۴۱ نفر
۱۹ آبان ۱۳۹۸ - ۰۶:۱۴
هشتاد میلیون نفر کارشناس شعر و داستان!

هستند افراد زیادی که خود را صاحب نظر در شعر و داستان می دانند.

شاید زیادتر از آن که بتوانی تصور کنی. در ایران به همان اندازه که پزشک و کارشناس فوتبال داریم، نظردهنده قاطع و سخت شعر و داستان هم داریم. چیزی حدود هشتاد و چند میلیون نفر! می خوانند و بلافاصله نظر می دهند. نظریاتی که البته ممکن است رگه هایی از هوشمندی و درایت در معدودی از آن ها باشد اما عمدتا" مثل همان کارشناسی پزشکی و فوتبال چندان قابل اعتنا نیست. این نظر دادن قاطع و سریع از جمله خلقیات ماست. عارف و عامی و پادشاه و گدا هم نمی شناسد.

گاه می شود که خالق یک اثر در مواجهه با چنین اظهار نظرهای سطحی و قدرنشناسانه واکنش نشان می دهد اگر چه عمدتا سکوت می کند و در درون خودش را می خورد. کم پیش می آید که کار به بحث های علمی و تحلیلی کشیده شود و در میدان مناظره منصفانه سره از ناسره تشخیص داده شود. اما چه خوب بود اگر چنین میادینی وجود داشت و محک تجربه به میان می آمد. مدتی قبل شعری را برای افرادی فرستاده بودم. خواستم نظری بدهند. خوب مطابق انتظار نظری هم دادند.

از همان سنخ که انتظار داشتم. خوب است. بد نیست. باید کار کنی. این ها دیگر قدیمی شده است. ایرادهای املایی داری و چه و چه. این بار لج بازی ام گل کرد و از روی لجاجت، به شیوه ای غیر متعارف کار کردم. دو بیت را از همین غزل به عنوان شاهد مثال آوردم و از آن ها درخواست کردم که یک کلمه ( تنها یک کلمه ) از آن را تغییر دهند. بکوشند با تغییر یک کلمه کیفیت کار را ارتقا دهند. دو بیت این بود:
ز لطف دوست چو خورشید ها ز جان جوشد
لطیفه ای است تمنّای سایه آسایی
به تند باد بلا خوشدلانه رو چو نسیم
تو ای صبا که مگر سرخوشانه باز آیی

عده ای طفره رفتند و عده ای را هم در ملاقات های حضوری به ضرب و زور مجبور کردم که این تمرین را انجام دهند. به ظاهر که کار پیچیده ای نبود. خواسته بودم یک کلمه را تغییر بدهند. از اینجا بود که محک تجربه به میان آمد. به عنوان مثال گفتند خوب مثلا لطف را بکن مهر که با خورشید تجانس داشته باشد. گفتم لطف با لطیفه در مصراع دوم تجانس دارد. وازه لطیفه را به همین منظور آورده ام ضمن اینکه معنی فکاهه و مطلب خنده آور هم دارد. این تازه منطقی ترین بود.

برخی که دانش کمتری داشتند گفتند خورشید را بکن آفتاب. که البته کاملا وزن شعر به هم می ریزد. گفتند خوشدلانه را بکن مهربانه که غیر قابل بکارگیری است. مهربانه نداریم و البته خوشدلانه با سرخوشانه مصراع بعدی در تجانس است. گفتند جوشد را بکن ریزد. چو خورشید ها به جان ریزد که امکان پذیر نبود چون خورشید به جان نمی ریزد و از طرفی جوشیدن خورشید در درون نوعی اغراق ملیح است که با سایه آسایی مصراع بعدی تضاد را عمیق تر می کند. مدت ها این قبیل بحث ها ادامه داشت. آخر هم هیچ کس پاسخ قانع کننده ای نداد. هیچ کس کلمه ای را تغییر نداد. تنها یک دوست شوخ طبع گفت به جای ز لطف دوست باید بگویی به لطف دوست. بعد گفت ببین من عوض کردم. البته من هم به لطف دوست مد نظرم بود ولی از نظر حسی و کلامی از لطف دوست مفهوم تر است تا به لطف و اگر به لطف با لطف تلقی نشود قرینه غیر مستقیمی است که تصور می کنم ز لطف بهتر معنی را ادا کند. از لطف دوست چون خورشید ها .....بلی کسی کلمه ای را عوض نکرد. خودستایی نیست. واقعا نتوانست تغییر بدهد.

مقداری که پیش رفتیم گفتند نه مهندسی بسیار خوبی دارد و بسیار سنجیده و هماهنگ آورده شده است. دو بیت نابی است. ضمن اینکه البته تعابیری مانند سایه آسایی هم خیلی خوب آورده شده است. مضمون خوبی هم دارد و آوردن این مضمون با چنین تکنیکی جالب توجه است. حتی یکی دو نفری تبریک گفتند و به عنوان شاهکار ستودند که البته اغراق امیز می نمود. می خواستم بگویم زمانی که می خواندید که گفتید بد نیست و حالا باید بیشتر کار کنی و غیره و غیره. در آن زمان متوجه این ها نبودید؟ اگر بودید چرا نگفتید. اگر نبودید چرا نظر دادید؟ اما بعد فکر کردم کمتر کسی است که اینقدر کاوشگرانه و دقیق در یک اثر هنری نکته سنجی کند و به دنبال ظرایف آن بگردد.

ارنست همینگوی را می ستایند به سبب اینکه باریک بینی هایی در نثر نویسی ارائه کرده که به قول خودش تنها خواننده ای که نگاهش ورزش کافی کرده باشد در خواهد یافت. ظرایف توصیفی که البته روی آن وقت و دقت صرف کرده است. این را خوشبختانه صاحب نظران داستان نویسی زمان او دریافتند و همینگوی مزد زحمت خود را گرفت. اما بسیاری هستند که مزد زحمت خود را نمی گیرند.. تاریخ ادبیات ما سرشار از این باریک بینی ها و مهندسی های شایسته است. با این حال نمی دانم چرا عادت داریم خیلی سریع و سطحی نظر بدهیم و بدتر از آن روی نظر خود لجاجت کنیم. این حتی متاسفانه در مورد برخی خواص هم صادق است. بارها این را آزمون کرده ام.

این را هم گفته باشم که اگر به خودم بود مثلا تند باد را با رهگذار عوض می کردم و یا دلخوشانه را کمی تعدیل می کردم. در تمرین های قبلی چنین کرده بودم اما آخر کار دیدم کمتر خواننده ای به این لایه ها نفوذ می کند. به همین دلیل به این حد اکتفا کردم. اما در طول تاریخ پرفراز و نشیب ادبیات، چه آثار نابی که گرفتار سطحی خوانی و سطحی نگری شده است. چه ستمی بر اهل هنر واقعی رفته است. همان هایی که نام ندارند و به سبب بی نامی همه می توانند به سخیف ترین شکل ممکن شاهکارهای آن ها را زیر سوال ببرند. کاش آن ها هم می توانستند زمانی لج کنند و از روی یکدنگی چنین میدان های تجزیه و تحلیل راه بیندازند. می گویند این قبیل بحث ها به دانشگاه برمی گردد اما من این دو بیت را به هم به دانشگاهی ها و هم به غیر دانشگاهی ها نشان داده بودم. صادقانه بگویم هیچ فرقی نمی کرد.

کد خبر 1319372

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 5 =