سیندرلای ایرانی چطور از میان آن همه دختر دهاتی پیدا شد؟

انیس‌الدوله تا چشمش به عکس ناصرالدین‌شاه افتاد چند بار به سر و سینه زد و تصویر ناصرالدین‌شاه را بوسید و بعد به طرز حیرت‌آوری نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ماه‌وش‌خانم مونس‌الدوله، ندیمه انیس‌الدوله ـ سوگلیِ حرم ناصرالدین‌شاه ـ از زنان متجدد و دنیادیده روزگار خود بود و زیر و بم آداب و رسوم زمانه را به‌خوبی می‌شناخت. او به فرانسه سفر کرده و با زبان فرانسوی آشنایی داشت؛ همچنین در دوران حکومت محمدرضا پهلوی سفری نیز به سوئیس انجام داد.

این زن فرهیخته قاجاری، یادداشت‌هایی را که به گفته خودش در سراسر زندگی پیوسته می‌نوشت، در واپسین سال‌های عمر و در دهه نود زندگی‌اش (دهه ۴۰ خورشیدی) تدوین کرد. این خاطرات در دهه ۱۳۸۰ خورشیدی به همت سیروس سعدوندیان و از سوی انتشارات زرّین منتشر شد.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، بخش هشتم از خاطرات او و ماجرای ازدواج ناصرالدین‌شاه با انیس‌الدوله است:

***

در میان قراء لواسان یک ده خوش‌آب‌وهوا هست که «امامه» نام دارد. رسم ناصرالدین‌شاه بود که بعد از عید نوروز به قصد ییلاق از تهران خارج می‌شد. اول می‌رفت باغ عشرت‌آباد و بعد باغ دوشان‌تپه و سپس صاحبقرانیه و نیاوران و کم‌کم به طرف لواسان سرازیر می‌شد.

در یکی از تابستان‌های آن زمان ناصرالدین‌شاه به «امامه» رفت. تمام اهل ده، از خرد و کلان هجوم بردند تا موکب پردبدبه و باشکوه شاه را تماشا کنند. در محله‌های پایین «امامه» یک ملای مکتبی با چند تا پسر و دختر و زن جاافتاده‌اش به سر می‌بردند. زن ملا و دختر بزرگش «فاطمه» دل‌شان غنج می‌زد که تماشا بروند، اما ملا اجازه نمی‌داد. صدای شیپور و طبل و قره‌نی در تمام ده پیچیده بود. ننه فاطمه و فاطمه می‌خواستند از چینه حیاط بالا بروند و این موکب بی‌نظیر را تماشا کنند اما ملا عصابه‌دست سر راه آن‌ها را می‌گرفت.

ازقضا همان موقع کدخدای امامه در زد و آمد ملا را برداشت و برد به یک مجلس عقدکنان. تا ملا پایش را از خانه بیرون گذاشت «فاطمه» و مادرش هم چادر سرشان انداختند و دویدند توی ده. فاطمه در آن موقع سیزده‌ساله بود. دخترهای لواسان همه سرخ و سفید و تپل و مپل هستند، اما فاطمه برعکس سبزه و باریک و خوش‌قدوبالا بود. چشم و ابروی فاطمه در تمام «امامه» لنگه نداشت. همه دهاتی‌ها می‌گفتند چشم و ابروی فاطمه مثل چشم و ابروی شازده‌خانم‌هاست.

ننه فاطمه نفهمید که کی این گل را به چادرنماز دخترش زده است. در این گیرودار دو تا خواجه سیاه در زدند و سراغ صاحبخانه را گرفتند و از ننه فاطمه پرسیدند «آن دختره که پشت چادرنمازش گل زده بودند کجاست؟»

در هر صورت فاطمه و مادرش موقعی به میدان ده رسیدند که ناصرالدین‌شاه سوار بر اسب... وارد میدان شده بود. شاطرهای شاهی با کلاه‌های پََرزَده قرمز و جوراب‌های بلند سفید و ستره‌های ماهوت قرمز در طرفین شاه پیاده می‌دویدند. دسته موزیک که سازهایش عبارت بود از شیپور، طبل و قره‌نی به دنبال ناصرالدین‌شاه حرکت می‌کرد. دست فاطمه توی دست مادرش بود. اگرچه هردو چادرنماز سرشان بود اما به رسم زن‌های دهاتی روشان باز بود. یک‌مرتبه فاطمه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و گفت:

  • ننه می‌خوام ببینم قبای شاه چه‌جوره.

فاطمه این را گفت و به طرف شاه دوید و به دامن شاه دست زد. کسی جلوی او را نگرفت. ننه فاطمه سروسینه‌زنان عقب فاطمه دوید و او را برداشت و برد خانه، اما وقتی به خانه رسیدند، ننه فاطمه فهمید که پشت چادرنماز دخترش یک تکه گل مالیده‌اند. ننه فاطمه نفهمید که کی این گل را به چادرنماز دخترش زده است. در این گیرودار دو تا خواجه سیاه در زدند و سراغ صاحبخانه را گرفتند و از ننه فاطمه پرسیدند «آن دختره که پشت چادرنمازش گل زده بودند کجاست؟» فاطمه از ترسش در رفت توی پستو قایم شد. به خیالش که می‌خواهند او را به زندان ببرند، اما خواجه‌ها به ننه فاطمه گفتند: «مژده بده، قبله عالم این دختر را خواسته است.»

ننه فاطمه از ذوقش جیغ زد و وسط حیاط از هوش رفت. همسایه‌ها آمدند. در یک چشم به هم زدن ملا را خبر کردند. ملا هراسان از مجلس عقد آمد. خلاصه چه دردسر بدهم، همان شب فاطمه را برای ناصرالدین‌شاه صیغه نودونه ساله کردند و فردای آن روز مشاطه‌های دربار با چند دست لباس زری و اطلس و دو سه قطعه جواهر آمدند و فاطمه را به حرم‌سرای شاهی بردند.

شاه مالیات شهر کاشان را به او وگذار کرد

فاطمه از بس باهوش و زبر و زرنگ بود تصمیم گرفت که باسواد شود. فوری دو تا سه تا از ملاباجی‌های اندرون مامور تعلیم و تربیت او شدند. مادام عباس گلساز که اسمش را طوطی خانم گذارده بودند به فاطمه طرز لباس پوشیدن و نشست و برخاست با بزرگان را یاد داد.

یکی دو سال که از این جریان گذشت ناصرالدین‌شاه به خط خودش فرمانی نوشت و فاطمه خانم را «انیس‌الدوله» لقب داد و بعد هم مالیات شهر کاشان و دهات آن را به انیس‌الدوله واگذار کرد . انیس‌الدوله یکی از برادرهایش را به حکومت کاشان فرستاد تا مالیات‌ها را جمع کند و به صندوق‌خانه او بفرستند.

ناصرالدین‌شاه آن‌قدر این دخترک صیغه دهاتی را دوست داشت که همیشه او را «انیس جان» صدا می‌کرد...

زن وزیرمختار انگلیس با تشریفات پرطول و تفصیل به اندرون شاهی رفت و گردن‌بند ملکه انگلیس را به گردن انیس‌الدوله انداخت.

گردن‌بند اهدایی ملکه انگلیس

در آن موقع ملکه انگلیس یک گردن‌بند الماس توسط وزیرمختار انگلیس به تهران فرستاد که به زن سوگلی شاه بدهند. وزیرمختار از صدراعظم پرسید: «زن سوگلی شاه کدام یکی است؟» صدراعظم این سوال را نزد شاه مطرح کرد و شاه گفت آن گردن‌بند الماس را برای انیس‌الدوله بیاورند. زن وزیرمختار انگلیس با تشریفات پرطول و تفصیل به اندرون شاهی رفت و گردن‌بند ملکه انگلیس را به گردن انیس‌الدوله انداخت. بعد هم به دستور ناصرالدین‌شاه حاجی طوطی خانم که همان مادام عباس فرانسوی باشد یک نامه به زبان فرانسه از قول انیس‌الدوله برای ملکه انگلیس نوشت و یک کاسه بشقاب خیلی قیمتی فیروزه با چند قالیچه ابریشمی از طرف انیس‌الدوله برای ملکه انگلیس فرستاد.

زن‌ها و دخترهای شاه خیلی از ارج و قرب روزافزون انیس‌الدوله دلخور شدند و با هم قرار گذاشتند در هر مجلسی که انیس‌الدوله وارد می‌شود هیچ‌کدام‌شان پیش پای او بلند نشوند. اتفاقا در یکی از روزهای عید که همه زن‌ها و دخترهای ناصرالدین‌شاه توی تالار آئینه جمع بودند، انیس‌الدوله وارد شد. هیچ‌یک از خانم‌های درباری تواضع نکردند، اما مهدعلیا مادر ناصرالدین‌شاه که می‌دانست پسرش انیس‌الدوله را خیلی دوست دارد، تمام‌قامت از جا بلند شد و دست سوگلی را گرفت و پهلوی خودش نشاند. انیس‌الدوله که زن باکمال و باسوادی بود فوری این شعر را خواند:

تواضع ز گردن‌فرازان نکوست

گدا گر تواضع کند خوی اوست

همین‌که این خبر به گوش ناصرالدین‌شاه رسید چنان سر وجد آمد که گفت: «دهان انیس‌الدوله را پر از الماس و مروارید کنید.»

انیس‌الدوله یعنی همان دخترک دهاتی صیغه، آن‌قدر عرضه و لیاقت داشت که برادرها و پسرهای ناصرالدین‌شاه هم در مواقع گرفتاری به او پناه می‌بردند. مثلا زمانی ناصرالدین‌شاه برادر خود محمدتقی‌میرزا رکن‌الدوله را والی فارس کرد، اما هنوز رکن‌الدوله عرقش خشک نشده بود که یک نفر دیگر از قلدرها پنجاه هزار تومان پیش‌کشی داد و مقرر شد که او به جای رکن‌الدوله والی فارس بشود.

رکن‌الدوله تا این خبر را شنید شرحی به انیس‌الدوله نوشت که «به داد من برسید؛ من کلی پشی‌کشی داده‌ام تا به فارس آمده‌ام. انصاف نیست که به این زودی معزول بشوم.» انیس‌الدوله این کاغذ را برای ناصرالدین‌شاه نوشت: «قربان خاکپای جواهرآسای مبارکت گردم، رکن‌الدوله تازه به فارس رفته است، چرا او را معزول می‌کنید. اگر پیش‌کشی بیشتر لازم است خودش تقدیم می‌کند. آخر رعیت از دست می‌رود. هر روز که والی عوض بشود رعیت بدبخت خواهد شد. جواب این عریضه را توسط آغا یاقوت خواجه مرحمت فرمایید.»

ناصرالدین‌شاه زیر عریضه انیس‌الدوله این‌طور نوشت:

«انیس‌الدوله – رکن‌الدوله در فارس می‌ماند. معزول نمی‌شود همان‌طور که خواسته بودی شد. جواب را توسط آغا یاقوت فرستادم. آسوده باش.»

اصل این دو نامه تاریخی هنوز موجود است و قدرت و لیاقت این دختر دهاتی را می‌رساند.

همین‌که انیس‌الدوله به مسکو رسید ملاهای تهران به ناصرالدین‌شاه تلگراف کردند که حتما انیس‌الدوله را برگرداند و با این‌که انیس‌الدوله باحجاب رفته بود ناچار از ترس شورش و بلوا به تهران برگشت.

شاه او را با خود تا مسکو برد

ناصرالدین‌شاه آن‌قدر این زن را دوست داشت که نود سال پیش در سفر فرنگستان او را تا مسکو همراه خود برد و دلش نمی‌آمد از او جدا شود، اما همین‌که انیس‌الدوله به مسکو رسید ملاهای تهران به ناصرالدین‌شاه تلگراف کردند که حتما انیس‌الدوله را برگرداند و با این‌که انیس‌الدوله باحجاب رفته بود ناچار از ترس شورش و بلوا به تهران برگشت. ولی همین‌که ناصرالدین‌شاه از فرنگستان به تهران آمد برای این‌که از انیس‌الدوله دل‌جویی کند به او گفت: «من می‌خواهم تو را عقد کنم.»

انیس‌الدوله جواب داد: «هرگز راضی نمی‌شوم، چون آن ساعتی که مرا صیغه کردی ساعت سعد مبارکی بوده که این‌طور عزیز شدم. می‌ترسم آن ساعت مبارک پیش نیاید و همان بهتر که صیغه بمانم.»

انیس‌الدوله چند زن خیاط و گل‌دوز و ملیله‎دوز و مرواریددوز مخصوص خودش داشت. از دو ماه به عید نوروز مانده این زن‌ها توی یکی از حیاط‌های حرم‌سرا محبوس بودند و حق نداشتند از آن حیاط بیرون بروند. کمتر کسی هم پیش آن‌ها می‌رفت برای این‌که هر لباسی که سوگلی دربار دستور می‌دهد، برای او تهیه کنند و کسی خبر نشود که انیس‌الدوله برای ایام عید چه‌جور لباس تدارک دیده است.

حتی مرگ او هم مثل زندگی‌اش عجیب بود

آخر و عاقبت این زن هم شنیدن دارد. فقط شش هفت ماه بعد از کشته شدن ناصرالدین‌شاه زنده بود. در همان روزها یعنی هفت ماه بعد از کشته شدن ناصرالدین‌شاه یک بسته اسکناس برای انیس‌الدوله آوردند که روی اسکانس‌ها تصویر ناصرالدین‌شاه بود. انیس‌الدوله تا چشمش به عکس ناصرالدین‌شاه افتاد چند بار به سر و سینه زد و تصویر ناصرالدین‌شاه را بوسید و بعد به طرز حیرت‌آوری نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. حتی مرگ او هم مثل زندگی‌اش عجیب بود...

منبع روایت مونس‌الدوله: مجله «زن روز» ۲۴ دی ۱۳۴۵

۲۵۹

کد مطلب 2168526

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 1
  • نظرات غیرقابل انتشار: 3
  • یکی IR ۲۰:۱۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۲
    7 2
    من بچه همین امامه ام که در متن اشاره شده روستای بی نظیر با مردم اروم و خونگرم اتفاقا جدم پسر عموی همین بانو انیس الدوله هست
  • IR ۲۲:۰۸ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۲
    3 6
    خدا رحمت کند ایشان را و شاه شهید را
  • IR ۱۰:۴۸ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۳
    4 0
    سبزه بوده ولی باریک و خوش‌قدوبالا را که در عکسش نمی‌بینیم!
  • IR ۱۳:۰۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۳
    5 1
    انیس همین آقاهه که عکسشو گداشتین هست؟