مذاكرات اسلام آباد

شکست انقلابی ها و پیروزی واقع گراها در چین/ شکست بزرگ مائو با بمب اتم اما بدون اقتصاد / چین برای شکست آمریکا قوی ترین تولید کننده «مغزافزار» شد

اینکه هر سه بخش «دولت، شرکت‌ها و مردم» با هم پس‌انداز می‌کنند، نشان‌دهنده نوعی «همسویی ساختاری» برای افزایش قدرت ملی است. شرکت‌های چینی (عمدتاً دولتی) به جای تقسیم سود بین سهامداران یا کارگران، آن را دوباره سرمایه‌گذاری می‌کنند. وقتی کشوری ۵۰ درصد ثروتش را پس‌انداز و سرمایه‌گذاری می‌کند، سرعتِ رشدِ دارایی‌های فیزیکی‌اش بسیار فراتر از کشوری مثل آمریکا خواهد بود که بخش بزرگی از درآمدش صرف «مصرف» می‌شود.

 گروه اندیشه: الکساندر ال. وُوینگ در باره «تبارشناسی قدرت در چین» کتابی نوشته تحت عنوان «کمونیسم در قرن ۲۱» منتشر شده از سوی انتشارات پاراگر در ۲۰۱۴ که وحید اسلام‌زاده بخشی از مهمترین مباحث آن را ضمن خلاصه سازی، ترجمه و برای انتشار در اختیار خبرآنلاین قرار داده است. ووینگ در مطلب خود به ظهور چین به عنوان ابرقدرت قرن ۲۱، نه یک تصادف اقتصادی، بلکه واکنشی انتقام‌جویانه به «قرن تحقیر» و استعمار غربی اشاره می کند. این متن فاش می‌کند که حزب کمونیست چگونه با گذار از ایدئولوژی‌زدگی فاجعه‌بار مائو به عمل‌گرایی آهنین دنگ شیائوپینگ، مدلی استثنایی از توسعه را بنا کرد. ریشه معجزه چینی در نوع سوسیالیسم نوع چینی است که علیرغم استفاده از نظام سرمایه داری، با تثلیث «سرمایه‌گذاری مفرط، پس‌انداز اجباری و سرکوب مصرف»  حرکت کرده و به جای قدرت بخشیدن به مصرف، تقویت طبقه متوسط و زدودن فقر را از طریق هدایت هزینه مصرف به سوی سرمایه گذاری روی تولید و ثروت عمومی بیشتر قرار داده است ؛ سیستمی که در آن دولت با بلعیدن نیمی از ثروت ملی، بزرگترین ماشین تولیدی تاریخ را ساخته است. اما امروز این اژدها با پارادوکس عجیبی روبروست: همان ابزارهایی که باعث صعود خیره‌کننده چین شدند (مانند تکیه مطلق به ساخت‌وساز و نیروی کار ارزان)، اکنون به دلیل پیری جمعیت و کاهش بازده سرمایه، به تهدید آن تبدیل شده‌اند. چین در میانه یک جنگ تمام‌عیار برای تبدیل شدن از «مونتاژکار جهان» به «آزمایشگاه جهان» است، در حالی که لرزه‌های بدهی و ناترازی اقتصادی، ثبات این امپراتوریِ نوظهور را تهدید می‌کند.این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

مقدمه:  با جنگ اول تریاک (۱۸۳۹) ، چین تحت استعمار و نفوذ قدرت‌های غربی و ژاپن قرار گرفت. این تحقیر، بخشی از «روان جمعی» چین شده است. هر تلاشی که امروز چین برای تبدیل شدن به ابرقدرت می‌کند، در واقع پاسخی است به آن زخم تاریخی.جمله مشهور «مردم چین به پا خاسته‌اند» (که منسوب به مائو زِدونگ است)، صرفاً یک بیانیه نظامی نبود؛ بلکه اعلام پایانِ دورانی بود که چین مفعولِ سیاست‌های جهانی بود. از سال ۱۹۴۹، چین تصمیم گرفت به «فاعلِ» سیاست تبدیل شود.

