۲-میل رهایی در هاشمی از روز تولدش آغاز شد. انگار آن کودک بدنیا آمده در روستای نوق نمی توانست به آن تولد و تقدیر جغرافیایی خود بسنده کند و برای همین هم در نوجوانی، سوار قطار «دیوانه کوکب ریخته» از شور خود شد تا فریاد مولای رومی در جانش بپیچد که، «من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام!». البته برای اکبر هاشمی نوجوان، رفتن از خانه امن پدری در بهرمان، هر چه بود، فرار بسوی خوشبختی نبود!. اما در ناخودآگاه آن نوجوان بهرمانی، جریان دیگری جاری بود، که هر چند ظاهرش با خوشبختی های مرسوم آن زمان بیگانه بود، ولی در باطنش، گویا با طالعی شیرین همراه بود تا پسری نوجوان را از آینده خود در کنار پدر، به سمت حرکت برای دستیابی بیشتر به عقل غیر منفصل بشری بر قطار «عقل متصل» که عازم قم بود، سوار کند. قطاری که دیگر هاشمی نوجوان تا آخر عمرش، سوار ش ماند تا در ناخودآگاهش این زمزمه را تکرار کند که : «مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون، یک بار زاید آدمی، من بارها زاییدهام....»
۳- هاشمی سوار همان قطار به قم رسید. قصه هاشمی و قم از یک جایی شبیه داستان هاشمی و بهرمان شد. هاشمی که آمده بود تا با قطار عقل متصل جایی در مهد عقلا و علما بیابد که بر خلافش بجایی رسید که توقف و ایستایی جای پویایی و حرکت را گرفته بود. برای همین هم هاشمی در قم به سمت دیگری رفت که لحظه لحظه اش بوی بند و حبس و حرکت می داد. هاشمی ترجیح داد سوار قطار «دیوانه کوکب ریخته» از شور خود بماند ولی به هیچ عنوان فقط یک طلبه، یک مدرس، یک مجتهد و یا حتی یک آیت الله العظمی نگردد. چون هاشمی عاشق حرکت، نوگرایی و آموختن بود. البته خیلی همدوره ی های هاشمی بودند به عقلش بر این از دست دادن فرصتها شک می کردند و نهیبش می زدند!. ولی جان هاشمی باز هم زمزمه می کرد: «امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد، خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیدهام!.»
۴- روایت ایستایی هاشمی چه در دوران مبارزه و چه بعد از پیروزی انقلاب نه تنها بسامان نشد بلکه آنقدر بر سرعت حرکت قطار «دیوانه کوکب ریخته» از شورش افزوده شد که آرام آرام مبدل به عاقلی محبوس در پیرامون خود و حتی اوج قدرت شد. البته این یک امر طبیعی بود که کسی که از زندگی آرام در خانه پدری و عناوین معظم علمایی در قم براحتی گذشته بود و بجایش ترجیح داده بود بارها زندانی شده و حتی تا مرز مرگ جلو برود، در نهایت به یک دور حکومت به هر قیمتی راضی شده و در ایستگاه عقل معاش پیاده شود تا مدتی در گوشه ای «عافیتی» جور کند و به آن اکتفا نماید. روایت انقلابی گری هاشمی نه شبیه مائو بود نه چه گوارا. او هم انقلابی بود و هم نبود!. هاشمی هم مبارز بود و هم نبود. هاشمی یک «واقع نگرِ واقعه ساز» بود. او اگر بسیاری از ناممکن ها را ممکن می کرد، بخاطر آن بود که دنبال اوهام و شعارهای بی حاصل نمی رفت و رنگ عقل متصل و الهی بر آن نمی زد!. شایداگر تمام کارنامه های دیگران را جمع کنید و از منظر میانگین میزان تاثیر حرکت آفرینی جمع بندی کنید، نتیجه کل آنها از ارزش کارنامه مردی که ۷۰ سال از حرکت باز نایستاد، کمتر خواهد شد.
