مذاكرات اسلام آباد

روایتی عاطفی از روزهای پراضطراب جنگ به قلم یک روزنامه‌نگار زن/حلوا می پزم برای آرامش روح درگذشتگان/ رفتارهای من را پسرهایم دستمایه خنده کرده‌اند!

روزنامه اعتماد در نوشته ای به قلم آزاده محمدحسین، حال و روز خانه خودش را در روزهای پراضطراب جنگ به تصویر کشیده است.

به گزارش خبرآنلاین وی در بخشی از این مطلب در روزنامه اعتماد نوشت:

٭ یکم: وسط آشپزخانه ایستاده‌ام و بساط حلوای سه‌ آرد را مهیا می‌کنم. دلم آشوب است از تصاویری که جلوی چشمم رژه می‌روند. آردها را در تابه می‌ریزم و با وسواس هم می‌زنم تا بوی خامی‌شان گرفته شود. شهد را آماده می‌کنم و داخل آرد تفت داده شده می‌ریزم. مراقبم شیرینی حلوا به‌قاعده باشد؛ نه دل را بزند نه بی‌مزه شود.

بوی حلوا در خانه می‌پیچد. قدیمی‌ترها می‌گفتند درگذشتگان آرام می‌گیرند وقتی بازماندگانشان حلوا می‌پزند و من نمی‌دانم برای چند تن بی‌جان شده دارم حلوا می‌پزم. بشقاب‌های گل‌سرخی را پر می‌کنم از حلوای گرم و پسرها را شریک می‌کنم در تزیین‌شان. آسمان بالای سرم بی‌قرار است. صدای انفجار قطع نمی‌شود. پنجره‌ها می‌لرزند و من همچنان با دلهره‌ای فروخورده روی بشقاب‌ها گل محمدی و نسترن و خلال پسته می‌چینم. گ

ویی انفجارها آتش‌بازی‌های آخر سال بچه‌هاست. هیچ به‌روی خودم نمی‌آورم. پسرها چشمشان به من است و ذهنشان جای دیگر. بحث می‌کنند و نظر می‌دهند. وانمود می‌کنم ششدانگ حواسم به تحلیل‌هایشان است، اما گوش‌هایم ناخودآگاه به بیرون پنجره تیز شده‌اند. تلاش می‌کنم لبخند بزنم و آرام باشم. نباید پسرها را مضطرب کنم. نیم‌نگاهی می‌اندازم به سمت فرودگاه. ستون‌هایی از دود به‌جا مانده از انفجار چند دقیقه قبل در انتهای شهر پیداست.

حلواها را بین همسایه‌ها پخش می‌کنم و برمی‌گردم به آشپزخانه. آسمان آرام گرفته و من در ذهنم یکی‌یکی کسانی را می‌شمارم که باید از حالشان خبر بگیرم. نان‌های تازه‌ای را که خریده‌ام برش می‌زنم و سهم پرنده‌های پشت پنجره را هم خرد می‌کنم و کنار می‌گذارم. چای دم می‌کنم و منتظر می‌مانم مهسا بیاید و شیرخشک‌هایی را که برای تارای پنج ماهه‌اش خریدم، تحویل بگیرد. آشپزخانه بوی زندگی می‌دهد اما با چاشنی دلواپسی.

تا افطار چیزی نمانده. دوباره صدای انفجار می‌آید. نگران می‌شوم. خبر می‌آید باغ فیض را زده‌اند. معطل نمی‌کنم. به مهسا زنگ می‌زنم و قرار را منتفی می‌کنیم. از سارا خبر می‌گیرم. شیشه‌های ساختمانشان شکسته. به مرجان زنگ می‌زنم. وسط اتوبان گیر افتاده. التماس می‌کنم هرطور شده دور بزند و برگردد. برمی‌گردد و تا خبر بدهد که به جای امنی رسیده، در خانه قدم‌رو می‌روم.

سندروم بی‌قراری پایم بدتر شده. می‌خواهم از آشپزخانه بیرون بروم تا کمی بنشینم. پایم به چارچوب در آشپزخانه نرسیده، باد شدید گرمی هلم می‌دهد به جلو و صاعقه‌ای از گوش راستم وارد و از گوش چپم خارج می‌شود و ناگهان، بوم! در کسری از ثانیه آسمان سیاه می‌شود و چهارستون خانه محکم ما به لرزه می‌افتد. پنجره سالن چنان عنان اختیار از کف می‌دهد که با خشم، پرده توری را پاره می‌کند. انگار وسایل خانه انتقام انفجارهای پی‌درپی را از هم می‌گیرند.

