏ را خودتان باید بپردازید!حتی پول چای و قهوه‏ای را که کمتر و کوچک‏تر از یک استکان است و بین برنامه‏ها می‏دهند باید بپردازید!اصلا این خبرها که در همایشهای خودمان می‏بینیم،آنجا وجود ندارد!حالا این همایشها را با همایشهای علمی و تخصصی که ما برگزار می‏کنیم مقایسه کنید.آن همه‏ ریخت و پاشهای حقارت‏آمیز که به نام ملا صدرا و فلان شخصیت و بهمان‏ دانشمند به راه می‏اندازیم به اسم همایش علمی و تخصصی مفتضح!در اجلاس آنها،هر مقاله تخصصی را سه استاد متخصص ریش سفید می‏خوانند و تنها مقالاتی را هم می‏پذیرند که حرف نویی برای زدن داشته باشد.انتخاب‏ این تیم و تعاملی که صورت می‏گیرد،یک دنیا انتخاب است.تعامل فکری‏ بین تیمها که همایشی را برگزاذ می‏کنند جالب است و همان چیزی است که‏ ما اصلا نداریم.همایشهای تخصصی ما اصلا تیم داوری ندارد.هر آدم چشم‏ آبی و مو بوری مثل دکتر سکسون،پروفسور میکسون و هر X و Y که بپذیرد بیاید،ما کلاهمان را به هوا می‏اندازیم و خوشحال و ذوق‏زده هم می‏شویم! چرا؟برای اینکه می‏توانیم یک لشکر دانشجو را جمع‏آوری کنیم تا آنها هم‏ بیایند در جمع مبهوتان و از ملا صدرا حرف بزنند!
ضعف همایش های تخصصی در ایران
در همایشهای تخصصی،تعامل فکری به‏طور جدی صورت می‏گیرد یعنی‏ همین‏طوری نمی‏توانید یک سخن یا مطلبی را ارئه کنید.همایش بین المللی‏ شهید مطهری هم که برگزار شده بود از این لحاظ افتضاح بود. برخی از دوستان من اطلاع دارند که بسیاری از مدعوین یک کلام حرف علمی‏ و اصولی درباره شهید مطهری نداشتند!این چه اهانتی است که در این‏ همایشها به شخصیتهای خودمان می‏کنیم!ما باید در همایشهای تخصصی‏ خود حرف نو داشته باشیم.حالا راجع به هرکسی که هست.برتراند راسل، هیوم،کانت،شیخ مفید،امام محمد غزالی،ملا صدرا،راجع به هر شخصیتی‏ که هست باید مقاله‏ای ارائه و پذیرفته شود که حرفی جدید در مورد این‏ افراد داشته باشد و منظر و نگرش جدیدی را درباره آن فیلسوف،فقیه،مورخ‏ یا نظریه‏پرداز ارائه بدهد.
در همایش های تخصصی وحدتی میان حوزه و دانشگاه وجود ندارد
در مقایسه همایشهای تخصصی خودمان با غرب متوجه می‏شویم که در همایشهای تخصصی ما هیچ تعاملی میان حوزویان و دانشگاهیان رخ‏ نمی‏دهد.یعنی غالبا دانشگاهیان وقتی همایشی را برگزار می‏کنند،حوزویان‏ نوعا مورد مشورت و تعامل فکری قرار نمی‏گیرند.بله!تنها برای افتتاحیه‏اش، روحانیان را دعوت می‏کنیم یا پیام فلان روحانی را قرائت می‏کنیم اما بعد از آن هیچ تعامل فکری شکل نمی‏گیرد.آنها را دعوت می‏کنیم برای اینکه‏ شرکت‏کنندگان تقدسی برای همایش قائل بشوند یا برای اینکه این همایش‏ عنوان و اعتبار و نامی پیدا کند،اما تعاملی رخ نمی‏دهد.عکس این موضوع‏ هم صادق است. حوزویان هم وقتی به سبک خودشان همایش برگزار می‏کنند آنها هم همین‏طور عمل می‏کنند و نوعا از دانشگاهیان مشاوره‏ نمی‏گیرند.البته من استثنائات مدّ نظر نیست چون خودم یک پایم در حوزه‏ و پای دیگرم در دانشگاه است و از بسیاری از استثنائات هم اطلاع دارم و این‏طور نیست که بی‏خبر باشم،اما واقعیت است که جریان متأسفانه همانی‏ است که بیان کردم؛یعنی اگر روند توزیع رفتاری حوزویان یا دانشگاهیانی‏ را که همایشهای تخصصی برگزار می‏کنند ببینید درمی‏یابید که تعامل جدی‏ بین آنها رخ نمی‏دهد.
