نزهت بادی: همانطور که یکی از دوستان اشاره کرده بود، قرار ما همان دوشنبههاست و اگر بعضی اوقات تاخیر دارد، برای این است که گاهی برنامههایم به هم می ریزد و نمیتوانم مطلب را به موقع آماده کنم و یا دوستان سرشان شلوغ است و دیر آن را روی سایت میگذارند.
به هر حال از اینکه پیگیر جدی خیالبافها هستید، خیلی خوشحالم و سعی میکنم دیگر بدقولی نکنم.
فیلم هفته پیش «دور از او» ساخته سارا پولی بود. آدم اصلا باور نمیکند سارای دوستداشتنی ما در سریال «قصههای جزیره» اینقدر بزرگ شده باشد و چنین فیلم خوب و تاثیرگذاری بسازد.
فیلم این هفته برای کسانی مثل من که ویرجینا وولف نویسنده محبوبشان است، تجربه متفاوتی به حساب میآید، چون بر اساس رمانی از مایکل کانینگهام ساخته شده که با الهام از زندگی، تفکر و شیوه نوشتن وولف و مخصوصا با تمرکز بر رمان معروفش «خانم دالووی» نوشته شده است.
درواقع، میتوان فیلم را روایت تاثیرگذاری یک اثر ادبی بر روی افراد مختلف در زمانهای متفاوت دانست. با چنین رویکرد مدرنی است که به نظر میرسد بیشتر شاهد روند تکوین و شکلگیری جهان شخصی نویسنده و سپس تکثیر و تداوم آن در میان خوانندههایش هستیم.
فیلم همان چیزی است که نیکول کیدمن در قسمتی از آن میگوید «یک روز از زندگی یک زن». در فیلم با زنانی سر و کار داریم که ظاهرا هیچ مشکلی در زندگی روزمرهشان ندارند، اما اتفاقا آنها میخواهند از این زندگی روزمره که احاطهشان کرده، بگریزند و شکل دیگری از زیستن را حتی با مرگ تجربه کنند.
آنها نیز مثل همه ما بیش از آنکه در دنیای واقعی پیرامونشان زندگی کنند، در دنیای کتابها و داستانها به سر میبرند و این قصهها هستند که به زندگیشان شکل میبخشد و مسیرشان را معلوم میکند. بنابراین کاملا حق دارند که فکر کنند زندگیشان از آنها دزدیده شده است. خیلیها فیلم را بخاطر دستیابی به همین لحن خاص زنانهاش دوست دارند که سعی میکند پا به دنیای رازها، رویاها، احساسات و تفکرات زنان بگذارد.
نیکول کیدمن در فیلم نقش زنی را بازی می کند که انگار روحش سبکتر از آن است که در جسمش جا بگیرد. به همین دلیل برای غرق شدن در رودخانه نیاز دارد جیبهای پیراهنش را پر از سنگ کند. خدا را شکر که کیدمن خاطره عزیز نویسنده محبوبمان را خراب نمیکند و به خوبی آن حال شکننده و سرکش جاری در وجود وولف را عیان میکند.
حتما میدانید کیدمن برای این فیلم اجازه داد صورتش را تغییر دهند و حتی برای شبیه شدن به وولف راضی شد آن بینی دراز را بگذارد. حتی برای اینکه بیشتر به شخصیت وولف نزدیک شود، هفتهها خودش را در یک کلبه جنگلی حبس کرد و همه کتابها و خاطرات و دستنوشته های وولف را خواند و نوشتن با دست چپ را هم تمرین کرد تا دستخطش شبیه نویسنده شود.
واقعا هم بازی در چنین نقشی ارزش همه این دردسرها را دارد. خیلی کم پیش میآید بازیگری شانس این را بیابد که شخصیت پیچیده و جذابی چون وولف به وی پیشنهاد شود. به نظر نمی رسد هیچکس با اسکاری که کیدمن برای این بازیش گرفت، مخالفتی داشته باشد.
نمیشود درباره این فیلم حرف زد ولی به موسیقی فوقالعادهاش اشاره نکرد. موسیقی که فلیپ گلس برای فیلم ساخت، چنان تاثیرگذار و مسحورکننده بود که فقط خدا میداند چند آهنگساز دیگر سعی کردند از آن تقلید بکنند و البته هرگز به پای آن نرسیدند.
فکر میکنم این دفعه بخاطر علاقهای که به فیلم داشتم، زیادی کد و نشانه در اختیارتان گذاشتم، اما اشکالی ندارد. این را بگذارید به حساب خوششانسیتان. هرچند بعضیها چنان فیلمبینهای خوبی هستند که من هر چقدر بازی را سخت کنم، باز هم کم نمیآورند. این بار با خیال راحت اسم فیلم را حدس بزنید تا دفعههای بعد که یک جوری بنویسم که عمرا نتوانید به جواب برسید.
5858







نظر شما