۸ نفر
۲۰ مهر ۱۳۹۹ - ۰۹:۱۵
خاطرات وکیل/کوکب خانم در ۵۴سالگی،فرزند پدرش شد!

کوکب خانم ازاهالی محل و...نقل میکرد: پدرش در جریان حوادث مردادماه سال۳۲به اتهام خیانت به شاه و میهن تحت تعقیب قرار میگیرد و شبانه از بیراهه به مقصدی نامعلوم با تازه عروسش راهی میشود که ژاندارم ها حوالی بویین زهرا بازداشتش می کنند.

 مادر کوکب همانجا به عنوان سرایدار مدرسه ای مشغول کار می شود. دنیا آمدن کوکب سبب مخالفت مدیر مدرسه با ماندن مادر در مدرسه می شود که همین مخالفت موجب می شود خانم معلمی که بچه اش نمی شد کوکب را نگه دارد .

کوکب چهاربهار بیشتر ندیده بود که خزان بی مادری بر سرش آوار میشود،هنوزنقش مادری خانم معلم برایش شکل نگرفته  که زمستان آوارگی های کوکب  با زلزله سال۴۱تکمیل میشود،گرچه می گفت نقل خاطرات تلخ آن روزها برایش جز اشک و آه حاصلی ندارد اما انگار گوش شنوایی پیدا کرده بود که شروع کرد به نقل جزء به جزء اتفاقات آن سالها.

با بغض فروخورده ای می گفت: کودکی اش را در خرابه های بوئین زهرا به جمع کردن ضایعات آهن کنار پیرمردی خانه به دوش بوده تا  نوجوانی که یک روزنظافتچی خانه های اعیانی بوده و روزی نون خشک جمع میکرده،رنج سالهای گذشته در چین وچروک های صورت کوکب به خوبی دیده میشد،درد و رنجی که امروز پس از سال ها وی را فولاد آبدیده کرده تا جایی که برای یافتن اسم و رسم واقعی پدرش از شرق به غرب و از این روستا به آن آبادی بار سفر بسته تا امروز که  می داند حکم اعدام پدر به حبس ابد تبدیل شده،انقلاب سبب آزادی پدر اززندان شده و درشهرستان فسا  مشغول زراعت شده .

همین اطلاع از وضعیت پدر انگیزه ی اقامت وی در فسا میشود تا بلکه سرنخی از پدرش بیابد. هرچند که بدبختی هایش زوتر از خودش به فسا رسیده بودند و کلفتی  خانه های اعیانی به رعیتی درمزارع و داس چینی محصولات کشاورزی زیر تیغ تند آفتاب مرداد ماه فسا نصیب بخت بد او شده بود.

با آهی بلند ادامه داد که آقای وکیل :حالا که پس از سال ها درد و رنج  قطعه زمین زراعی پدرم حکم مرهمی بر زخم دل دارد شورای روستا مدرک و سند می خواد تا ثابت کنم دختر استوار هستم. با وضعیت موجود تنها راه اثبات نسب  شهادت شهود بود ان هم شاهدی که به قطع و یقین علم داشته باشد که کوکب  فرزند استوار هست،سختی کار وقتی بیشتر شد که دریافتم برخی  اهالی روستا میگفتند استوار هیچگاه راجع به زن و بچه اش حرفی نزده واز کجا معلوم حرف های کوکب قصه نباشه...

تنها روزنه ی امید مدرسه ای بود که مادر کوکب آنجا مشغول به کار بوده  و باید راهی آنجا میشدم بلکه سرنخی به دست آورم لذا به قصد بررسی سوابق استخدامی مادر کوکب خانم راهی بوئین زهرا شدم که بیفایده بود و زلزله سال۴۱همه ی شهر و ویران کرده بود و هیچ نشانی از حضور مادر وی در مدرسه وجود نداشت لذا راهی قزوین شدم تا در اداره کل به جستجوهایم ادامه دهم پس از دو سه روز تلاش متصدی بایگانی آن دوره را پیدا کردم وقتی توضیحاتم را شنید گفت همکاری داشته به نام آقا رحیم که خاطرات هر روز بایگانی اداره را یادداشت می کرده...

اتاق سه در چهاری که دورتادور دیوارهایش قفسه بندی شده و به تفکیک هر ده سال خاطرات و مدارک آن دهه مشخص شده بودند لابه لای مدارک آقا رحیم به سند قابل توجهی دست یافتم،اداره سوم ارتش به کلیه درمانگاه ها و...ابلاغیه ای ارسال نموده بود که خدمات درمانی و بیمه ای خانم.....عیال درجه دار....به جهت انفصال از ارتش کان لم یکن اعلام می گردد ...