منظورم را از تعامل فکری را با یک مثلا توضیح می‏دهم در یک همایش، وظیفه کمیته علمی یا کمیته داوری این است که مقالاتی را که از چند ماه‏ پیش دریافت می‏شود مورد داوری و نقد علمی قرار بدهند.یکی از بسترهای‏ تعامل این است که هم دانشگاهیان و هم حوزویان برای داوری هم‏فکری‏ کنند.یعنی مقالات را بخوانند و برخیها را بپذیرند و برخی دیگر را رد کنند. با توجه به تخصص اعضا،مقالات خوانده شود و سپس آنها جمع شوند و درباره مقاله با یکدیگر صحبت و تبادل نظر کنند.آن زمان ممکن است نظر استادی این باشد که این مقاله حرف نو یا تازه‏ای ندارد،اما استاد دیگری هم‏ ممکن است خلاف این نظر را داشته باشد.اگر یکی از این اساتید حوزوی‏ و دیگری دانشگاهی باشد آنها می‏توانند تعامل داشته و باهم به مباحثه‏ بپردازند.خلاصه اینکه در همایشهای تخصصی،نوعا و باز هم تأکید می‏کنم‏ که نوعا،حوزویان کار خودشان را می‏کنند و داوران و کمیته علمی خودشان‏ را دارند و دانشگاهیان هم همین طور.بدین صورت تعاملی بین آنها صورت‏ نمی‏گیرد.دانشگاهها طوری همایش برگزار می‏کنند که گویی نهادی به نام‏ حوزه وجود ندارد و بالعکس.
حوزه و دانشگاه در مجلات تخصصی یکدیگر نقشی ندارند
در موضوع دوم از محور دوم یعنی انتشار مجلات تخصصی نیز عین آنچه‏ که در همایشهای تخصصی رخ می‏دهد،در این بخش هم رخ می‏دهد. اما مجلات تخصصی یعنی چه؟مجلات تخصصی فلسفه،عرفان،ادیان، تاریخ صدر اسلام،جامعه‏شناسی،طب،تاریخ معاصر،روابط بین الملل و علوم سیاسی و...هر یک دارای یه هیئت علمی یا هیئت داوران هستند و غالب این مجلات تخصصی داخلی را اگر نگاه کنید،می‏بینید که در نشریات‏ دانشگاهی،حوزویان به‏ندرت حضور دارند و بالعکس مجلات پژوهشی‏ حاوی آثار پژوهشی عالمان همان حوزه است و صحبت از دانشجویان یا کارشناسان ارشد نیست.اساتید آن حوزه با بالاترین سطح علمی باید سالها کار کنند تا بتوانند پژوهشهای جدیشان را در حوزه ارائه و منتشر کنند. مراسم هفته پژوهش و این‏گونه بازیها را کنار بگذارید.اینها برای خوردن‏ پول نفت و حیف و میل کردن بیت المال است!به این برنامه‏ها کاری نداشته‏ باشید.این کارها مهم نیست.انتشار مجلات تخصصی فوق العاده موضوع‏ مهمی است که شما هیچ‏گونه تعاملی را هم بین اینان نمی‏بینید.