به ‌خودم می‌آیم. پسرها سالم‌اند. پوریا بازهم می‌دود سمت پنجره و من برای هزارمین بار می‌میرم و زنده می‌شوم. زورم بهش نمی‌رسد. تسلیم می‌شوم. چشمم می‌افتد به آسمان غرب خانه؛ دلم هری می‌ریزد، دود از سمت خانه مادر و پدرم می‌آید. زنگ می‌زنم، یک، دو، سه، چهار زنگ می‌خورد و تا صدای بریده بریده مادرم را می‌شنوم که می‌گوید «مادر جان ما خوبیم» قلبم در سینه‌ام می‌میرد. زبانم دچار لکنت می‌شود اما تلاش می‌کنم مادر متوجه نشود. هنوز دارم او را آرام می‌کنم که تلفن خانه زنگ می‌خورد. خواهرم است. با فریاد می‌گوید برای فلان‌جا هشدار تخلیه داده‌اند؛ منطقه سکونت خانواده همسرم را می‌گوید. در می‌مانم که چه خاکی به‌سر کنم. درحالی که مادرم را آرام می‌کنم، با یک دست شماره خانه آن یکی مادر را می‌گیرم و این وسط لعنت می‌فرستم به صفیر سوتی که در گوشم پیچیده. مادر خودم را رها می‌کنم و سعی می‌کنم مادر همسرم را با آرامش راضی کنم که بعد از کم شدن انفجارها به خانه ما بیایند. زبانم همچنان لکنت دارد، اما خوشحال می‌شوم که حرفم را می‌پذیرند.

در این روزهای تهران، ۲۰ دقیقه زمان کافی‌ است از شرق به غرب برسی و آنها می‌رسند. رنگ به چهره ندارند. شربت بهارنارنج مهیا می‌کنم و خرما برایشان می‌آورم. آسمان و ریسمان به‌هم می‌بافم که آرامشان کنم. گوشم سوت می‌کشد. زبانم همچنان گیر می‌کند. درون قلبم حفره‌ای خالی حس می‌کنم اما سرپا می‌مانم. شب با سکوتش از راه رسیده و اهالی خانه ما به کمک قرص‌های آرامبخش به ‌خواب می‌روند. اما من می‌دانم این سکوت دوامی ندارد.


شده‌ام مایه خنده پسرها. با هیجان برای پدرشان تعریف می‌کنند «تا خبر میاد فلان‌جا رو زده مامان گوشی رو برمی‌داره و به یکی دو نفر زنگ می‌زنه. یعنی همه‌جا آشنا داره» و بعد بلندبلند می‌خندند. خوشحالم که دست‌کم توانسته‌ام بهانه‌ای باشم برای لحظه‌ای شاد بودنشان. جنگ، شادی را از دل‌ها می‌برد و ما که این را می‌دانیم، با جنگ می‌جنگیم؛ به هر شکل و با هر بهانه‌ای. بچه‌ها به تعریف شاهکارهای مادرشان ادامه می‌دهند. راحتشان می‌گذارم و با فنجانی چای پناه می‌برم به کنج دنج خودم، کنار گلدان‌هایم. زاموفیلیا جوانه داده، سه‌تا. ذوق می‌کنم.

کنار گلدان‌ها می‌نشینم و پیام‌های احوالپرسی این روزها را برای چندمین بار می‌خوانم. شهد محبت جاری در واژه‌ها هربار به‌اندازه بار اول خواندنشان کامم را شیرین می‌کند. اسم‌ها را می‌خوانم و در دلم قربان صدقه‌شان می‌روم؛ زری، شروین، گیسو، ریحانه، الناز. ... و این فهرست انگار تمام نمی‌شود. بالای سرم صدای جنگنده می‌آید. آن‌قدر نزدیک که گمان می‌کنم عن‌قریب روی پشت‌بام ما فرود می‌آید. آن بیرون غوغاست. انفجار پشت انفجار. آسمان روشن و خاموش می‌شود. پدافند شلیک می‌کند. باز هم فرودگاه و اطرافش را نشانه رفته‌اند. قاب پنجره‌ها به فریاد آمده‌اند. من اما گویی با خودم به صلح رسیده‌ام. خسته‌ام از سیلی جنگ. از جایم تکان نمی‌خورم. چه فرقی می‌کند کجا باشم. لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم، یاد خواب سمیه می‌افتم که دیده بود سپیداری‌ها در خانه ما جمع شده‌اند و من برایشان شیرینی می‌پزم و به این فکر می‌کنم ما، همه ما، این روزها در کنار مرگ نشسته‌ایم و چای می‌نوشیم.

23302

کد مطلب 2195084

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین