۲۰۸ نفر
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۰۸:۴۷
داستان | ساعت‌ات را به وقت گل نرگس تنظیم کن | قسمت ۱۱

>>> برای خواندن    قسمت ۱ داستان،     می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید. 
>>> برای خواندن    قسمت ۲ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید. 
>>> برای خواندن    قسمت ۳ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید. 
>>> برای خواندن    قسمت ۴ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.
>>> برای خواندن    قسمت ۵ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.
>>> برای خواندن    قسمت ۶ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.
>>> برای خواندن    قسمت ۷ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید. 
>>> برای خواندن    قسمت ۸ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.
>>> برای خواندن    قسمت ۹ داستان،    می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.
>>> برای خواندن    قسمت ۱۰ داستان،   می‌توانید همین‌جا را کلیک کنید.

قسمت ۱۱


با آن‌که عقربه‌های ساعت نیمه شب را نشان می‌داد، ابایی نداشت که دست به تلفن شود. شماره مسعود را گرفت و  در میان بُهت‌ و ناباوری او، بی‌آن‌که حرفی از پیدا کردن دفتر خاطرات به میان بکشد، قرار و مدار ملاقات را گذاشت.

فردا رأس ساعت ده صبح، مرد پیش از رفتن به بلوار سرباز، توی پارک مهر بود. یک ساعت زود آمده بود، زیرا می‌خواست قبل از ساعت یازده، در آخرین دیدار، برخلاف همیشه، این‌بار او باشد که زود می‌رسد تا بلکه جبرانی شود برای همۀ دیر رسیدن‌های دوران جوانی. حالا که به مدد سن و بیماری، عاقله مردی شده و گاه‌گداری می‌توانست از پوستۀ مفاهیم پُرتکرار، عبوری هر چند کوتاه و موقت به درون‌شان داشته باشد، کلماتی چون «زود»، «دیر»، «بلند»، «کوتاه»، «زشت»، «زیبا» دیگر برایش آن معانی انحصاری سابق را نداشتند تا بخواهد خود را دربست در اختیارشان بگذارد. با این‌حال در پارک مهر «زود»، هم‌چنان زود بود و «دیر» هم‌چنان دیر. قدم‌زنان به محل همیشگی رسید. در اولین نگاه، آن درخت کاج و نیمکت سبز زیر آن، یک‌جا و در یک قاب، چشم‌هایش را پُر کردند. باور کردنی نبود. بعد از گذشت بیش از ۲۵ سال، نه کاج پیرتر شده بود و نه آن نیمکت همیشگی رنگ و رو رفته‌تر. زمانه حسابی به آن‌ها ساخته بود. معلوم می‌شد گاه نفوذپذیری اشیاء در برابر حوادث خُرد و کلان، به اندازۀ نفوذپذیری بعضی از انسان‌ها، چندان گزنده نیست. چون کودکی، ذوق‌زده از دیدن اسباب‌بازی‌هایش، از خوشحالی می‌خواست بال در بیاورد:
«چه مقاومتی! راستی که از درخت‌ها باید آموخت...»

و خود را به آن کاج چسباند و دستِ نوازشی به سر و روی‌اش کشید. کنده‌کاری‌های عشاقِ ره‌گذر، انگشتان‌اش را خراشیدند. اما او هنوز از لمس درخت، همان لذتی را می‌بُرد که سال‌های سال پیش، قبل از این‌که به خیل جمعیت عشاق، این‌چنین افزوده شده باشد. زِبری زخم‌ِ کنده‌کاری‌ها از شادی کودکانۀ او چیزی نمی‌کاست:
«چقدر دل‌ام برایت تنگ شده بود...»

و بغض کرد:
«می‌دانی چند سال است که ندیدم‌ات؟ فرزند بزرگ مسعود الان هم سن و سال آن زمان ماست. ما را یادت می‌آید؟  بخش زیادی از دوران قبل و بعد از دانشجویی من و او زیر نگاه‌های تو طی شد. چقدر این‌جا را دوست داشتیم. خانهٔ دومی بودی برای ما. آن فروشندۀ بستنی‌های قیفی و آن عکاس دوره‌گرد را چه‌طور؟ خاطرت هست که یک‌بار چقدر پیله کرد تا چند عکس فوری در کنار تو از ما دو نفر بگیرد، به شرط آن‌که پول‌اش را کم‌کم و قسطی هم که شده به او بدهیم... نشان به آن نشان که تا قسط آخرش را از ما وصول نکرد، حتی حاضر به نشان دادن هیچ‌کدام‌شان نشد که نشد. با این‌حال، دست‌اش درد نکند. آن عکس‌ها تنها یادگاری است که از آن دوران داریم. جای‌شان در آلبوم مسعود امن است. من همان وقت هم علاقه‌ای به داشتن یادگاری نداشتم...»

و خود را از درخت کَند و بنا کرد به تماشایش:
«مثل این‌که هنوز از گیجی بیرون نیامده‌ای! چه‌طور یادت نمی‌آید؟ پارک به این کوچکی، تا به‌حال مگر چند دو نفر مثل ما به خود دیده که تو به جا نمی‌آوری‌مان؟ ما زیر سایۀ تو بزرگ شدیم، قد کشیدیم و پا به عرصه گذاشتیم. زیرِ شاخه‌های بلند تو بود که با انبوه کتاب‌ها و اندیشه‌ها آشنا شدیم و بیشتر آموختیم. من شیفتۀ داستایوسکی بودم و او دل‌دادۀ تولستوی. از شکسپیر خیلی سر درنمی‌آوردیم. برای همین بود که فکر می‌کردیم نمایش‌نامه‌ها را باید دید، نه آن‌که خواند.»

و انگار که کاج را بی‌تفاوت و مشکوک یافته باشد، با گله‌مندی ادامه داد:
«شاید حق با تو باشد. شاید لازم است بیشتر برایت بگویم...»

و سکوت کرد. دنبال چیزی می‌گشت. یک نشانه که با آن، به کاج پیر ثابت کند او، یکی از همان دو نفر است. عاقبت، آن‌چه را که می‌جست، توانست از پستوی ذهنش بیرون بکشد. فریاد زد:
«دانستم! ما همان بچه‌هایی هستیم که خیلی زود بزرگ شدیم. در بچگی، بزرگی‌ها کرده‌ایم...»

و بی‌اختیار دست‌اش به سمت حفرۀ کاج نشانه رفت. همان حفره‌ای که  چون خانه‌ای درختی، مخفی‌گاه انبوه کتاب‌ها بود. چون پرنده‌ای که بعد از گذشت سال‌ها دوری، از سفر به لانه برگشته باشد، سراسیمه به کاویدن پرداخت. در اولین تماس‌، با انباری از برگ‌های پوسیده و کُپّه‌ای از خار و خاشاک، مجبور به خوش‌وبِش شد. اما رفته‌رفته که طول دست‌اش به عمق حفره رسید، به یک‌باره مثل آن‌که به کوهی از طلا دست یافته باشد، هیجان‌زده و مبهوت دست‌اش را بیرون کشید. ابتدا یک کتاب بیرون آمد، بعد دومی و سومی و سپس آخری. سه تا از آن‌ها کتاب سه‌جلدی جنگ‌وصلح تولستوی بودند، و آن دیگری نیز جنایت‌ومکافات داستایوسکی.

عرق از سر و کلّه‌اش جاری شد. گرم‌اش شده بود. شگفت‌زدگی‌اش در آن لحظات، پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسید. بعد از گذشت سالیانی دراز، هر چهار کتاب هنوز در مخفی‌گاه خود بودند. این تصمیم، به دنبالِ خوانده شدن آن‌ها گرفته شده بود. بعد از آن چهار ماهی که خواندن‌شان طول کشیده بود، دیگر هیچ‌کدام نیاز نداشتند تا کتاب‌ها را صاحب شوند. بخشیدن سخاوت‌مندانۀ کتاب‌ها به شریک پیرشان کاج، تنها راه‌حلی بود که می‌توانست به آن‌ها گوشزد کند مسیر زندگی از جای دیگری می‌گذرد.

مرد با یک بغل کتاب سال‌خورده و گرد گرفته، روی نیمکت نشست و بنا کرد به زدودنِ آن همه گرد و غبار. اول از سه‌جلدی‌ِ جنگ‌وصلح شروع کرد:
«مسعود شما را بیشتر دوست داشت.»

و ادامه داد:
«معذرت می‌خواهم جناب تولستوی...  شما مستحق این همه خاک خوردن و فراموش شدن نیستید.»