اما زمینه سوم تعامل فکری و پژوهشی حوزه و دانشگاه عبارت است از هم‏اندیشی و همکاری در طرحهای پژوهشی.خیلی مختصر بیان کنم که‏ طرحهای پژوهشی در برخی از موارد،میان دو سه نفر از عالمان حوزه،میان‏ دو نفر،سه نفر تقسیم می‏شود.آنها هم کار را بین خودشان توزیع می‏کنند. تلقی نوآوری ابن رشد و نقدهای او بر نقد امام محمد غزالی بر فلسفه را مورد بررسی قرار می‏دهند.هفته‏ای یکی دو بار به بحث و تعامل می‏پردازند. آنها حرفهای این دو نفر را که هشت نه قرن قبل زده‏اند و نقد بنیانی غزالی‏ به فلسفه و دفاع ابن رشد از فلسفه و حرفهای دیگران درباره آرای این دو را جمع‏آوری و تجزیه و تحلیل می‏کنند که البته در این مدت کلی حرف‏ زده شده است.
عده‏ای گفته‏اند که ابن رشد درست گفته عده‏ای هم گفتند نخیر این طور نیست!چون اصلا متوجه مواضع و نقادیهای ویرانگر غزالی نشده‏اند و الی‏ آخر.حالا،دو محقق این پروژه را برداشتند و در واقع می‏خواستند«تهافت‏ التهافت»را نقد و بررسی کنند تا پی ببرند که چطور مغرض بوده است. آنها کاری که می‏کنند این است که کتابهای این دو و حرفهایی را که در این هشتصد نهصد سال اخیر زده شده است با یکدیگر مطالعه می‏کنند و طی یک برنامه هفتگی به مباحثه می‏پردازند.این مسئله به غنای پژوهشها و تحقیقاتشان کمک می‏کند.هم‏اندیشی و همکاری در طرحهای پژوهشی‏ همین است که یک نمونه‏اش ذکر شد و البته نمونه‏های دیگری هم وجود دارد.خیلی ساده بگوییم،در این محور دوم-یعنی تعامل فکری و پژوهشی‏ بین حوزه و دانشگاه-و در عرصه سوم،هیچ نوع هم‏اندیشی و همکاری‏ در طرحهای پژوهشی وجود ندارد.مثلا ما تا به حال ندیده‏ایم که یک استاد دانشگاه در حوزه علوم تربیتی،در بحث جرم‏شناسی یا حقوق خانواده یا یک‏ فقیه حوزوی تعامل و هم‏اندیش جدی داشته باشند و پروژه‏ای را باهم انجام‏ بدهند.مثلا دانشگاهی مطرح کند که فرانسویان درباره این موضوع خاص‏ این‏طور می‏گویند و حوزوی هم بگوید که بزرگان ما در این باره این‏چنین‏ فرموده‏اند و خلاصه اینکه در زمینه یک موضوع خاصی،نظرات مختلف را بررسی کنند مطلقا چنین نیست!
وضعیت نگرش و قضاوت متقابل حوزه و دانشگاه
محور سوم-نگرش و قضاوت متقابل حوزه و دانشگاه-به این موضوع‏ می‏پردازد که نگرش متقابل حوزویان و دانشگاهیان به یکدیگر چگونه است. موضوع این محور را به دو دسته تقسیم می‏کنیم:یکی قضاوت حوزویان‏ درباره دانشگاهیان و دیگری قضاوت دانشگاهیان درباره حوزویان.به اعتقاد بنده،در زمینه قضاوت حوزویان،مشکلی نداریم چون‏که عموما از دید آنها دانشگاهیان مصداق آیه «و ثمود...بینهم» است.گمان می‏کنم که این وحدتی‏ که می‏خواهم برای دوستان عرض کنم حرف تازه‏ای باشد.حوزویان عموما -استثناها را کنار می‏گذاریم-دانشگاهیان را غرب‏زده و در بسیاری از موارد بی‏دین و بی‏اعتقاد توصیف می‏کنند!البته در دانشگاههای خاصی مثل‏ امام صادق(ع)،مذاهب اسلامی و دانشگاههایی از این دست،این نظر متفاوت است.اما حوزویان نسبت به دانشگاهیان مثلا تهران،شریف،تبریز، علامه و...نوعا نگرشی بدبینانه دارند و غالبا حکم به سستی در اعتقاد آنها می‏دهند.
اما نگرش دانشگاهیان نسبت به حوزویان هم به این شکل است که آنها را در خواب و ناآگاه می‏دانند و در بهترین حالت،آنهایی را که فلسفه و کلام خوانده‏اند علوم و مباحث روز را بلدند،متحجر،سخت‏گیر و خشک‏ می‏دانند و معتقدندکه آنها باید به سراغ احکام نماز و روزه،مبطلات و مکروهات بروند.شما نگرش دانشجویان دانشگاههای خاص را به حوزه‏ در نظر نگیرید،عموم دانشگاهیان چنین نظراتی به حوزویان دارند.یعنی‏ بگذارید اساتید دانشگاهی حرفهای ناگفته و درد دلهایشان را برایتان بگویند -کاری که در محافل خصوصی انجام می‏دهند-بعد آن وقت پی می‏برید که‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) نگرش عموم دانشگاهیان به حوزویان چگونه است.
دانشگاهیان به توهین‏آمیزترین نحو با حوزویان برخورد می‏کنند و مدعی‏اند که عقل،خرد،فکر و اندیشه فقط متعلق به آنهاست چون در غرب درس‏ خوانده‏اند و زحمت کشیده‏اند.البته استثنائاتی هم هست.
باید گفت که نه تنها هیچ‏گونه وحدتی وجود ندارد،بلکه زمینه و بستر لازم‏ و مناسب هم برای وحدت وجود ندارد.
وحدت حوزه و دانشگاه در گذشته
سؤال بعدی می‏تواند این باشد که وضعیت وحدت حوزه و دانشگاه در گذشته چگونه بوده است؟جواب بسیار ساده و صریح این است که هیچ‏ فرقی با وضعیت فعلی نداشته است یعنی بیست سال پیش هم درست مثل‏ الآن بوده است.پنجاه سال پیش هم مثل الآن بوده است!شاید برای بعضی‏ از دوستان جالب باشد که بدانند من نوزده سال است که هم در حوزه و هم‏ در دانشگاه تدریس می‏کنم و حضورم هم حضور جاافتاده است یعنی از سر کلاس که بیرون می‏آیم بحث می‏کنم تا زمانی که کلاس بعدی تشکیل‏ شود.در اتاقم هم همیشه باز است و با رویی گشاده به درد دلها و قضاوتهای‏ حوزویان و دانشگاهیان گوش می‏کنم و اجازه می‏دهم که یک دانشجو یا طلبه کاملا راحت و آزاد هرچه دلش می‏خواهد به حوزویان و دانشگاهیان‏ بگوید.در آخر هم به آنها می‏گویم که کدام به واقعیت نزدیک‏تر و کدام از آن دورترند.مثل بعضیها نیستم تا با شنیدن کلام یا نگرشی خلاف اعتقاد و نگرشم نسبت به حوزه یا دانشگاه،داغ کنم و از موضع دفاع و توجیه برآیم. سعی می‏کنم فرصتی بدهم تا آنها بیایند و حرفشان را بزنند و روشم این طور نیست که فقط سرم در کلاس درس باشد و دائما در این کلاس و آن کلاس‏ باشم و هفته‏ای سی ساعت تدریس کنم.من بیشتر تعامل می‏کنم.
وحدت حوزه و دانشگاه در آینده
در رابطه با آینده حوزه و دانشگاه تنها چیزی که می‏توانم بگویم این است‏ که آینده نیز تا حدّ زیادی محصول حال و گذشته است.آینده قابل پیش‏بینی‏ هم کماکان شبیه به وضع کنونی خواهد بود.خب،ممکن است بعضی از دوستان از این نتیجه شگفت‏زده و حتی خشمگین هم شوند که«ای بابا!این‏ چه حرفی است!عجب حکایتی شده است!این آدمی که هم به انقلاب و هم به اسلام اعتقاد دارد این حرف را می‏زند،پس آنهایی که به انقلاب اعتقاد ندارند چه می‏گویند؟!»
سال 1382،برای شرکت در میزگردی دانشکده الهیات دانشگاه تهران دعوت‏ شدم.این دانشگاه،بانی بحث وحدت حوزه و دانشگاه است.همان جایی‏ است که مرحوم مطهری و مفتح سالها تدریس کردند و مرحوم مفتح هم‏ همان جا شهید شد و این بحثها هم خواستهء همان بزرگواران است.