گرچه این نامه موید زوجیت مادر کوکب با استواربود اما برای اثبات رابطه پدر و فرزندی کوکب و استوار کافی نبود به مسافرخانه برگشتم وداخل آبدارخانه نگاهم به رنگ عقیق چای گره خورده بودکه مسافرخانه چی زد روی شانه ام و گفت:توکلت به خدا باشه جوون اگه پی کار خیر هستی خدا سبب ساز هست .گفتم:چیزی می دونید؟گفت:سالها پیش ننه مریمی  اینجا ظرفشو بود  که قبل ترها  زائو بوده و یادم هست که از یتیمی و بدبختی دختربچه ای حرف می زد که داخل کاروانسرای کنار جاده دنیا آمده بود. بنده خدا سالهاست که در مریضخونه بستری هست و ...

صبح علی الطلوع  پس از خواندن نمازصبح راهی آسایشگاه شدم تا ننه مریم را ببینم.خانه ای با درونی بیرونی های به جا مانده از معماری دوره قاجاربا حیاط مصفایی که شکوفه های درختان آلبالو و گیلاس زینت بخش کهنگی ساختمان بودند.هر گوشه از حیاط بانویی جوان نان و پنیری دهان مادرانی می گذاشت که غم غربت و بی کسی در چشمانشان فریاد می کشید.

ننه مریم می گفت ننه جان می بینی جور روزگار چه بر سر اولاد میاره؟چه دردی بدتر از محروم شدن از دیدار مادر!!خوش به سعادت خودم که نه شیرینی مادر شدن را چشیدم نه تلخی بی وفایی اولاد را، علی رغم کهولت سن و بیماری جذاب و گیرا حرف می زد و شروع کرد به نقل خاطرات:ننه مریم برات بگه که من بودم و یک آبادی ،هر زن زائویی دردش می گرفت ننه مریم فرشته نجاتش بود،ای روزگار انگار همین دیروز بود که مردم از یک صبح تا پسین بنده خدایی را از عرش به فرش اوردند و مشتی لات مملکت و به آشوب کشیدند،وقتی ژاندرام ها استوار را بردند من داخل کاروانسرا بودم که صدای جیغ تنها شدن تازه عروسش را شنیدم خودم جا و مکانش دادم وزن مدیر مدرسه را واسطه کردم تا ننه دخترهای مدرسه بشه و چند ماه بعد توی آزمایشگاه مدرسه کوکب دنیا آمد،خدا بیامرزدش اکرم مادر کوکب زن محجوبی بود اما پیشونی نداشت،گمونم ذات الریه گرفت و جا به جا بی دوا و درمون دست به دست عزرائیل رفت...آه جگر سوزی کشید و گفت: ننه بزرگم درست میگفت بخت و اقبال هر طفلی با بند نافش به دنیا میاد اگه مثل کوکب بند نافش وبا آوارگی و بدبختی بریدند فلاکت و بدبختی همزادش میشن و تا آخر عمر رهاش نمی کنند ...آنقدر جذاب و دقیق خاطرات آن روزها را نقل می کرد که  اصلا متوجه نشدم  دورتادور من و ننه مریم کل پرسنل آسایشگاه دوره کرده اند،از فرصت استفاده کردم ضمن توضیح ماوقع و مفهوم ماده۱۳۲۰قانون مدنی وماده۲۳۱آیین دادرسی مدنی از ایشان خواستم تا گواهی دهند که شاهد و ناظر شهادت ننه مریم بر اثبات نسب کوکب خانم به مادرش اکرم وپدرش استوار بوده اند.بلافاصله  استشهادیه ای تنظیم نمودم و حاضرین ذیل آنرا امضا و گواهی کردند.

قاضی دادگاه خانواده روند پیگیری ها و یافتن سرنخ های پرونده را که شنید از باب همکاری و کمک به کوکب خانم با کمی اغماض مستند به ماده۱۳۳۳قانون مدنی از وی خواست که سوگند یاد کند که فرزند استوار است و...

حکم اثبات نسب کوکب خانم به استوارکه صادر شد نوبت به تنظیم دادخواست انحصار وراثت و تقسیم ترکه  و پایان یک عمر در به دری و فلاکت این بانوی سختی کشیده  بود...

*وکیل پایه یک دادگستری.شیراز

۱۷۱۷

کد خبر 327760

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =