هر یک از ما خاطرات مختلفی را از دوران تحصیلی خود داریم که خاطرات دوران دبستان چیز دیگری است.

یکی از بهترین دوران زندگی انسان مربوط به دوران تحصیل است و خاطرات تلخ و شیرین آن.یکی از شیرین ترین خاطرات نیز مربوط به دوران دبستان است.من درسال 1353 در روستای بندپی از توابع شهرستان نوشهر کلاس اول ابتدایی را آغاز کردم که معلم این کلاس خانم گیل پور بود. پسران مدرسه کت مشکی می پوشیدند با یقه سفیدی که به آن دوخته می شد( تا اگر کثیف شد مشخص گردد).تغدیه می دادند.شیر، موز،سیب، پسته از جمله مواد خوراکی بود که به عنوان تغدیه در بین دانش آموزان مدرسه توزیع می شد. یکی از سخت ترین لحظات کلاس زمانی بود که بازرس از شهرستان می آمد و در کلاس ازبچه ها درس می پرسید. معلم و مدیرمدرسه هم از این حضور نگران بودند.چون یکی از معیار های ارزیابی مدارس و مدیران ومعلمان نظرات بازرسین بود. آن موقع برخی از معلمین به عنوان سپاه دانش بودند که دوران سربازی خود را می گذراندند.در روستای ما بیشتر افراد سپاه دانش از استان آذربایجان بودند.آقایان رحیمی از مراغه، بهروز عباسی از تبریز، نظر زاده از تبریز و دیگران.من هنوز با هر سه این معلمین گرامی و دیگر معلمین دوران ابتدایم ارتباط حضوری و تلفنی دارم.یکی از معلمین بسیار خوبم مرحوم ابراهیم برنای آگاه بود که هم معلم کلاس بود و هم معلم اخلاق.یکی دیگر از معلمین کلاس سوم ابتدایی ام خانم سلیمانزاده بود.خیلی بچه ها را تنبیه می کرد .خدا خدا می کردیم که نامزدش بیاید مدرسه.چون دراین زمان بسیار مهربان می شد و چوب های تنبیه به زیرمیز می رفت.یکی از ویژگی های این افرادی که به عنوان سپاه دانش معلم می شدند این بود که در روستا اقامت داشتند لذا بعد از زنگ مدرسه هم به فکر درس و مشق ما بودند.صدایشان را می شنیدیم سعی می کردیم فرار کنیم تا در محله هم از ما در مورد درس نپرسند.از صدایشان می ترسیدیم.تنبیه با خودکار بود.خودکار را وسط انگشت قرار می دادند و فشار می دادند.خدا نصیب تان نکند.یا با خط کش کتک می زدند کف دست وکف پا.بعضی از این معلمین گرامی هم که لطفشان بیشتر بود با چوب درخت انار، یا چوب درخت«به».آقای صادق پور داشتیم که بعضی مواقع سه ترکه چوب را با هم می بست و بعد کتک می زد.البته من درسم خوب بود و بسیار کم کتک می خوردم ولی برخی از دوستان اگر روزی کتک نمی خوردند شب خواب نداشتند.آقا صفر داشتیم که خیلی کتک می خورد.سال پنجم دبستان بودیم(سال 1357) که آقا صادق پور که معلم کلاس پنجم ما بود به شهرستان بابل دراستان مازندران منتقل شد.اواخر سال بود که آقای حسن نژاد جایگزین ایشان شد.ایشان خیلی مهربان بودند وآقای صادق پور هم برعکس آقای حسن نژاد.بعد از رفتن آقای صادق پور، آقا صفر گریهمی کرد.ازآقا صفرپرسیدند که شما که از آقای صادق پور خیلی کتک می خوردید، شما که باید خوشحال باشید؟می گفت:ناراحتیم از این است که حالا که ایشان رفتند چه کسی من را کتک می زند. توجه به بهداشت فردی، مشارکت در کار های مدرسه، رفتن به اردوهای مختلف، توجه به دیگردانش آموزان، بازی های گروهی و بومی و...از جمله نکات دیگر در این دوران بود در کنار نوشتن مشق خیلی زیاد و خسته کننده. حضور در گروه «پیشاهنگ» از جمله خاطرات دیگر این دوران بود که تجربه خوبی بود. خداوند همه معلمین را پاینده بدارد که در توسعه دانش نقشی بی بدیل داشتند ودارند.(آمین)
کد خبر 314278

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 10 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 1
  • بی نام A1 ۰۷:۲۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    4 2
    چون لحظه به لحظه آن دوران برای خوب بوده به یادخودم میاورم اشک درچشمام حلقه میزنه
  • نيما A1 ۰۸:۴۴ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    3 2
    روز اول مدرسه كلاس اول ما با گلوله توپ شروع شد. ما كه مفهوم توپ رو نميفهميديم اما از فرياد و جيغ معلمها بيشتر ترسيديم. به خاطر جنگ تحميلي 6 ماه پدرم در زيرزمين خانه در دزفول به من درس ميداد. بعد ازعيد تازه كلاس اولم رو در مدرسه گلور متل قو شروع كردم. روز اول سركلاس خوابم برد. بغل دستيم چند بار سعي كرد منو بيدار كنه ولي موفق نشد. دوست نداشتم بيدار شوم. چون حوصله منو سر برده بود بلند شدم و با لحني طلبكارانه گفتم: خانم اجازه اين عبدلله نميذاره بخوابيم!! يادش به خير.