نکته بسیار ظریفی در این بیانیه وجود دارد: «کمونیسم چینی در بطن این رویا متولد شد.» بدین معنا که در چین، کمونیسم قبل از آنکه یک نظریه اقتصادی (مارکسیستی) باشد، یک ابزار ناسیونالیستی برای «اعاده اقتدار ملی» بود. یعنی حزب کمونیست پیروز شد چون توانست خودش را تنها نیرویی معرفی کند که می‌تواند «رویای میهن‌پرستانه» برای بازگشت به دوران شکوه امپراتوری را محقق کند.

شکست انقلابی ها و پیروزی واقع گراها در چین/ شکست بزرگ مائو با بمب اتم اما بدون اقتصاد / چین برای شکست آمریک قوی ترین تولید کننده «مغزافزار» شد

دوران مائو: رشد اراده‌گرا اما بی‌بهره (ترجیح ایدئولوژی بر تکنولوژی)

همین نکته نشان می‌دهد که چرا مسیر چین با شوروی یا اروپای شرقی متفاوت شد. در چین، بقای حزب با «عظمت ملی» گره خورده است، نه فقط با ایدئولوژی صِرف طبقاتی. در این باره «بی‌اعتمادی به دانش فنی» حائز اهمیت است. مائو معتقد بود با تکیه بر «اراده توده‌ها» و ایدئولوژی می‌تواند بر قوانین اقتصاد و طبیعت غلبه کند. شعارِ گذشتن از بریتانیا در ۱۵ سال، نمونه‌ای از ناسیونالیسم افراطی بود که به قیمت جان ده‌ها میلیون نفر (بر اثر قحطی بزرگ) تمام شد. این درس بزرگی برای رهبران بعدی چین (مثل دنگ شیائوپینگ) بود که فهمیدند بدون «تکنوکراسی» و دانش فنی، توسعه ممکن نیست.

انقلاب فرهنگی نه یک حرکت صرفاً فرهنگی، بلکه یک «مبارزه قدرت» بود. وقتی مائو به خاطر شکست «گام بلند» به حاشیه رانده شد، برای بازپس‌گیری قدرت، «انقلاب فرهنگی» را به راه انداخت تا منتقدانش (که حالا واقع‌گرا شده بودند) را به عنوان «خائن» حذف کند. کل تاریخ چینِ کمونیست، تحت تأثیرِ یک «عجله» و اضطرار تاریخی برای رسیدن به غرب بوده است. این «اضطرار» گاهی به قیمت فجایع انسانی تمام شده و گاهی (در دهه‌های اخیر) به معجزه اقتصادی منجر شده است. اما ریشه هر دو، همان «قرن تحقیر» است.

اینکه انقلاب فرهنگی یک فرآیند «ثبات‌زدا» بود، کنایه به این واقعیت است که چین در آن دهه‌ها به جای ساختن زیربنای اقتصادی، درگیر آشوب‌های داخلیِ بی‌پایانی بود که توسعه را برای سال‌ها به تأخیر انداخت.هدف مائو و دِنگ یکی بود: عظمت ملی و بازگشت به جایگاه برتر. اما روش‌ها ۱۸۰ درجه متفاوت بود. مائو می‌خواست با «بسیج توده‌ای» و شعارهای انقلابی به قدرت برسد، اما دِنگ فهمید که قدرت از لوله تفنگ (به تنهایی) بیرون نمی‌آید، بلکه از «تولید ناخالص داخلی» (GDP) نشأت می‌گیرد.

با اشتباه مائو، رهبری چین دچار یک «اضطرابِ رتبه‌بندی» شده بود. دیدنِ اینکه همسایگان کوچکی مثل تایوان و کره جنوبی که روزی زیرسایه چین بودند، حالا از نظر تکنولوژیک پیشرفته‌تر شده‌اند، محرکِ اصلیِ دِنگ برای شروع اصلاحات بود. این همان ناسیونالیسمِ رقابتی است.

دوران دِنگ: معجزه‌ی عمل‌گرایی و ادغام در بازار جهانی (گربه سیاه یا سفید)

جمله معروف دِنگ شیائوپینگ این بود: «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که موش بگیرد» که پایانِ دورانِ حکومتِ شعار بر شعورِ کارشناسی را اعلام می‌کند. این دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ اروپای شرقی بود؛ چین اصلاحات اقتصادی را قبل از اصلاحات سیاسی شروع کرد تا قدرتِ حزب را از طریقِ شکوفایی اقتصادی حفظ کند. استفاده از واژه پرتاب کردن با منجنیق، نشان‌دهنده‌ی سرعتِ غیرطبیعی و خیره‌کننده‌ی این رشد است. تبدیل شدن از «فقیرترین» به «دومین قدرت بزرگ» در عرض ۳۰ سال، پدیده‌ای است که تمام معادلات روابط بین‌الملل را بر هم زده است.

قدرت در دو چیز خلاصه می‌شود: اقتصاد (GDP) و نظامی. چین اکنون نه تنها یک کارخانه جهانی، بلکه یک ماشین جنگیِ بالقوه است که سایه‌اش بر سرِ هژمونی آمریکا سنگینی می‌کند. حرف اصلی این است: هرچقدر هم که یک کشور سلاح داشته باشد، اگر بنیه‌ی اقتصادی‌اش ضعیف شود، سقوط خواهد کرد. بنابراین، مسابقه‌ی اصلی بین چین و آمریکا، مسابقه‌ی «تولید و ثروت» است، نه فقط فشردن ماشه.

این یک تحلیل دیالکتیکیِ کلاسیک است. همان عواملی که باعث رشد سریع چین شده‌اند (مثل نیروی کار ارزان، سرمایه‌گذاری‌های عظیم دولتی و صادرات‌محوریِ تهاجمی)، در نهایت به بن‌بست خواهند رسید. به عبارت دیگر، ابزارهایی که چین را به اینجا رسانده‌اند، دیگر نمی‌توانند آن را در این جایگاه «حفظ» کنند.

نکته بسیار مهم و بدبینانه‌ی وجود دارد بدین معناکه سیستمِ سیاسی و اقتصادی چین به قدری صُلب و سخت است که نمی‌تواند خودش را با شرایطِ جدید (مثلاً پیری جمعیت، کاهش نرخ رشد یا اشباع بازارها) تطبیق دهد. بنابراین به جای یک «فرود نرم» و اصلاحات ساختاری، احتمالِ یک «فروپاشی» ناگهانی وجود دارد.

اصلا به این اعتقادی ندارم که فکر می‌کنند قرن ۲۱، «قرنِ ابدیِ چین» خواهد بود. من معتقدم که ممکن است چین برای مدتی کوتاه به رتبه اول برسد، اما این صدرنشینی لزوماً دوام نخواهد داشت. این یک هشدار به تحلیل‌گرانی است که دچار «شیفتگی نسبت به آمار» هستند.من رسماً اعلام می‌کنم که چین دیگر یک قدرت منطقه‌ای نیست، بلکه به سطح رقابت هم‌تراز رسیده است؛ یعنی تنها کشوری که می‌تواند در تمام ابعاد (اقتصادی، نظامی و تکنولوژیک) شانه به شانه آمریکا بزند.

کالبدشکافی مدل توسعه: بررسی تثلیثِ «سرمایه‌گذاری مفرط، پس‌انداز اجباری و مصرف سرکوب‌شده» 

این اصطلاح بسیار کلیدی است. چین به جای اینکه اجازه دهد مردم پولشان را خرج زندگی خود کنند (مصرف شخصی)، ثروت ملی را به زور به سمت زیرساخت‌ها، کارخانه‌ها و پروژه‌های عظیم هدایت کرده است. این یعنی «رشدِ دستوری» که از طریق سرکوبِ سطحِ رفاهِ عمومی به دست آمده تا قدرتِ ملی (دولت) افزایش یابد.

چین در سال ۲۰۰۸ با یک واحد سرمایه‌گذاری، خروجی بسیار بیشتری نسبت به سال ۲۰۲۴ می‌گرفت. الان سیستم به مرحله‌ای رسیده که برای تولید هر واحد رشد، باید بدهیِ به مراتب بیشتری تولید کند. این همان «بذر شکست در دل موفقیت» است.