در این جمع شماری از معاریف و مشاهیر حوزه و دانشگاه حضور داشتند که شما هر روز یک بار یکی از آنان را در تلویزیون می‏بینید.در آنجا نظراتم‏ را گفتم.این نظرات آنجا خیلی غیر متعارف بود و تقریبا آن روز همان چیزی‏ را گفتم که الآن هم گفتم،یعنی این حرفها را در 27 آذرماه 1382 هم گفته‏ام. علاوه بر این،چون این جلسه حالت میزگرد داشت،برای هر بحث درباره‏ وحدت و مصداقهای آن تجزیه و تحلیلهای میسوطی را مطرح می‏کردم و ثابت کردم که هیچ نوع وحدتی در حوزه و دانشگاه وجود ندارد و آنچه‏ به عنوان وحدت عنوان می‏شود توهمی بیش نیست.یکی از این مشاهیر یادداشتی برایم نوشت با این مضمون که:«سلام همکار،آیا صلاح است‏ این حرفها را حتی اگر درست هم باشد،در جمع دانشجویان می‏زنی؟!»بنده‏ اتفاقا صلاح می‏دانستم و الآن هم صلاح می‏دانم که این حرفها را برایتان‏ بازگو کنم.بنابراین همین مشی را ادامه دادم تا اینکه میزگرد تمام شد.بعد از آن به کرات به گوشم رسید که بعضی از معاریف و مشاهیر حوزه و دانشگاه‏ و بسیاری از حوزویان و دانشگاهیان،فوق العاده از حرفهای شما ناراحت‏ شدند.عده‏ای هم تعجب و آزرده شدند که چرا من این حرفها را زدم! این مسئله گذشت،تا اینکه آذرماه سال 83 از حوزه با من تماس گرفتند و گفتند که می‏خواهیم میزگردی برای جناب عالی بگذاریم.شما هم به عنوان‏ کسی که ارزیابی‏تان نسبت به وحدت حوزه و دانشگاه چنین است دعوت‏ می‏شوید!گفتم من حرفهایم همان حرفهایی است که سال گذشته زده‏ام و فرقی هم نکرده است.گفتند یک نظرسنجی از حوزه‏ها و دانشگاهها انجام‏ شده و از قضا،نتایج آن نظرسنجی حرفهای شما را مورد تأیید قرار می‏دهد. در جلسه آن روز بابت آن حرفها از ما ناراحت شده بودند دوباره از من‏ دعوت کردند که همان حرفها را در جلسه دیگری تکرار کنم!متاسفانه به‏ قدری نتایج این نظرسنجی ناگوار بود که از سوی مسئولان رده‏های بالا، دستور بایگانی داده شد.گفتم خب،یک نسخه از این نظرسنجی را به من‏ بدهید.گفتند ما نداریم،فقط نتایج را به ما اعلام کرده‏اند و گفته‏اند به سراغ‏ فلانی و فلانی بروید.نتایج به قدری اسف‏بار بوده که در خبرنامه‏های ویژه و محرمانه هم چاپ نشد.البته من می‏دانم که برای چه این نتایج در خبرنامه‏ها هم انعکاس نیافته است زیرا دانشگاهیان در آن حرفهایی زده‏اند که جایی‏ برای درز کردن ندارد و متقابلا از جانب حوزویان هم موارد دیگری مطرح‏ شده است.
زمانی که 27 آذرماه 83 به حوزه رفتم،همان حرفهایی سال گذشته را تکرار کردم و اگرچه برایم تلخ و ناگوار است اما نظر و ارزیابی‏ام این است.من هم‏ از این اوضاع خشنود نیستم و بسیار هم ناراحت هستم که چرا اوضاع باید این‏گونه باشد چون من خود،وحدت حوزه و دانشگاه را ضروری و حیاتی‏ می‏دانم.اما متأسفانه ارزیابی‏ام از وضعیت موجود این‏گونه است.

