*از خیابان منتهی به دادسرا تا ورودی این سرای سراسر استرس و اندوه تا راهرویی با سنگفرشهای سیاه و خاکستری آنچه همواره هویداست هوای غمزدهی اینجاست ، اتمسفر اندوه!!
میان رایحه بهار نارنج و اتمسفر خاکستری ، این راهروهای پوشیده شده با سنگفرشهای سیاه، شاهدِ فروپاشیِ هزاران زندگی هستند.
در هر کُنج و گوشهای ، جوانی چمباتمه زده ، گره خورده به پایهی صندلی یا میلههای راهپله در انتظار دستوری است که تکهای از پازل زندگی وی را میسازد .
در میان آدمهایی با سرنوشتی مشترک ، گاهن روایت یکی از این چند تن ، حکایت گر قصهای تلخ تر از دیگری است ، قصهای تلخ و البته منحصر به فرد.
از این میان یکی سر به زانو، اشکریز و هقهقکنان، طوری خیره به در و دیوار مینگرد که گویی پی گمشده ایست ، چیزی شبیه جوانی ، زندگی ، آینده و یا آبرو .
آنسو، من، وکیلِ این راهروهای همیشه خاکستری، دلدادهی قصههایی که هر کدام تلختر از قبلیست.
دادسرا همیشه همین بوده؛ کنار هوای دلنشین بهار شیراز و کوچهباغهای بهشتی این دیار، شاهد جهنمی هستم بیانتها.
مرور چهرهی آدمها کنار درِ اتاقهای بازپرسی ، یادآور رنج مشترکی است که هر یک از ایشان تجربه میکند ، در خطوط چهره و پیشانی آدمها میشود روایتهایی دید ، تلخ و عبرت آموز ! روایتهایی که انگار بر موزاییکهای تیره و تار اینجا نقش بسته ، داستانی از شکستها ، شکست در جدال با زندگی ،فرجامِ بیسرانجامی که در این مکان رقم میخورد ، سرانجام مبهمی در ماراتن روزگار و هزاران قصهی دیگر که میتوان در چهارضلعیهای نشسته بر این خاک سرد روایتشان کرد .
جوان رعنا و خوش صورتی نشسته در سه کنج دیوار. جوانی آرام و آراسته، با چهرهای دور از آنچه در این فضا هیبت غالب است ، بدون نشانی از رد چاقو روی صورت ، یا سر و دستی آلوده به خون اما درد نهفته در نگاهش فریاد میزد که زخمی بر جان دارد.
نزدیک تر که شدم ، مأمور بدرقه گفت: مراقب باش دیوانه است، نزدیکش نشو!!
مگر دیوانگی مسری است که میبایست در نزدیک شدن به مجنون رعایت فاصله کرد؟!
بی اعتنا به چنین تذکری شانه به شانه اش نشستم ، به قصد دلگرمی دادن و اعلان همراهی ، دستانم شانههایش را لمس کرد ، لرزشِ شانههایش تمامِ وجودم را لرزاند .
آن کمد، برای او یادآور حماسهای تلخ بود ، حماسه ی خون و خیانت ؛ گویی برای او، تنها جای امنِ جهان.
او در آن تاریکی، با مشتهایش به دیوار میکوبید؛ میکوبید تا شاید صدای خیانتی که در پیامکها بود، خاموش شود و شانه هایی که چون بید در باد بهاری میلرزیدند.
چشم در چشم که شدیم، در چشمانداز نگاهمان، با صدایی پر اندوه و مغموم گفت: بیا توی کمد، در را ببند!
بی اعتنا به حضور من ، دستانش را به نشانهی بستن در حرکت داد و با همان مشتهای گرهکرده شروع کرد به کوبیدن دیوار !
در پاسخ به نگاه پرسشگرِ من گفت : توی اتاق خواب خبرهایی هست ، بشین تا وقتش بهت میگم ، فقط قول بده هر وقت ازت خواستم ، چشمات و ببند! همزمان که چشمانم را بستم با تکان سر همراهیاش کردم !
آرش، قربانیِ یک حقیقتِ تلخ بود. مردی که میان عشق و خیانت، بی اراده به مسیری پناه برده بود که به خون ختم میشد .
مسیری که در قانون مجازات به ماده ۶۳۰ نشان شده است و با عنوان قتل در فراش تعریف میشود.
اما کدام قانون میتواند زخم قلب مردی را اندازه بگیرد که شاهدِ...
قانون خشک و کور هرگز نخواهد فهمید که چگونه یک پیامک میتواند، مسیر یک زندگیِ آرام را به سمت قتلِ وحشیانه هدایت کند چه رسد به دیدنِ آنچه در تصویر و پیامک روایت شده .
آرش را خیانتی ویران کرده بود که نشانههای آغازین آن را در پیامکها دیده بود ، چندی بعد ، دیدن تصویر آنچه در پیامکها بود ، واقعیتی تلخ را فاش کرد و شبی در کمد شاهد عینی روایتهایی بود که پیشتر در پیامک ها و تصاویر دیده بود .
و بعدتر، مشتهایش، خیانت را با قتل پاسخ گفته بود .
وکیل دادگستری_شیراز
*بازنویسی خاطرات وکیل




نظر شما