رژیمی که در ظاهر کمونیست است اما برای رشد، با اقتصاد جهانی و قواعد سرمایه‌داری «ازدواج» کرده است. این پیوند، منبع قدرت چین بوده اما همزمان تضادهای طبقاتی و ساختاری بزرگی ایجاد کرده است.اقتصاد چین مثل هواپیمایی است که با یک موتور خیلی قوی (سرمایه‌گذاری دولتی) و یک موتور خیلی ضعیف (مصرف داخلی) پرواز می‌کند. این عدم توازن، کانونِ اصلیِ بحران است. اگر مردم (مصرف‌کننده داخلی) قدرت خرید نداشته باشند، در نهایت کالاهای تولید شده در آن کارخانه‌های عظیم روی دست دولت می‌ماند.

چالش‌های پیش‌رو: تله‌ی دموگرافیک و بن‌بستِ بازده نزولی سرمایه

اشاره به «محدودیت‌های طبیعی» و پیر شدن جمعیت چین (ناشی از سیاست تک‌فرزندی سابق) است. کشوری که نیروی کار جوانش کم شود، دیگر نمی‌تواند با هزینه‌ی پایین تولید کند و مزیت رقابتی‌اش را از دست می‌دهد. بحران، یک «احتمال» نیست، بلکه نتیجه‌ی منطقیِ همین ساختارِ کنونی است.

مقایسه چین با ژاپن و کره جنوبی، بر «استثنایی بودن» تجربه چین تأکید می‌کند. چین نه تنها سریع‌تر، بلکه در دوره‌ای «طولانی‌تر» و در ابعادی بسیار «بزرگ‌تر» رشد کرده است. این یعنی فشار و اصطکاکی که چین به نظم جهانی وارد می‌کند، بسیار فراتر از تجربه‌های قبلی در آسیاست.

بسیاری تصور می‌کنند چین فقط به خاطر جمعیت زیاد و مزد کم رشد کرده است. اما آمار نشان می‌دهد که سهم نیروی کار در رشد GDP به شدت سقوط کرده (از ۲۴٪ به ۱۰٪). این یعنی «تعداد آدم‌ها» دیگر موتور اصلی نیستند، بلکه این «ماشین‌آلات و تکنولوژی» هستند که بار رشد را به دوش می‌کشند.

اواسط دهه‌ی ۲۰۱۰، این زمانی است که جمعیتِ در سن کارِ چین شروع به پیر شدن و کاهش کرد. پیش‌بینی درباره کاهشِ شدیدترِ نیروی کار در آینده، یکی از بزرگترین کابوس‌های حزب کمونیست است؛ چرا که با پیر شدن جمعیت، هزینه‌های رفاهی بالا می‌رود و تولید سخت‌تر می‌شود.

وقتی نیروی کار کم می‌شود، رشد باید از کجا بیاید؟ یا از طریق تزریق پول و ساخت‌وساز (سرمایه) یا از طریق نوآوری و کارایی بیشتر (بهره‌وری). اما مشکل اینجاست که تزریق مداوم سرمایه (همان «کیش سرمایه‌گذاری») به تدریج بازدهی‌اش کم می‌شود. یعنی شما برای گرفتن همان مقدار رشدِ قبلی، باید هر سال پولِ بیشتری تزریق کنید که منجر به «بدهی‌های عظیم» می‌شود.

این شاخص نشان‌دهنده میزان پیشرفت تکنولوژیک و مدیریتی است. آینده‌ی چین به این عامل بستگی دارد. اگر چین نتواند با نوآوریِ واقعی (نه فقط کپی‌برداری یا ساخت‌وساز)، کاهش نیروی کار را جبران کند، موتور رشدش خاموش خواهد شد.

کلمه کیشیا فرقه نشان می‌دهد که این رفتار صرفاً یک سیاست اقتصادی نیست، بلکه نوعی «ایمانِ مفرط» به ساخت‌وساز، جاده، پل و کارخانه است. چین رشد را در «فیزیک» و «سیمان» می‌بیند، نه لزوماً در افزایش رفاه زندگی مردم.

مقایسه با هند بسیار گویاست. چین در زمانی که هنوز کشوری بسیار فقیر و درگیرِ تنش‌های داخلی مائو بود (دهه ۱۹۷۰)، نرخی از سرمایه‌گذاری را داشت که هند ۳۰ سال بعد به آن رسید. این نشان‌دهنده نظارتِ آهنینِ دولت بر منابع مالی است تا پول را به جای سفره مردم، به پروژه‌های دولتی منتقل کند.

می‌توانیم چین را با موفق‌ترین الگوهای توسعه (ژاپن و کره جنوبی) مقایسه کنیم تا نشان دهیم که چین «از حد گذرانده» است. وقتی کشوری مثل ژاپن یا کره با نرخ ۳۶ تا ۳۸ درصد به اوج رسیدند، بعد از آن نرخ سرمایه‌گذاری‌شان کاهش یافت تا جا برای «مصرف مردمی» باز شود. اما چین نه تنها پایین نیامده، بلکه در دوران بحران جهانی ۲۰۰۸، آن را به ۵۰ درصد رسانده است. این یعنی نیمی از ثروتی که چینی‌ها تولید می‌کنند، دوباره صرف ساخت‌وساز و ماشین‌آلات می‌شود، نه صرفِ زندگی و رفاه.

وقتی نرخ سرمایه‌گذاری به ۵۰ درصد می‌رسد، اقتصاد با خطر «سرمایه‌گذاری مازاد» مواجه می‌شود؛ یعنی ساختنِ شهرهای ارواح، فرودگاه‌های خالی و کارخانه‌هایی که بازار ندارند. این رشدِ ۵۰ درصدی نوعی «تزریقِ آدرنالینِ مصنوعی» برای جلوگیری از رکود بوده است.

این اصطلاح فنی به ساختمان‌ها، زیرساخت‌ها و تجهیزات اشاره دارد. تداوم ۳۰ ساله‌ی این سطح از سرمایه‌گذاری به این معناست که چین به یک «ماشین تولیدِ غول‌آسا» تبدیل شده است؛ اما بخش دومِ این پازل — یعنی اینکه چه کسی قرار است این محصولات را بخرد — هنوز مجهول باقی مانده است.

اینکه نیمی از درآمد یک کشور پس‌انداز شود (جای مصرف شدن)، در اقتصاد مدرن یک پدیده استثنایی است. مقایسه چین با ژاپن و کره (که قهرمانان پس‌انداز بودند اما هرگز به ۵۰ درصد نرسیدند)، نشان می‌دهد که چین در حال «فشردنِ» پتانسیل مصرفِ مردم خود است تا مخزنِ سرمایه‌گذاری دولت همیشه پُر بماند.

شکست انقلابی ها و پیروزی واقع گراها در چین/ شکست بزرگ مائو با بمب اتم اما بدون اقتصاد / چین برای شکست آمریک قوی ترین تولید کننده «مغزافزار» شد

تفاوت این دو دوران اینگونه روشن می‌شود 

- دوران مائو: دولت با گران فروختن محصولاتِ انحصاری، پول مردم را به زور جمع می‌کرد.

- دوران اصلاحات: حالا خودِ مردم (خانوارها) به دلیل نبودِ نظام رفاهی قوی (بیمه، بازنشستگی، آموزش رایگان)، مجبورند بخش بزرگی از درآمدشان را برای «روز مبادا» پس‌انداز کنند. این همان «تراژدیِ پس‌انداز» است؛ مردم مصرف نمی‌کنند چون نگران آینده‌اند، و دولت از این پول برای ساخت‌وسازهای عظیم استفاده می‌کند.

این نکته برای تحلیل‌گران سیاسی بسیار مهم است. برخلافِ این تصور که «غرب با پول خودش چین را ساخت»، آمار نشان می‌دهد که بیش از ۸۰ درصدِ سرمایه‌گذاری‌های چین از منابع داخلی بوده است. سرمایه‌گذاری خارجی برای چین بیشتر از آنکه «پول» بیاورد، «تکنولوژی و دانش مدیریتی» آورده است. سهمِ آن از ۱۷ درصد به ۷ درصد کاهش یافته، که نشان می‌دهد چین در حالِ «خودکفاییِ مالی» است.

اینکه هر سه بخش «دولت، شرکت‌ها و مردم» با هم پس‌انداز می‌کنند، نشان‌دهنده نوعی «همسویی ساختاری» برای افزایش قدرت ملی است. شرکت‌های چینی (عمدتاً دولتی) به جای تقسیم سود بین سهامداران یا کارگران، آن را دوباره سرمایه‌گذاری می‌کنند.

وقتی کشوری ۵۰ درصد ثروتش را پس‌انداز و سرمایه‌گذاری می‌کند، سرعتِ رشدِ دارایی‌های فیزیکی‌اش بسیار فراتر از کشوری مثل آمریکا خواهد بود که بخش بزرگی از درآمدش صرف «مصرف» می‌شود. اما سوال اینجاست: آیا این حجم از پس‌انداز، نشان‌دهنده قدرت است یا نشان‌دهنده یک «عدم‌توازنِ خطرناک» و نبودِ رفاه؟

چینی‌ها امروز نسبت به ۳۰ سال پیش قطعاً «بیشتر» مصرف می‌کنند (رشد مطلق)، اما نسبت به ثروتی که کشورشان تولید می‌کند، «سهمِ کمتری» نصیبشان می‌شود (رشد نسبی). به زبان ساده: کیک اقتصاد چین خیلی بزرگ شده، اما برشی که به مردم (برای زندگی روزمره) می‌رسد، نسبت به قبل کوچک‌تر شده است.

عبارت «قربانی کردن مصرف شخصی» نشان می‌دهد که این یک انتخابِ آگاهانه (یا اجباری توسط دولت) بوده است. دولت چین ترجیح داده پول را صرف ساختنِ دومین ارتش بزرگ جهان و بزرگترین شبکه قطارهای سریع‌السیر کند، تا اینکه آن را به شکل حقوق و مزایا به دست مردم برساند تا صرف خرید کالا و رفاه کنند.

عدد ۳۵ درصد برای مصرف خانوار، در دنیای اقتصاد یک عدد «عجیب و تکان‌دهنده» است. در اکثر کشورهای توسعه‌یافته (مثل آمریکا)، این عدد بالای ۶۰ تا ۷۰ درصد است. حتی در الگوهای آسیایی مثل ژاپن و کره که به سخت‌کوشی و قناعت معروف‌اند، این نسبت هرگز به زیر ۴۷-۵۰ درصد نرسید. این یعنی چین در «فشار بر مصرف‌کننده» رکورددارِ تاریخ است.

«هزینه‌های دولت» همگام با GDP رشد کرده است. این یعنی دولت چین هر روز قدرتمندتر، ثروتمندتر و مجهزتر شده، اما سهمِ سفره‌ی مردم از این ثروت ملی مدام آب رفته است. «این یعنی مردم چین، بزرگترین تولیدکنندگان جهان هستند اما کوچکترین مصرف‌کنندگانِ ثمره دسترنج خود نسبت به حجم اقتصادشان.» این جمله تضادِ «کمونیسم در نام» و «سرکوبِ رفاه در عمل» را به خوبی نشان می‌دهد.

چرا مردم چین اعتراض نمی‌کنند؟ چون مصرفشان در «ارقام مطلق» بالا رفته (زندگی‌شان نسبت به فقر مطلقِ دوران مائو بهتر شده)، اما آن‌ها متوجه نیستند که بخش بزرگی از دسترنجشان توسطِ ماشینِ سرمایه‌گذاری دولت بلعیده می‌شود. این وضعیت «نامتوازن»، بذر بحران‌های آینده است؛ چون یک اقتصاد نمی‌تواند برای همیشه بدون «تقاضای داخلیِ قوی» (مصرف مردم) به رشد خود ادامه دهد.

«ماهیتِ» رژیم عوض نشده است؛ آن‌ها هنوز هم ترجیح می‌دهند پول را از جیب مردم بردارند و در پروژه‌های بزرگ سرمایه‌گذاری کنند. اما مائو این پول را در پروژه‌های بی‌ثمری مثل «گام بلند رو به جلو» هدر می‌داد، در حالی که دنگ شیائوپینگ آن را به سمتِ صنایعِ رقابتی هدایت کرد.

رشد ۴.۵ درصدی در دوران مائو، با توجه به حجم عظیمِ فداکاری و سختی‌هایی که مردم چین کشیدند، یک شکست محسوب می‌شد؛ چون این سرمایه‌ها به ثروتِ واقعی تبدیل نمی‌شدند. اما در دوران اصلاحات، با باز شدن درها، همان حجم از سرمایه‌گذاری به دلیل پیوند با بازارهای جهانی، رشدی دو برابر ایجاد کرد.

این همان متغیر گمشده در دوران مائو بود. در نظام‌های کمونیستی سابق، شما فقط «ورودی» (کارگر و پول) داشتید، اما «خروجی» به دلیل نبودِ تکنولوژی و مدیریتِ درست، بسیار اندک بود. جادوی دنگ شیائوپینگ این بود که توانست «نوآوری» را وارد سیستم کند.

نکته ظریف اینجاست که هنوز هم «دولت» بازیگر اصلی است. در چین، نوآوری صرفاً یک پدیده خودجوش در بخش خصوصی نیست، بلکه دولت فضا را برای آن باز کرده و آن را به نفعِ قدرت ملی جهت‌دهی می‌کند.اینکه «صدها میلیون» نفر از مزارع به کارخانه‌ها رفتند، بزرگترین بازتوزیعِ نیروی کار در تاریخ بشر است. این جابجایی به سادگی بهره‌وری را بالا برد؛ چون ارزش افزوده‌ی یک کارگر در کارخانه‌ی موبایل‌سازی به مراتب بیشتر از یک کشاورز با ابزارهای سنتی است.

شرکت‌های غیردولتی چون «محدودیت بودجه سخت» دارند (یعنی اگر ضرر کنند، دولت به آن‌ها پول مفت نمی‌دهد تا سرپا بمانند)، مجبورند کارآمد باشند. این تضادِ اصلی چین است: دولت قدرت را می‌خواهد، اما برای ثروت‌سازی به بخش خصوصیِ «چابک» نیاز دارد.

وقتی شرکت‌های چینی مجبور شدند با غول‌هایی مثل اپل یا سامسونگ رقابت کنند، دیگر نمی‌توانستند کالای بی‌کیفیت تولید کنند. «تقسیم کار بین‌المللی» یعنی چین قطعه‌ای از یک پازل جهانی شد که باید استاندارد کارش را به شدت بالا برد.

این آمار فوق‌العاده مهم است! ۹۰ درصد صادراتِ تکنولوژی بالا (High-tech) در چین توسط شرکت‌هایی انجام شده که ریشه در سرمایه خارجی دارند. این نشان می‌دهد که چین تا حد زیادی «پلتفرمِ تولیدِ غرب» بوده است. این واقعیت، ادعای ابرقدرت بودنِ مستقلِ چین را با چالش مواجه می‌کند؛ چون نشان می‌دهد مغزِ این تکنولوژی‌ها هنوز لزوماً چینی نیست، بلکه «مونتاژِ پیشرفته» در خاک چین است.

چین در حال حاضر درگیر یک «جنگ برای عبور از مونتاژ به نوآوری» است. یعنی چین می‌خواهد از «کارخانه‌ی جهان» به «آزمایشگاه جهان» تبدیل شود. این همان جایی است که تنش فعلی با آمریکا (در حوزه چیپ‌ها و هوش مصنوعی) ریشه دارد.

سود اصلیِ چین از خارج، فقط دلار نبوده، بلکه «فرهنگِ مدیریت» و «دانشِ بیزنس» بوده است؛ چیزهایی که در کتاب‌های کمونیستی یافت نمی‌شد. استفاده از واژه‌ی «تهاجمی» بسیار هوشمندانه است. چین منتظر نمی‌ماند تا فناوری به صورت طبیعی در کشورش رشد کند؛ بلکه با استفاده از امتیازات ویژه و گاهی فشار بر شرکت‌های خارجی برای «فاش کردنِ اسرار فنی‌شان» در ازای دسترسی به بازار بزرگ چین، فناوری را به داخل خاک خود می‌کشد.

لیستِ صنایعی مانند (نانو، بیو، انرژی‌های پاک، اقیانوس‌شناسی)، دقیقاً همان حوزه‌هایی هستند که قدرتِ برترِ قرن بیست و یکم را تعیین می‌کنند. چین از دهه‌ها پیش فهمیده بود که برای شکست دادنِ غرب، نباید فقط «بهترین تولیدکننده‌ی پیراهن» باشد، بلکه باید در «تولیدِ مغزافزار» پیشرو شود.

شکست انقلابی ها و پیروزی واقع گراها در چین/ شکست بزرگ مائو با بمب اتم اما بدون اقتصاد / چین برای شکست آمریک قوی ترین تولید کننده «مغزافزار» شد

کالبدشکافی برنامه‌های ۸۶۳ و ۹۷۳ 

کالبدشکافی برنامه‌های ۸۶۳ و ۹۷۳ نشان می دهد که این دو برنامه در ادبیات سیاسی-اقتصادی چین بسیار مشهورند:

- برنامه ۸۶۳ (طرح توسعه فناوری بالا): پاسخی بود به برنامه‌ی «جنگ ستارگانِ» ریگان در آمریکا. هدفش این بود که چین در حوزه‌ی استراتژیک از قدرت‌های جهانی عقب نماند.

- برنامه ۹۷۳ (طرح ملی تحقیقات پایه): تمرکزش بر علوم پایه بود تا چین را از یک «کپی‌کار» به یک «کاشف» تبدیل کند.

اینکه نام این برنامه‌ها برگرفته از «ماه و سالِ» تصویب است (مارس ۸۶ و مارس ۹۷)، نشان‌دهنده ماهیتِ نظامی-دستوریِ توسعه در ذهنِ رهبران چین است.

نتیجه‌گیری: چرا ابزارهای صعود چین، ممکن است به ابزارهای سقوطش تبدیل شوند؟:

این عبارت بسیار کلیدی است. چین نمی‌خواهد فقط کالای پیشرفته بخرد، بلکه می‌خواهد «فرآیندِ ساختِ» آن کالا در داخل خاک خودش اتفاق بیفتد تا دانشمندانش آن را یاد بگیرند و بومی‌سازی کنند. در حالی که در آمریکا عمدتاً بخش خصوصی (مثل سیلیکون ولی) تعیین می‌کند که روی چه چیزی تحقیق شود، در چین این «کارشناسانِ دولتی» هستند که از بالا دستور می‌دهند منابع به کدام سمت برود. همین «تمرکزِ منابع» عاملِ اصلیِ بهره‌وری و رشدِ خیره‌کننده‌ی چین شده است.

منابع

Beim, David. “The Future of Chinese Growth.” Paper at the World Economic Roundtable, New America Foundation, March ۲۰۱۱.
Brandt, Loren, Chant-tai Hsieh, and Xiaodong Zhu. “Growth and Structural Transformation in China.” In China’s Great Economic Transformation, edited by Loren Brandt and Thomas G. Rawski, ۶۸۳–۷۲۸.
Brødsgaard, Kjeld Erik. “Foreign Direct Investment in China: Origin, Distribution, and Impact on the Economy.” In China: Business Opportunities in a Globalizing Economy, edited by Verner Worm, ۴۳–۶۱.
Cai, Fang. “Demographic Transition, Demographic Dividend, and Lewis Turning Point in China.” China Economic Journal ۳, no. ۲ (۲۰۱۰): ۱۰۷–۱۱۹.Cai, Fang, and Dewen Wang. “Demographic Transition and Economic Growth in China.” Economic Systems ۳۴ (۲۰۱۰): ۲۱۸–۲۳۶.

Chamon, Marcos, Kai Liu, and Eswar Prasad. “Income Uncertainty and Household Savings.” Working Paper ۱۶۵۶۵, National Bureau of Economic Research, Cambridge, MA, ۲۰۱۱.Dirlik, Arif. The Origins of Chinese Communism. Oxford: Oxford University Press, ۱۹۸۹.Dirlik, Arif. Marxism in the Chinese Revolution. Lanham, MD: Rowman & Littlefield, ۲۰۰۵.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2219415

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 17 =

آخرین اخبار