هر سه جلد را گردگیری کرد و کنار دفترچۀ خاطرات مسعود گذاشت. نوبت به داستایوسکی که رسید، بی‌آن‌که غبار از چهره‌اش بزداید، آن را گشود و اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. شتاب‌زده صفحات را ورق می‌زد و بخش‌های مختلف کتاب را با سرعت پشت سر می‌گذاشت. خوب می‌دانست به دنبال کدام فراز از کتاب می‌گردد. بخش‌ پایانی‌اش، او را هم‌چنان مثل روز اول به سوی خود فرا می‌خواند. آن‌جا که راسکلنیکف، مجبور به رقم‌زدنِ بزرگ‌ترین فرازِ زندگی‌اش، در نهایت بیچارگی و استیصال شده بود. فقط بیست صفحۀ پایان کتاب باید ‌خوانده می‌شد تا می‌فهمید مسیر دردناک تسلیم در برابر مکافات عمل را او چه‌گونه طی می‌کند و عاقبت‌اش به کجا می‌کشید. بیان تا این اندازه بیچارگی، آن هم فقط در بیست صفحه، آیا  اصلا شدنی بود؟  عجله‌اش در برگشتن به پارک مهر برای فهمیدن همین بود:

«سونیا با صدایی لرزان و شرم‌آلود تمنا کرد:
- لاقل بک بار دعا بخوان.
- بفرما، هر قدر که مایل باشی، دعا می‌کنم! و از ته قلب سونیا، از ته قلب...

اما در واقع می‌خواست چیز دیگری بگوید. راسکلنیکف چند بار بر خود صلیب کشید. سونیا رودوشی خود را برداشت و بر سر افکند.شالی بزرگ، لابد، همان شالی که مارمالادف صحبت‌اش را می‌کرد، «شال فامیلی». این فکر از خاطر راسکلنیکف گذشت، اما سوالی نکرد. واقعاً خودش هم احساس می‌کرد که بسیار بی‌حواس و به‌طور زشتی نگران شده است. از این حال بیم‌ناک شد. ناگهان از این‌که سونیا می‌خواهد به اتفاق او بیاید، متعجب گردید. با خشم و کم‌دلی، در حالی که به سوی در می رفت، فریاد زد:
- چه می‌کنی؟ تو کجا می‌آیی؟ بمان، بمان! تنها خواهم رفت.

و چون از در خارج می شد، ادامه داد:
- برای این کار که یک لشکر لازم نیست.»

مهارت داستایوسکی در وصفِ حالاتِ قهرمان رمان‌اش که مرتکب قتلی شده بود گویی ته نداشت. مرد تکه تکه و بریده بریده همه را پشت سر می‌گذاشت تا به انتها برسد. بار اول هم همین کار را کرده بود. همان وقت که او نیز مثل مسعود مجبور به تنهاخوری شده بود.

«راسکلنیکف با لبانی رنگ پریده و نگاهی منجمد، آهسته به او نزدیک شد، با صندلی‌اش مماس گردید، با دست به آن تکیه داد، خواست چیزی بگوید، اما نتوانست. فقط صداهایی بی‌معنی شنیده شد و بس.

- حالتان به‌هم خورده! بفرمایید، بنشینید روی صندلی بنشینید! آب!

راسکلنیکف بر روی صندلی فروافتاد اما چشم از صورت ایلیا پتروویچ که به طور زننده‌ای حیران می‌نمود برنداشت. هر دو لحظه‌ای به هم نگریستند و منتظر ماندند. آب آوردند.

راسکلنیکف با دست آهسته آب را کنار زد و آرام و مقطع، اما کاملا واضح گفت:
- این من بودم که چندی پیش زن کارمند و خواهرش لیزاوتا را با تبر کشتم و اموال‌شان را دزدیدم.

ایلیا پتروویچ دهانش باز ماند. از هر طرف به دورشان جمع شدند.

راسکلنیکف اعتراف خود را تکرار کرد.»

دوباره‌خوانیِ این بخش از کتاب، متأثرش کرد. بار اول هم که داشت به تنهایی آن را می‌خواند، همین‌قدر متأثر شده بود. نفسِ راحتی کشید. همان نفس راحتی که همان وقت هم کشیده بود. با پی بردن به تصمیم قهرمان رمان، دیگر دلیلی نداشت به خاطر قولی که بابت تنها نخواندن کتاب زیر پایش گذاشته بود عذاب وجدان بگیرد. ارزش‌اش را داشت. خیال‌اش آسوده شده بود.

اصلا چه باید می‌کرد. درست در لحظاتی که کتاب به حساس‌ترین نقطۀ خود رسیده بود و پای سرنوشت یک آدم مفلوک در میان بود، وقت‌شان پایان ‌یافته و آن دو باید خواندن را تعطیل می‌کردند تا قرار بعدی. به خانه برگشت و هر چه کرد طاقت نیاورد تا قرار بعدی صبر کند.  بیش از آن که  نگران راسکلنیکف باشد، نگران یک اندیشه نیمه‌کاره در ذهنش بود که او را با خود به کجا خواهد برد. می‌خواست بداند حالا که راسکلنیکف به قتل اعتراف کرده است آیا شهامت این را داشت که خود را برابر دردناکی تسلیم نیز متقاعد نموده و بگذارد دستان گناه‌آلودش در رنج محکومیت تطهیر شود.    

این‌ها آن چیزهایی بود که در آن روز، مرد را وادار کرد مخفیانه دوباره به پارک مهر برگردد. آن‌چه را می‌خواست بداند، دانسته بود. با آن‌که حتم داشت راسکلنیکف همان وقت که خود را به اعتراف واداشت، بیش از نیمی از راه رفته و خودش را برای رقم‌زدن عاقبتی نو آماده کرده بود، اما باید بیشتر می‌خواند تا می‌فهمید که چه‌طور پیش‌قدم شدن در تن‌دادن به مجازاتی عادلانه کافی بود تا هر مجرمی را سزاوار بخشش نماید.

لبخند زد:
«گمان کنم دیگر از راسکلنیکف گفتن کافی باشد. چقدر خوب است که داستایوسکی دیگر زنده نیست تا بازهم از این رمان‌های پر از شوربختی برای‌مان بنویسد.»

به نظر مرد، همه حامل رگه‌هایی از گناه بودند و دست‌های‌شان اگر به خونی آلوده نبود، به جرمی چه کوچک و چه بزرگ که آلوده بودند. از آدم‌هایی که خوبی‌های‌شان هم، حتی گاه بدی است، چه توقع دیگری می‌شد داشت. آدم‌هایی که در بیش‌تر اوقات، همواره دو دسته نبودند که یک دسته در حال قصاص دادن باشند و دستۀ مقابل در حال قصاص شدن. بیشتر آدم‌ها  اغلب فقط یک دسته بودند و بسته به نوع و اندازه جرم‌شان، گاه در حال قصاص شدن‌اند و گاه مشغول قصاص کردن و چه بسا که این هر دو نقش را خیلی‌ها توأمان مجبور به بازی کردن می‌شدند.

کتاب‎‌ها را به حفرۀ و مخفی‌گاه برگرداند و نگاهی به ساعت‌اش انداخت. پانزده دقیقه تا ساعت یازده وقت باقی بود. به انتهای پارک چشم ‌دوخت و از نو نوازش‌گرانه دستی به سر و روی درخت کشید:
«برای همه چیز ممنون‌ام... تو امانت‌دار خوبی هستی... کار دیگری برایم بکن...»

و دفترچۀ خاطرات را نیز به داخل حفرۀ افزود:
«به‌تر است این یکی هم پیش تو باشد. تو نشان دادی این‌جا از همه جا امن‌تر است...»

و مکث کرد و سپس ادامه داد:
«من باید بروم... قبول کن که گاهی، ندیدن بهانۀ خوبی‌ است برای از درد نشنیدن.»

و در حال دورشدن اضافه کرد:
«خداحافظ... خداحافظ... سلام مرا به مسعود برسان و از طرف من برای خواندنِ دفترچۀ خاطرات‌اش از او عذرخواهی بکن... اما نه... به‌تر است چیزی نگویی. بگذار به عهدۀ سرنوشت... بگذار تقدیر، بیش از آن‌چه می‌داند، او را نرنجاند. بگذار از فاصله‌ای که بین ما افتاده، این او باشد که بیش از یک‌بار رنجیده نمی‌شود.»

و از پارک بیرون زد.

نسیم می‌وزید و کاج، بار دیگر تنها بود...

این داستان ادامه دارد

کد خبر 1258949

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =