نگاهى به نمایش "ماجراى مترانپاژ" نوشته " الکساندر وامپیلوف" به کارگردانى "حسن معجونى".

"حسن معجونى" ابن روزها به واسطه حضور پر رنگ در سريال‌ها و برنامه‌هاى صداوسيما نام مهمى است و وقتى نمايشى به كارگردانى او روى صحنه است آدم دوست دارد برود و آن را ببيند، به ويژه وقتى گزارشى از اين اجرا در روزنامه ى شرق هم كار شده باشد.

پس در سفر اخير به ايران، براى ديدنِ اين كار به همراه خانواده به تماشاخانه ى "پاليز" رفتيم. 

فضا و حال و هواى تئاترى خوبى در اين مجموعه برقرار است. كارمندانِ خدمات بليت در كارشان وارد هستند و به خوبى و با اخلاقِ خوش با مراجعين برخورد مى كنند. پوسترهاى بزرگِ نمايش هاى گذشته و در حالِ اجرا بر ديوارهاى مجموعه خودنمايى مى كنند. آنها حرفه اى و با كيفيت خوب چاپ و كار شده اند.

چايخانه ى مجموعه پر است از انواع نوشيدنى هاى جالب و در كل فضاى دوست داشتنى و خوبى دارد و البته رفتارهاى كارمندان اين بخش هم با مشتريان مناسب است. 

اما يك نكته در اين ميان آزاردهنده است و آن اينكه مكان دستشويى مجموعه حتى بدون استفاده از تابلوى راهنما قابل تشخيص است! چرا كه بوى بد آن به شدت حتى از فاصله ى دور احساس مى شود.

بليت ها را از طريق سايت تيوال گرفتم. همه چيز خيلى خوب كار كرد. حتى با وجود خاموش شدن ناگهانى گوشى ام درست دقايقى پيش از رسيدن به سالن و متعاقب آن از دست دادن شماره ى پيگيرى؛ اما كارمند بليت گفت نگران نباشيد و با پرسيدنِ چند سوْالِ ساده بليت ها را چاپ كرده و به ما داد. گفتند اجرا در سالن شماره ى يك است. رفتيم تا سالن شماره ى يك را پيدا كنيم اما ما نتوانستيم تابلويى را پيدا كنيم كه به ما بگويد سالن شماره ى يك كجاست؟! ازدحام تماشاگران در مقابل پارچه نوشته اى كه روى آن نوشته بود "ماجراى مترانپاژ" ما را تا حد زيادى مطمئن مى كرد كه در جاى درستى ايستاده و منتظريم! در اين ميان خانمى از ما پرسيد مترانپاژ اينجاست؟ كه ما هم گفتيم به احتمالِ زياد!

مسئولان انتظامات، بى سيم به دست در جاى جاى  محوطه ديده مى شدند و اين اطمينان را ايجاد مى كردند كه همه چيز به خوبى پيش خواهد رفت. 

درِ سالن باز شد. يكى از بى سيم به دست ها اعلام كرد "اونهايى كه بليت دارند اول بروند داخل!" شب گذشته كه بليت ها را از سايت مى خريدم فقط يكى دو تا بليت براى خريد باقى مانده بود، پس خوشحال بودم كه توانستم بليت بخرم اما وقتى اعلام شد آنهايى كه بليت ندارند هم بعد از بليت دارها مى توانند وارد شوند برايم سوْال بود كه آنها را كجا خواهند نشاند؟ و البته حدسش خيلى سخت نبود! كلى تماشاگرِ اضافه بر ظرفيت سالن را در راهروهاى ميان رديف هاى صندلى ها جا دادند بدون اينكه كوچكترين عذرخواهى از تماشاگرانى كه روى صندلى ها نشسته بودند، انجام شود! 

وقتى داشتيم وارد سالن نمايش مى شديم يكى از كارمندان، به هر تماشاگر يك عدد بروشورِ نمايش را مى داد و با لحن خوشايندى مى گفت "خوش آمديد".

به نظر مى رسد مسئولين مجموعه به ايمنى سالن فكر نمى كنند! تصور كنيد با وجود آن همه نور افكن در اندازه هاى مختلف و سيم كشى ها و پارچه ها و مواد قابلِ اشتعالِ ديگر، ناگهان در اثر يك اتفاقِ پيش بينى نشده، آتش سوزى رخ دهد. در آن صورت با وجود اين همه تماشاگرِ اضافه بر ظرفيت چه بلايى بر سر آدم ها در سالن خواهد آمد؟! آيا آنها خواهند توانست به موقع سالن را ترك كنند؟

شايد طرح اين موضوع سخت گيرىِ بيش از اندازه به نظر برسد اما سالن هاى تئاتر ما نياز دارند اصول ايمنى را جدى بگيرند و به تماشاگر خود احترام بگذارند تا بازارِ گرم و خوبى كه دارند را بتوانند حفظ كنند. 

آيا بايد فاجعه اى رخ دهد تا سالن ها ايمن شوند؟

دو سال پيش كه به ديدنِ كار "شنيدن" به كارگردانى "امير رضا كوهستانى" در سالن "چهارسو" هم رفتيم وضعيت ايمنى نگران كننده بود. تعداد تماشاگران بيش از ظرفيت سالن بود، درهاى خروج اضطرارى ناكافى و نامطمئن بودند و از همه بدتر آنها كه در رديف آخر صندلى ها نشسته بودند وقتى به پشتِ سر خود نگاه مى كردند چاله ى عميقى را مى ديدند كه اگر به داخل آن مى افتادند به احتمال زياد فقط نيروهاى پلاسكو ديده ى! سازمان آتش نشانى مى توانستند آنها را نجات بدهند! و البته داخل آن چاله هم شده بود محل نگهدارى اجناس اسقاطى! در آن روز به اين فكر مى كردم كه امير رضا كوهستانى كه اين همه در سالن هاى اروپايى كار به روى صحنه برده است، كاش مى توانست تاثيرى هم بر سخت افزارِ تئاتر ايران بگذارد و جدى گرفتن ايمنى را در سالن هاى تئاتر جا بيندازد!

برگرديم به مترانپاژ. كار شروع شد. صحنه يك اتاقِ هتل را به ما نشان مى دهد. اتاق عرض و طولى به اندازه ى كل صحنه دارد. تخت خواب در سمت راست و درِ ورودى در سمت چپ قرار دارند. وقتى بازيگران عرض صحنه را طى مى كنند مجبورند حدود ده قدم بردارند! مابين تخت و در، يك ميل در سمت چپ صحنه قرار دارد كه بازيگران به صورت نيمرخ به تماشاگر گاهى روى آن مى نشينند. 

يك ابتكار خوب، پنجره ى اتاقِ هتل است كه به صورت شيبدار در طرف راست صحنه روى تختخوابِ دونفره كار شده است و براى صحنه ى سيگار كشيدنِ زنِ ساكن اتاق از آن استفاده مى شود. 

نور پردازى به طرز عجيبى انتهاى صحنه، جايى كه زنِ مقيم اتاق و ساير بازيگران گاهى در آن منطقه حضور دارند و بازى مى كنند را پوشش نمى دهد! و همه چيز در آنجا با نور كمتر نسبت به ساير مناطق اتاق مى گذرد. عريض و طويل بودن صحنه، حس يك اتاق بزرگ در يك هتل پرستاره را مى دهد اما داستان و لوازم صحنه كمتر به اين موضوع اشاره دارند. 

"مهناز ثروتى" در نقش "ويكتوريا" مهمانِ هتل در استفاده از دست ها و پاهايش موفق است. ميميك صورتش قابل قبول است اما بيان روشن و واضحى ندارد، به ويژه وقتى تند و عصبى صحبت مى كند قسمت مهمى از كلمات از دست مى روند. او نقش را خوب فهميده است و طبق داستان و عمل و عكس العمل هاى نمايش پيش مى رود و لباس و گريمش متناسب با كار و نقش طراحى شده اند.

"حسين اميدى" در نقش "پاتاپوف" كه به زور خودش را به اتاق ويكتوريا مى رساند تا بتواند از طريق راديو گزارش فوتبال مورد علاقه اش را بشنود، بيان و بدن خوبى از خود به نمايش مى گذارد و اوج و فرودهاى حسى درستى را مطابق با حوادث متن اجرا مى كند. صداى گزارشگر فوتبال به خوبى با بازى هايى كه با دكمه هاى راديو مى شوند هماهنگى دارد و كارِ گروه فنى قابل قبول است. "سياوش نائينى" فوتبالِ پر هيجانى را گزارش مى كند. "رضا بهبودى" در نقش مديرِ هتل، ستاره ى بى چون و چراى كار است و وظيفه ى خنداندن تماشاگر را كم و بيش يك تنه به عهده دارد. صداى صحنه اى، تسلط بر بدن و ميميكِ صورتِ فوق العاده به اضافه ى گريم خوب، لباس مناسب و چهره ى گيرا، همه و همه توسط او به كار گرفته شده اند تا او بتواند كار درجه يكى را ارائه بدهد.

"امير قاسمى" در نقش "پذيرش" عالى است. حضور كوتاه اما محكمى را دارد و با يك ديالوگ كوتاه خنده ى حسابى را از تماشاگر مى گيرد.

"مژده دايى" در نقش " مارينا" همسرِ مدير هتل كه شوهرش را بدون لباس هاى لازم! در تخت خوابِ خانم جوانِ ساكنِ اتاقِ هتل مى يابد و قرار است گره نمايش را توسعه و عمق ببخشد؛ به نظر مى رسد تا حالا تمرين صدا نكرده باشد! با اينكه از چهره و اندام خوب و متناسبى برخوردار است امانمى تواند بازى راحتى روى صحنه از خودش به نمايش بگذارد و تماشاگر بعد از مدت ها تلاش براى اينكه بفهمد بالاخره او دارد چه مى گويد؟! دست از تلاش بيشتر برداشته و دنبال كردنِ اين نقش را بى خيال مى شود!

"سعيد چنگيزيان" در نقش "كامايف" كه شيشه ى ودكا به دست وارد صحنه مى شود و سعى دارد ماجرا را مديريت كرده و پاسخِ سوْالِ "مترانپاژ يعنى چه؟" را با استفاده از تحصيلات دانشگاهى مورد ادعايش بدهد؛ بازى يكنواخت و با جذابيت اندكى را ارائه مى دهد. او معشوقِ زنِ مدير هتل است كه البته اين ماجرا در مقابل چشمان آقاى مدير هتل توسط همسرش افشا مى شود تا انتقام خيانت او را بگيرد. اين آقاى كامايف اما قرار است نيم نگاهى هم به خانم جوان ساكن اتاقى كه مدير هتل به حالِ نزار روى آن افتاده هم داشته باشد كه درست در همين بازى هاى در سكوت و پس زمينه، كم مى آورد. لباس و گريم متناسبى برايش انتخاب شده. سفيد و شفاف و سرِ بى مو در حالى كه پر از رمز و راز و مسئله است! اغلب در مركز صحنه به چپ و راست رفت و آمد دارد. قدم هاى خوبى بر مى دارد اما بازى اش تاثير زيادى بر ضرباهنگ كلّ كار ندارد.

"حسين حسينيان" در نقش "بوريس" كه به بالين دوست قديمىِ در حالِ احتضارش بر تختِ هتل آمده؛ با بازى آرام و اداى ديالوگ ها با صداى پايين اما به صورت قابل فهم براى تماشاگر، فضاى لازم براى "رضا بهبودى" در نقش مدير هتل را ايجاد مى كند تا لحظه هاى خوب نمايشى با بازى اين دو نفر ايجاد شوند. لباس و گريم "بوريس" از نكات قوت كار است.

فضاى نمايش با اشاره ى مستقيمى كه در آن به "كا گ ب" مى شود، در دوران شوروى مى گذرد. سوْال و گره نمايش اين است كه اين مهمانِ مردِ هتل كه كارش مترانپاژ است! و براى گوش كردنِ گزارش فوتبال به اتاق بغل دستى كه خانم جوان و جذايى در آن ساكن است وارد شده و بعد توسط مدير هتل و على رغم ميلِ خانم جوان! با اعمالِ زور به بيرون پرتاب شده چه كسى است؟! و يك مترانپاژ به طور مشخص چه كار مى كند؟! نكند شغل مهم و دولتى داشته باشد و به خاطر برخورد بدِ مدير هتل، دودمان او را به باد فنا بدهد؟!

نمايش حكايت از جامعه ى بسته اى مى كند كه در عدم حضور قانونِ شفاف و قوه ى قضاييه ى مستقل هر كارمند يك اداره ى دولتىِ مهم ممكن است بتواند هستى كسى را به خاطر مسائل شخصى نابود كند. مشخص است كه نويسنده ى نمايشنامه كه در بروشور "ألكساندر وامپيلوف" معرفى مى شود، سعى داشته جنبه هاى طنز و لحظه هاى خنده دار ايجاد كند كه در اجرا هم به خوبى اين لحظه ها و موقعيت ها درآمده اند و كارگردانى از اين لحاظ موفق است و حسابى از تماشاگران خنده مى گيرد به صورتى كه تماشاگران گاه مجبورند اشك چشمانشان را كه در اثر خنده ها ى فراوان جارى شده، پاك كنند، اما معلوم نيست چرا به جنبه ى ترس و اضطرابِ موقعيت نمايشى پرداخته نشده است. مدير هتل از ترس و به دنبال جوابِ اين سوْال كه مترانپاژ كارش چيست و نكند شغل امنيتى، سياسى يا هر چيز مهم ديگرى باشد كه بتواند به خاطر رفتار بدى كه با او داشته، از هستى ساقطش كند، خود را به هر درى مى زند و هر كارى را انجام مى دهد تا نكند گير بيافتد؛ اما در روايتى كه حسن معجونى براى ما روى صحنه آن را مى نويسد، جنبه ى خنده و طنز ماجرا بر جنبه ى ترس و اضطراب آن سنگينى شديدى مى كند تا در نهايت كلِ كار در اين ديالوگِ مدير هتل خلاصه شود كه "چرا هر روز به جاى كلماتى كه ما به آن عادت كرده ايم كلمه ى جديدى درست مى كنند و آدم را گيج مى كنند؟!"

به نظر مى رسد تزريق اندكى هول و هراس و اضطراب به وسيله ى كارگردان مى توانست به صداى قهقهه هاى تماشاگران عمق هم ببخشد تا وقتى از سالن بيرون مى آيند تنها خاطره اى كه از ديدنِ كار دارند خنديدن نباشد بلكه تماشاگر، به ويژه نوع ايرانى آن كه خيلى هم با موقعيت پيچيده اى كه مدير هتل در آن گرفتار شده، غريبه نيست؛ به ياد خودش بيافتد و هيچ وقت نتواند مزه ى ديدنِ مترانپاژ را از ياد ببرد! تجربه ى لذت بخشِ ديدنِ نمايشى كه در آن هم مى شود خنديد و هم ترسيد، فراموش ناشدنى خواهد بود!

اما حسن معجونى بيشتر ما را خنداند و كمتر ترساند!

به اميد پايدارى گروه تئاتر "ليو" به سرپرستى حسن معجونى و ديدن كارهاى خوب در آينده از اين گروه پرتلاش.

کد خبر 692541

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 8 =