وحدت حوزه و دانشگاه چگونه تجلی می یابد؟
محور دوم صحبتم این است که به رغم این ارزیابی،لازم است تا ارزیابی‏ دیگران نیز مطرح شود و مورد بررسی قرار بگیرد تاکنون هر آنجه را که‏ عرض کردم،مبتنی بر ارزیابی شخصی‏ام بوده است؛اما لازم است تا ارزیابی‏ دیگران را هم به اجمال بیان بکنم.آنچه که مطرح می‏شود از جمله موارد تجلی و ظهور وحدت حوزه و دانشگاه است.من نظرات دیگران را که طی‏ این 25 سال در مجلات و سمینارها بیان می‏شود دسته‏بندی کرده‏ام و اینک‏ خلاصه‏وار خدمتتان عرض می‏کنم:
1.ورود برخی طلاب به دانشگاه
2.تدریس برخی دروس دانشگاه در مدارس و مراکز حوزوی مثل دانشگاه‏ مفید،باقرالعلوم(ع)،مرکز تربیت مدرس دار الشفاء،مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)و امثالهم.
3.تدریس دروس معارف اسلامی در دانشگاهها
4.ایجاد مراکز ترکیبی دانشگاهی-حوزوی مانند دانشگاههای امام صادق‏ (ع)،باقر العلوم(ع)،مفید و...
5.تأسیس سازمان مطالعات و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت).
ارزیابی‏ام نسبت به ورود طلاب به دانشگاه نخست این است که این مسئله و اقبال از آن را تأیید می‏کنم و مانند بعضی آن را توهم و تصور نمی‏دانم.نوعا طلبه‏ها رشته‏های مرتبط با دروس حوزوی‏شان را در دانشگاهها می‏خوانند مانند الهیات و شاخه‏های مختلف آن اعم از فقه و مبانی آن،علوم حدیث، علوم قرآنی،فلسفه و کلام و غیره.به‏ندرت هم پیش می‏آید که طلاب،علوم‏ اجتماعی یا علوم سیاسی یا جامعه‏شناسی بخوانند.
اما از خودمان باید بپرسیم که چه وحدتی میان حوزه و دانشگاه رخ می‏دهد که برخی از طلاب در برخی از رشته‏های دانشگاهی تحصیل می‏کنند؟ خیلی ساده بگویم اتفاقی که می‏افتد این است که ایشان دروس حوزوی‏ را می‏خوانند ولی تعامل جدی آن دروس را با مباحث جامعه‏شناسی،علوم‏ سیاسی یا علوم اجتماعی درک نمی‏کنند،چون حوزه یک مجموعه خاصی‏ دارد و دانشگاه هم مجموعه خاص دیگری و این دو مجموعه تعاملی باهم‏ پیدا نمی‏کنند.
در مورد دوم،یعنی تدریس برخی دروس دانشگاهی در مدارس و مراکز حوزوی،من خودم در برخی موارد شاهد بوده‏ام که از تهران بعضی از اساتید را با ماشین به قم می‏برند تا در این مراکز تدریس بکنند.آن اساتید،ریاضی، اقتصاد خرد یا کلان،فلسفه غرب و موضوعات دیگر را تدریس می‏کنند و آن‏ مدارس هم دروس دانشگاهی را می‏خوانند و دوره دانشگاهی را می‏گذرانند. ممکن است از خودتان بپرسید که این چگونه وحدتی میان حوزه و دانشگاه‏ است؟یک استاد دانشگاهی از تهران به قم می‏رود،ریاضی،اقتصاد،فلسفه و... درس می‏دهد و دروس غربی در حوزه و مراکز حوزوی تدریس می‏شود!در کجای این قضیه تعامل بین حوزه و دانشگاه صورت می‏گیرد؟
اما درباره تدریس دروس معارف اسلامی در دانشگاهها،نمی‏دانم شما چه‏ تجربه‏ای در این باره دارید.چون دروس شما اکثرشان اسلامی است لذا شاید خیلی متوجه نشوید که تدریس معارف اسلامی در دانشگاهها یعنی‏ چه؟چرا که شما دانشجویان علوم اسلامی هستید مثل دانشگاه امام صادق (ع)و علوم رضوی مشهد.
شما نمی‏توانید قضاوت کنید که تدریس این دروس به عنوان دروس اجباری‏ در دانشگاهها چه حاصلی داشته است؟برای درک این مسئله بهتر است‏ دیدگاههای دوستانتان را در دانشگاههای تهران،صنعتی امیر کبیر،علم و صنعت،اصفهان و...دربارهء این دروس جویا شوید.آنها خواهند گفت: دروس نمره‏آور،رفع مشروطی و رفع خستگی و گاهی هم تعبیرات زننده‏ و نامناسب برای این دروس به کار می‏برند.یعنی اینکه این دروس به عنوان‏ حقیرترین دروس دانشگاهی مطرح شده است.شما رشته‏ها و دانشگاهتان‏ را نگاه نکنید.حساب شما جداست!باید به این پرسش پاسخ داده شود که‏ دروس معارف اسلامی چه جایگاهی برای بچه‏های مسلمان در دانشگاهها پیدا کرده است؟این بچه‏ها ارمنی،یهودی یا غیر مسلمان نبودند و نیستند. متأسفانه این دروس طوری جا افتاده است که دانشجویان باید از آن نمره به‏ دست بیاورند.کلاس این درسها،جای خنده و شوخی است،کلاس جیم‏ فنگ و بی‏خیالی است،همان اصطلاحاتی که اکثر دانشجویان به کار می‏برند. تعابیر بسیار موهنی برای دروس معارف به کار می‏رود.به دانشجویی که‏ صد واحد مهندسی،پزشکی،حسابداری و فلسفه می‏خواند،حدود ده واحد دروس معارف می‏دهند تا به صورت اجباری بگذارند،این یعنی چه؟!آیا اینها تعاملی با فیزیک و شیمی،دروس فنی و مهندسی و پزشکی دارد؟!آیا تأثیر متقابلی دارد؟!آیا معارف اسلامی نفوذی در این دروس دارد یا نه؟! آیا این دروس بر کسانی که مهندسی یا جامعه‏شناسی یا رشته‏های دیگر را می‏خوانند تأثیر می‏گذارد؟نه برای دانشجو و نه برای اساتید،چنین چیزی‏ وجود ندارد و حتی ممکن هم نیست.
حال به مورد چهارم بپردازیم.حدود بیست و اندی سال پیش،عزیزان و دلسوختگانی به نیت وحدت حوزه و دانشگاه دانشگاهی تأسیس کردند که هم دروس اسلامی،البته نه به صورت دو سه واحدی بلکه به صورت‏ خیلی جدی‏تر،تدریس شود و هم زمان دروس تخصصی آن رشته مانند مدیریت،علوم سیاسی و غیره نیز تدریس شود.اسم این دانشکده‏ها را هم‏ دانشکده معارف اسلامی و اقتصاد،دانشکده معارف اسلامی و علوم سیاسی‏ و غیره گذاشتند.فکر مؤسسان این مراکز این بود که به نوعی،در ذهن‏ دانشجویانی که به این مراکز وارد می‏شوند،این دو مجموعه پیوند بخورد و این دانشجویان بتوانند تولیدکننده علوم اجتماعی بومی،علوم سیاسی‏ اسلامی،اقتصاد اسلامی،جامعه‏شناسی اسلامی شوند.امید و انتظار آنان،امید و انتظار بسیار پسندیده‏ای بوده و هست.اما بعد از 25 سال متوجه شدیم‏ که نه تنها آن انتظاری که داشتیم برآورده نشد بلکه به‏طور موثق و مفصلی‏ بعضی از این بچه‏های مسلمان را سکولار کردیم.چرا این اتفاق افتاده‏ است؟!برای اینکه استاد معارف اسلامی درس خودش را داده و رفته،استاد رشته‏های خاص هم همین‏طور.دانشجوی جوان نوزده بیست ساله هم هر دو درس را به خوبی خوانده است اما این دروس یا باهم تعاملی نداشتند یا اگر داشتند خیلی کم بوده است.اگر از دانشجویان دانشگاه صنعتی امیر کبیر بپرسید که نظر اسلام راجع به مسئله اختصاصی آن رشته چیست؟