رضا محبی: احسان شریعتی در این نشست ضمن بیان اینکه فلسفه اساساً میتواند بنیانی برای بررسی اسلام از زوایهای بسیار مهم باشد با اشاره به نخستین حرکت توسط سیدجمالالدین اسدآبادی پرداخته و وی را آغازگر اندیشهای بسیار مهم در روند پویایی و حرکتی اسلام دانست.
وی در این مورد گفت: «هدف و مسیر سیدجمال، احیای عقلانیت و به خصوص فلسفه در عالم اسلام بوده است و از آنجا فرصت مناسبی برای وی در زمینه گسترش و توسعه آرا و نظریاتش بهوجود نیامد، دنباله رو راه ایشان در آثار اقبال لاهوری به مراتب بیشتر شکل گرفته و کامل شده است. اقبال لاهوری در آثار و نوشتههایش به روند گسترش عقلانیت و مفهوم نگرش عقلانی و فلسفی اسلامی پرداخته است و بیشک مهمترین الگوی پیگیری معاصر چنین اندیشهای، دکتر علی شریعتی است؛ وی توانست نگاهی مکتبی را در این عرصه بهوجود بیاورد».
احسان شریعتی در ابتدای جلسه ضمن بحث بر روی رسالهاش پیرامون نحوه ورود افکار هایدگر در ایران و تأثیر آن بر افکار کسانی چون احمد فردید، از مطالعات و کارهایش در پبرامون فلسفه سخن به میان آورد.
احسان شریعتی فلسفه قرن بیستم را نوعی واکنش به ستیزهای قرن نوزدهم-یعنی ایدهالیسم آلمانی و دیالکتیک هگلی- دانست و گفت: «یاسپرز در این زمینه از دو استثنای قرن نوزدم یاد میکند و آن دو «نیچه» و «کییرکگارد» میباشند. نیچه و کییر کگارد را میتوان الگوهای پیشرو فلسفه قرن بیستم قلمداد کرده که نوشتهها و نظریاتشان هم اکنون در جریان بحث و نقد و تفسیر است و به نوعی فلسفهشان راهگشای قرن بیستم بوده است. نیچه در نظریه مهم خود «اراده معطوف به قدرت»، دو قرن آینده را قرن نهیلیسم فعال میخواند. اما از آنجا که نیچه بیشتر اندیشههایش را در قالب گفتاری ادبی و متونی خاص نوشته است و قلم او زبانی آموزشی و علمی ندارد، نمیتوان در مورد وی به عنوان یک نهیلیسم فعال نظری صادر کرد و همین تفاوت در بیان اندیشههایش، قرائتهای گوناگونی از نظریاتش را برای صاحبنظران و منتقدان امروز فلسفه و علوم اجتماعی باقی گذاشته است.
نکته مهمی که در آثار نیچه جلوهای نمایان دارد، مسأله «مرگ خدا» است. البته باید دانست که مرگ خدا در نگاه نیچه قتل خداست و نه یک مرگ طبیعی و نیچه در آثارش به دنبال قاتل خدا میگردد و آن را کلیسا معرفی میکند. نیچه کلیسا را تابوت خدا میداند و البته لازم به ذکر است که خدا در این بحث خدای مسیحی است که قابلیت مردن و «میرایی» دارد، چرا که خدا در تعالیم یونان باستان مساوی نامیرا است و این بدان معنی است که خدا هرگز نمیمیرد و پایانی ندارد و درست در فلسفه دین اسلام نیز خدا امری پایان ناپذیر است.
نیچه قاتل دومی را که معرفی میکند «انسان» است. میشل فوکو در کتاب «کلمات و چیزها» در این مورد مینویسد: «وقتی نیچه از مرگ خدا سخن میگوید از مرگ قاتل خدا یعنی انسان حرف میزند».
و اما استثنای دیگراین قرن کییرکگارد است که فلسفه قرت بیستم و به خصوص فلسفه پس از جنگ دوم جهانی متأثر از آثار اوست. نظریه کییر کگارد مبدأیی برای شکلگیری اگزیستانسیالیستی است که بعدها سارتر مانیفست آن را نوشته و پس از مدتی وجه قالب تئوریهای اروپایی شد. این مکتب به خدا به مثابه نوعی «خدا غایب انگارانه» نگریسته و یک روایت سارتری را در این موضوع مطرح میکند که قبلترها گابریل مارسل بدان پرداخته بود.
این موضوعات در قرن بیستم با آرا هایدگر پیوند خورده و از دل فلسفه قرن نوزدهم آثار نیچه و کییر کگارد پدید آمده و اندیشه هایدگری پدید میآید.
احسان شریعتی در ادامه دو چهره قرن بیستم را «هایدگر» و «ویتگنشتاین» دانست و گفت: «اگر فلسفه قرن بیستم را از زاویهای دیگرمشاهده کنیم میتوانیم از آموزگاران ظن یاد کنیم».
نیچه فروید و مارکس از این منظر مهمترین چهرههای این قرن میباشند. نیچه با مطرح کردن مفهوم آگاهی از نوع ارادههای معطوف به قدرت تحولاتی اساسی در اندیشه ایجاد کرد. به عقیده نیچه آگاهی نوعی از خواستها، غرایز و ارادههای انسانی است که فرد میتواند با تقویت و دنبال کردن آن به آن سر و شکلی درخورد توجه دهد. به عقیده نیچه انسان اصولاً میدان جنگ ارادهها و غرایز و خواستههاست که یکی از اینها «آگاهی» است. «جمله من میاندیشم در واقع چنین است که من میخواهم بیندیشم و این خواستن نوعی از اراده معطوف به خواست انسان است بدین معنی که من اراده کردهام که بیندیشم».
فروید نیز در این میان از مفهوم «ناخودآگاه» سخن میگوید. وی آگاهی را مثل آیسبرگی متصور میشود که بخش کوچکی از آن تحت عنوان آگاهی بیرون از آب واقع شده است و بخش اعظمی از آن تحت عنوان ناخود آگاه انسانی در تاریکی به سر میبرد. در ادامه نیز یونگ برداشتهایی متفاوت از این نظریه را بررسی و تبیین کرد.
اما مارکس نسبت به آگاهی نگرشی متفاوت دارد. مارکس آگاهی را روبنایی میداند که که زیر بنایی با عنوان «زیست و تولید » دارد. نگاه ایدئولوژیکی مارکس به مفهوم آگاهی از نگاه هانا آرنت چنین برداشت میشود که این همان ایدهالیسم آلمانی است. به عقیده وی مارکس نخستین تعریف از ایدئولوژی را میآورد که در سیر اندیشهاش مشخص است».
احسان شریعتی در زمینه شکلگیری ایدئولوژی چنین گفت: «ابتدا این لیبرالها بودند که مفهوم ایدئولوژی را مطرح کرند و همانها هستند که امروز مخالف سر سخت آن هستند».
همچنین مارکس در زمینه آگاهی معتقد است که این آگاهی کاذب است که فرد منشاء ایده خود را فراموش میکند و به روزمرگی دچار میشود، در واقع آگاهی واقعی آگاهی از منشاء خود میباشد.
احسان شریعتی در بررسی رویکرد فلسفه در قرن بیستم به فلسفه کشورهای مختلف اروپایی در بستر زمانی و مکانی خود اشاره کرده و این مسأله مهم قلمداد کرد. وی فرانسه را مثالی از یک کشور صاحب فلسفه و نظریه دانسته و در مورد فلسفه در این کشور گفت: «در فرانسه سه اثر بسیار برجسته در قرن بیستم وجود دارد. کتاب «تکامل خلاق» (1907) اثر برگسون، «هستی و نیستی» سارتر (1923) و «کلمات و چیزها» اثر میشل فوکو (1966).
موضوع تکامل خلاق نوعی از بازاندیشی زندگی انسانی است. ایده مرکزی برگسون زمان بوده است. زمان نه مکان است و قابل مقایسه بلکه حرکتی مستمر است و به نوعی استمرار ذهنی و روانی است.
سارتر در کتاب هستی و نیستی در واقع به هستیشناسی هایدگر و پدیدارشناسی هوسرل میپردازد. در این کتاب از مفاهیم و فلسفه هایدگر سخن گفته است، اما نکته مهم و قابل توجه این است که هایدگر فلسفهاش را از زبان آلمانی گرفته و به تولید واژههایی میپردازد که بعضاً در زبانهای دیگر قابل ترجمه نیست و شاید یکی از مهمترین ایرادهای فلسفه هایدگر همین موضوع است. هایدگر از نوعی هستی انضمامی سخن به میان میآورد که در مفهوم کلمه «دازاین» بدان میپردازد».
شریعتی در ادامه از فلسفه قارهای سخنانی را مطرح کرده و آن را نوعی تفکر فلسفی انگلوساکسنی نامید که توسط فلسفه امریکایی مطرح میشود.
وی در پایان به بررسی و مقایسه چگونگی روند حرکتی فلسفه در غرب اشاره کرده و گفت: «چیزی که در مورد غرب باید بیاموزیم این نکته است که آنها ابتدا به خودشان نگاه میکنند و روند اشکالات و کمبودها را در درون خود دیده و پس از شناسایی ضعفها به باز تعریف خود میپردازند. این روش به پرسش گرفتن خود شاید مهمترین عامل حرکت و پیشرفت جوامع غربی بوده است. حال اینکه ما بدانیم که چگونه باید خود را به پرسش بگیریم و چگونه به نقد از خود بپردازیم و این مسألهایست که غالباً بدان بیتوجهیم».






نظر شما