یا رب، سلام!- 9
گناه- یا خَیرَالذاکرین!(ای که بندهگانت را به خوبی یاد میکنی!)
یا رب، سلام!
دیروزِ دوردست...
آن روزها که پنجرهام بازِ باز بود...
وقت سحر، اتاق...
لبریز بوی تربت و طعم نماز بود...
دنیا چنین نبود
چشمان خستهام...
دلبسته چروک سرِ آستین نبود
دنیای خانهام...
مانند شهر آن سوی درها بزرگ بود
خانه، بهشت رنگ...
بیرون، پُر از درخشش دندانِ گرگ بود
در روز آخرین...
وقتی بهار یاد...
از کولهبار باد سحر، ریخت روی بام...
وقتی که خانه شد...
سرشار عطرِ تابشِ بارانیِ سلام
ابلیس هم کنار درِ خانه خفته بود
(این را دو سال پیش...
در خواب بین روز...
با پوزخند سرد...
آهسته گفته بود)
آن روز در اتاق...
سجاده را مقابل من باز کرده بود
در برق یک نگاه...
پرواز کرده بود...
یا مثل دود آتش مرطوب...
راهی به ذهن سرد کسی باز کرده بود
تعبیر سادهاش:
این چارچوب سرد...
این مرز سرشکستهگیِ دستهای مرد!
حالا منم...
افسرده از گناه...
رنگِ شبِ سیاه...
افتاده روی تخت...
آن سوی میلههای مقابل، نشسته بخت...
زندانیِ گناه من: آیندهای کبود
یا رب، سلام!
ای مهربان!...
با یک اتاق تازه لبریز زندهگی...
شادم نمیکنی؟!
ای شاهد شهود ملایک!
ابلیس هم نرفته ز یاد بلند تو...
یادم نمیکنی؟!
از پشت میلهها...
زانو زده به خاک تماشای روزها...
با دستهای خالی و سرشار آرزو...
از راه آمدم
در سایه محمد و آل محمدم.






نظر شما