می‏گوید نمی‏دانم.می‏گویید نمی‏دانم.اما این سؤال را از دانشجویان امام صادق(ع)، باقر العلوم(ع)،مفید و غیره بپرسید،هزار آیه و حدیث برایتان می‏آورد و مفصل صحبت می‏کند،کم هم نمی‏آورد.اما وقتی از آنها بپرسید که اینها چه ربطی به اقتصاد یا علوم سیاسی دارد،می‏مانند.یعنی ما متدین‏ترین‏ بچه‏هایمان را سخت سکولارشان کرده‏ایم.سکولاریسم را آرام‏آرام در میان‏ بچه مسلمانهایمان وارد کرده‏ایم.زمانی که آنها بزرگ شوند،تشکیل خانواده‏ بدهند،بچه‏های آنها از آن سکولارها خواهند شد.این فرد دچار بدفهمی‏ شده و نمی‏تواند ربط اینها را بفهمد.بنابراین آن عده‏ای که فکر می‏کنند این‏ مورد یکی از تجلیات وحدت حوزه و دانشگاه است من به واقع عکس آن‏ را به شما ثابت می‏کنم.این دانشگاهها و مراکز،نطفه‏های اساسی،جدی و ساختارمند ایجاد سکولاریسم هستند!اگرچه هدف و نیت ما ابدا این مسئله‏ نبوده است ولی حاصل،دو صد افسوس،این‏گونه شده است.
درباره سازمان سمت هم باید بگویم که به عنوان یکی از نمودهای وحدت‏ حوزه و دانشگاه مطرح و معرفی می‏شود اما اشتباه نشود فکر نکنید که با آنها مشکلی دارم،نه.زیرا بنده با سازمان سمت و مسئولان آن ارتباط نزدیک‏ دارم و کتابهایم را به سازمان سمت می‏دهم و ترجیح می‏دهم که جایی دیگر هم ندهم.شما آثار آنها را نگاه کنید و بگویید که چه وحدتی رخ داده است. آیا نگاه کردن آثار کار دشواری است؟آثار آنها را در هر حوزه‏ای که دوست‏ داریم اعم از مدیریت،جامعه‏شناسی،علوم سیاسی و...نگاه کنید.می‏بینید که‏ اکثر این کتابها با ترجمه منابع غربی است یا اقتباس و تألیفی است با همان‏ نگاه و رویکرد غربیها.کتابهای بومی در زمینه جامعه‏شناسی در چارچوب‏ اسلامی نوشته نشده است.در اقتصاد،مدیریت و غیره هم همین‏طور است. ما عمدتا براساس قوانین صندوق بین المللی پول،سیاستهای اصلی اقتصادی‏ پولی و مالی کشورمان را اداره می‏کنیم.این‏طور نیست که نظریه‏پرداز اقتصاد اسلامی،جامعه‏شناسی اسلامی و علوم اجتماعی اسلامی اینجا نشسته است‏ و راجع به مسائل مربوط نظریه‏پردازی کرده است.من مخالف این هستم‏ که برای خوش‏آمد عده‏ای کف بزنیم،سوت بزنیم و بگوییم ان شاء اللّه‏ همه چیز خوب است و کارها رو به راه است!ای صحبتها و انتقادات باید در محافل دانشگاهی مطرح شود.باید صحبت کرد تا متوجه شویم کجای‏ کاریم؟چه داریم و چه داریم می‏کنیم؟بانک جهانی پول برای خودش برنامه‏ دارد و سیاست‏گذاری می‏کند اما ما هم داریم مثل آنها عمل می‏کنیم.یعنی‏ به رغم آن همه شعار و ادعا به سیاستهای آنها عمل می‏کنیم.بیرون از این اتاق‏ و فضای دانشگاه که این مسائل گفتنی نیست.اهل علم باید این مسائل را بگویند و چالشها را تجزیه و تحلیل کنند.ما باید از سر غیرت و ارزش‏مداری‏ اسلامی به فکر چاره باشیم.
/30362

کد خبر 263944

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 15 =