۳ نفر
۹ شهریور ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۶
خاطراتی از کردستان عراق

اواخر مهرماه 1364بعد از پنج ساعت کوهپیمایی در آن سوی مرز های غربی به رشته کوه های دال زرین در ارتفاعات موسوم به هزارقله در منطقه عملیاتی کردستان عراق رسیدیم.

این منطقه عملیاتی بر خلاف مناطق عملیاتی جنوب فاقد خاکریز بود. به دلیل پشتیبانی خط راس کوه از ما، نیاز فوری حتی به ساخت سنگر هم نبود. ما در شیب شرقی کوه چند ردیف سنگ به ارتفاع هشتاد، نود سانتیمتر چیدیم و همین ما را از گزنده توپخانه عراقی ها که روزانه قبل از ظهر، چند نوبت گلوله روانه ما می کردند، محافظت می کرد. روز بعد استقرارمان، در امتداد سنگرهای سنگی گردان پیاده موسی بن جعفر از لشگر چهارده امام حسین، محلی رابرای برپایی پست امداد، با راهنمایی فرمانده گردان مشخص کردیم. از فردای حضورمان با دو دستیار امدادگر، همچون فرهاد، به کوه کنی مشغول شدیم.طی هشت روز، مساحتی به ابعاد 16 متر مربع را از دل کوه، سنگ و خاک بیرون آوردیم و به این ترتیب فرورفتگی را برای حراست از خویش و مجروحان احتمالی عملیات پیش رو، تهیه و تدارک کردیم.

برای تامین آب شرب مان، چشمه ای در دره کوه قرار داشت که روزانه یک نفر مسئول بود تا با گروهان قاطر ها که به آن گروهان قاطریزه می گفتند، برای کل نیروهای مستقر، آب بیاورد.  یک روز از روز هایی که  نوبت من بود تا  برای آبرسانی ، به پایین کوه محل استقرارمان بروم، قاطر هارا حمایل کردند و رهبریشان را به من سپردند. در مسیر پایین رفتن  از شیب کوه چندان مشکلی نبود اما در راه بازگشت، پای یکی از قاطر ها که بارش را نتوانسته بودم خوب تنظیم کنم، در یک نقطه پرشیب لغزید و حیوان بیچاره تا پایین دره با چهار گالن بیست لیتری آب هم چون توپ می غلطید. آب‌ها که ریخت. اما بد تر از آن، بند حمایلی بود که به زیر شکم قاطر فرو رفت وجراحت چندش آوری را پدید آورد .چند روزی به عنوان پزشکیار، کارم پانسمان آن قاطر بیچاره بود و البته با هربار نزدیک شدنم لگد می پراند. آن چشمه ی پایین کوه، آب بسیار سبک و گوارایی داشت.

ثمره ی نوشیدن آن آب گوارا، البته که پر اشتهایی و پرخوری ما بود. بگونه ای که تا مدتی که آنجا بودیم علاوه بر صبحانه نان و پنیر، چای شیرین، هر روز چاشت کنسرو ماهی می خوردیم وناهار نیز چلو کباب برگ ویا جوجه کباب که البته توسط تدارکات هر روز ساعت یازده در کنار چشمه، پای کوه تحویل مان می شد. شبی از آن شب های تاریک بی ماه، نوبت من بود که در  سنگر کمین نگهبانی دهم. باران تندی می بارید وهر از گاهی صدای زنگ تلفن صحرایی سنگر بگوشم می رسید. اما هر چه گوشی را بر می داشتم کسی پاسخ نمی داد.نزدیک پایان نگهبانی ام ناگهان صدای عطسه چار پایی را شنیدم. قدری با دقت به اطراف چشم دوختم. سرو کله یک سیاهی نمایان شد.قامتی بلند و سیه چرده، با شبه چند چارپا نیز در عقب او تجهیزاتی را بار زده بودند.تمام تنم می لرزید. فریاد زدم:تکان نخور شلیک می کنم و گلنگدن کلاشینکف را کشیدم.

 فریاد زد: نزن من ایرانی ام.اما من باورم نمی شد. چرا که شنیده بودم که نیروهای استخبارات عراق هم فارسی می دانستند.به او گفتم روی زمین دراز بکشدو این کلمات(گچ؛ژرژت؛چادر) را مکرر تکرار کند تا متوجه شوم ایرانیست . سیاهی دراز کشید و مشغول تکرار کلمات بود اما من جز شبح چارپایان و سیاهی چیزی نمی دیدم که ناگهان صدای فرمانده گردان، سلمانی که اینک از سرداران سپاه است و فریاد می زد : اقا سید نزنش، خودیه! به گوشم رسید، آرام گرفتم. آن سیاهی از نیروهای اطلاعات عملیات لشگرمان بود که برای تامین بنیه دفاعی ما با سه قاطر، ضد هوایی دولول 23 آورده بود. ماجرای آن شب تاریک و سیاهی بخیر گذشت.

فردا صبح آن سیاهی برایم تعریف کرد که از تاریکی شب راه را گم کرده  و از روبرو (هم جهت استقرار عراقی ها) به ما رسیده بود.  عملیات پیش بینی و تدارک دیده شده البته اجرا نشد. فقط با یک گردان دو تپه مشرف به سد دربندی خان را تصرف کردیم و به پدافند پرداختیم. گفته می شد که محسن رضایی، فرمانده سپاه حسین خرازی، فرمانده لشگر امام حسین، را از اجرای این عملیات بازداشته  تا در تدارک عملیات والفجر هشت(تصرف فاو) خللی وارد نشود. البته بعدتر در زمستان سال 1366 عملیاتی با نام بیت المقدس چهار، همان مناطق مورد نظر عملیات پیشین، به تصرف نیروهای ایران درآمد.

کد خبر 1294841

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 15 =