۵- هاشمی پای مصلحت حتی با امام و رهبری تعارف نداشت، شعارش «اول مردم» بود و حاضر بود برای تامین نظر اکثریت مردم حتی با آمریکا هم مذاکره کند!. هاشمی برای سازندگی، عملگرا بود و گوشش بدهکار هیچ شعاری نبود، انگار چینی ها از او یاد گرفتند که از موشک و هسته ای، سلاح تبلیغاتی نسازند تا از پکن، هاوانای دیگری ساخته نشود!. وگرنه اگر یکی مثل احمدی نژاد، ۲۰ سال پیش رئیس جمهور چین شده بود و موفق می شد راه دنگ شیائو پینگ را مثل راه هاشمی، کج کند، شاید امروز هم چینی ها بجای قدرتنمایی اقتصادی، مشغول حل پرونده های چند ده ساله سیاسی و .... در سازمان ملل بودند و بجای یک رشد چند تریلیون دلاری اقتصادی، گرفتار گرفتن ۶، ۷ میلیارد دلار پول بلوکه شده نزد قطری ها بودند!. مهم ترین خون دلهای هاشمی در همین سالها بود که آرزوی رهایی را در او دو چندان کر که مصداق شعر مولانا شد که؛ چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی، بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام!.
۶- هاشمی در واپسین سالهای عمرش- علیرغم تمام خون دلهای خورده- باز هم از قطار «عقل منفصل» برای انقلاب و نظامی که تمام عمرش را برای آن گذاشته بود، پیاده نشد و به اشکال مختلف به حرکت و تدبیر خود ادامه داد. هاشمی از سال ۸۸ تا پایان عمرش هر چه داشت وسط گذاشت. حرفهایی زد که هیچکس جرات گفتنش نداشت و اقداماتی کرد که احدی قدرت انجامش را در خود نمی دید. هاشمی از خطر میدانداری احمدی نژاد گفت تا مخاطره حمایت از بشار اسد!، او می گفت قهر با آمریکا ابدی نیست و جنگ سرد با عربستان بی فایده است. تنها هاشمی می توانست بگوید «تا کی می خواهیم بر سر خلیفه او بجنگیم؟» و بهشت فقط جای شیعیان نیست!. هاشمی نگران جابجایی گفتمان انسجام ملی و قدرت نظامی در کشور بود و میزان رضایت مردم را مهم ترین سلاح دفاعی می دانست. به همین دلیل هم هاشمی از کاهش محبوبیت روحانیت بشدت نگران بود و از همه علما و امامان جمعه صراحتا می خواست به مردم پشت نکنند. تمام اقدامات هاشمی هم مثل حرفهایش بر پایه ۶۰ سال عقلانیت و حرکت رو به جلو بود و به عنوان یک نمونه، آوردن اعجاز گونه مردم به انتخاباتهای ۱۳۹۲ و ۱۳۹۴ را به گونه ای رقم زد که تکرارش دیگر ممکن نیست.
۷- سال ۱۳۹۵ سال رهایی هاشمی بود. تیغ عقل و تدبیر هاشمی دیگر نمی برید و «قطار واقع نگری واقعه ساز» او به ایستگاه آخرش رسیده بود. سفر آخرش را به کرمان رفت و با «نوق» و پدر وداع کرد و در رونمایی کتاب زندگی و زمانه خود، حرف آخر را زد و گفت: «اکنون می توانم آرام بمیرم». این یعنی نوجوان بهرمانی، که قریب ۷۰ سال قبل، مسافر موقت قطار «دیوانه کوکب ریخته» از شور خودش شده بود، آرام آرام مبدل به عاقلی محبوس در پیرامون خود شد. هاشمی دیگر همچون عاقلی محبوس شده بود که چون دیگر نمی توانست آرزوی خود را برای مردمش عملی کند، ترجیح می داد با یک مرگ آگاهانه، آخرین حرف دلش را بزند که؛ ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی/ دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام.
از همین رو جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ را سالگرد ارتحال یک عاقل محبوس می دانم. نهمین سالروز «رهایی هاشمی».
* فعال رسانه ای دبیر سابق پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی





نظر شما